وقتی قرآن زمینی می‌شود

سپتامبر 21, 2008

پیش از متن: این نوشته را یک ماه قبل شروع کردم و امشب تمامش کردم. این وسط اتفاقات زیادی افتاد که این تمام‌کردن را به تأخیر انداخت (بزرگ‌ترین‌اش فوتِ مادربزرگم بود.) که لزومی ندارد بگویم. این را هم بگویم موقعی شروع کردم به نوشتن این پست، که هیچ‌کدام از جنجال‌های پیرامون نامجو هنوز پیش نیامده بود و هنوز هیچکس شکایتی نکرده بود و کسی ندامت‌نامه‌ای نداده بود.

mohsen_namjoo1

وردپرس بعد از مدّت‌ها سالم شده. لاکردار مدّتی بود، بالا نمی‌آمد. حتی به زور فیلترشکن. نمی‌دانم چه شد که این بار بالا آمد. وقتی با فیلترشکن می‌آوردمش منوهای پایینی‌اش مثل منوی آمار و What’s Hot و Your Stuff اصلاً ظاهر نمی‌شدند، ولی امروز پس از مدّت‌ها چشمم به جمال‌شان روشن شد و فهمیدم چقدر آمار دارم، چه کارهایی کرده‌ام و چه چیزهایی در وردپرس، این روزها داغ است. داغ‌ترین‌شان این بود: شهامت "محسن نامجو" در خواندن قرآن همراه با موسیقی! – لینک دانلود

شنیده بودم. آهنگِ «گیس» را که محسن وسطش می‌خواند: «واعتصمو بحبل الله جمیعن و لا تفرقوا» که خیلی به فضای آن کار مربوط بود. از جنسش بود. فکر می‌کردم، این وبلاگ هم همین آهنگ را برای دانلود گذاشته. به خصوص که همین‌طور که صفحه را پایین می‌بردم، یکی از آخرین کامنت‌ها را چنین یافتم: «این را پارسال تابستون شنیده بودم! الان کلی با شوق دانلود کردم دیدم همونه» فهمیدم همان است، امّا وقتی ادامه‌ی کامنتش را خواندم، شک کردم: «ولی انگار یکم فرق داره٬ انگار تکمیل شده… نمی‌دونم». خلاصه خر شدم، دانلود کردم.

●●●

یکّم که خوبه، خیلی فرق داشت. از جنس خودش بود. از جنس کارهای محسن. ولی از جنس قرآن نبود. از جنس مجالسی که می‌رفتیم و همه قرآن را می‌خواندند نبود. از جنس تواشیح و این سبک قرآن‌خوانی‌های تلویزیونی هم نبود. [گفتم: «تلویزیونی» نه به این معنا که در «سی‌دی» یا «سایت» یا هر رسانه‌ی دیگری نمی‌شود این‌ها را یافت. به این معنی که فقط توی تلویزیون می‌شود که گاهی این‌ها را بشنویم، وگرنه به‌دنبالِ «سی‌دی» یا «سایت»‌هایی نمی‌گردیم که این تلاوت‌ها را داشته باشند.] شبیه هیچ‌کدام از این‌ها نبود. بیشتر شبیه خودمان شده بود. این‌وری‌تر شده بود.

انگار یکی قرآن را شوت کرده بود، توی زمین ما. ما جوان‌هایی که یا از بس توی گوشمان خوانده بودند آن را، یا از فرطِ نخواندن‌اش برای‌مان، با او غریبه بودیم. از خودمان نمی‌پنداشتیم‌اش. فکر می‌کردیم مالِ بزرگ‌ترهاست. چون وقتی سفره‌ای چیزی می‌گذاشتند و مادرمان ما را هم به جمعِ زنانه‌ی خودشان می‌بُرد، نمی‌گذاشتند ما هم بخوانیم‌اش. انگار ما بلد نبودیم. انگار ما نمی‌فهمیدیم. از همان موقع بود، که فهمیدیم قرآن مالِ ما نیست. زبانِ عربی‌اش هم به این قضیه کمک می‌کرد. به این نفهمیدن. به این غریب‌پنداشتن.

●●●

… تا فکرمان باز شد. روزنامه‌خوان شدیم. قبل از اینکه قرآن را تمام کرده باشیم، کتاب‌های صادق هدایت را تمام کردیم. همه‌ی فیلم‌های مهرجویی را دیدیم. همه‌ی پست‌های وبلاگ‌های مشهور را خواندیم و دیالوگ‌های فیلم‌ها، همه را از بر شدیم. تک‌تکِ جمله‌های هامون را حفظ بودیم و نمایی از «آژانس شیشه‌ای» نبود که ندیده باشیم یا حفظ نکرده باشیم.

آن موقع بود که تازه متوجه شدیم، این واژه‌های عربی‌ای که پشت سر هم ردیف شده‌اند، ترجمه‌ی فارسی هم دارند. تازه فهمیدیم که این واژه‌های آهنگین ولی غریب، بدون آهنگین‌بودن قریب هم می‌توانند باشند. امّا می‌گفتیم اگر این کتاب ارزشمند است، ترجمه‌اش چه؟ توی «مسافری از هند» نامزد «سیتا» از ارزشمندبودنِ قرآن و مقدس‌بودنش حرف می‌زد و می‌گفت که معجزه‌ی الهی است. «سیتا» دانشجوی زبان فارسی بود و فارسی را بلد بود. نامزدش می‌گفت قرآن آخرین معجزه‌ی خداست. و «سیتا» سؤال اصلی را پرسید: «ترجمه‌اش هم معجزه است؟»

 ●●●

تقصیر خودشان بود. پدران‌مان. قرآن را این‌قدر بزرگ کرده بودند، که قدّش به آسمان‌ها رسید بود، با اینکه پای‌اش روی زمین بود. از وقتی یادم هست، ترجمه‌ی قرآن را بیشتر از خودش دوست داشتم. حتی یکی از قرآن‌هایی که داشتیم (کدام‌یک از شما فقط یک قرآن در خانه‌اش دارد؟!) کُل‌اش فارسی بود و فقط گوشه‌ای از آن به متن عربی اختصاص داده شده بود. و من آن را خیلی دوست داشتم. چون احساس نمی‌کردم این ترجمه، این قرائت، این خوانش، این صفحه‌بندی آسمانی یا معجزه است. یک آدم خوش‌ذوق ولی یک «آدم» آن را این‌جوری صفحه‌بندی کرده بود.

خیلی‌وقت‌ها مشکل از همین غیرزمینی‌بودن است. یعنی می‌بینیم آدم‌هایی که شبیه ما نیستند یا شبیه «آدم»‌ها نیستند، افراد کمتری را به خود جذب می‌کنند. چون ارتباط‌برقرار‌کردن با آن‌ها سخت‌تر ممکن می‌شود. امّا کسی که ذهن پیچیده‌ای ندارد (حداقل در برخورد با دیگران این‌طور می‌نماید…) و با همین ذهن غیرپیچیده، ابتکاری به خرج می‌دهد، چقدر دوست و رفیق دارد در مقایسه با آدم نابغه‌ای که همه‌ی پایه‌های‌اش را جهشی خوانده و در ۱۲ سالگی دیپلم گرفته و ذهن پیچیده‌ای دارد (یا ندارد و در برخورد با دیگران این‌طور می‌نماید…).

●●●

mohsen_namjoo2

اینکه دستاتو روی سر می‌ذارن
اینکه باهات هیچ‌کاری ندارن
اینکه تو بازی‌شون راهت نمی‌دن
اینکه سر به سرت می‌ذارن
اینکه زاده‌ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
اینکه لنگ درهوایی، صبحونه‌ات شده سیگار و چایی

«جبر جغرافیایی» شعر: ادریس بی‌سخن

محسن نامجو، عصاره‌ی دهه‌ی ماست… آثارش را بشنوید. «رفتم سر کوچه، دو سه نخ سیگار خریدم»، «نان روز از برای سکس شب است، نان شب هم برای عاشق مست»، «بردار دگر بردار، بردار به دارم زن، از روی پل فردیس»، «کوکوی دوشب مانده، کپی پدرخوانده، دولت شرمنده، انتقاد سازنده، شاید که آینده ازآنِ ما»، «هستی از ما آلت خورده، هستیم ما از هستی»، «جان به جان آفرین تسلیم نمی‌شود، بازگشت همه به سوی او نیست…». آخر کدام جوان نسل سه و چهار و پنجمی حاضر می‌شود چنین ترانه‌هایی را از دست بدهد؟ یا می‌تواند شاعر و خواننده‌ی چنین موزیک‌هایی را دوست نداشته باشد؟ گمان نمی‌کنم هیچ‌کدام از این جوان‌ها حتی فکرش را هم می‌کرد حافظ چنین شعر باحالی داشته باشد: «زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم، ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم» یا اگر هم می‌کرد، نمی‌دانست می‌توان آن را این‌قدر باشکوه اجرا کرد… یا همین آهنگ «والصخی (پاییز ۸۱)» که به‌گمان عده‌ای قرآن را مسخره کرده، ببینید یکی از همین جوان‌های نسل چندمی چه تحلیلی ازش دارد… تحلیلی که کار همه‌ی ما را در نوشتنِ مطلبی درمورد این آهنگ راحت می‌کند. سلمان زند کاری را کرده که هیچ‌کدام از منتقدین یا طرفداران این قطعه انجام نداده‌اند. و آن هم بازکردن قرآن است:

سلمان زند: نامجو در شمس با لحنی كه يادآور قرآن‌خواندن‌های همه ما در كودكی و یا گاهن تلاوت پيرمردهای روستایی است و با نگاه خاص و هوشمندانه خود آیاتی را انتخاب كرده كه معرف یک سير تاريخي هستند. به ترتيب آيات 1-8 سوره شمس (خورشید)، 1-5 سوره ضحی (روشنایی)، 1-4 مزمل (مرد جامه‌به‌خود‌پيچيده)، 1و2 نبا (خبر)، 27 و 28 فجر (پيروزی) و 1-7 تكوير(تاریک‌سازی). سیری كه از روشنایی و صبح آغاز می‌شود و با توصیه‌هایی به مرد جامه به خود پيچيده در زندگی‌اش ادامه می‌یابد و با خبری كه داده می‌شود (خبر قیامت) و فقط مرد به‌اطمينان‌رسيده از آن درامان است، پایان می‌یابد. خبر تاریكی و قيامت. و اینجا دغدغه‌های فرد امروزی و انتظارش از دین بیان می‌شود. انتظار آرامش و اطمينان.

●●●

وقتی مادربزرگم فوت کرد، توی مراسم‌های‌اش سنگ تمام گذاشتیم. جزوه‌های قرآن را بهترین جای خانه گذاشتیم تا کسانی که برای عرض تسلیت می‌آیند، هر کدام یک حزب‌اش را بخوانند تا درنهایت کلّ قرآن ختم شود. مطمئنم باورتان نمی‌شود، ولی خود من در طول چند روزی که آنجا بودم، بیشتر از ۲۰ حزب آن را تمام کردم، بدون اینکه به چیزی فکر کنم یا ترجمه‌اش را بخوانم. هر چه باشد او مادربزرگم بود و همیشه هم در بدترین شرایط جسمی نمازخواندن و دعا و قرآن‌اش را ترک نکرده بود. من که بودم که بخواهم ترک کنم؟ از آن موقع به بعد هم خواهر کوچکم تصمیم گرفته نماز بخواند و خوشبختانه دارد می‌خواند. امشب هم شب قدر است و تصمیم گرفتیم بعد از مدت‌ها که به دلیل فوت مادر مادرم به خانه‌ی پدربزرگم (پدر پدرم) نرفته‌ایم، به خانه‌ی پدربزرگم برویم و شب را هم با هم به مسجد برویم. چون دلمان نمی‌خواهد این‌ها را هم از دست بدهیم درحالی که نمی‌دانیم از ما راضی هستند یا خیر؟ همیشه پدربزرگم می‌خواست نماز بخوانم و قرآن حفظ کنم… امشب بهترین فرصت است برای اثبات این موضوع.

[مهمان‌ها] [اول ماه رمضونی] [حال بد]
[خودش] [همینجور] [حفظِ حافظ]


لینک‌های مرتبط:
[عقاید بحث برانگیز نامجو | نسیم هراز]
[محسن نامجو سوره شمس را با موسيقی خواند | جهان‌نیوز]
[تاملاتی در باب پديده ای به نام محسن نامجو]
[بحث آزاد] [گفتگوی آزاد]


اظهارنظرهای هنرمندان درمورد یکدیگر

سپتامبر 18, 2008

لابه‌لای مصاحبه‌های نشریات در سال‌های اخیر

فکر می‌کنم نیازی به توضیح ندارد. میان مجلاتی که داشته‌ام، در چند سال اخیر، گشته‌ام و مصاحبه‌هایی که با هنرمندان مشهور شده را مدنظر قرار داده‌ام. بعد، آن دیالوگ‌هایی که هر کدام از این‌ها، در جواب به دیگری یا درباره‌ی دیگری گفته را اینجا آورده‌ام. جوری که ارتباطی کمرنگ میان هر چند تا از آن‌ها حس شود. شبیه فیلم مستندی شده که پشت سر هم هنرمندان را نشان می‌دهد که درباره‌ی موضوعی اظهارنظر می‌کنند و تدوین‌گر حرف‌های آنان را بر اساس موضوع مشترک‌شان مرتب می‌کند.
نقل قول‌ها برگرفته از مصاحبه‌هایی است که در چلچراغ، نسیم هراز، فیلم و شهروند امروز منتشر شده‌اند.

bahram
بهرام رادان: چند وقت پیش در فیلم مستند یکی از اعوان آقای کیمیایی، خیلی انتقاد نسبت به ایشان کردم. آن‌قدر که خودم بعداً ترسیدم. کیمیایی که من را دید، من را بغل کرد و من احساس کردم چه خوب بوده که صادق بوده‌ام. خیلی حس خوبی به من دست داد.

abdi
اکبر عبدی: مخملباف روزی سر اکران فیلم حاجی واشنگتن، وسط سینما، مرگ بر حاتمی گفت و شلوغ کرد. ولی بعدها گفت: آن هفته‌ای که سوته‌دلان را نبینم برای من هفته نمی‌شود و بعدها دوست بسیار نزدیک علی حاتمی شد.

ghasem
قاسم جعفری: یک روز آقای مشایخی از دستم ناراحت شد. گفت آن‌قدر که برای شما مهم است که صندلی کجا باشد، اصلاً به من نگاه نمی‌کنی. مثلاً سر مسافری از هند، رفتم هند سر فرصت گشتم ساری برای شیلا خداداد پیدا کردم که خوش‌رنگ باشد که عکس خوبی داشته باشم. پس چهره برای من خیلی مهم است.

hengameh
هنگامه قاضیانی: وقتی الناز شاکردوست که همکار من است و درباره‌ی بیوگرافی من چیزی نمی‌داند، فکر می‌کند من خیلی دیرتر از او شروع به‌کار کرده‌ام و امسال جایزه گرفته‌ام، نمی‌شود از دیگران انتظار داشت.

nima
نیما شاهرخ‌شاهی: شیفته‌ی جیرانی هستم. به‌نظرم علاوه بر اینکه کارگردان بزرگی است، بازیگردان بسیار خوبی هم هست. جاهایی که بن‌بست می‌خوردم من را می‌کشید کنار، در تنهایی با چشم بسته نقش را برای من بازی می‌کرد، نه که بازی کند، فقط حس را القاء می‌کرد. اگر موفقیتی در این فیلم دارم مدیون توانایی‌های جیرانی است.

fereydoon
فریدون جیرانی: من کمتر بازیگری را این‌طوری دیده‌ام. آقای انتظامی هم این‌طوری است منتها ایشان منظم‌تر و دقیق‌تر این‌طوری هستند چون خودشان آدم منظم و دقیقی هستند. امّا خسرو شکیبایی اصلاً آدم منظم و دقیقی نبود. خلاقیت از بی‌نظمی‌اش بیرون می‌آمد و چون بی‌نظم بود، دیالوگ‌ها را سر صحنه می‌خواند و… خلاقیت هم همان موقع به سراغش می‌آمد.

abdi
اکبر عبدی: مثلاً خسرو شکیبایی و امین تارخ طنز را خیلی خوب می‌شناسند.

nima
نیما شاهرخ‌شاهی: بعضی وقت‌ها بعضی تعبیرها این‌قدر اذیتم می‌کند که نگو. مثلاً می‌گویند هنرمند فلان… بازیگر… آخه بابا بازیگر عزت‌الله انتظامی است. بازیگر پرویز پرستویی است. ما بازیگر نیستیم. اسماً شاید شبیه باشیم، ولی حالا مانده تا به آن‌ها برسیم.

masoomi
خزر معصومی: اولین باری که این احساس به من دست داد موقع تماشای فیلم «شیدا»ی کمال تبریزی بود. خیلی دوست داشتم نقشی که خانم لیلا حاتمی آن را بازی کرده‌اند را بازی کنم.

goli
گلشیفته فراهانی: این‌طوری می‌شود كه خون بازی این همه جایزه می‌گیرد، ولی سنتوری فقط كاندیدای دو تا جایزه می‌شود و حتی اكران هم نمی‌شود. این را هم بگویم كه من هم خانم بنی‌اعتماد را خیلی دوست دارم و هم به نظرم بازی باران در خون بازی یكی از درخشان‌ترین بازی‌هایی بود كه من تا امروز دیده بودم.

baran
باران کوثری: من خیلی ترانه (علیدوستی) و گلی (گلشیفته فراهانی) را دوست دارم و همیشه هم تحسین‌شان می‌کنم. امّا تا پیش از خون بازی، فرصت‌هایی را که آنان داشته‌اند، من نداشتم.

bahram
بهرام رادان: خون بازی واقعاً همین‌طور بود. تماشاچی گوشه‌ی رینگ بود، هر چی خورد، زدن‌اش.

hengameh
هنگامه قاضیانی: می‌توانم بگویم باران با حضورش در تئاتر ثابت کرد که بازیگر بسیار توانایی است. برخوردهای این بازیگر از لحاظ اخلاقی خیلی خوب است. باران دختری است که می‌داند حداقل به عنوان یک هنرمند باید چگونه رفتار کند.

goli
گلشیفته فراهانی: مثلاً محسن نامجو از كسانی هست كه من دوست‌اش دارم. نه فقط به خاطر كارش بلكه به خاطر تفكر و دید و شعرش.

namjou
محسن نامجو: با کمی دقت در رنگ خاص صدای او برای هرکس قابل فهم است که کاراکتر صوتی حنجره‌ی چاوشی کاراکتری کاملاً مشکل است. ملودی‌های چاوشی در موسیقی پاپ امروز ایران تأثیرگذارترین است.

goli
گلشیفته فراهانی: محسن نامجو و محسن چاووشی كسانی هستند كه زیرزمینی به اینجا رسیده‌اند. كسی كمكشان نكرده. با جریانی نبوده‌اند. كارهایشان بین مردم دست به دست گشته و به این جا رسیده‌اند. من خودم وقتی صدای چاووشی پخش می‌شد گریه می‌كردم.

chavoshi
محسن چاوشی:
واقعاً از بازی بهرام رادان لذّت بردم. وقتی قسمت‌های موزیک و خواندن شروع می‌شد، واقعاً تعجب می‌کردم. بهرام رادان به قدری خوب حس کارها را گرفته بود و همراه آهنگ‌ها لب می‌زد که فکر می‌کردم خودش کارها را خوانده و صدا، صدای خود بهرام است.

goli
گلشیفته فراهانی: داریوش مهرجویی! دنیای رنگارنگ تو نامحدود است و رنگ‌هایش در هیچ دنیایی یافت نمی‌شود. برای همه آرزو می‌کنم فرصت این را داشته باشند که حتی شده سرکی کوچک در این دنیا بکشند… که رؤیایی است به حقیقت پیوسته.

chavoshi
محسن چاوشی: فکر می‌کنم آقای مهرجویی یک دروغ به من گفت و من هم یک دروغ به او. او گفت که همه‌ی آهنگ‌های من را شنیده و دوست دارد و من هم گفتم که همه‌ی فیلم‌هایش را دیده‌ام و دوست دارم.

bahram
بهرام رادان: خُب، حواس‌اش به همه چیز نیست. ولی به اون چیزی که باید باشه هست. مثلاً خیلی از وقت‌ها سر صحنه به این ‏نتیجه رسیدم که او [داریوش مهرجویی] همه چیز رو میشنوه؛ امّا کاملاً بی‌تفاوته و فقط اون جایی که موضوع بحث براش جالب بشه گوش ‏می‌کنه.‏

mehrjooyi
داریوش مهرجویی: به هر حال شاید نمی‌بایستی او [محسن چاوشی] این حرف‌ها را مطرح می‌کرد. در مورد مسائل مالی هم احتمالاً خود او مقصر است. چون هیچ‌گاه این را مطرح نکرد، چون او اصولاً بسیار خجالتی است.


کیانوش عیاری؛ یک ذهنِ زیبا

ژوئن 17, 2008

ayyari

دیشب، کیانوش عیاری که میهمان فریدون جیرانی در برنامه‌ی «دو قدم مانده به صبح» بود، حسابی شوکه‌مان کرد. آن‌جایی که گفت: «نه متأسفانه.» معمولاً کمتر کسی است که با شنیدنِ چنین جمله‌ای شوکه شود؛ امّا اگر بدانید این جمله در پاسخ به چه سؤالی ادا شده، مطمئناً شما هم شگفت‌زده خواهید شد:
فریدون جیرانی: «متن همه‌ی قسمت‌ها رو از قبل آماده می‌کردید دیگه؟»

یکی از خصوصیات مصاحبه‌های جیرانی همین است: «پرسیدنِ سؤالاتِ ظاهراً بدیهی که جواب‌شان معمولاً تکراری است.» ولی همین ویژگی، اینجا به کار آمد و همه را –حتی خودِ جیرانی را- شگفت‌زده کرد… .

چه‌کسی می‌تواند باور کند، بهترین سریالِ سال‌های اخیر، از همه لحاظ (کارگردانی، بازی، تصویر، صدا، موسیقی و حتّی تیتراژ) بدونِ متن ضبط شده. که همه‌چیزش همان لحظه شکل گرفته. کیانوش عیاری دیشب گفت: «همه‌چیز توی ذهنِ من بود!» چه‌طور می‌توان باور کرد که متنِ سریالِ «روزگار قریب» به جای کاغذ A4 توی ذهنِ عیاری به ثبت رسیده؟

آیا این حقّه‌ی عیاری است؟ عیاری‌ای که می‌گوید: «من اجازه نمی‌دهم یک پرنده بدون اجازه‌ی من وارد کادر و فضای فیلمم بشود، بعد بازیگر بخواهد بداهه بگوید؟» چگونه این همه ساعت تصویر را بدونِ هیچ متن یا نوشته‌ای فقط با اتّکا به ذهنِ خود به ثبت رسانده است؟

عیاری در جای دیگری از همین برنامه از بازیِ مهدی هاشمی، مهران رجبی و آفرین عبیسی تعریف می‌کند و همچنین با تمجید جیرانی از بازیِ این افراد مواجه می‌شود. از تواضعِ هاشمی می‌گوید، از لذّتِ تماشاگر از نوعِ ادای دیالوگِ مهران رجبی حرف می‌زند و به اینکه به شباهتِ همسر دکتر قریب به چهره‌ی عبیسی کاری نداشته، اشاره می‌کند.

در این برنامه، همچنین 3 دقیقه از فیلم «بیدار شو آرزو» به اکران تلویزیونی درآمد [!] و بخش‌هایی از پشت‌صحنه‌ی سریالِ «روزگار قریب» پخش شد. آن‌جایی که پیرمردی از میان سیاهی‌لشکرهای فیلم [اصلاً مگر دلیل موفقیتِ فیلم، همین بازیگرانِ بی‌تجربه و غیرحرفه‌ای نیستند که با دقّتِ تمام روی‌شان کار شده؟] خندید. در صحنه‌ای که نباید می‌خندید و عیّاری گفت: «بزرگتر از همه‌تون داره از همین حالا می‌خنده! نیگا کنین! دیگه از کوچیکترها چه انتظاری میشه داشت؟!»

عیاری در ادامه‌ی سؤال‌هایی که جیرانی بعد از شوکه‌شدن از شنیدنِ «نه متأسفانه.» می‌پرسید، با سؤال‌هایی درمورد بقیه‌ی فیلم‌هایش مواجه شد. اینکه درمورد آن‌ها هم متن داشته یا خیر؟ که عیاری گفت: به‌جز «بیدار شو آرزو» در «بودن یا نبودن» متن داشته و همین‌طور در «سفره‌ی ایرانی».

عیاری یک بار دیگر هم ما را شگفت‌زده کرد. آن‌جایی که گفت در برخی صحنه‌های فیلم از جلوه‌های رایانه‌ای استفاده کرده. بدونِ اینکه ما بفهمیم! مثلاً به‌خاطر اینکه موقعِ فیلم‌برداریِ یکی از فلاش‌بک‌ها، یک شیء در صحنه بوده، ولی بعداً و هنگام فیلم‌برداری در زمانِ حال، به این نتیجه رسیده که اگر شی‌ءِ دیگری در آن صحنه می‌بود، بهتر می‌شد. و آن را جلوی کامپیوتر تغییر داده! نداشتنِ متن، همین دردسرها را دارد دیگر… چون هیچ‌چیز از قبل مشخّص نیست. همه‌چیز توی ذهنِ کارگردان ذخیره شده.

عیاری در ابتدای برنامه از قربانی‌شدنِ دو فیلم «سفره‌ی ایرانی» و «بیدار شو آرزو» گفت و گفت: «این دو فیلم قربانی روزگار قریب شدند…» او البته درباره‌ی اکران‌شان هم گفت: «سفره‌ی ایرانی اکرانِ محدودی خواهد داشت»، «علاقه‌ای به اکرانِ بیدار شو آرزو ندارم؛ چون ریش‌کردنِ دلِ مخاطب، کار مذمومی است». او البته نگفت که پس اصلاً برای چه این فیلم را ساخته! احتمالاً آن را برای پخش 3 دقیقه‌ی آن از یک برنامه‌ی تلویزیونی نساخته!

در پایانِ برنامه کیانوشِ عیاری نه فیلمی که اخیراً دیده را معرفی کرد و نه آخرین کتابی را که خوانده است!

پی‌نوشت: تمام اشاراتِ این نوشتار به جملاتِ عیاری و جیرانی در برنامه‌ی دیشب، نقل به مضمونِ آن‌هاست و احتمالاً هیچ‌کدام «دقیقاً» و «عیناً» آن‌طور که اینجا می‌خوانید، گفته نشده‌اند! و مطمئناً این، تمامِ حرف‌هایی نیست که در این برنامه گفته شد… .