متن انشاءِ زیبای افشین قطبی با موضوع «تابستان خود را چگونه گذراندید؟»

اکتبر 6, 2008

بچه‌معروف‌ها در کلاس انشاءِ چلچراغ

آن موقع‌ها که انشاء درس مهمی بود، عادت داشتیم که اولین جلسه‌ی درس انشاء یک سوژه‌ی تکراری داشته باشیم؛ «تابستان خود را چگونه گذراندید؟» انشاءهای بقیه گاهی دل ما را می‌سوزاند، گاهی ما را به خنده می‌انداخت و گاهی به گریه. فکر کردیم در این روزهای پاییزی همین سوژه را بدهیم به آدم‌هایی که شهرت دارند. البته قرار بود ۱۰ انشاء بخوانید، امّا نیمی از آدم‌ها بدقولی کردند. به هر حال پنج انشاء با این سوژه را بخوانید، بعدش خواستید گریه کنید یا بخندید.

علی احمدیان


نشانی گنج در پاکت‌های نامه
نیلوفر لاری‌پور

«نفس» عمیق تابستانی
پژمان بازغی

تابستان خود را چگونه – به بطالت – گذراندم
توکا نیستانی

تابستانی یا یک فروند چراغ اضطراری چینی
اسدالله امرایی


تابستان قبل از تابستان
افشین قطبی

نوشتن فارسی برایم سخت است. حتی صحبت‌کردن هم به فارسی هنوز که ۱۵ ماه است به ایران آمدم، برایم سخت است. ولی فکر نکنید که خنگ هستم. واقعاً وقتی ۳۰ سال نتوانی به زبان مادری صحبت کنی، خیلی سخت است.

وقتی پویان از من خواست انشاء بنویسم، خنده‌ام گرفت. آن هم چه موضوعی؟ «تابستان خود را چگونه گذراندید؟» یک موضوع دوست‌داشتنی و قدیمی. سال‌ها پیش این انشاء را نوشتم، در سن ۱۲ سالگی در مورد سفر به شیراز و خانه‌ی پدربزرگم که اتفاقاً انشاءِ بسیار خوبی شد.

این‌بار به هیچ عنوان قصد نداشتم مطلبی بنویسم. ولی از آنجایی که شما برعکس من پویان امیری را نمی‌شناسید که چه موجود سمجی است، برای همین مجبور شدم مثل دوران دبستان این مطلب را بنویسم.

11_8707120742_L600

به نام خدا
تابستان من مثل بچه‌های دبستانی از یک ماه قبل از فصل گرما شروع شد. بعد از قهرمانی پرسپولیس، برای این‌که از فشار و استرس زیاد خارج شوم، یک هفته موبایلم را خاموش کردم و به همراه همسرم به ایرانگردی رفتم. شهرهایی که بارها با سرخ‌پوشان رفته بودم، امّا هیچ‌گاه وقت نکرده بودم در آن گشتی بزنم. شیراز و اصفهان را خیلی دوست داشتم ببینم، که با خیال راحت این‌کار را کردم.

بعد از این‌که به دلایل خیلی زیاد نتوانستم با پرسپولیس کنار بیایم و واقعاً هم ناراحت بودم، تصمیم گرفتم مدتی دور از فوتبال باشم. امّا پیشنهادهای زیادی که از تیم‌های مختلف رسید، باعث شد سرگرم بررسی پیشنهادها باشم. ولی دلم همچنان با پرسپولیس بود. حضورم در امارات باعث شد حرف و حدیث‌هایی به‌وجود بیاید. برای همین از دبی رفتم که بعضی‌ها فکر نکنند منتظر هستم جاهای آن‌ها را بگیرم. گردش را از ایرانگردی به جهانگردی تبدیل کردم و جاهای مختلف دنیا را رفتم که اقوامم بودند؛ هلند، آمریکا، کره جنوبی. خیلی دلم برای آن‌ها تنگ شده بود.

امّا باز هم یک تلفن از ایران من را به جایی آورد که قلبم همیشه برای آن می‌تپید. شدت ضربان قلبم بعد از تماس‌های مسئولان پرسپولیس بالاتر می‌رفت و باتوجه به این‌که تمام شرایط من را پذیرفتند، به باشگاه برگشتم. یک بازگشت رؤیایی، این‌بار نه از بازیکنان حاشیه‌دار خبری بود و نه از کسانی که بخواهند در کارم دخالت کنند. یک تیم رؤیایی با بازیکنان درجه یک و عالی. تابستان امسال من برعکس آغازش که مثل بچه دبستانی‌ها بود، پایانش مثل کالج‌های بزرگ دنیا بود و خیلی زود تمام شد. چون من از ۱۵ مرداد درگیر لیگ بودم و بعد از آن را جزو تعطیلات حساب نمی‌کنم.

از این انشاء نتیجه می‌گیریم که خیلی انشاءِ مزخرفی بود و من در بین همه‌ی انشاءهایی که چاپ می‌شود، بدترین می‌شوم.


نه مثل بچه‌های دبستانی 
فرید ذاکری

۱- اشاره‌ی آقای قطبی درباره‌ی موجود سمجی به نام «پویان» به پویان امیری، خبرنگار ورزشی چلچراغ است که احتمالاً زحمتِ پیگیری این انشاء را کشیده. نمی‌دانیم آیا افشین‌خان تأخیری داشته یا نه. و اگر داشته، جریمه شده یا خیر. در هر صورت، تا آنجایی که خاطرم هست، وقتی ما هم از بچه‌های دبستانی بودیم، اگر هفته‌یی انشاء نمی‌نوشتیم، جریمه می‌شدیم… آقای قطبی حتماً ۳۰ سال دور بوده و یادش رفته، امّا ما خوب یادمان هست.

395571_orig

۲- آقای قطبی! بچه‌های دبستانی ایرانی، به‌خصوص پسرها [از دخترها خبر ندارم!] پیش نمی‌آید با همسرشان دور ایران را بگردند، و مطمئناً این را جزء آرزوهای دیرینه‌شان می‌دانند! البته به‌دلیل شرم ایرانی و حجب و حیای پسران این مملکت، کمتر پسری است که (اگر حتی همسر داشته باشد) به قسمت «همسر» اشاره‌ای بکند! ولی به بخش ایران‌گردی، شاید…!

۳- هه هه! نتیجه‌گیری بامزه‌ای بود. و البتّه برای دیگران تلخ. چون انشاءِ شما نه تنها مزخرف نبود، بلکه قبل از همه‌ی انشاء‌ها چاپ شده بود و اتفاقاً از آن چهارتای دیگر بدتر نبود. مطمئن باش، اگر بچه‌ای دبستانی بودی، کمتر از ۱۹ برای این انشاء نمی‌گرفتی. ولی چه حیف که تو دیگر شاگرد مدرسه‌ی ابتدایی ایران نیستی، بلکه به‌قول خودت دانشجوی کالج‌های بزرگ دنیا هستی و این متن هم احتمالاً پایان‌نامه‌ی تحصیلی‌ات هست. که اگر این‌طور باشد، انتظار نداشته باش نمره‌ی خوبی به‌ات بدهند. شرمنده‌ام که معیار امروز جامعه هم همان کالج‌های بزرگ دنیاست، نه مدرسه‌ی زپرتیِ درب‌و‌داغان کشور جهان‌سومی شما. با این متر و معیار، نمره‌ی خوبی نگرفتید آقای قطبی. شما رد شدید. متأسفم.

پی‌نوشت: برای خواندن سایر انشاء‌ها به شماره‌ی ۳۱۴ چلچراغ با تصویری از منیژه حکمت و پگاه آهنگرانی رجوع کنید.


مصاحبه‌ی چلچراغ با «فریده»‌ی سریال بزنگاه

سپتامبر 18, 2008

ic20080802130131

البته تصویری از «فریده» پیدا نکردم که این عکسِ «درسا» را در اینجا قرار دادم. حقیقتاً هیچ عکسی نبود در سایت صداوسیما. و گفتم چه فرصت خوبی است برای گذاشتنِ این تصویر زیبا! بگذریم.

هفته‌نامه‌ی چلچراغ در شماره‌ی این هفته‌ی خود با «سوسن پرور» بازیگر نقشِ «فریده» در سریال بزنگاه مصاحبه کرده که چون خیلی برایم جذاب بود، گوشه‌هایی‌اش را همین حالا تایپ کردم تا برای خواندنِ متنِ کامل‌اش، بروید و خودتان این شماره‌ی چلچراغ را بخرید.

امّا چه اتفاقی می‌افتد که بین این همه بازیگر و نقش یک‌باره نقش دختری موردتوجه قرار می‌گیرد که سابقه‌ای در تلویزیون ندارد. سوسن پرور به اعتقاد بیشتر چلچراغی‌ها یکی از جذاب‌ترین آدم‌های این روزهاست. دختری که باید شجاعتش را در انتخاب چنین نقشی ستود. با او در خانه‌ای کوچک در خیابان گرگان تهران به گفتگو نشسته‌ایم.

میمنت مژده – شروین خدابخشی

من با همسر آقای عطاران در تالار سنگلج یک تئاتر کار می‌کردیم و ایشون باب آشنایی من با آقای عطاران شدند و وقتی کار جدیدشون رو می‌خواستن بسازن، به من هم گفتن: «بیا!».

●●●

من اهل اراک هستم و تقریباً سال ۷۷ – ۷۸ در رادیوپیام کار می‌کردم. بعد از اراک به تهران می‌آمدم. یک روز یکی از دوستانم به طور تصادفی گفت: خانمی به نام حکمت هست که داره فیلمی با نام «زندان زنان» می‌سازه و شخصیتی این‌جوری می‌خواد و ضمناً اراکی هم هستند. بعد رفتم اونجا و پذیرفته شدم. اونجا و اون گروه خیلی مجموعه‌ی گرم و خوبی بودند.

●●●

طنز آقای عطاران رو خیلی دوست دارم. واقعاً کارکردن با ایشون برام آرزو بود.

●●●

اینکه آدم‌ها می‌شناسنت حس جالبی‌یه. من یک روز رفتم دکه روزنامه بخونم، روزنامه‌فروشی که همیشه ازش روزنامه می‌خرم یکهو بهم گفت: «اِ… شما دختر آقا صابری؟» من هم خیلی جدی گفتم: «بله! پدر سلام رسوندن، گفتن این روزنامه‌ها رو با ما ارزون‌تر حساب کن!» و اون آقا همین‌جوری محو شده بود… خُب این خیلی شیرینه که می‌شناسنت، یک تجربه‌ی ناشناخته است و امیدوارم همیشه در همین حد باشه… البته کمی هم ترسناک است.

●●●

بچه‌های کوچک هنوز سر سبیل‌های من به تفاهم نرسیدن. یک‌سری می‌گن این سبیل نداره اون نیست. یک‌سری هم می‌گن اینجا سبیل‌هاش رو می‌زنه، می‌ره اونجا درمی‌آره! هنوز به تفاهم نرسیدن!

●●●

ما دو روز بهزیستی بودیم، اونجا هم همین‌طور بود. لذت می‌بردم وقتی بچه‌ها بغلم می‌کردن، دوست داشتن باهام حرف بزنن… خیلی انرژی می‌گیرم. ولی خُب کلّی متلک هم می‌شنوم: «داداش سبیل‌هاتو…!» یا اینکه «داداش سبیل‌هاتو دیشب جا گذاشتی؟»… می‌دونی چون قبلاً تجربه‌اش نکرده بودم برام دلچسبه!

farideh

ریسک نمی‌خواست، دوست داشتم. این‌قدر به آقای عطاران اعتماد داشتم که نگران هیچی نبودم و اینکه من اصلاً در قید و بند ظاهر نیستم… اصلاً برام مهم نیست که خوشگل بشم، زشت بشم، اتفاقاً خیلی هم گریمم رو دوست دارم… خیلی متفاوته.

●●●

اگر مرد را از دنیای جنسیت جدا کنیم و به عنوان یک صفت نام ببریم، خیلی دوستش دارم. لوطی‌بودن، بامرام‌بودن… این چیزها رو خیلی دوست دارم. ولی از بقیه‌اش متنفرم. [می‌خندد]

●●●

اگه یه پول قلمبه دستم برسه یک پیکان سفید دولوکس می‌گیرم. چون سال‌ها پیکان داشتم… یادگار بابام بود. خیلی برام عزیز بود. نزدیک ۱۰ سال پشتش نشستم. موقع فروشش خیلی هم گریه کردم.

●●●

روزی که برای تست و قرارداد می‌رفتیم دفتر خیلی استرس داشتم. همه‌اش پایین پله‌ها منتظر بودم تا حالم بهتر بشه. چند نفس عمیق کشیدم و رفتم بالا. برای اینکه استرس‌ام معلوم نشه هی می‌خندیدم! بلندبلند می‌گفتم، حرف می‌زدم، می‌خندیدم تا کسی نفهمه که من ترسیدم! دیگه از خنده‌های خودم خنده‌ام گرفت… تا اینکه یک‌جا با آقای عطاران تنها شدیم و ازم پرسیدن: «ترسیدی؟» گفتم: «معلومه؟» گفت: «خیلی تابلویی.»


پی‌نوشت: عکسی را هم که این بالا گذاشتم، خودم با دوربین و با استفاده از سیستم «super macro»‌ی آن که برای تصویربرداری از فاصله‌ی خیلی نزدیک است، از صفحه‌ی چلچراغ گرفته‌ام.

پی‌نوشت ۲: بچه‌ها! دیدید فریده سبیل ندارد؟!


اظهارنظرهای هنرمندان درمورد یکدیگر

سپتامبر 18, 2008

لابه‌لای مصاحبه‌های نشریات در سال‌های اخیر

فکر می‌کنم نیازی به توضیح ندارد. میان مجلاتی که داشته‌ام، در چند سال اخیر، گشته‌ام و مصاحبه‌هایی که با هنرمندان مشهور شده را مدنظر قرار داده‌ام. بعد، آن دیالوگ‌هایی که هر کدام از این‌ها، در جواب به دیگری یا درباره‌ی دیگری گفته را اینجا آورده‌ام. جوری که ارتباطی کمرنگ میان هر چند تا از آن‌ها حس شود. شبیه فیلم مستندی شده که پشت سر هم هنرمندان را نشان می‌دهد که درباره‌ی موضوعی اظهارنظر می‌کنند و تدوین‌گر حرف‌های آنان را بر اساس موضوع مشترک‌شان مرتب می‌کند.
نقل قول‌ها برگرفته از مصاحبه‌هایی است که در چلچراغ، نسیم هراز، فیلم و شهروند امروز منتشر شده‌اند.

bahram
بهرام رادان: چند وقت پیش در فیلم مستند یکی از اعوان آقای کیمیایی، خیلی انتقاد نسبت به ایشان کردم. آن‌قدر که خودم بعداً ترسیدم. کیمیایی که من را دید، من را بغل کرد و من احساس کردم چه خوب بوده که صادق بوده‌ام. خیلی حس خوبی به من دست داد.

abdi
اکبر عبدی: مخملباف روزی سر اکران فیلم حاجی واشنگتن، وسط سینما، مرگ بر حاتمی گفت و شلوغ کرد. ولی بعدها گفت: آن هفته‌ای که سوته‌دلان را نبینم برای من هفته نمی‌شود و بعدها دوست بسیار نزدیک علی حاتمی شد.

ghasem
قاسم جعفری: یک روز آقای مشایخی از دستم ناراحت شد. گفت آن‌قدر که برای شما مهم است که صندلی کجا باشد، اصلاً به من نگاه نمی‌کنی. مثلاً سر مسافری از هند، رفتم هند سر فرصت گشتم ساری برای شیلا خداداد پیدا کردم که خوش‌رنگ باشد که عکس خوبی داشته باشم. پس چهره برای من خیلی مهم است.

hengameh
هنگامه قاضیانی: وقتی الناز شاکردوست که همکار من است و درباره‌ی بیوگرافی من چیزی نمی‌داند، فکر می‌کند من خیلی دیرتر از او شروع به‌کار کرده‌ام و امسال جایزه گرفته‌ام، نمی‌شود از دیگران انتظار داشت.

nima
نیما شاهرخ‌شاهی: شیفته‌ی جیرانی هستم. به‌نظرم علاوه بر اینکه کارگردان بزرگی است، بازیگردان بسیار خوبی هم هست. جاهایی که بن‌بست می‌خوردم من را می‌کشید کنار، در تنهایی با چشم بسته نقش را برای من بازی می‌کرد، نه که بازی کند، فقط حس را القاء می‌کرد. اگر موفقیتی در این فیلم دارم مدیون توانایی‌های جیرانی است.

fereydoon
فریدون جیرانی: من کمتر بازیگری را این‌طوری دیده‌ام. آقای انتظامی هم این‌طوری است منتها ایشان منظم‌تر و دقیق‌تر این‌طوری هستند چون خودشان آدم منظم و دقیقی هستند. امّا خسرو شکیبایی اصلاً آدم منظم و دقیقی نبود. خلاقیت از بی‌نظمی‌اش بیرون می‌آمد و چون بی‌نظم بود، دیالوگ‌ها را سر صحنه می‌خواند و… خلاقیت هم همان موقع به سراغش می‌آمد.

abdi
اکبر عبدی: مثلاً خسرو شکیبایی و امین تارخ طنز را خیلی خوب می‌شناسند.

nima
نیما شاهرخ‌شاهی: بعضی وقت‌ها بعضی تعبیرها این‌قدر اذیتم می‌کند که نگو. مثلاً می‌گویند هنرمند فلان… بازیگر… آخه بابا بازیگر عزت‌الله انتظامی است. بازیگر پرویز پرستویی است. ما بازیگر نیستیم. اسماً شاید شبیه باشیم، ولی حالا مانده تا به آن‌ها برسیم.

masoomi
خزر معصومی: اولین باری که این احساس به من دست داد موقع تماشای فیلم «شیدا»ی کمال تبریزی بود. خیلی دوست داشتم نقشی که خانم لیلا حاتمی آن را بازی کرده‌اند را بازی کنم.

goli
گلشیفته فراهانی: این‌طوری می‌شود كه خون بازی این همه جایزه می‌گیرد، ولی سنتوری فقط كاندیدای دو تا جایزه می‌شود و حتی اكران هم نمی‌شود. این را هم بگویم كه من هم خانم بنی‌اعتماد را خیلی دوست دارم و هم به نظرم بازی باران در خون بازی یكی از درخشان‌ترین بازی‌هایی بود كه من تا امروز دیده بودم.

baran
باران کوثری: من خیلی ترانه (علیدوستی) و گلی (گلشیفته فراهانی) را دوست دارم و همیشه هم تحسین‌شان می‌کنم. امّا تا پیش از خون بازی، فرصت‌هایی را که آنان داشته‌اند، من نداشتم.

bahram
بهرام رادان: خون بازی واقعاً همین‌طور بود. تماشاچی گوشه‌ی رینگ بود، هر چی خورد، زدن‌اش.

hengameh
هنگامه قاضیانی: می‌توانم بگویم باران با حضورش در تئاتر ثابت کرد که بازیگر بسیار توانایی است. برخوردهای این بازیگر از لحاظ اخلاقی خیلی خوب است. باران دختری است که می‌داند حداقل به عنوان یک هنرمند باید چگونه رفتار کند.

goli
گلشیفته فراهانی: مثلاً محسن نامجو از كسانی هست كه من دوست‌اش دارم. نه فقط به خاطر كارش بلكه به خاطر تفكر و دید و شعرش.

namjou
محسن نامجو: با کمی دقت در رنگ خاص صدای او برای هرکس قابل فهم است که کاراکتر صوتی حنجره‌ی چاوشی کاراکتری کاملاً مشکل است. ملودی‌های چاوشی در موسیقی پاپ امروز ایران تأثیرگذارترین است.

goli
گلشیفته فراهانی: محسن نامجو و محسن چاووشی كسانی هستند كه زیرزمینی به اینجا رسیده‌اند. كسی كمكشان نكرده. با جریانی نبوده‌اند. كارهایشان بین مردم دست به دست گشته و به این جا رسیده‌اند. من خودم وقتی صدای چاووشی پخش می‌شد گریه می‌كردم.

chavoshi
محسن چاوشی:
واقعاً از بازی بهرام رادان لذّت بردم. وقتی قسمت‌های موزیک و خواندن شروع می‌شد، واقعاً تعجب می‌کردم. بهرام رادان به قدری خوب حس کارها را گرفته بود و همراه آهنگ‌ها لب می‌زد که فکر می‌کردم خودش کارها را خوانده و صدا، صدای خود بهرام است.

goli
گلشیفته فراهانی: داریوش مهرجویی! دنیای رنگارنگ تو نامحدود است و رنگ‌هایش در هیچ دنیایی یافت نمی‌شود. برای همه آرزو می‌کنم فرصت این را داشته باشند که حتی شده سرکی کوچک در این دنیا بکشند… که رؤیایی است به حقیقت پیوسته.

chavoshi
محسن چاوشی: فکر می‌کنم آقای مهرجویی یک دروغ به من گفت و من هم یک دروغ به او. او گفت که همه‌ی آهنگ‌های من را شنیده و دوست دارد و من هم گفتم که همه‌ی فیلم‌هایش را دیده‌ام و دوست دارم.

bahram
بهرام رادان: خُب، حواس‌اش به همه چیز نیست. ولی به اون چیزی که باید باشه هست. مثلاً خیلی از وقت‌ها سر صحنه به این ‏نتیجه رسیدم که او [داریوش مهرجویی] همه چیز رو میشنوه؛ امّا کاملاً بی‌تفاوته و فقط اون جایی که موضوع بحث براش جالب بشه گوش ‏می‌کنه.‏

mehrjooyi
داریوش مهرجویی: به هر حال شاید نمی‌بایستی او [محسن چاوشی] این حرف‌ها را مطرح می‌کرد. در مورد مسائل مالی هم احتمالاً خود او مقصر است. چون هیچ‌گاه این را مطرح نکرد، چون او اصولاً بسیار خجالتی است.


رها، رها، رها، من

سپتامبر 1, 2008

بازگشت ابراهیم رها؛ نرفته بود که برنگردد

15855_orig

ابراهیم رها: عادل فردوسی‌پور که همه عالم را سرکار می‌گذارد، توسط هانیه توسلی و علی میرمیرانی سرکار رفت اساسی! عادل را که می‌شناسید، هانیه توسلی هم که معلوم است. گشتم یک عکسی پیدا کردم میرمیرانی معلوم نباشه، چون آدم‌های اخمو فقط عکس‌خراب‌کن هستند!

باورم نمی‌شد این همه محبوب باشد. ابراهیم رها را می‌گویم. وقتی داشتم آن پست تر و تمیز را درباره‌ی برنامه‌ی رها در تلویزیون می‌نوشتم، احساس می‌کردم پست درجه‌ی یکی شده و احتمالاً در بالاترین رأی خواهد آورد، ولی نمی‌دانستم بقیه‌ی مخاطبان آثار طنز رها هم مثل من، این‌قدر پیگیر و علاقه‌مند به آن هستند.

۵ نظر برای یک پست خیلی زیاد نیست، امّا ۵ تا نظر حسابی برای پستی که به نظر ناحسابی می‌آید [دست کم برای مخاطب عام] رقم بدی نیست. ضمن اینکه بالاترینی‌ها هم لینک این پست را به صفحه‌ی اول سایت خود بردند. حتی یکی از مدیران سایت پرشین‌بلاگ هم برای آن پست کامنت گذاشت. هرچند محتوایش فقط یک خندانک بود: «D:»!

15881_orig
توضیحی ندارد! برو حالشو ببر…

بگذریم. نه! نگذریم. بگذارید تا صحبت از برنامه‌ی «روز از نو» و بخشِ «حرف» هست، به نکته‌ای اشاره کنم تا به خبر اصلیِ این پست برسیم. به شهادتِ یکی از پیگیرترین مخاطبانِ آثار ابراهیم رها [چه در چلچ، چه در تی‌وی!] برنامه‌ی رها به دلایلِ سیاسی تعطیل شده است! این را من نمی‌گویم، تلفن‌چیِ برنامه در پاسخ به سؤال آنا صالحی [همان یکی از پیگیرترین مخاطبانِ آثار ابراهیم رها] این را گفته. درحالی که از سؤالاتِ دو مصاحبه‌ای که کلاً پخش شد، چنین برنمی‌آمد که خبری از سیاست باشد؛ امّا در ایران، این نام‌ها و چهره‌ها هستند که مرزبندی می‌شوند، نه کارها و حرف‌ها.

6jxwg08
اگه عکاسِ این عکس رو ببینم…! می‌دونم باهاش چی‌کار کنم….

و امّا خبر اصلی. ابراهیم رها بعد از ستونِ «خواب» و ماجراهایش دیگر در صفحه‌ی آخر اعتماد پیدایش نشد. ولی پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته بالاخره بعد از چند ماه دوری، برگشت. با ستونِ «هفته نامه». که این‌بار روزانه نیست و هفته‌گی است. ولی مثلِ سه ستونِ قبلی اسم دارد، شعار دارد، ای‌میل دارد، همه‌چی دارد، … دارد، … دارد، … … … …! دیگر هم از «از اون بالا کفتر می‌آیه» یا «چی صدا کنم تو رو» خبری نیست. شعار جدید این است: «برو حالشو ببر»!

image
این تصویر توی صفحه‌ی اول روزنامه‌ی پنجشنبه‌ی اعتماد بود! به من مربوطی نیست….

برو حالشو ببر

ابراهیم رها: من برگشتم، اما نه مثل سابق به شکل روزانه. هفته‌یی يک بار، همين جا و همين صفحه. اسم ستون هفتگی ما هم «هفته نامه» است. مرور هفته‌یی که گذشته. خدا آخر و عاقبت ما را به خير کند، عجالتاً دعا کنيد.

[روزیِ ابراهیم رها در روز از نو - حرفهای ابراهیم رها | عکس‌سازی]
[مجموعه‌ی پستخونه‌های ابراهیم رها | کتاب الکترونیکی]
[مقایسه‌ی متن اصلی و چاپ‌شده‌ی جنگ سرد ابراهیم رها]
[ابراهیم رها حیا کرد؛ جنگ سردو رها کرد | کافه نادری]


روزیِ ابراهیم رها در «روز از نو»

جولای 15, 2008

«دوئل » را خوانده‌اید؟ زیباستونی بود در هفته‌نامه‌ی چلچراغ . این ستون که حاویِ گفتگوهایی با سؤال‌ها و به تبع آن پاسخ‌های بامزه و گه‌گاه بی‌ربط بود، از شماره‌ی اولِ چلچراغ منتشر می‌شد. بعد تبدیل به کتابی شد که بزرگمهر حسین‌پور و پوریا عالمی طراحی و صفحه‌بندی‌ش کرده بودند، به چه قشنگی… . ابراهیم رها آن کتاب را تقدیم کرد به «همسرش فاطمه و پسرش کیان».

گفتگوهایی با: سید ابراهیم نبوی ، عمران صلاحی ، ابوالفضل زرویی نصرآباد ، ابراهیم افشار ، شهرام شکیبا ، کسری نوری ، توکا نیستانی ، نیک‌آهنگ کوثر ، مانا نیستانی ، نیکی کریمی ، هانیه توسلی ، هادی و مهروز ساعی و جواد رضویان .

چند بخشی از این کتاب را انتخاب کرده‌ام که از شدّتِ خنده، روده‌برم کرده بود. به‌موقع‌ش به خدمت‌تون تبلیغ می‌کنم. [سر فرصت تایپ می‌کنم؛ شاید در پستی دیگر.] ولی حالا خبر مهم‌تری دارم. ابراهیم رها دارد یک کارهایی می‌کند… نه! الآن زوده. اجازه بدید ستون‌های روزانه‌اش را معرفی کنم، بعد برسیم به کارِ مهم‌ش!

ابراهیم رها پارسال، یعنی سال گذشته، و کلاً در یک سال گذشته، سه ستون روزانه در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد داشته. به این عناوین: «خواب »، «پستخونه » و «جنگ سرد ». که این آخری را زودتر از همه شروع کرد و آخرین ستون‌ش هم که نیمه‌کاره و در اوج تمام شد، «خواب » بود. نتیجه می‌گیریم که «پستخونه » دقیقاً با پایانِ «جنگ سرد » آغاز شد و با آغاز «خواب » و چه‌بسا کمی زودتر از آن، به پایان رسید.

raha1
شما را با هانیه رها، ابراهیم فردوسی‌پور و عادل توسلی آشنا می‌کنیم.

«جنگ سرد » قالبی کلیشه‌ای داشت؛ یک سؤالِ بامزه که احتمالاً گزینه‌های تستیِ بامزه‌ای را هم می‌طلبد. یک سؤال با چهار گزینه به عنوان جواب که انتظار دارند به‌جای حل‌کردن‌شان و به یاد امتحان و تست و کنکور افتادن، بخندیم! هه هه هه هه! بله! «پستخونه » هم بر بستر قالبی کار شده بود که آن هم تکراری بود. نامه‌نوشتن. هم خودش و هم از نوع طنزش قبلاً بارها در روزنامه‌ها و مجلات کار شده است. نامه‌ی یک روزنامه‌نگار به وزیر، نامه‌ی یک هنرمند به رئیس‌جمهور، نامه‌ی یک سبزی‌فروش به یک خبرنگار و… .

نامه‌نویسی خیلی بازار داغی دارد و همیشه کار می‌شود. امّا اینکه هر روز به یک نفر سلام کنیم و شروع کنیم در لفافه و با کنایه او را یا دشمنان‌ش را با خاک یکسان کردن، با زبانی خودمانی طوری که انگار مدّت‌هاست باهاش رفیق‌ایم، طوری که نه حرمتِ او بشکند، نه حرمتِ صنف‌ش، نه حرمتِ دشمنان‌ش و نه حرمتِ آن رسانه، طوری که در همه‌ی آن‌ها «از اون بالا کفر بیایه»… خُب مسلماً کار آسانی نیست! نامه‌های رها خیلی سروصدا کردند و مخاطبان‌ش هم اتفاقاً خیلی وسیع بودند. از هاشمی رفسنجانی و قرائتی گرفته تا رحیم مشایی و یکی از مسئولین . از خاتمی و مصدق و میرحسین موسوی تا الهام و حافظ شیرازی و خلیج فارس . از خاویر کلمنته و الیاس نادران و موسی قربانی و احمد بورقانی تا عادل فردوسی‌پور و محمدباقر قالیباف و سعید حجاریان و جمال شورجه . و حتی روز عاشورا، رها به امام حسین (ع)، سالار شهیدان هم نامه‌ای نوشت… .

و امّا «خواب ». این یکی واقعاً تازه بود. اینکه ابراهیم رها جوری خواب ببیند که خودش می‌خواهد و این خواب‌ش را هر روز برای‌مان تعریف کند و سعی کند بامزه تعریف کند… این واقعاً ایده‌ی محشری است. امّا پایانِ ناگهانیِ این ستون، احتمالاً خیلی هم رها را افسرده نکرده؛ چون به هدف‌ش در انتقالِ چنین پیامی رسیده. اینکه: «من در مملکتی طنز می‌نویسم که در آن حتی خواب‌دیدن هم حرام است! ».

raha2
ایشان آقای عادلِ میرمیرانی هستند! نه از این لحاظ، نه از اون لحاظ!

فکر کنم حالا دیگر وقت‌ش رسیده باشد. چیزه! نه! کمی صبر داشته باشید. همین‌جور الکی که نیست‌ش که. پیچیدگی‌های خاصِّ خودش رو داره. علاوه بر اینکه کمی هم ساده به نظر می‌رسه. در هر صورت، به هر حال باید مقدمه‌چینی کرد دیگه.

ستونِ دیگری که اگرچه با استخوانِ رها به سقفِ چلچراغ زده شده، اسم‌ش «گاو خشمگین » است. این یکی بعد از «چسب زخم » و قبل از «قرارداد با آدمکش » کار شده. قالب‌ش هم اصلاً تکراری نیست. هر شماره یکی از 32 حرفِ حروفِ الفبا انتخاب می‌شود، و ضرب‌المثل‌هایی که اولین حرف‌شان، حرفِ موردنظر باشد، به زبانِ طنز ترجمه می‌شوند. به همین سادگی.

raha3
پیرهن‌سبزه دارد به یک نفر نگاه می‌کند … معتمدآریا نه! بغلی‌ش. آهان! خودشه؛ ابراهیم رها.

«ابراهیم رها همان علی میرمیرانی است.» این را وقتی ازش شنیدم، شوکه شدم. پسره داشت توی روز روشن می‌گفت: «علی میرمیرانی اسم مستعارش است. با آن حرف‌های جدی‌اش را می‌زند. » یادِ یادداشتِ مسعودِ مرعشی درباره‌ی اسامی مستعار می‌افتم. و اینکه چطور تابحال نفهمیده‌ام که نیش و کنایه‌های رها به میرمیرانی ، نیش و کنایه‌های طنزنویسِ درونِ خودش به جدی‌نویسِ درون‌ش است؟ چرا نفهمیدم که «میرمیرانی » فامیلیِ عجیبی است و حتی از «رها » هم عجیب‌تر است و احتمالاً اصلاً وجود ندارد؟

و چرا باز هم گول خوردم و به این حرفِ آن پسره شک نکردم؛ وقتی دوستم از مریم نراقی شنید که اسم اصلیِ این آقا، علی میرمیرانی است و ابراهیم رها نام مستعارش است! گرچه الآن حرف هیچ‌کدام‌شان را باور ندارم و نمی‌دانم باید کدام را جدی بگیرم؛ وقتی مجری برنامه‌ی «روز از نو » مجریِ باکسِ گفتگوی طنز برنامه‌اش را آقای میرمیرانی معرفی می‌کند. یعنی چه؟ میرمیرانی و گفتگوی طنز؟ کسی که به آقااخموئه مشهور است، چطور می‌تواند مصاحبه‌ی طنز بکند؟

نه! این اسم‌ش بحران هویت است. بی‌خی‌خی! هر چی که هست، سروش صحت یکی از مخاطبانِ باکسِ طنزِ برنامه‌یِ صبح‌گاهیِ جدیدِ شبکه‌یِ دوِ سیما ست. اسمِ این باکس هم هست: «حرف ». یعنی توی‌ش قرار است، حرف بزنند. امیدوارم آقای میرمیرانی یا رها یا هر چیز دیگر، رویِ دیگر ِ خودشان را هم به این برنامه دعوت کنند. خیلی جالب خواهد شد. بعد، از او بپرسند: «ببخشید! شما؟ ».

مربوط:
[مجموعه‌ی «پستخونه»‌های ابراهیم رها | کتاب الکترونیکی]
[نامه به یک ابراهیم رها و یک ژوله فهیم | سید ابراهیم نبوی]
[دوئل | مکانی برای تقسیم لحظات ناب کتاب‌خوانی]
[کتاب‌های ابراهیم رها | آدینه بوک]
[مقایسه‌ی متن اصلی و چاپ‌شده‌ی «جنگ سرد» ابراهیم رها ]
[ابراهیم رها حیا کرد؛ جنگ سردو رها کرد | کافه نادری]