
البته تصویری از «فریده» پیدا نکردم که این عکسِ «درسا» را در اینجا قرار دادم. حقیقتاً هیچ عکسی نبود در سایت صداوسیما. و گفتم چه فرصت خوبی است برای گذاشتنِ این تصویر زیبا! بگذریم.
هفتهنامهی چلچراغ در شمارهی این هفتهی خود با «سوسن پرور» بازیگر نقشِ «فریده» در سریال بزنگاه مصاحبه کرده که چون خیلی برایم جذاب بود، گوشههاییاش را همین حالا تایپ کردم تا برای خواندنِ متنِ کاملاش، بروید و خودتان این شمارهی چلچراغ را بخرید.
امّا چه اتفاقی میافتد که بین این همه بازیگر و نقش یکباره نقش دختری موردتوجه قرار میگیرد که سابقهای در تلویزیون ندارد. سوسن پرور به اعتقاد بیشتر چلچراغیها یکی از جذابترین آدمهای این روزهاست. دختری که باید شجاعتش را در انتخاب چنین نقشی ستود. با او در خانهای کوچک در خیابان گرگان تهران به گفتگو نشستهایم.
میمنت مژده – شروین خدابخشی
من با همسر آقای عطاران در تالار سنگلج یک تئاتر کار میکردیم و ایشون باب آشنایی من با آقای عطاران شدند و وقتی کار جدیدشون رو میخواستن بسازن، به من هم گفتن: «بیا!».
●●●
من اهل اراک هستم و تقریباً سال ۷۷ – ۷۸ در رادیوپیام کار میکردم. بعد از اراک به تهران میآمدم. یک روز یکی از دوستانم به طور تصادفی گفت: خانمی به نام حکمت هست که داره فیلمی با نام «زندان زنان» میسازه و شخصیتی اینجوری میخواد و ضمناً اراکی هم هستند. بعد رفتم اونجا و پذیرفته شدم. اونجا و اون گروه خیلی مجموعهی گرم و خوبی بودند.
●●●
طنز آقای عطاران رو خیلی دوست دارم. واقعاً کارکردن با ایشون برام آرزو بود.
●●●
اینکه آدمها میشناسنت حس جالبییه. من یک روز رفتم دکه روزنامه بخونم، روزنامهفروشی که همیشه ازش روزنامه میخرم یکهو بهم گفت: «اِ… شما دختر آقا صابری؟» من هم خیلی جدی گفتم: «بله! پدر سلام رسوندن، گفتن این روزنامهها رو با ما ارزونتر حساب کن!» و اون آقا همینجوری محو شده بود… خُب این خیلی شیرینه که میشناسنت، یک تجربهی ناشناخته است و امیدوارم همیشه در همین حد باشه… البته کمی هم ترسناک است.
●●●
بچههای کوچک هنوز سر سبیلهای من به تفاهم نرسیدن. یکسری میگن این سبیل نداره اون نیست. یکسری هم میگن اینجا سبیلهاش رو میزنه، میره اونجا درمیآره! هنوز به تفاهم نرسیدن!
●●●
ما دو روز بهزیستی بودیم، اونجا هم همینطور بود. لذت میبردم وقتی بچهها بغلم میکردن، دوست داشتن باهام حرف بزنن… خیلی انرژی میگیرم. ولی خُب کلّی متلک هم میشنوم: «داداش سبیلهاتو…!» یا اینکه «داداش سبیلهاتو دیشب جا گذاشتی؟»… میدونی چون قبلاً تجربهاش نکرده بودم برام دلچسبه!

ریسک نمیخواست، دوست داشتم. اینقدر به آقای عطاران اعتماد داشتم که نگران هیچی نبودم و اینکه من اصلاً در قید و بند ظاهر نیستم… اصلاً برام مهم نیست که خوشگل بشم، زشت بشم، اتفاقاً خیلی هم گریمم رو دوست دارم… خیلی متفاوته.
●●●
اگر مرد را از دنیای جنسیت جدا کنیم و به عنوان یک صفت نام ببریم، خیلی دوستش دارم. لوطیبودن، بامرامبودن… این چیزها رو خیلی دوست دارم. ولی از بقیهاش متنفرم. [میخندد]
●●●
اگه یه پول قلمبه دستم برسه یک پیکان سفید دولوکس میگیرم. چون سالها پیکان داشتم… یادگار بابام بود. خیلی برام عزیز بود. نزدیک ۱۰ سال پشتش نشستم. موقع فروشش خیلی هم گریه کردم.
●●●
روزی که برای تست و قرارداد میرفتیم دفتر خیلی استرس داشتم. همهاش پایین پلهها منتظر بودم تا حالم بهتر بشه. چند نفس عمیق کشیدم و رفتم بالا. برای اینکه استرسام معلوم نشه هی میخندیدم! بلندبلند میگفتم، حرف میزدم، میخندیدم تا کسی نفهمه که من ترسیدم! دیگه از خندههای خودم خندهام گرفت… تا اینکه یکجا با آقای عطاران تنها شدیم و ازم پرسیدن: «ترسیدی؟» گفتم: «معلومه؟» گفت: «خیلی تابلویی.»
پینوشت: عکسی را هم که این بالا گذاشتم، خودم با دوربین و با استفاده از سیستم «super macro»ی آن که برای تصویربرداری از فاصلهی خیلی نزدیک است، از صفحهی چلچراغ گرفتهام.
پینوشت ۲: بچهها! دیدید فریده سبیل ندارد؟!
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده 

خیلی بهتر و جالبتر میشد اگر جیرانی کارگردان نمیشد. چون روزنامهنگاریاش به پای فیلمسازیاش نمیرسد. نمیشد؟ اگر میشد، لابد الآن همهی کارگردانها بهاش احترام میگذاشتند، چون مصاحبهگر ِ خوبی است و روزنامهنگار ِ محشری است… . همهی روزنامهها هم نه برای اینکه فقط یک کارگردان است، بلکه مهمتر از آن، چون او یک روزنامهنگار و نظریهپرداز سینماییِ موفق است، برای گرفتنِ یادداشت از او لهله میزدند. بیشتر از حالا. چهقدر خوب میشد آقای جیرانی. نه؟
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده 
