ژوئن 29, 2008
«مهمانِ مامان»، فیلم 103 دقیقهای داریوش مهرجویی، محصولِ «سیمافیلم» است که به مناسبت روز «مادر» هر روز، ساعتِ 11:10 دقیقه، به مدّتِ 20 تا 30 دقیقه از شبکهی 4 سیما پخش میشود.
در اینجا به بررسی نکاتِ تازهی سریال مهمان مامان نسبت به VCD آن میپردازیم. همچنین به این بهانه، خلاصهای از مطالبِ پروندهی ماهنامهی فیلم برای این فیلم در اینجا کامل و بهروز میشود.
قسمت ششم
14 دقیقه از فیلم سینمایی مهمان مامان [بدونِ احتسابِ تیتراژش] در این قسمت بود. درحالی که زمان کلِّ این قسمت [باز هم غیر از تیتراژ] 20 دقیقه بود.

1- صدای مهیبی که همهی همسایهها را از سر سفره به بیرون خانه کشاند، صدای برخورد ماشین شهرداری با دیوار خانه بود:
مرد اول: اِ اِ اِ اِ! ببین چی کار کرد…
مرد دوم: بابا ماشین. ترمزش خوب ایراد داشت…
مرد اول: زدی خونهی مردم رو داغون کردی که! چی جواب بدم الآن؟ بپرین پایین…
مرد دوم: بیاین این آجر ماجرها رو جمع کنین ببرین…
یدالله: مرد حسابی چی کار کردی؟ خوبهخرابم کردی…
مرد اول: چهار تا آجر ریخته زمین…
یدالله: آخه ما چی کار کنیم؟ سروصدا راه میاندازین، ایراد نداره. خونهخرابم کردین… بابا ما مهمون داریم، مریض داریم آخه.
دکتر: مسئلهای نیست. زنگ میزنیم 110 الآن مییاد خسارت تعیین میکنه.
یدالله: 110 چییه آخه؟
مرد اول: خُب چی کار کنم؟ میخواستی کوچهات رو گشاد کنی؟
یدالله: گشاد؟ فحش میدی؟
یدالله به مرد اول حمله میکند و دعوا شروع میشود. بقیهی مردم هم در راه جداکردنِ این دو، با هم دعوا میکنند. از دکتر و مادر و یوسف گرفته تا ممّدآقا و بقیهی اهالی محل! بعد، یدالله را میبرند خانه و لباساش را تنش میکنند. وقتی میرود تو، گوشهای ولو میشود.
مادر: آخه تو، بیخودی چرا خودت رو عصبانی میکنی؟ اینها کار امشبشون نیست که. هر شب همین برنامه است… پاشو بخور.
آبقند را بهاش میدهد. و یدالله هم میخورد.
یدالله: بالاخره من هم باید یه خودی نشون بدم… همینجوری که نمیشه که…
مادر: آهان. همین. پس بگو میخواستی آرتیستبازی دربیاری…
دکتر: آقایدالله بذار ببینم چی شده؟
مادر: این شکسته دیگه اینجا…
یدالله: آی آی یواش. دکتر یواش.
دکتر: چیزی نیست. یه زخم کوچیکه… یه خورده از این…
مادر: دواگلی میزنم.
دکتر: بتادین. بله…
یوسف: بابا مگه نمیگم دست به چیزی نزنین. من و دکتر قول میدیم همهی این ظرفها رو تمیز به شما تحویل بدیم. مگه نه دکتر؟
دکتر: بله؟
یوسف: میگم قول میدیم همهی این ظرفها رو بشوریم… تو قول بده.
دکتر: بله میشوریم. خواهش میکنم. آشغالهاش رو اول جمع کنیم.
مادر: بابا تو رو خدا زحمت نکشین. همه به اندازهی کافی کار کردین… خودم جمع میکنم.
داماد: شوکت جان! مگه نگفتم باید بریم… پاشو دیگه.
خاله جون! با اجازهتون ما دیگه زحمت رو کم میکنیم.

2- بخش پایانیِ حضور این موتورسوار [همان تمایلِ فیلمِ سنتوری!] در فیلم وجود ندارد.
دکتر: شما به یه آرامبخش احتیاج دارین! هه…
یدالله: برو باباجون… برو نوکرتم… برو قربونت برم… شر نشو. برو پی کارت…
موتوری: تو دیگه چی میگی چلغوز؟
یدالله: اِ… چلغوز باباته سیرابی. وایسا ببینم.
دکتر: ولش کن. آقایدالله، آقایدالله.
بهاره: بابا تو رو خدا جوابش رو نده. اَه!
ناگهان مهرداد و مش مریم از سمت چپ، یوسف و امیر از سمت راست سرمیرسند. موتورسوار هم جلوی ماشین است و سرعتِ ماشین، پایین است.
موتوری: اینها دیگه کجا بودن؟
مش مریم فحشهای مختلفی نثار طرف میکند که متأسفانه قادر به تشخیصشان نشدم. احتمالاً فحشهایش هم فحشهای روستای خودشان است! یوسف هم همینکار را میکند که اینبار متوجهاش شدم ولی گفتن ندارد! در آخر هم ضربهای به کلهی موتورسوار، نثار میکند و موتورسوار هم سرعتش را زیاد میکند و گازش را میگیرد و میرود. و بعد آن تصادف اتفاق میافتد و در ادامه هم پایین و بالاکشیدن شیشهی خودرو و کم و زیادکردنِ سرعتِ ماشین!

3- قبل از اینکه عفّت خانم جان [!] را روی تخت بیمارستان بخوابانند، میروند تا پولِ پذیرش را بدهند.
خانم مسئول صورتحساب را به داماد [همان جناب سرهنگ] میدهد!
خانم: بفرمایین.
دکتر: چقدر شده؟
یدالله: پسرخاله بده من خودم حساب میکنم.
دکتر: آقایدالله… اجازه بده، اجازه بده.
داماد: آقایدالله بده من.
یوسف: من حساب میکنم آقایدالله. من حساب میکنم.
یدالله: شرمنده میشیم.
دکتر: خواهش میکنم.
همه دست توی جیبشان کردهاند و پولهایی که داشتهاند را درآوردهاند! مش مریم هم از فضولی مرده، بپر بپر میکند تا ببیند آن پشت چه خبر است. وقتی نمیتواند، میرود آن کنار، پیش دکتر و بالاخره میفهمد!
یدالله: ببخشین دکتر.
دکتر: [پولِ خودش را میشمارد و با پولِ سرهنگ تحویل میدهد.] این رو شما بشمارین.
اجازه بدین ببینیم چه قدر کمه.
خانم: [میشمارد و میگوید:] 3250 تومن.
دکتر: 3250 تومن؟
یوسف: تخفیف بدین، فامیلهامون رو بیاریم.
یدالله و یوسف و مش مریم و بقیه هم پولهایشان را میدهند. و دوباره شمرده میشود.
خانم: 50 تومن دیگه کمه!
دکتر: 50 تومن هم دیگه تخفیف بدین دیگه! همکاریم…
یدالله از بهاره و عروس خانم و بقیه سؤال میکند…
امیر: [بلند داد میزند:] صبر کنید. صبر کنید. [50 تومان را از جیبش در میآورد و میگوید:] بینگو!
یکبار دیگر، مشکلی دیگر حل میشود!

4- بعد از اینکه یوسف میگوید درد دارد و با دکتر میرود، بهاره و عروس خانم به سمت خانم پرستار میروند تا از وضع بیمار سؤال کنند.
بهاره: خانم! ببخشید. نمیگین این مریضِ ما چـِشه؟ بابا ما نگرانیم این بیرون وایستادیم خُب!
پرستار: باید صبر داشته باشین… من هم خبر ندارم. باید صبر کنین جواب آزمایشش بیاد. دکتر بیاد. بعد معلوم میشه.
عروس: ببخشین خانم! من میتونم یه زنگ بزنم؟
بهاره: به کی میخوای زنگ بزنی؟
عروس: دکتر حاجی! خدا کنه خونه باشه.
مربوط:
[قسمت اول] [قسمت دوم] [قسمت سوم] [قسمت چهارم] [قسمت پنجم]
[عروس و داماد در سنتوری] [داریوش مهرجویی مُرد] [بازگشت داریوش]
بیان دیدگاه » |
Cinema and Television | بر چسب ها: فریده سپاهمنصور, ملیکا شریفینیا, مهمان مامان, محمدرضا شریفینیا, نسرین مقانلو, هوشنگ مرادی کرمانی, ژاله علو, گلاب آدینه, پارسا پیروزفر, امین حیایی, حسن پورشیرازی, داریوش مهرجویی, سیمافیلم, شبکه 4, علیرضا جعفری |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده
ژوئن 28, 2008
«مهمانِ مامان»، فیلم 103 دقیقهای داریوش مهرجویی، محصولِ «سیمافیلم» است که به مناسبت روز «مادر» هر روز، ساعتِ 11:10 دقیقه، به مدّتِ 20 تا 30 دقیقه از شبکهی 4 سیما پخش میشود.
در اینجا به بررسی نکاتِ تازهی سریال مهمان مامان نسبت به VCD آن میپردازیم. همچنین به این بهانه، خلاصهای از مطالبِ پروندهی ماهنامهی فیلم برای این فیلم در اینجا کامل و بهروز میشود.
قسمت پنجم
درمجموع حدوداً 12 دقیقه از «VCD» مهمان مامان، در این قسمت از سریال هم پخش شد. یعنی دقیقاً تمام مراحل چیدن سفره و خوردن غذا. ولی زمانِ کلّ این قسمت 22 دقیقه بود. یعنی 10 دقیقهی دیگر نیز سریال ادامه داشت. اما در این 10 دقیقهی اضافی که قبل از خوردنِ غذا پخش شد، اتفاقهای عجیبی افتاد. خودتان بخوانید:

1- بعد از جراحی پرهیجانِ ماهیِ بهاره، بیهیچ حرفی میرسیم به چیدن سفره و مراسم پلوخوری و… . امّا درواقع اینطور نیست. این وسط یک اکتشاف تازه توی حفره، پیداکردنِ گنج، شناختنِ یکدیگر، یافتنِ مترو و خیلی چیزهای دیگر اتفاق میافتد که به نظر من هستهی مرکزیِ فیلم است. حتی از مراسم پلوخوری هم مهمتر است. جایی که معلوم میشود مهمانهای مامان هم دقیقاً مثلِ خود آنها هستند. و اکتشافی تازه شروع میشود:
مش مریم از داخلِ خانهاش برای همسایهها و مهمانان شربت میآورد. عروس و داماد و دکتر و یوسف و صدیقه و بهاره و امیر هم هستند.
داماد: از قرار معلوم شما پزشکی میخونین…
دکتر: پزشکی که نه! من درواقع سالِ دومِ داروسازیام. جراحی رو هم دیگه…
مش مریم به داماد شربت تعارف میکند.
داماد: خیلی ممنون.
دکتر: به به به. دستِ شما درد نکنه. این چی هست؟
مش مریم: شربت به لیمو. خودم درست کردم.
دکتر: بـَــــه. هیچی!
بهاره: مرسی!
عروس: دستتون درد نکنه.
بهاره: دستِ شما درد نکنه.
مش مریم به صدیقه میرسد. چون فقط یکی مانده، صدیقه، یوسف را نشان میدهد و مش مریم آن را میبرد به طرفِ یوسف.
داماد: ولی عجب خونهی خوبییه ها.
دکتر: ای ول!
داماد: آدم هیچوقت اینجا دلش نمیگیره.
دکتر: ای ول!
داماد: راستی! اون قسمت که دیوار فرو ریخته. با اون حفره. اون چییه؟
دکتر: نمیدونم. از موقعی که اومدم، همینجوری بوده. احتمالاً باید یه راهِ مخفی باشه… [به بهاره به نشانهی سؤال نگاه میکند.] ها؟
بهاره: نمیدونم والله.
داماد: یعنی شما هیچوقت نرفتین ببینین؟
بهاره: نه بابا جناب سرهنگ! اینجا کسی حوصلهی اکتشاف نداره.
داماد: اِ؟!
بهاره: والله.
داماد: پس بریم کشفش کنیم.
امیر: باید با این [چراغ قوهای که از عملِ جراحیِ ماهی به بعد، هنوز دستاش است، را نشان میدهد.] بریم.
عروس: [به بهاره:] بریم؟
بهاره: بریم…
عروس: [به جمع:] بریم…
امیر: اونجا خیلی تاریکه. مش مریم میگه اونجا خونهی اجنههاست!
صدیقه: تو کجا میری؟
بهاره: بریم آقای دکتر!
سفر شروع میشود؛ یه اکتشاف تازه!
امیر: بیاین!
دکتر: خانمها نمیترسن اون تو؟
بهاره: نه خیر هم!
عروس: ترس نداره!
دکتر: سوسک داره، موش داره، خفّاش داره…
دکتر: بفرمایین.
عروس: اینجا موش داره؟ من از موش میترسم.
دکتر: موش کجا بوده؟! برو برو. معمولاً خونههای قدیمی دارن؛ سوسک و خفّاش و…
بهاره: [رو به امیر:] تو اومدی تا حالا اینجا؟
امیر: آره اومدم. ولی تا اون نزدیکیهاش رفتم. بعداً یه صدای وحشتناکی اومد، من دیگه ترسیدم و رفتم.
دکتر: صدای چی بوده؟
امیر: یه صدای غرّشِ وحشتناک!
دکتر: نکنه همون اجنهها بودن که مش مریم میگفت؟!
بهاره و عروس خانم و خودِ دکتر میخندند!
داماد: عجب جائییه ها! اینجا رو هم میتونین اجاره بدین.
بهاره: بابا بیاین بریم جلوتر شاید یه گنجی چیزی…
دکتر: چیزی از بالا احتمالاً افتاد رو سرتون، نترسین، رُتیله!
بهاره و عروس خانم جیغ میکشند!
داماد: [یک چیزی تو همین مایهها میگوید:] یه نگاهی دکتر به وضعیت هم بکن ها!
دکتر: هیجان لازمه!
اووه!
بهاره: غاره؟
دکتر: اومدیم یه جای دیگه!
مواظب باشین! اینجا لیزه ها!
بهاره خانم بپّا!
امیر دستِ جناب سرهنگ رو گرفتی؟… [چراغ قوه را به سمت آنها میگیرد و خودش متوجه میشود:] آره. بیا.
بیا بیا!
وَه! یه صندوق اینجاست!
بهاره: اَه! گنجه… خدا گنجه!
دکتر: خدا کنه گنج [با خنده!] باشه!
داماد: دَرش رو وا کن، شاید واقعاً گنج باشه.
دکتر: آره.
بهاره: بچهها یهو دیدین یه اسکلتی چیزی توش بود. [صدایش را بلند میکند:] نکنین! یهو دیدین یه اسکلتی چیزی توش بود…
عروس خانم جیغ میکشد!
دکتر: چی شد؟
داماد: چته؟
بهاره: چی کار میکنی؟! [میخندد!] من شوخی کردم!
عروس: حمید بیا برگردیم.
امیر: بابا آروم باشین… آروم…
هیچکی در این صندوق رو… هیچکی در این صندوق رو باز نمیکنه! فهمیدین؟ [آشغالی میرود توی چشمش! با دستش چشمش را میمالد!] …
دکتر: چیيه؟
برا چی میترسی؟
بهاره: چرا…؟
دکتر: اگه توش طلا جواهر هم باشه همین حرف رو میزنی؟!
بهاره: آهان… نه دیگه! اونوقت برمیداره!
دکتر: چی شد؟ چی رفت تو چشمت؟ بیا جلو…
امیر: یه چیزی رفت…
هیچ هم نمیترسم! اصلاً میخوام خودم بازش کنم…
دکتر: بازش کن دیگه.
زور میزند، ولی نمیشود.
دکتر: اینجوری نیست که امیر!
داماد: برو کنار ببینم.
بهاره: قفله!
دکتر: آهان! ببین… کار رو میدن دستِ کاردون!
داماد سعی میکند و در باز میشود.
دکتر: اَه! اینجا رو ببین!
بهاره: مامانِ من میخواسته همهی اینها رو بندازه دور ها!
دکتر: چییه این؟
امیر: نمیدونم این چییه…
دکتر: فیلم سینمایییه!
بهاره: بچهها! این رو… بابام راست میگفت، تو تعزیه کار میکرد!
عروس: واه این چقدر قشنگه!
امیر: معلومه نقشِ شمرون رو داشته!
دکتر: شمرون؟!
داماد: دکتر اینها رو ببین!
امیر: بچهها! رضاموتوری!
دکتر: این عتیقه است ها! کلّی پولشه!
داماد: ببریم بدیم بهش بفروشه!
عروس: نه خیر! کار درستی نیست. اگه بفهمن در ِ صندوقشون رو باز کردیم، حتماً ناراحت میشن…
داماد: بابا این کلّی پولشه.
دکتر حرکت میکند و جلوتر میرود.
دکتر: بیرونِ اینجا هم یه راه دیگه است… اِ؟! اونور چییه؟ نگاه کنین یه سوراخه… بیاین بریم بچهها… بیاین.
بهاره: نخوری زمین، امیر ها!
امیر: نه بابا…
دکتر: وَه! بیاین اینجا نور هم هست، دیگه چراغ نمیخواد…
داماد: چه خبره اینجا دکتر؟
دکتر: اینجا رو…
ریلِ قطاره!
داماد: قطار؟
بهاره: نه بابا! مترو ئه. قطار رو زمینه…
داماد: مترو ئه؟
دکتر: عینِ تونلِ زمان میمونه!
امیر: قطار… قطار دیدم، ولی مترو ندیدم!
عروس: واقعاً مترو ئه؟ وای!!!
دکتر: بریم یهو مثلاً صد سالِ دیگه!
بیاین بیاین…
از کنار مترو راه میروند و کارگران را میبینند و سلام علیک میکنند و…! برای اینکه بروند آنطرف، از چوبِ باریکی استفاده میکنند و یکی یکی از روی آن میگذرند. اول دکتر، بعد امیر، بعد عروس و بهاره و…
دکتر: نه! خوبه… محکمه. بیاین بیاین، محکمه.
امیر بیا. بدو بیا. آها… بدو آفرین!
عروس خانم ماهره ها! ماشاالله! ماشاالله!
بهاره بیا. نترس، نترس. [فریاد میکشد:] پایین رو نگاه نکن!
پایین رو نگاه… من رو نگاه کن؛ من رو نگاه کن. بیا… آها… آها!
[از کارگرها تشکر میکند:] آقا دستِ شما درد نکنه!
به سمت پلههای خروجی حرکت میکنند…
دکتر: خداحافظ!
کارگرها: خداحافظ!
عروس: خداحافظ!
امیر: خداحافظ!
دکتر: از اینور بریم بالا…
عروس: اینجاست؟
داماد: [به عروس:] برو بالا!
دکتر: [با تعجب از وجود این پلهها سرش را میخارند و میگوید:] مگه اومدیم پایین؟!
بهاره: آره دیگه!
کات.
مادر و خانم اخوان دارند سفرهها را پهن میکنند.
خانم اخوان: حالا ظرف و ظروفت کامله؟
مادر: بله. یه شش تا… نمیدونم حالا. چندتاش رو… نمیدونم. ولی یه سرویسِ چینیِ گلِ سرخی دارم. که از ترس بچهها که نشکونن، قائم کردم توی کمد. مالِ جهیزیهام بوده. فقط برای مهمون درمیآرم.
خانم اخوان: لیوان چی؟ یه ده – پونزدهتایی لازم داریم ها!
مادر: اونها رو از صدیقهجون میگیرم.
آخه نمیدونم این بهاره، اینها رو کجا ورداشت برد؟ دلم شور میزنه…
خانم اخوان: نگران نباش! الآنها پیداشون میشه.
مادر: یه دونه برای اونجا، یکی هم برا اینجا میآرم… [منظورش زیرانداز است…]
خانم اخوان: بله.
کات.
یوسف دارد دوغ را توی پارچ میریزد. زنگ در را میشنود. نگاهی میکند و میرود تا در را باز کند…
یوسف: بابا اومدم دیگه. دیگه از این تندتر.
امیر: سلام. سلام. سلام. سلام.
یوسف: اِ… شماها کجا بودین؟ چرا کلهتون عینِ پشمک شده؟ نکنه رفته بودین سر ِ این ساختمون روبهروئییه کمک؟
امیر: نه آقا یوسف… رفته بودیم مترو. اون سوراخه رو میبینی؟ دیوار سوراخه؟ یه راه مترو داره…
بهاره: برین کنار ببینم این ماهیِ من چی شد؟
دکتر: ماهییه چی شد راستی؟ زنده است؟
یوسف: حالش خوبه. من بهش سر زدم. حالش از من هم بهتره.
بهاره: سلام. الهی قربونت برم. فکر کنم یه ذره درد داره…
عروس: نه…
یوسف: بابا حالش خوبه.
اگه درد داشت که اینقدر تکون نمیخورد!
دکتر: چطوره؟ زنده است؟…
داماد: به به! این هم از ماهی…
یوسف: حالا از آقای دکتر خواهش میکنیم بعد از شام، یه آمپول مُسکّنی چیزی هم بهش تزریق کنن!
دکتر: آقای دکتر دیگه بااجازهتون باید بره درس بخونه…
بااجازهتون.
عروس سر تکان میدهد و لبخند میزند. بهاره قیافه میگیرد.
یوسف: آقای دکتر یکی از اون مُسکّنهات رو بیار دیگه. این ماهی بدبخت چه گناهی کرده؟
مادر سرمیرسد و بهاره را صدا میزند:
مادر: بهاره!
عروس: شرمنده خاله جون! شما رو با این همه کار تنها گذاشتیم و رفتیم.
مادر: اختیار دارین. خوب کاری کردین. حالا خوش گذشت؟
عروس: جای شما خالی…
مادر: قربان شما.
داماد: جای شما خالی! حتماً یه بار با آقایدالله و بچهها برین ببینین. خونهتون چه تونلی داره! یه راست میخوره به ایستگاه مترو.
مادر: آها…
داماد: حیف که بار آخرمونه، وگرنه از همین تو سوار مترو میشدیم.
مادر: خیلی حیف شد. آره.
یوسف: حتماً دیگه بلیط هم نمیخواست دیگه… همینطوری مجانی میرفتین!
داماد: مجانیِ مجانی.
مادر: بفرمایین دیگه. خیلی سرپا وایستادین. برین استراحت کنین.
بهاره: چییه؟
مادر: تو خجالت نمیکشی میذاری میری؟
بهاره: همهی کارها رو همسایهها به جای تو کردن!
مثلاً دختر دارم. یه سفره ننداختی!
بهاره: همهی کارها رو کردن دیگه… مامان من درس دارم.
مادر: اینجوری؟ آخه دختر میذاره میره اینجور جاها؟
بهاره: مگه من بردمشون؟ خودشون خواستن. اون جناب سرهنگ بود، آقای دکتر بود، امیر هم بود. فقط به من شما حرف بزن…
مادر: با این خودسریهات هم من تکلیفت رو روشن میکنم. دیگه حق نداری راه بیفتی بری اینور اونور.
بهاره سرعتش را زیاد میکند و عصبانی میرود توی اتاقش.
مادر: بیا برو بشقابها رو از تو کمد دربیار.
بفرمایین شما. بفرمایین.
[به صدیقه:] زحمت کشیدین…
صدیقه: نه بابا. چه زحمتی؟
اخوان: بشقابها و قاشق چنگالها؟
مادر: بهاره!
امان از دستِ این دختر. خودم باید برم بیارم دیگه.

2- این رقص را که اصلاً سانسور کردند. ولی در ادامه، در ته این قسمت، اتفاق عجیبی افتاد که معلوم نیست ادامهاش چه باشد:
وقتی آقایدالله روی سفره دارد میرقصد، ناگهان صدای مهیب برخورد چیزی با چیزی دیگر میآید.
صدیقه: صدای چی بود؟
مادر: بیا برو ببین چه خبره…
یدالله: من برم؟
مادر: پس کی بره؟
پدر: [به بهاره:] تو کجا میآی؟
صدیقه: صدای چی بود؟
مادر: نفهمیدم اصلاً چی شد…
مربوط:
[قسمت اول] [قسمت دوم] [قسمت سوم] [قسمت چهارم]
[عروس و داماد در سنتوری] [داریوش مهرجویی مُرد] [بازگشت داریوش]
بیان دیدگاه » |
Cinema and Television | بر چسب ها: فریده سپاهمنصور, ملیکا شریفینیا, مهمان مامان, محمدرضا شریفینیا, نسرین مقانلو, هوشنگ مرادی کرمانی, ژاله علو, گلاب آدینه, پارسا پیروزفر, امین حیایی, حسن پورشیرازی, داریوش مهرجویی, سیمافیلم, شبکه 4, علیرضا جعفری |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده
ژوئن 25, 2008
«مهمانِ مامان»، فیلم 103 دقیقهای داریوش مهرجویی، محصولِ «سیمافیلم» است که به مناسبت روز «مادر» هر روز، ساعتِ 11:10 دقیقه، به مدّتِ 20 تا 30 دقیقه از شبکهی 4 سیما پخش میشود.
در اینجا به بررسی نکاتِ تازهی سریال مهمان مامان نسبت به VCD آن میپردازیم. همچنین به این بهانه، خلاصهای از مطالبِ پروندهی ماهنامهی فیلم برای این فیلم در اینجا کامل و بهروز میشود.
قسمت چهارم
کلاً 19 دقیقه از 24 دقیقهی این قسمت، در «VCD» مهمان مامان پیدا میشود. آنجاهایی که در تدوینِ این VCD نبوده، حالا و در این قسمتِ سریال هست و من هم به معرفی آنجاها خواهم پرداخت:

1- بعد از اینکه دکتر به یوسف میگوید: «شما برو همون منقلت رو راه بنداز. برو عزیزم.» این اتفاقات را میبینیم:
یوسف میرود و همان منقلش را راه میاندازد. ممّدآقا (رامین پرچمی) دارد آواز میخواند. عفّت خانم دارد چاقو را تیز میکند. گربهی نامرد هم یک گوشهای برای خودش خوابیده. مش مریم سر میرسد. با انگشت، گوشتها را نشان میدهد و میپرسد:
مش مریم: اینها چند تیکه میشه؟ برای چند نفره؟
مادر: این چون مرغهاش بزرگه، خدا رو شکر غذای دیگه هم هست، برای 20 نفر بسّه.
دکتر هم سرمیرسد و ماهیها را میآورد. مش مریم متعجب است و انگشتش همینطور روی هوا است.
دکتر: ماهیها آماده است… بفرمایید.
مادر: آها. خیلی خوب شد. بذارش همونجا. کاش اون تیکه بزرگهاش رو از اینجا خورد میکردی.
مش مریم هِی انگشتش را اینور، آنور میکند و ماهی و گوشت را نشان میدهد!
دکتر: چشب.
صدیقه: مش مریم. بیا کمک کن این پیازها رو پوست بــِکــَن.
مش مریم میرود. دوربین یوسف را نشان میدهد.
صدیقه: یوسف اون منقل رو بذار کنار. حالا زوده، نمیخواد روشن کنی. پاشو بیا اینجا به خانم اخوان کمک کن.
یوسف بلند میشود به سمتِ آنها میرود.
اخوان: پس من میرم یه ماهیتابهی بزرگ بیارم.
صدیقه: دستتون درد نکنه.
مش مریم: یادِ شبِ عروسیم افتادم. [تازه معلوم میشود چرا مش مریم اینقدر متعجب شده!] عینِ امشب بود. [البته، نه درست عینِ امشب!] یه عالمه غذا…
یوسف: مگه تو عروس هم شدی؟ من واقعاً باور نمیکنم.
مش مریم: پس چه؟
زمان میگذرد. کلاغجان (!) دارد آواز میخواند. کارگرانِ ساختمان مشغولِ کارند… و دکتر دارد پیاز پوست میکند و اشک توی چشمانش جمع شده.
دکتر: صدیقه خانم! اینها تموم شد، بفرمایید.
صدیقه: دستِ شما درد نکنه.
دکتر: من چون… ببخشید اگه کاری داشتین من رو صدا کنین. با اجازهتون باید برم درس بخونم، فردا امتحان دارم، هیچی نخوندم.
صدیقه: باشه. چشب. بفرمایید.
و ادامهی ماجرا…

2- بعد از اینکه بهاره، اگر اشکالی نداشته باشه، میرود از دکتر چند سؤال بپرسد (که البته تمامِ بخشهایِ رقصِ آقای دکتر حذف شدهاند!) صدیقه را میبینیم که شاد و شنگول و ذوقزده دارد سسِ مخصوصاش را آماده میکند و روی گوشتها میریزد:
صدیقه تمام سس را روی گوشت خالی میکند. یوسف دارد آواز میخواند. از کنار منقل بلند میشود میرود سمتِ گوشتها. سیخ را که کنار خانم اخوان است برمیدارد:
یوسف: ببخشید.
صدیقه: با این دست و بالِ ذغالی. اینطوری که نمیشه…
یوسف: گردویییه… [دستش را با لباساش تمیز میکند مثلاً!]
صدیقه: … بذار یه خورده تو این سُس بخوابه.
یوسف: چقدر بخوابه. بسّشه دیگه.
مادر: آخه دیر نمیشه؟
صدیقه: همین الآن گذاشتم. لااقل باید 10 دقیقه بخوابه.
مادر: حالا چی هست این سُس؟
صدیقه: پیاز و آبلیمو و روغن زیتون و نمک و فلفل. بقیهش هم جزو اسراره.
مادر: آها.
صدیقه: ولی باشه، به شما میگم: ماست.
مادر: ماست؟
صدیقه: بله…
اخوان: ماست گوشت رو نرم میکنه.
مادر: آها.
یوسف که تا حالا مشغول سیخکردن گوشت بود، میبرد تا کباب کند.
صدیقه: کجا؟
یوسف: دو-سه تیکه رو آزمایشی بزنیم به بدن، ببینیم چهجوری شده.
صدیقه: خوب نیست.
یوسف: این همه زحمت کشیدم، منقل رو حاضر کردم…
صدیقه: بوش بلند میشه مهمونها فکر میکنن غذا حاضر شده. بیا بذار.
بهاره سر میرسد.
بهاره: بیا مامان جون! این خوبه؟
مادر: بله. لابد خوبه دیگه.
همینجوری گفتی؟
بهاره: آره… خیلی خوبه.
فقط میدونی؟ خوب بود سه-چهار جور پنیر بود. تو این فیلمها دیدم سه-چهار جور پنیر میذاشتن. از این مثلثیها هم میذاشتن. توش گوشت و فلان و… .
مادر: حالا همین یهجورش هم پیشکشه!
چرا کره گذاشتی؟ این عسل میخواد…
بهاره: مامان جون! این صبحونه که نیست، پیشغذاست. کره هم میذارن.
مادر: چه میدونم!
صحنهی بعد، داخل اتاق است. بخشی از رضاموتوری روی تصویر پخش میشود. معلوم میشود دارند رضاموتوری میبینند. امیر سرش را روی شکمِ پدرش گذاشته و پدر او را بغل کرده. عروس و داماد هم آنکنار دارند نگاه میکنند.
داماد: چی شد این؟
یدالله: اینجا، یکی از این نامردا، چاقو رو میچلونه تو شکمش.
ناگهان تصویر قطع میشود.
عروس: اِ! چی شد آقایدالله؟
امیر: باز این خراب شد…
یدالله میرود جلو تا درستش کند.
امیر: بابا! مشکلاش از این ویدئوش نیست، از این تلویزیونشه. اَه!
پدر: شما بهتر درستش میکنین آقای مهندس! بفرما درستش کن. بفرما.
یدالله: بس که این، انگولکش میکنه…
داغ کرد دیگه. نشون نمیده، شرمنده. فیلمش هم سالمه ها… البته تهِ فیلمه، چیزیاش نمونده. همهش اینقدر مونده. اینجا رضاموتوری چاق…
داماد: نه آقایدالله. میبینیم. صبر میکنیم. داغ کرده، خُنک میشه.
یدالله: بابا چاق… مهمه. باید بگم پسرخاله!
داماد: نه صبر میکنیم.
یدالله: اینجا چاقو میخوره؛ ممّدالکی…
عروس: آقایدالله! تو رو خدا تعریف نکن، فیلم خراب میشه…
یدالله: حوصله کن عروس خانم! همهش اینقدر مونده دیگه… رضاموتوری اینجا چاقو میخوره، ممّدالکی اینا و دار و دستهاش، پولها رو ورمیدارن، جلو در سینما، پلیسها مییان ممّدالکی و دار و دستهاش رو میگیرن. رضاموتوری هم زخمی و نادون از پلهها مییاد پایین. تو خیابونها، با ماشینها…
امیر: آخر فیلم رو نگاه کنین، من واسهتون تعریف میکنم.
کیو کیو کیو…
ادایِ آخر فیلم را درمیآورد! پدرش میخندد! سرش را به سر پسرخاله نزدیک میکند. آخر سر هم خودش را پرت میکند روی زمین.
پدر: خیلی خُب…

3- تا حالا هر چی گفتیم از صحنههای اضافی گفتیم، اینجا میخواهیم از حذفیها و سانسوریها بگوییم که انصافاً زیاد نبودند:
یدالله: قصهی دو تا برادر بود، که سر یه زنه آقا میافتن به جون هم، کیو کیو کیو بکشبکش. زنه میگه: نه! من رو نکش. میگه: تو حقّته سرخپوستِ کثیف. تو رو باید بکشم. تیو! برادر بزرگه عصبانی میشه. آقا دنبالِ برادر کوچیکه. پیتیکو پیتیکو پیتیکو! هه!
شعر «گنج قارون» را هم تا اینجا میخواند: «آوردیمش توی خونه.» بعدش هم یکدفعه میگوید: «آقا عیش و خوشی بسّه. بریم سر اصل مطلب آقا.»
مربوط:
[قسمت اول] [قسمت دوم] [قسمت سوم]
[عروس و داماد در سنتوری] [داریوش مهرجویی مُرد] [بازگشت داریوش]
بیان دیدگاه » |
Cinema and Television | بر چسب ها: فریده سپاهمنصور, ملیکا شریفینیا, مهمان مامان, محمدرضا شریفینیا, نسرین مقانلو, هوشنگ مرادی کرمانی, ژاله علو, گلاب آدینه, پارسا پیروزفر, امین حیایی, حسن پورشیرازی, داریوش مهرجویی, سیمافیلم, شبکه 4, علیرضا جعفری |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده
ژوئن 24, 2008
«مهمانِ مامان »، فیلم 103 دقیقهای داریوش مهرجویی ، محصولِ «سیمافیلم » است که به مناسبت هفتهی «بزرگداشتِ مقام زن و مادر» هر روز، ساعتِ 11:10 دقیقه به مدّت 30 دقیقه از شبکهی 4 سیما پخش میشود.
هر قسمت که پخش شد، در این وبلاگ به بررسی نکاتِ تازهاش خواهم پرداخت. درضمن، به این بهانه خلاصهای از مطالبِ پروندهی ماهنامهی فیلم برای این فیلم را روی سایت قرار میدهم که هر روز در اینجا کامل و بهروز میشود.
قسمت سوم
فقط 15 دقیقه از نسخهی «VCD» فیلم در قسمت سوم سریال از شبکهی 4 سیما پخش شد. به همین خاطر بخشهای زیادی بود که به طور کامل در فیلم سینمایی نبود، ولی در این قسمت از سریال دیده میشد.

1- قبل از اینکه امیر از یوسف پول بخواهد و بگوید: «آخه واس مامانم خیلی مهمه که مرغ سر سفره باشه»، در نسخهی سینمایی، گریهی یدالله و گلایهی مادر از تعریفکردن خاطراتِ غمانگیز را میدیدیم، حالا در نسخهی سینمایی آن را هم نمیبینیم و فقط میبینیم مادر به یدالله میگوید: «آقایدالله! یه دقیقه بیا.» و آنوقت است که اینها را نشانمان میدهند:
خانم اخوان برنج را میریزد توی قابلمه و مادر سر میرسد و با او همراه میشود و…
مادر: من الآن میخوام یه سر برم مسجد، تو جلسه با خانمها راجع به کار شما صحبت کنم. شما مواظب اینها هستین دیگه؟
اخوان: بله. خیالتون راحت. همهچی روبهراهه.
مادر: باشه. خداحافظ.
مادر میرود. صدیقه میآید و به خانم اخوان کمک میکند.
کات.
مادر در مسجد نمازش را تمام کرده. «خانمها» جلسه گذاشتهاند.
خانم اول: یه یخچال کم داشت که اون هم درست کردیم الحمدالله روبهراه شد.
خانمها: خدا رو شکر.
خانم دوم: خدا بزرگه، درست میشه انشاالله.
خانم اول: آهان! دختر اقدس خانم. باید همه کمک کنیم جهاز اون هم درست بشه.
مادر نمازش تمام شده. جانمازش را جمع میکند و به سمت خانمها حرکت میکند و مینشیند. در این حین این دیالوگها ردوبدل میشود:
خانمها: قبول باشه…
مادر: قبول باشه.
خانمها: قبول باشه…
مادر: قبول باشه انشاالله.
خانم اول: قبول حق باشه.
خانم اول: داشتیم درمورد دختر ِ آقای واعظی صحبت میکردیم. الحمدلله، شکر خدا جهیزیهاش رو آماده کردیم.
خانم دوم: انشاالله همینروزها، انشاالله به خونهی بخت میره.
خانمها: انشاالله.
مادر: انشاالله. والله من مهمون دارم، عجلهای اومدم. میخوام راجعبه خانم اخوان، یکی از همسایههامون با شما صحبت کنم. این بنده خدا اسمش برای مکه دراومده. اما چون پسرش بیکاره، پول لازم دارن، اینه که میخواد فیشاش رو بفروشه.
خانم اول: ای بابا! حج واجبه که. سعادته.
موبایلِ خانم اول زنگ میزند.
خانم دوم: خانم! مگه ما میذاریم که بفروشه؟!
خانم اول موبایلش را از کیفش در میآورد و جواب میدهد:
خانم اول: بله؟… جلسه داریم. بعداً تماس میگیرم. [قطع میکند.]
مادر: والله وُسعش نمیرسه. دست خالی که نمیتونه بره مسافرت.
خانم اول: از مبلغی که تو این ماه جمع شده خانم، 80 هزار تومان داریم. اگر خانمها موافقت بکنن… [مادر: بله.] فردا تو مسجد اعلام میکنیم، دومرتبه پول جمعآوری میکنیم.
خانم دوم: انشاالله اونقدری که کار خانم اخوان راه بیفته، بهشون کمک میکنیم.
مادر: الحق که دل این زن رو شاد میکنین.
خانم اول: اصلاً بهش بگین نگران نباشه. اسمی هم از ایشون نمیبریم. به امید خدا پسرش که رفت سرکار، خُب پول رو برمیگردونه.
خانم دوم: تا انشاالله ما اگه بتونیم، به کسهای دیگه کمک بکنیم.
خانمها: انشاالله. به امید خدا.
مادر: خدا خیرتون بده.

2- جامپ کاتی که یوسف و امیر را ناگهان سوار بر موتور آقایدالله نشان میدهد، در سریال وجود نداشت.
یوسف: آقایدالله. آقایدالله. یه دقیقه این موتورت رو به ما قرض میدی؟
یدالله: [از اتاق بیرون میآید.] این وقت شب؟
یوسف: یه کار کوچولو دارم. الآن برمیگردم.
یدالله: [به نشانهی موافقت، با دستش موتور را نشان میدهد و…]بفرمایین.
یوسف: قربون دستت. [به سمت موتور حرکت میکند.]
یدالله: [به امیر] تو کجا میری؟
یوسف: با منه.
یدالله: آقایوسف! یه وقت موتور رو ندی دستش.
یوسف: نه بابا! مگه دیوونهام؟ خیالت تخت.
صدیقه: یوسف! کجا میری؟
یوسف: الآن برمیگردم.

3- بین ماکارونیآوردنِ آن همسایهی بانمک و رفتن بهاره به خانهی آقای دکتر برای گرفتنِ چراغِ خوراکپزیاش این حرفها زده میشود:
صدیقه: به! این خیلی خوبه. زود هم درست میشه.
مادر: خُب خالی که نمیشه. گوشت میخواد.
صدیقه: اِ! عفّت خانم. گوشت نمیخواد دیگه. اون مدلِ قدیمییه. مگه برنامههای تلویزیون، آشپزی رو نگاه نمیکنی؟ من با اینها با یه ذره سبزیجات و هویج و سس تند یه غذای خوشمزه برات درست میکنم.
اخوان: اِوا چه حرفها. ممکنه خوششون نیاد.
صدیقه: برای چی خوششون نیاد؟ اینها جووناَن، حتماً دوست دارن.
مادر: خُب اگه میدونی سختت نیست، دست به کار شو دیگه! بدبختی هویجش هم نداریم.
مش مریم: من دارم. الآنه میآرم.
صدیقه: خودم هم تو یخچال سبزیجاتِ حسابی دارم. سسِ گوجهفرنگیش هم با سرکه و فلفل و نمک براتون درست میکنم.
بهاره: وا! صدیقه خانم! مگه سسِ تند به همین راحتییه! تازه پودر خردل هم میخواد.
صدیقه: اون یه چیز دیگه است بهاره جون.
بهاره: اِ؟
صدیقه: بذار من این رو درست کنم، وقتی خوردی خودت متوجه میشی.
بهاره: حتماً پیاز هم نمیخواد…
صدیقه: بـــــله. اون که معلومه.
اخوان: سیر هم توش بریزیم. خوشمزه میشه.
بهاره: بابا نه. شاید اینها دوست نداشته باشن.
مادر: پس یه آتیش دیگه هم میخوایم…
صدیقه: آره. من چراغِ خوراکپزی دارم. ولی یوسف رفته بیرون. کار من نیست، سنگینه.
مادر: بیا کمکت کنم…
بهاره: نه نه نه نه! وایسین من الآن مالِ آقای دکتر رو مییارم! [به سمت خانهی آقای دکتر میدود.]
مادر: اِ! کجا؟ وایسا ببینم.
بهاره به خانهی دکتر میرسد. روسریش را مرتب میکند و در میزند.
بهاره: آقای دکتر؟
دکتر: بله بله؟
بهاره: ببخشید. باز هم سلام.
دکتر: خواهش میکنم.
بهاره: خوب هستین؟ بخشید اون منقل، نه، چراغِ خوراکپزیتون رو میخواستم.
دکتر: بفرمایین.
بهاره: اگه ممکنه ها. خیلی ممنون.
دکتر: بذارین من خودم براتون مییارم. سنگینه این. اذیت میشین.
دکتر چراغ را برایش حمل میکند.
دکتر: سلام…
مادر: سلام علیکم. دستِ شما درد نکنه. بیزحمت اونجا بذارین.
دکتر: خواهش میکنم. کبریت ندارین؟
بهاره: الآن…
مادر: اینجا نیست. بالاست.
دکتر: اجازه بدین من خودم از تو اطاق میآرم.
مادر: تو برو یه قابلمه بیار برای ماکارونی. توی کمد، اون قابلمه اینقدرییه رو بیار. توی اون کمد اونوری گذاشتم. [به سمت خانم اخوان میرود.] اینو میخواستم بهت بگم خانم اخوان. الحمدالله کارت هم درست شد. اگه خدا بخواد همه چی جور میشه. با خانمها صحبت کردم، قرار شد یه پولی به عنوانِ قرضالحسنه برات تهیه کنن که تا پسرت کار پیدا کنه، برگردونی.
اخوان: خدا عمرت بده. [یکدیگر را در آغوش میگیرند.] نمیدونی امشب چهقدر خوشحالم کردی. حتماً قدمِ خوشِ مهمونهاته. برای همینه که همه از جون و دل دارن کمک میکنن.
مادر: من کاری نکردم که.
مادر خجالت میکشد و میخندد.
کات.
داخل اطاق را میبینیم که آقایدالله قبل از اینکه ویاچاسِ «رضاموتوری» را بگذارد، دارد برای عروس و داماد بخشهاییش را تعریف میکند.
یدالله: توی اون خونه، رضا موتوری یه تیکه چوب گرفته دستش و کنار حوض نشسته، خودش رو زده به دیوونهبازی. آقا گازش رو گرفته، دِ برو…قام…. قام…. [صدای موتور را درمیآورد و با دستش حالتِ دست روی فرمان را نشان میدهد. بعد ادای رضاموتوری را درمیآورد:]
دِ برو کنار. دِ گفتم برو کنار… زیر ماشین… اَ….ه! دیدیدیدین!
عباس قراضه از راه میرسه: عباس آقا! عباس آقا! [اشتباهش را اینگونه تصحیح میکند:] اِ. آقا رضا! آقا رضا! عباست رو تنها نذاری.
رضا موتوری شال میکنه، ترمز رو میگیره، میگه: ایول! بابا ما تو دنیا یه رفیق داشته باشیم، اون هم عباس قراضه است. اون رو که تنها نمیذاریم. بهخاطرش رگ میدیم. بپر بالا بریم. ق…
داماد: آقایدالله! تو رو خدا بذار فیلمه رو ببینیم.
یدالله: [میخندد.] چشب. [برمیگردد تا نوار را بگذارد.] چشب چشب. [ولی منصرف میشود:] آها! دو تا صدا هستمن عاشقشام. دو تا صدای کلفت.
یکیش میگه: [ویاچاس را میاندازد زمین و راست میشود.] زیر ِ این بازارچه تا حالا مرد ندیدم به ما نارو بزنه. تی! به ما میگن ممّد الکی، نه زیرسیگاری!
آقا ممّد الکی و دارودستهاش میریزن تو خونهی ننه رضاموتوری. رضا موتوری هم سوار موتورشه. هندل رو میزنه و گازش رو میگیره و آقایون دماغسوخته.
عروس: آقایدالله! میشه خواهش کنم فیلم رو بذارید ببینیم؟
یدالله: بعدش یه صدایی هست عروس خانم میگه: بـــــــــــاز…
داماد: آقایدالله! تو رو خدا فیلم رو بذار ببینیم دیگه.
یدالله: چشب. چشب. [رویش را برمیگرداند تا ویاچاس را بگذارد، ولی باز پشیمان میشود و… .] یه صحنه هست، واقعاً دیدنییه. فرنگیس، دختره باباش یه باغ گنده داره. با رضا موتوری و موتورش مییان تو باغِ باباش. رضا موتوری بهجای اینکه از دختره تعریف کنه، بنا میکنه از موتورش تعریفکردن! میگه: [عفتخانم از دمِ در یدالله را صدا میزند. یدالله همینطوری که دارد تعریف میکند بلند میشود و میرود دم در. در این مسیر اینطوری ادای رضاموتوری را درمیآرود:] [مادر: آقایدالله!]
خوب نگاش کن. انگاری جون داره. آدم حظ میکنه وقتی نگاش میکنه. وقتی [مادر: یه دقیقه تشریف بیار.] بچههای زیرِ بازارچه نباشن، این لاکردار عینهو برّه میمونه، گازش رو میگیره میره وا!
بله؟
مادر: چرا اینقدر رودهدرازی میکنی مرد؟ خُب بذار فیلم رو تماشا کنن دیگه. تو بیا ببین این امیر دوباره کجا رفته؟
پدر: کجا برم؟
داماد بلند میشود و به سمت تلویزیون میرود.
پدر: مهمون رو که تنها نمیذارن. با یوسف رفته.
مادر: با یوسف رفته تو هم هیچی نگفتی؟
داماد از جایش بلند میشود و به سمتِ تلویزیون میرود.
عروس: حمید! دست نزن بذار خودشون بیان.
و عروس هم بلند میشود و میرود همانجا.
پدر: حالا مگه چطور میشه؟
مادر: وای از دست تو…
پدر: بابا! شور نزن. یه دقیقه موتور رو گرفتن، رفتن، مییان.
مادر: هِه! با اون پسرهی کلهخرابِ معتاد؟
پدر: اتفاقاً کلهش خیلی هم خوب کار میکنه. برو.
مادر: پس برو جنازهی پسرت رو از تو خیابون جمع کن.
پدر: خیلی خوب.
یدالله: اِ! پسرخاله! این همینجوری الکی که نیست. عینِ اسبِ جان وین. چیز داره، قلق داره. همینجوری نیست که شما بذارین، بره که! قلقش هم من بلدم، اینجوری: شما دستِ عیالت رو میگیری، میری لنج میشینی، بنده برات آپارات رو راه میاندازم. دِ پاشو پسرخاله، عروس خانم بفرما.
عروس و داماد میروند سر جایشان.
یدالله: خُب! نشستین؟… آتیش کنم بریم؟… رفتم که رفتم. [ویاچاس را هُل میدهد توی دستگاه!]

4- و امّا تبلیغهای فیلم اینطوری دوبله شده بودند: «سُسِ هزارجزیرهی دلپزیر» به «سُسِ همیشه بهار تهران» تبدیل شده بود و «ماستِ کاله» به «ماستِ کاشان»!

5- «خالهجون! کمک نمیخواین؟!»؛ «هستن. ریختوپاشه، جمع میکنن.» و:
مش مریم: آمدم! آمدم!
صدیقه: مش مریم! کجایی تو؟
مش مریم: سیبزمینی، پیاز، گوجه فرنگی، فلفل سبز.
مادر: دستت درد نکنه.
صدیقه: خوبه. دستت درد نکنه.
دکتر: بهبه. بهبه.
مادر: تو چه بلایی مش مریم! برو بذارش رو تخت.
اخوان: پس این تختها چی شد؟
صدیقه: الآن میاره. بابا یوسف کجا موندی؟
دکتر: شاید خوابش برده!
یوسف منقل را دستش گرفته و امیر بادبزنها و سیخها را با ادابازی دارد میآورد.
اخوان: اون دیس رو بدین به من.
صدیقه: یخش وا شده، نه؟
اخوان: بـــلــه. حسابی.
امیر: اینها رو کجا بذارم؟
پای امیر به پای صدیقه میخورَد.
امیر: هِه!
صدیقه پسِ گردنش میزند!
مادر: بادبزنش رو بذار اونجا.
این مرغها کم نیست؟
اخوان: نه! کوچیککوچیک میکنیم میرسه.
مادر: آخه مگه چند تا سیخ میشه؟
صدیقه: نگران نباش عفّت خانم درست میشه.
صدای زنگِ در میآید.
مادر: کییه این وقتِ شب؟
اخوان: فقط یه تختِ دیگه دارین؟
مادر: نه همین رو، همین رو داشتم دیگه.
صدیقه: من دارم. الآن میگم یوسف بیاره.
دوربین از صدیقه به سمت یوسف حرکت میکند. یوسف ایستاده خوابش برده! مثلِ اینکه خمار است!
صدیقه: یوسف؟ چرا اینجا وایستادی؟
یوسف: داشتم فکر میکردم. این رو کجا بذارم؟
دکتر نگاهی باخنده به یوسف میکند. صدیقه هم خندهش میگیرد.
صدیقه: بذارش همونجا. قربونِ دستت بیزحمت اون تختِ گوشت هم از تو اتاق بیار.
یوسف: [اعصابش خُرد میشود.] خُب از اول میگفتی من این همه راه برنگردم دیگه!
دکتر: من این رو نصفش کنم، کافییه دیگه؟
مادر: بله. خیلی خوبه.
صدیقه: اِوا! عفّت خانم. وا میرن ها!
مادر: نه بابا! اینقدر اینقدر میکنیم همه یکی یه ظرف… خُب…
دکتر: شش تیکهش کنم!
مادر: نه دیگه. اون قیمه، [خندهی جمع!] چییه؟، قیمهماهی میشه. دو تیکهش کن، آردش رو زیاد میزنیم، وا نره!
دکتر: چشب.
با خنده نصف میکند. قسمتِ سوم با خنده به اتمام میرسد.
مربوط:
[قسمت اول] [قسمت دوم]
[عروس و داماد در سنتوری] [داریوش مهرجویی مُرد] [بازگشت داریوش]
بیان دیدگاه » |
Cinema and Television | بر چسب ها: فریده سپاهمنصور, ملیکا شریفینیا, مهمان مامان, محمدرضا شریفینیا, نسرین مقانلو, هوشنگ مرادی کرمانی, ژاله علو, گلاب آدینه, پارسا پیروزفر, امین حیایی, حسن پورشیرازی, داریوش مهرجویی, سیمافیلم, شبکه 4, علیرضا جعفری |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده
ژوئن 23, 2008
«مهمانِ مامان»، فیلم 103 دقیقهای داریوش مهرجویی، محصولِ «سیمافیلم» است که به مناسبت هفتهی «بزرگداشتِ مقام زن و مادر» در طیّ 6 روز، هر روز، ساعتِ 11:10 دقیقهی صبح به مدّت 30 دقیقه از شبکهی 4 سیما پخش میشود.
هر قسمت که پخش شد، همان شب، در این وبلاگ به بررسی نکاتِ تازهاش خواهم پرداخت. درضمن، به این بهانه خلاصهای از مطالبِ پروندهی ماهنامهی فیلم برای این فیلم را روی سایت قرار میدهم که هر روز در اینجا کامل و بهروز میشود.
قسمت دوم
در قسمت دوم سریال «مهمان مامان»، تقریباً 16 دقیقه از نسخهی «VCD» فیلم بهعلاوهی راشهای استفادهنشده در آن نسخه، به پخشِ تلویزیونی رسید. بهنظر میرسید اکثر برداشتهایی که در سریال، در تدوینِ سریال مورداستفاده قرار گرفته، با برداشتهای استفادهشده در فیلم سینمایی، متفاوت است.

1- بعد از آن صحنهای که آقایدالله امیر را دنبال میکند، بلافاصله به صحنهی رفتنِ عروس و داماد میرسیم و اصرارهای پدر و بهاره! در سریال بین این دو صحنه، اینچنین پر شده:
امیر به خانهی آقای دکتر پناه برده.
دکتر: پیش…! مثلاً ما فردا امتحانِ آناتومی داریم. هیچی هم نخوندیم… با این سروصداها هم که نمیشه درس خوند. اَه! هِی میرن میان، میرن میان… خُب اونجا نوشتیم بابا مزاحم نشوید لطفاً!
بهاره: آقای دکتر!
دکتر: بیا…!
بهاره: [وارد میشود و به امیر میگوید:] دیدی چه غوغایی بهپا کردی؟ خجالت نمیکشی؟ بلند شو بینم! [با چَک و لقد امیر را بیرون میکند!]
دکتر: نزنیدش! عِب [«عیب»] نداره…
بهاره: [میآید جلو و کنار دکتر مینشیند.] ببخشید! یه مسئله حل کردم، میخواستم اگه ممکنه یه نگاهی بهش بندازید.
دکتر: [دکتر بلند میشود و در را باز میکند.] خُب اجازه میدادید من میاومدم بیرون براتون حل میکردم!
بهاره: [به کتابهایی که جلوی دکتر باز بوده نگاه میکند.] یعنی شما باید این همه کتاب بخونین؟
دکتر: [برمیگردد و مینشیند.] بالاخره مجبوریم دیگه!
بهاره: [چشمش به کتاب کتوکلفتی که پر از تصاویر اعضای بدن است، میخورد.] اَیی! این عکسها حالتون رو به هم نمیزنه؟!
دکتر: جزئی از شغلمونه! عادت کردیم…
بهاره: من که میخوام رشتهی کامپیوتر بخونم.
دکتر: خیلی خوبه. اون مسألهتون رو لطفاً…
بهاره: آها! بله. بله. [دفتر را به دکتر میدهد و دکتر روی مسئله فکر میکند.]
چندی بعد…
دکتر: ICl بهعلاوهی NaOH که فقط Na خالی نمیده…
بهاره: آها! NaH میده!
دکتر: نه NaCH میده!
میگم CH!… [بهاره میخندد!]
OH میده! [دکتر دفتر را میاندازد زمین و میخندد!]
بهاره: شما خودتون هم اشتباه میکنین آخه!
دکتر: من هم قاطی کردم آخه دیگه!
[بهاره و دکتر دوباره با هم دفتر را از روی زمین برمیدارند.]
بهاره: خیلی خُب! اون رو اصلاً ول کنین… این CO4 رو بگین…
دکتر: CO4 کدومه؟
بهاره: [«SO4» را نشان میدهد:] اینا!
دکتر: SO4 !
بهاره: خُب حالا بگید دیگه! چه فرقی میکنه!
دکتر: [پسِ کلهاش را میخاراند و میخندد:] خه خه خه!
اخوان: [سر میرسد و از دم در میگوید:] آقای دکتر! سلام.
دکتر: سلام خانم اخوان.
بهاره سرش را میاندازد پایین. هر دو کمی جابجا میشوند…
اخوان: حالِ شما خوبه؟ براتون حلوا آوردم.
بهاره و دکتر، هر دو بلند میشوند.
دکتر: خیلی خوش اومدید! بفرمایید تو. [به سمت در حرکت میکند.] دستتون درد نکنه. [حلوا را میگیرد.] بفرمایید تو.
اخوان: متشکرم. خیلی ممنون.
دکتر: قربون شما.
اخوان: مزاحم نمیشم. متشکرم.
بهاره: [او هم به سمت در میرود.] خُب خیلی ممنون دیگه. من هم با اجازهتون دیگه مزاحم نشم. [و از در خارج میشود.]
دکتر: خواهش میکنم. اشکالات شیمیتون که رفع شد؟
بهاره: بله! همهش رفع شد. خداحافظ.
دکتر: خُب خدا رو شکر!
خانم اخوان و بهاره از آنجا دور میشوند. دکتر مشغولِ بستن در میشود.
دکتر: [با خودش حرف میزند.]
انشاالله که دیگه، کسی پیداش نشه! ما درس داریم. لطفاً نیاین تو!
2- یک سکانس کلیدی دیگر که در فیلم سینمایی حذف شده، سکانسی است که بعد از همین تصویر بالا شروع میشود و خیلی برای خودش کلید تازه دارد:
بهاره شیرینیها را (شیرینی خودشان و شیرینیای که مهمانها آوردهاند) از آشپزخانه به پذیرایی میآورد.
بهاره: ما هم میخواستیم از این شیرینیها بگیریم ها، ولی این دور و بر ها شیرینی خوبی که [با لحنی لوس، ادا درمیآورد:] قابل عروس خانم و شا دوماد باشه پیدا نکردیم.
عروس: ماشاالله چه سر و زبونی داری!
بهاره: قربون شما…
عروس: چه تعارفهایی بلدی!
پدر: اوستاش مامانش بوده! بابا، مامانت کجاست؟
بهاره: تو حیاطه. داره با همسایهها حرف میزنه. یه کارهایی هم میکنه…
عروس: حمید بلند شو ببین خاله جون به زحمت نیفتن!
بهاره: نه بابا چه زحمتی؟
داماد: [بلند میشود] خاله جون!
بهاره: زحمتی نیست.
عروس: خاله جون!
بهاره: بابا بشینین تازه شیرینی آوردم…
پدر: کجا میرین؟
بهاره: صبر کنین. تازه شیرینی گذاشته بودم…
یدالله همینطور که انگشتش را لیس میزند و شیرینیها را توی ظرفش گذاشته، مات و مبهوت به این سه نفر که از اتاق خارج شدهاند، نگاه میکند!
داماد: خاله جون! خاله جون! تو رو خدا نمیخوام زحمت بکشین. یه چیز ساده و مختصر دور هم میخوریم. ما که غریبه نیستیم.
مادر: قربونت برم الهی.
عروس: راست میگه خاله جون! تو رو خدا خودتون رو تو زحمت نیندازین. کاری دارید بیام کمکتون.
مادر: همینم مونده که یه شب اومدین پیش ما بکشونموتون به کار.
این حرفها چیه؟
عروس مینشیند و به ظرفی که مادر آورده، دست میزند… یدالله از داخل اتاق، نشسته، بینندهی این صحنههاست!
مادر: اِ! به خدا دست بزنی، دلخور میشم.
عروس: اینجوری نمیشه که!
مادر: برو ور ِ دلِ شوهرت بشین!
بهاره: بفرمایین تو رو خدا.
مادر: [رو به بهاره:] بیا تو هم اینو بگیر یه سالاد خوب درست کن.
بهاره: باشه.
مادر: بفرمایین من میام.
عروس: ببخشید.
بهاره: بفرمایین بابا.
آن سه نفر برمیگردند توی اتاق. مادر برنج را میبرد وسط حیات، روی تخت تا پاکش کند. امیر و خانم اخوان وارد میشوند. خانم اخوان برنج آورده.
اخوان: عفّت خانم!
مادر: بفرمایین من اینجام.
اخوان: چرا نشستی عزا گرفتی؟
3- بعد از تصویر بالا، اگر یادتان باشد، ادامهی فیلم را از زاویهی مادر و خانم اخوان دنبال میکردیم که داشتند درمورد کشتن مرغ مش مریم صحبت میکردند و آن همسایه برایشان قابلمه و چراغ میآورد. در سریال، ما ادامه را از همین سمت، و از دنبالهی صحبتهای مش مریم و صدیقه دنبال خواهیم کرد:
مش مریم: خب سر سفره مرغ نباشَه، چی میشَه؟!
مادر: اینقدر داد و هوار نکن. شما بفرمایید خانم اخوان. قربونت برم. یه خورده هم فکر آبروی من باش.
مادر و خانم اخوان میروند.
مش مریم: [خوشوخندان خروس را به سمت قفسهاش میبرد و بهش میگوید:] الهی قربانت باشم. برو تو. برو تو. الهی قربانِ قد و بالات برم! [به مرغها میگوید:] بیاین! این هم برادرتان. اینقدر قُدقُد نکنین. بگیرین بخوابین دیگه. اِ! [قفس خروس را میبوسد.] الهی قربانتان برم. آخیش… خدا رو شکر. دیگه خیالِم راحت شد.
صدیقه: خدا رو شکر همهچی بخیر گذشت. [چهرهی مش مریم دوباره عصبانی میشود و به صدیقه نگاه میکند.] اینطوری نگاهم نکن. آره. میدونم. اذیتت کردم. بیخوابت کردم. من رو ببخش. میخواستم خوشخدمتی کنم. به خاطر مهمانهای عفّت خانم بود.
مش مریم: عیب نداره. بخشیدمت. حالا که بیخوابم کردی، میگی چه بکنم؟
صدیقه: بیا بریم اونجا به ما کمک کن.
به سمت آشپزخانهی مجازی حیات حرکت میکنند.
صدیقه: [احساس درد میکند.] ای وای!
مش مریم: اِ! تو نباید اینقدر خم و راست بشی. خدای نکرده یه دفعه بچه تو شکمت میکفه، کار دستت میده ها! حالا دلت میخواد بچه چی باشه؟
صدیقه: هر چی خدا خواست… امّا من دختر خیلی دوست دارم. شیرینه. مادر خودش رو تو صورتِ دختر میبینه. ولی پسر هم بد نیست. نونبیار خونه است.
وقتی میرسند، لحنِ مش مریم تغییر میکند:
مش مریم: دیگه به من نگی دیوونه ها! اگه یه دفعه دیگه از این حرفها بزنی، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. اصلاً به تو چه مربوط تو کار من دخالت میکنی بدبختْ بیچاره؟! هِ!!! تازه یادم آمد چی بــِشـِم گفتی! [دستش را بلند می کند.] بزنم تو سرت؟!
اخوان: مش مریم! بیخودی اونجا وای نَیستا. بیا کمک کن ببریم این برنج رو با هم بشوریم. [برنج را به مش مریم میدهد و میگوید:] خیالت راحت! هیچ کی به مرغهای تو کاری نداره. برو.
صدیقه: بذارین من بگم یوسف بیاد کمکتون. یوسف! یوسف!
اخوان و مش مریم و صدیقه به طرف شیر آب حرکت میکنند.
صدیقه: یوسف! بیا کمک کن این برنجها رو بشور کمکشون.
امیر روی ایوان درحال فکرکردن است.
صدای صدیقه: زود باش دیگه. بیا سنگینه. کمکشون کن.
امیر به سمت مادرش حرکت میکند.
امیر: مامان! حالا چی میشه مرغ سر سفره نباشه؟
مادر: تو نمیفهمی. هنوز خیلی زوده که بفهمی.

4- این آخرین تصویری است که هم در فیلم سینمایی مهمان مامان، و هم در قسمتِ دوم سریالش وجود دارد. در این قسمتِ سریال، بعد از این، دوستِ امیر به کنار پنجره میآید و امیر ماجرا را برایش تعریف میکند. بعد دوربین تصویر خانهی او را نشان میدهد که پدرش درحالِ روزنامهخواندن خوابش برده. پسر از جیب کتش کلید مغازه را میگیرد و از مادرش برای بیرونرفتن اجازه میگیرد و… .
مربوط:
[قسمت اول]
[عروس و داماد در سنتوری] [داریوش مهرجویی مُرد] [بازگشت داریوش]
۱ دیدگاه |
Cinema and Television | بر چسب ها: فریده سپاهمنصور, ملیکا شریفینیا, مهمان مامان, محمدرضا شریفینیا, نسرین مقانلو, هوشنگ مرادی کرمانی, ژاله علو, گلاب آدینه, پارسا پیروزفر, امین حیایی, حسن پورشیرازی, داریوش مهرجویی, سیمافیلم, شبکه 4, علیرضا جعفری |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده