مصاحبه‌ی چلچراغ با «فریده»‌ی سریال بزنگاه

سپتامبر 18, 2008

ic20080802130131

البته تصویری از «فریده» پیدا نکردم که این عکسِ «درسا» را در اینجا قرار دادم. حقیقتاً هیچ عکسی نبود در سایت صداوسیما. و گفتم چه فرصت خوبی است برای گذاشتنِ این تصویر زیبا! بگذریم.

هفته‌نامه‌ی چلچراغ در شماره‌ی این هفته‌ی خود با «سوسن پرور» بازیگر نقشِ «فریده» در سریال بزنگاه مصاحبه کرده که چون خیلی برایم جذاب بود، گوشه‌هایی‌اش را همین حالا تایپ کردم تا برای خواندنِ متنِ کامل‌اش، بروید و خودتان این شماره‌ی چلچراغ را بخرید.

امّا چه اتفاقی می‌افتد که بین این همه بازیگر و نقش یک‌باره نقش دختری موردتوجه قرار می‌گیرد که سابقه‌ای در تلویزیون ندارد. سوسن پرور به اعتقاد بیشتر چلچراغی‌ها یکی از جذاب‌ترین آدم‌های این روزهاست. دختری که باید شجاعتش را در انتخاب چنین نقشی ستود. با او در خانه‌ای کوچک در خیابان گرگان تهران به گفتگو نشسته‌ایم.

میمنت مژده – شروین خدابخشی

من با همسر آقای عطاران در تالار سنگلج یک تئاتر کار می‌کردیم و ایشون باب آشنایی من با آقای عطاران شدند و وقتی کار جدیدشون رو می‌خواستن بسازن، به من هم گفتن: «بیا!».

●●●

من اهل اراک هستم و تقریباً سال ۷۷ – ۷۸ در رادیوپیام کار می‌کردم. بعد از اراک به تهران می‌آمدم. یک روز یکی از دوستانم به طور تصادفی گفت: خانمی به نام حکمت هست که داره فیلمی با نام «زندان زنان» می‌سازه و شخصیتی این‌جوری می‌خواد و ضمناً اراکی هم هستند. بعد رفتم اونجا و پذیرفته شدم. اونجا و اون گروه خیلی مجموعه‌ی گرم و خوبی بودند.

●●●

طنز آقای عطاران رو خیلی دوست دارم. واقعاً کارکردن با ایشون برام آرزو بود.

●●●

اینکه آدم‌ها می‌شناسنت حس جالبی‌یه. من یک روز رفتم دکه روزنامه بخونم، روزنامه‌فروشی که همیشه ازش روزنامه می‌خرم یکهو بهم گفت: «اِ… شما دختر آقا صابری؟» من هم خیلی جدی گفتم: «بله! پدر سلام رسوندن، گفتن این روزنامه‌ها رو با ما ارزون‌تر حساب کن!» و اون آقا همین‌جوری محو شده بود… خُب این خیلی شیرینه که می‌شناسنت، یک تجربه‌ی ناشناخته است و امیدوارم همیشه در همین حد باشه… البته کمی هم ترسناک است.

●●●

بچه‌های کوچک هنوز سر سبیل‌های من به تفاهم نرسیدن. یک‌سری می‌گن این سبیل نداره اون نیست. یک‌سری هم می‌گن اینجا سبیل‌هاش رو می‌زنه، می‌ره اونجا درمی‌آره! هنوز به تفاهم نرسیدن!

●●●

ما دو روز بهزیستی بودیم، اونجا هم همین‌طور بود. لذت می‌بردم وقتی بچه‌ها بغلم می‌کردن، دوست داشتن باهام حرف بزنن… خیلی انرژی می‌گیرم. ولی خُب کلّی متلک هم می‌شنوم: «داداش سبیل‌هاتو…!» یا اینکه «داداش سبیل‌هاتو دیشب جا گذاشتی؟»… می‌دونی چون قبلاً تجربه‌اش نکرده بودم برام دلچسبه!

farideh

ریسک نمی‌خواست، دوست داشتم. این‌قدر به آقای عطاران اعتماد داشتم که نگران هیچی نبودم و اینکه من اصلاً در قید و بند ظاهر نیستم… اصلاً برام مهم نیست که خوشگل بشم، زشت بشم، اتفاقاً خیلی هم گریمم رو دوست دارم… خیلی متفاوته.

●●●

اگر مرد را از دنیای جنسیت جدا کنیم و به عنوان یک صفت نام ببریم، خیلی دوستش دارم. لوطی‌بودن، بامرام‌بودن… این چیزها رو خیلی دوست دارم. ولی از بقیه‌اش متنفرم. [می‌خندد]

●●●

اگه یه پول قلمبه دستم برسه یک پیکان سفید دولوکس می‌گیرم. چون سال‌ها پیکان داشتم… یادگار بابام بود. خیلی برام عزیز بود. نزدیک ۱۰ سال پشتش نشستم. موقع فروشش خیلی هم گریه کردم.

●●●

روزی که برای تست و قرارداد می‌رفتیم دفتر خیلی استرس داشتم. همه‌اش پایین پله‌ها منتظر بودم تا حالم بهتر بشه. چند نفس عمیق کشیدم و رفتم بالا. برای اینکه استرس‌ام معلوم نشه هی می‌خندیدم! بلندبلند می‌گفتم، حرف می‌زدم، می‌خندیدم تا کسی نفهمه که من ترسیدم! دیگه از خنده‌های خودم خنده‌ام گرفت… تا اینکه یک‌جا با آقای عطاران تنها شدیم و ازم پرسیدن: «ترسیدی؟» گفتم: «معلومه؟» گفت: «خیلی تابلویی.»


پی‌نوشت: عکسی را هم که این بالا گذاشتم، خودم با دوربین و با استفاده از سیستم «super macro»‌ی آن که برای تصویربرداری از فاصله‌ی خیلی نزدیک است، از صفحه‌ی چلچراغ گرفته‌ام.

پی‌نوشت ۲: بچه‌ها! دیدید فریده سبیل ندارد؟!


اظهارنظرهای هنرمندان درمورد یکدیگر

سپتامبر 18, 2008

لابه‌لای مصاحبه‌های نشریات در سال‌های اخیر

فکر می‌کنم نیازی به توضیح ندارد. میان مجلاتی که داشته‌ام، در چند سال اخیر، گشته‌ام و مصاحبه‌هایی که با هنرمندان مشهور شده را مدنظر قرار داده‌ام. بعد، آن دیالوگ‌هایی که هر کدام از این‌ها، در جواب به دیگری یا درباره‌ی دیگری گفته را اینجا آورده‌ام. جوری که ارتباطی کمرنگ میان هر چند تا از آن‌ها حس شود. شبیه فیلم مستندی شده که پشت سر هم هنرمندان را نشان می‌دهد که درباره‌ی موضوعی اظهارنظر می‌کنند و تدوین‌گر حرف‌های آنان را بر اساس موضوع مشترک‌شان مرتب می‌کند.
نقل قول‌ها برگرفته از مصاحبه‌هایی است که در چلچراغ، نسیم هراز، فیلم و شهروند امروز منتشر شده‌اند.

bahram
بهرام رادان: چند وقت پیش در فیلم مستند یکی از اعوان آقای کیمیایی، خیلی انتقاد نسبت به ایشان کردم. آن‌قدر که خودم بعداً ترسیدم. کیمیایی که من را دید، من را بغل کرد و من احساس کردم چه خوب بوده که صادق بوده‌ام. خیلی حس خوبی به من دست داد.

abdi
اکبر عبدی: مخملباف روزی سر اکران فیلم حاجی واشنگتن، وسط سینما، مرگ بر حاتمی گفت و شلوغ کرد. ولی بعدها گفت: آن هفته‌ای که سوته‌دلان را نبینم برای من هفته نمی‌شود و بعدها دوست بسیار نزدیک علی حاتمی شد.

ghasem
قاسم جعفری: یک روز آقای مشایخی از دستم ناراحت شد. گفت آن‌قدر که برای شما مهم است که صندلی کجا باشد، اصلاً به من نگاه نمی‌کنی. مثلاً سر مسافری از هند، رفتم هند سر فرصت گشتم ساری برای شیلا خداداد پیدا کردم که خوش‌رنگ باشد که عکس خوبی داشته باشم. پس چهره برای من خیلی مهم است.

hengameh
هنگامه قاضیانی: وقتی الناز شاکردوست که همکار من است و درباره‌ی بیوگرافی من چیزی نمی‌داند، فکر می‌کند من خیلی دیرتر از او شروع به‌کار کرده‌ام و امسال جایزه گرفته‌ام، نمی‌شود از دیگران انتظار داشت.

nima
نیما شاهرخ‌شاهی: شیفته‌ی جیرانی هستم. به‌نظرم علاوه بر اینکه کارگردان بزرگی است، بازیگردان بسیار خوبی هم هست. جاهایی که بن‌بست می‌خوردم من را می‌کشید کنار، در تنهایی با چشم بسته نقش را برای من بازی می‌کرد، نه که بازی کند، فقط حس را القاء می‌کرد. اگر موفقیتی در این فیلم دارم مدیون توانایی‌های جیرانی است.

fereydoon
فریدون جیرانی: من کمتر بازیگری را این‌طوری دیده‌ام. آقای انتظامی هم این‌طوری است منتها ایشان منظم‌تر و دقیق‌تر این‌طوری هستند چون خودشان آدم منظم و دقیقی هستند. امّا خسرو شکیبایی اصلاً آدم منظم و دقیقی نبود. خلاقیت از بی‌نظمی‌اش بیرون می‌آمد و چون بی‌نظم بود، دیالوگ‌ها را سر صحنه می‌خواند و… خلاقیت هم همان موقع به سراغش می‌آمد.

abdi
اکبر عبدی: مثلاً خسرو شکیبایی و امین تارخ طنز را خیلی خوب می‌شناسند.

nima
نیما شاهرخ‌شاهی: بعضی وقت‌ها بعضی تعبیرها این‌قدر اذیتم می‌کند که نگو. مثلاً می‌گویند هنرمند فلان… بازیگر… آخه بابا بازیگر عزت‌الله انتظامی است. بازیگر پرویز پرستویی است. ما بازیگر نیستیم. اسماً شاید شبیه باشیم، ولی حالا مانده تا به آن‌ها برسیم.

masoomi
خزر معصومی: اولین باری که این احساس به من دست داد موقع تماشای فیلم «شیدا»ی کمال تبریزی بود. خیلی دوست داشتم نقشی که خانم لیلا حاتمی آن را بازی کرده‌اند را بازی کنم.

goli
گلشیفته فراهانی: این‌طوری می‌شود كه خون بازی این همه جایزه می‌گیرد، ولی سنتوری فقط كاندیدای دو تا جایزه می‌شود و حتی اكران هم نمی‌شود. این را هم بگویم كه من هم خانم بنی‌اعتماد را خیلی دوست دارم و هم به نظرم بازی باران در خون بازی یكی از درخشان‌ترین بازی‌هایی بود كه من تا امروز دیده بودم.

baran
باران کوثری: من خیلی ترانه (علیدوستی) و گلی (گلشیفته فراهانی) را دوست دارم و همیشه هم تحسین‌شان می‌کنم. امّا تا پیش از خون بازی، فرصت‌هایی را که آنان داشته‌اند، من نداشتم.

bahram
بهرام رادان: خون بازی واقعاً همین‌طور بود. تماشاچی گوشه‌ی رینگ بود، هر چی خورد، زدن‌اش.

hengameh
هنگامه قاضیانی: می‌توانم بگویم باران با حضورش در تئاتر ثابت کرد که بازیگر بسیار توانایی است. برخوردهای این بازیگر از لحاظ اخلاقی خیلی خوب است. باران دختری است که می‌داند حداقل به عنوان یک هنرمند باید چگونه رفتار کند.

goli
گلشیفته فراهانی: مثلاً محسن نامجو از كسانی هست كه من دوست‌اش دارم. نه فقط به خاطر كارش بلكه به خاطر تفكر و دید و شعرش.

namjou
محسن نامجو: با کمی دقت در رنگ خاص صدای او برای هرکس قابل فهم است که کاراکتر صوتی حنجره‌ی چاوشی کاراکتری کاملاً مشکل است. ملودی‌های چاوشی در موسیقی پاپ امروز ایران تأثیرگذارترین است.

goli
گلشیفته فراهانی: محسن نامجو و محسن چاووشی كسانی هستند كه زیرزمینی به اینجا رسیده‌اند. كسی كمكشان نكرده. با جریانی نبوده‌اند. كارهایشان بین مردم دست به دست گشته و به این جا رسیده‌اند. من خودم وقتی صدای چاووشی پخش می‌شد گریه می‌كردم.

chavoshi
محسن چاوشی:
واقعاً از بازی بهرام رادان لذّت بردم. وقتی قسمت‌های موزیک و خواندن شروع می‌شد، واقعاً تعجب می‌کردم. بهرام رادان به قدری خوب حس کارها را گرفته بود و همراه آهنگ‌ها لب می‌زد که فکر می‌کردم خودش کارها را خوانده و صدا، صدای خود بهرام است.

goli
گلشیفته فراهانی: داریوش مهرجویی! دنیای رنگارنگ تو نامحدود است و رنگ‌هایش در هیچ دنیایی یافت نمی‌شود. برای همه آرزو می‌کنم فرصت این را داشته باشند که حتی شده سرکی کوچک در این دنیا بکشند… که رؤیایی است به حقیقت پیوسته.

chavoshi
محسن چاوشی: فکر می‌کنم آقای مهرجویی یک دروغ به من گفت و من هم یک دروغ به او. او گفت که همه‌ی آهنگ‌های من را شنیده و دوست دارد و من هم گفتم که همه‌ی فیلم‌هایش را دیده‌ام و دوست دارم.

bahram
بهرام رادان: خُب، حواس‌اش به همه چیز نیست. ولی به اون چیزی که باید باشه هست. مثلاً خیلی از وقت‌ها سر صحنه به این ‏نتیجه رسیدم که او [داریوش مهرجویی] همه چیز رو میشنوه؛ امّا کاملاً بی‌تفاوته و فقط اون جایی که موضوع بحث براش جالب بشه گوش ‏می‌کنه.‏

mehrjooyi
داریوش مهرجویی: به هر حال شاید نمی‌بایستی او [محسن چاوشی] این حرف‌ها را مطرح می‌کرد. در مورد مسائل مالی هم احتمالاً خود او مقصر است. چون هیچ‌گاه این را مطرح نکرد، چون او اصولاً بسیار خجالتی است.


جیرانی؛ روزنامه‌نگاری که کارگردان شد

آگوست 2, 2008

این سریالِ جیرانی، واقعاً مزخرف است. واقعاً، واقعاً، واقعاً چرت‌و‌پرت است. رسماً آشغال است. بی‌اغراق، بعد از سریالِ نرگس، درپیت‌ترین سریالی است که از وقتی موزیکِ تیتراژ آخرش شروع می‌شود، دل توی دلم نیست برای اینکه قسمتِ بعدی‌اش را ببینم و لذّت ببرم.

jeyrani

«مرگ تدریجی یک رؤیا» از این هفته وارد فاز جدیدی شده و به موضوع مهاجرت هم می‌پردازد. این را فریدون جیرانی در مصاحبه‌ی تلویزیونیِ امروزش در شبکه‌ی دو گفت. مصاحبه‌ای که به نظر من، به همراهِ مجموعه‌ی مصاحبه‌های رامبد جوان در برنامه‌ای از همین شبکه و کلّ گفتگوهای ورزشیِ جهانگیر کوثری، مزخرف‌ترین مصاحبه‌ی دنیا بود که من عاشق‌ش هستم. که دلم می‌خواهد هر روز صبح، وقتی از خواب بلند می‌شوم و هِی می‌خواهم بروم آبی بزنم به دست‌و‌صورت‌م، امّا تنبلی می‌کنم و نمی‌روم، می‌تواند پخش شود و باز هم مرا خوشحال کند. هر روز، هر روز. روز از نو، مصاحبه‌ی جیرانی از نو.

خُب البته این چیزی نیست که فقط درمورد مصاحبه‌ی همشهری جوانی با جیرانی صادق باشد. خیلی چیز‌های دیگر هم هست که مزخرف‌اند، امّا دوست‌شان داریم، یا محشرند، و ازشان متنفریم. مثلاً خودِ همشهری جوان، با این طراحیِ آشغال‌ش، با آن تیترهای چرت‌و‌پرت‌ش، و مطالبِ تکراری و مزخرف‌ش. یادم نرفته که چقدر سعی کردم نخرم‌ش و هر چند شماره که نمی‌خریدم، چه‌قدر پشیمان می‌شدم.

84fb2c72141833501f69099fdfaf0d8c

یا مثلاً «خانه‌ی دوست کجاست؟» که خیلی محشر است، امّا نمی‌توانم، حوصله ندارم، وقت ندارم، عشق ندارم، شوق ندارم که ببینم‌ش. فیلم‌هایی که یک بار هم نمی‌بینیم‌شان. یادم نمی‌آید «ستاره است» را دو بار دیده باشم که اصلاً همان یک‌بارش را هم به‌زور دیدم. هنوز دلم نمی‌خواهد تکرار‌های «مرگ رؤيا…» را ببینم. ولی چه باعشق و باشوق تکرار سریالی مثلِ «چارخونه» را می‌دیدم. و خم به ابرو نمی‌آوردم. همین امروز هم اگر دوباره پخش شود، خواهم دید. آن هم با چه علاقه‌ای. انگار، هر بار، بار ِ دیگری است… .

و اینکه چه‌قدر این مصاحبه‌های جیرانی، همین‌طور الکی، محشر است. مصاحبه‌هایی که با او انجام می‌شود را نمی‌گویم ها! آن‌ها واقعاً مزخرف‌اند و آشغال. دارم مصاحبه‌هایی که او به عنوانِ مصاحبه‌گر انجام می‌دهد را می‌گویم. دو قدم مانده به صبح، ماهنامه‌ی فیلم، ماهنامه‌ی فیلم، دو قدم مانده به صبح. حال هم که می‌کنیم. محشر هم که هستند. عین‌هو هلو می‌روند توی گلو.

[چقدر رانیِ هلو خوشمزه‌تر و تر‌و‌تازه‌تر و خوش‌رنگ‌تر و خوش‌خور‌تر از هلوهایی است که درهم و برهم افتاده‌اند جلوی میوه‌فروشی… . که آشغال و تمیز، مزخرف و محشر، چرت‌و‌پرت و پرمغزش همه با هم مخلوط هستند. جدا نمی‌شوند. و اتفاقاً خیلی خوشمزه هم هستند بعضاً، امّا به پای رانی‌های‌شان نمی‌رسند.]

ghermez007175 خیلی بهتر و جالب‌تر می‌شد اگر جیرانی کارگردان نمی‌شد. چون روزنامه‌نگاری‌اش به پای فیلم‌سازی‌اش نمی‌رسد. نمی‌شد؟ اگر می‌شد، لابد الآن همه‌ی کارگردان‌ها به‌اش احترام می‌گذاشتند، چون مصاحبه‌گر ِ خوبی است و روزنامه‌نگار ِ محشری است… . همه‌ی روزنامه‌ها هم نه برای اینکه فقط یک کارگردان است، بلکه مهم‌تر از آن، چون او یک روزنامه‌نگار و نظریه‌پرداز سینماییِ موفق است، برای گرفتنِ یادداشت از او له‌له می‌زدند. بیشتر از حالا. چه‌قدر خوب می‌شد آقای جیرانی. نه؟

پی‌نوشت 1: از جیرانی تقریباً هیچ عکسی نداشتم. مجبور شدم دست به دامنِ گوگل شوم. البته من معمولاً عکس‌های هنرمندان را در رایانه‌ام دارم؛ امّا عکسی از جیرانی نداشتم… همان‌طور که عکسی از هوشنگ گلمکانی، یا امیر قادری، یا خسرو نقیبی، و هیچ‌کدام از روزنامه‌نگار‌هایی که نوشته‌هایشان را می‌خوانم، ندارم. امّا عکس‌های مهرجویی، یا کیمیایی، یا حاتمی‌کیا، و بیشتر کارگردان‌هایی که فیلم‌هایشان را می‌بینم، جایگاه ویژه‌ای در پوشه‌های تصویری‌ام دارند.

پی‌نوشت 2: بی‌حوصله‌تر از همیشه‌ام و چاره‌ی بی‌حوصلگی فیلم‌دیدن است. مدّتی است کمتر از این خبط‌ها کرده‌ام و فیلم گرفته‌ام. فیلم‌دیدن در این شرایط مثل قرص و دوا می‌ماند برایم. حسابِ تلویزیون را جدا کنید. تلویزیون، حالا دیگر مثل وعده‌های روزانه‌ی غذایی‌ام شده.