یک فیلم، یک تجربه

دسامبر 18, 2008

پشت صحنه‌ی فیلم سینمایی آتش سبز هم‌اکنون از شبکه‌ی 4 سیما درحالِ پخش است. این برنامه و برنامه‌هایی شبیه آن در قالب مجموعه‌ی یک فیلم، یک تجربه قرار است پنج‌شنبه‌ها ساعت 21 از شبکه‌ی 4 پخش شود. سری قبل این مجموعه سال گذشته با پخش پشت صحنه‌ی فیلم‌های کالت و محبوب سی‌سال سینمای بعد از انقلاب ایران، همچون آژانس شیشه‌ای، من ترانه پانزده سال دارم، بودن یا نبودن و… شهرت یافت و در اوج به پایان رسید. ظاهراً تهیه‌کننده‌ی این مجموعه‌ی مستند رضا میرکریمی است که اپیزودهای مستند فرش ایرانی هم به تهیه‌کنندگی او سال گذشته از برنامه‌ی مردم ایران سلام به پخش رسید. این مستندها را از دست ندهید و اوّل بروید فیلم‌های هر هفته را ببینید، بعد هم بنشینید و پشت صحنه‌اش را به همراه گفته‌های سازندگان‌اش نگاه کنید. اگر پنج‌شنبه ندیدید، احتمالاً ظهر جمعه تکرارش را می‌توانید ببینید…

لینک‌های مرتبط:
فیلم‌های سری جدید یک فیلم یک تجربه
سری جدید یک فیلم یک تجربه


مهناز افشار در «دو قدم مانده به صبح»

جولای 9, 2008

امشب، فریدون جیرانی در بخش‌ِ سینمایی «دو قدم مانده به صبح » یک مهمانِ ویژه دارد: «ستاره‌ی پرطرفدار سینمای ایران؛ مهناز افشار » که به‌نظرم با اینکه بازی‌گر ِ خوبی نیست و همه‌ش یک نقش را بازی می‌کند، امّا در آن، موفق بوده و توانسته خود را به تثبیت برساند. مدّتی است به خودش آمده و بازیگر ِ فیلم ِ آخر ِ حاتمی‌کیا هم شده.

فریدون جیرانی در برنامه‌اش که دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها پخش می‌شد، و از وقتی پخشِ «مرگ تدریجی یک رؤیا »، سریالِ جیرانی شروع شده، کمی نامنظّم شده، کمتر از بازیگرانِ جوان دعوت کرده. تا جایی که یادم می‌آید، امین حیایی و رضا عطاران و نیکی کریمی در این میان استثناء‌هایی بوده‌اند که باز هم بالاتر از 30 سال سن دارند.

Afshar

امّا امشب یک جوانِ سی و یک ساله مهمانِ برنامه‌ای است که محمد صالح‌علاء هم در آن حضور دارد. فریدون جیرانی را هم دارد. مشاور رهبر، ولایتی هم هر هفته مهمان‌ش است و مدیر شبکه‌ی چهار سیما، پورحسین ، نیز در آن کارشناسی می‌کند. از رشید کاکاوند گرفته تا شادمهر راستین ، از استاد دکتر عیسی جلالی تا بهرام عظیمی . دیشب دختر عظیمی، دریا عظیمی مهمانِ برنامه بود، امشب هم مهناز افشار . این برنامه دارد، کم‌کم خطرناک می‌شود. از مسعود کیمیایی تا احمدرضا احمدی و شمس لنگرودی برای اولین بار در تلویزیون، و در این برنامه حضور یافته‌اند. باید دید اولین حضورِ مهناز افشار در برنامه‌ی زنده‌ی تلویزیونی (کمااینکه شروع کارش با سریال‌های تلویزیونی بوده و در تلویزیون حضور داشته.) چگونه خواهد بود.

مسعود کیمیایی [+ ] [+ ] [+ ]
بزرگمهر حسین‌پور و محمدعلی خلجی
شمس لنگرودی، چیستا یثربی [+ ] [+ ]
احمدرضا احمدی [+ ]


«مهمانِ مامان»؛ مهمانِ سفره‌های ملّت -6

ژوئن 29, 2008

«مهمانِ مامان»، فیلم 103 دقیقه‌ای داریوش مهرجویی، محصولِ «سیمافیلم» است که به مناسبت روز «مادر» هر روز، ساعتِ 11:10 دقیقه‌، به مدّتِ 20 تا 30 دقیقه از شبکه‌ی 4 سیما پخش می‌شود.

در اینجا به بررسی نکاتِ تازه‌ی سریال مهمان مامان نسبت به VCD آن می‌پردازیم. همچنین به این بهانه، خلاصه‌ای از مطالبِ پرونده‌ی ماهنامه‌ی فیلم برای این فیلم در اینجا کامل و به‌روز می‌شود.

قسمت ششم 
14 دقیقه از فیلم سینمایی مهمان مامان [بدونِ احتسابِ تیتراژش] در این قسمت بود. درحالی که زمان کلِّ این قسمت [باز هم غیر از تیتراژ] 20 دقیقه بود.

amadi

1- صدای مهیبی که همه‌ی همسایه‌ها را از سر سفره به بیرون خانه کشاند، صدای برخورد ماشین شهرداری با دیوار خانه بود:

مرد اول: اِ اِ اِ اِ! ببین چی کار کرد…
مرد دوم: بابا ماشین. ترمزش خوب ایراد داشت…
مرد اول: زدی خونه‌ی مردم رو داغون کردی که! چی جواب بدم الآن؟ بپرین پایین…
مرد دوم: بیاین این آجر ماجرها رو جمع کنین ببرین…
یدالله: مرد حسابی چی کار کردی؟ خوبه‌خرابم کردی…
مرد اول: چهار تا آجر ریخته زمین…
یدالله: آخه ما چی کار کنیم؟ سروصدا راه می‌اندازین، ایراد نداره. خونه‌خرابم کردین… بابا ما مهمون داریم، مریض داریم آخه.
دکتر: مسئله‌ای نیست. زنگ می‌زنیم 110 الآن می‌یاد خسارت تعیین می‌کنه.
یدالله: 110 چی‌یه آخه؟
مرد اول: خُب چی کار کنم؟ می‌خواستی کوچه‌ات رو گشاد کنی؟
یدالله: گشاد؟ فحش می‌دی؟
یدالله به مرد اول حمله می‌کند و دعوا شروع می‌شود. بقیه‌ی مردم هم در راه جداکردنِ این دو، با هم دعوا می‌کنند. از دکتر و مادر و یوسف گرفته تا ممّدآقا و بقیه‌ی اهالی محل! بعد، یدالله را می‌برند خانه و لباس‌اش را تنش می‌کنند. وقتی می‌رود تو، گوشه‌ای ولو می‌شود.
مادر: آخه تو، بیخودی چرا خودت رو عصبانی می‌کنی؟
این‌ها کار امشب‌شون نیست که. هر شب همین برنامه است… پاشو بخور.
آب‌قند را به‌اش می‌دهد. و یدالله هم می‌خورد.
یدالله:
بالاخره من هم باید یه خودی نشون بدم… همینجوری که نمیشه که…
مادر: آهان. همین. پس بگو می‌خواستی آرتیست‌بازی دربیاری…
دکتر: آقایدالله بذار ببینم چی شده؟
مادر: این شکسته دیگه اینجا…
یدالله: آی آی یواش. دکتر یواش.
دکتر: چیزی نیست. یه زخم کوچیکه… یه خورده از این…
مادر: دواگلی می‌زنم.
دکتر: بتادین. بله…
یوسف: بابا مگه نمی‌گم دست به چیزی نزنین. من و دکتر قول می‌دیم همه‌ی این ظرف‌ها رو تمیز به شما تحویل بدیم. مگه نه دکتر؟
دکتر: بله؟
یوسف: می‌گم قول می‌دیم همه‌ی این ظرف‌ها رو بشوریم… تو قول بده.
دکتر: بله می‌شوریم. خواهش می‌کنم. آشغال‌هاش رو اول جمع کنیم.
مادر: بابا تو رو خدا زحمت نکشین. همه به اندازه‌ی کافی کار کردین… خودم جمع می‌کنم.
داماد: شوکت جان! مگه نگفتم باید بریم… پاشو دیگه.
خاله جون! با اجازه‌تون ما دیگه زحمت رو کم می‌کنیم.

ghoorbaghe

2- بخش پایانیِ حضور این موتورسوار [همان تمایلِ فیلمِ سنتوری!] در فیلم وجود ندارد.

دکتر: شما به یه آرام‌بخش احتیاج دارین! هه…
یدالله: برو باباجون… برو نوکرتم… برو قربونت برم… شر نشو. برو پی کارت…
موتوری: تو دیگه چی می‌گی چلغوز؟
یدالله: اِ… چلغوز باباته سیرابی. وایسا ببینم.
دکتر: ولش کن. آقایدالله، آقایدالله.
بهاره: بابا تو رو خدا جواب‌ش رو نده. اَه!
ناگهان مهرداد و مش مریم از سمت چپ، یوسف و امیر از سمت راست سرمی‌رسند. موتورسوار هم جلوی ماشین است و سرعتِ ماشین، پایین است.
موتوری: این‌ها دیگه کجا بودن؟
مش مریم فحش‌های مختلفی نثار طرف می‌کند که متأسفانه قادر به تشخیص‌شان نشدم. احتمالاً فحش‌هایش هم فحش‌های روستای خودشان است! یوسف هم همین‌کار را می‌کند که این‌بار متوجه‌اش شدم ولی گفتن ندارد! در‌ آخر هم ضربه‌ای به کله‌ی موتورسوار، نثار می‌کند و موتورسوار هم سرعتش را زیاد می‌کند و گازش را می‌گیرد و می‌رود. و بعد آن تصادف اتفاق می‌افتد و در ادامه هم پایین و بالاکشیدن شیشه‌ی خودرو و کم و زیادکردنِ سرعتِ ماشین!

hamrah

3- قبل از اینکه عفّت خانم جان [!] را روی تخت بیمارستان بخوابانند، می‌روند تا پولِ پذیرش را بدهند.

خانم مسئول صورت‌حساب را به داماد [همان جناب سرهنگ] می‌دهد!
خانم: بفرمایین.
دکتر: چقدر شده؟
یدالله: پسرخاله بده من خودم حساب می‌کنم.
دکتر: آقایدالله… اجازه بده، اجازه بده.
داماد: آقایدالله بده من.
یوسف: من حساب می‌کنم آقایدالله. من حساب می‌کنم.
یدالله: شرمنده می‌شیم.
دکتر: خواهش می‌کنم.
همه دست توی جیبشان کرده‌اند و پول‌هایی که داشته‌اند را درآورده‌اند! مش مریم هم از فضولی مرده، بپر بپر می‌کند تا ببیند آن پشت چه خبر است. وقتی نمی‌تواند، می‌رود آن کنار، پیش دکتر و بالاخره می‌فهمد!
یدالله:
ببخشین دکتر.
دکتر: [پولِ خودش را می‌شمارد و با پولِ سرهنگ تحویل می‌دهد.] این رو شما بشمارین.
اجازه بدین ببینیم چه قدر کمه.
خانم: [می‌شمارد و می‌گوید:] 3250 تومن.
دکتر: 3250 تومن؟
یوسف: تخفیف بدین، فامیل‌هامون رو بیاریم.
یدالله و یوسف و مش مریم و بقیه هم پول‌هایشان را می‌دهند. و دوباره شمرده می‌شود.
خانم: 50 تومن دیگه کمه!
دکتر: 50 تومن هم دیگه تخفیف بدین دیگه! همکاریم…
یدالله از بهاره و عروس خانم و بقیه سؤال می‌کند…
امیر: [بلند داد می‌زند:] صبر کنید. صبر کنید. [50 تومان را از جیبش در می‌آورد و می‌گوید:] بینگو!
یک‌بار دیگر، مشکلی دیگر حل می‌شود!

to-dige-chera

4- بعد از اینکه یوسف می‌گوید درد دارد و با دکتر می‌رود، بهاره و عروس خانم به سمت خانم پرستار می‌روند تا از وضع بیمار سؤال کنند.

بهاره: خانم! ببخشید. نمی‌گین این مریضِ ما چـِشه؟ بابا ما نگرانیم این بیرون وایستادیم خُب!
پرستار: باید صبر داشته باشین… من هم خبر ندارم. باید صبر کنین جواب آزمایشش بیاد. دکتر بیاد. بعد معلوم می‌شه.
عروس: ببخشین خانم! من می‌تونم یه زنگ بزنم؟
بهاره: به کی می‌خوای زنگ بزنی؟
عروس: دکتر حاجی! خدا کنه خونه باشه.

مربوط:
[قسمت اول] [قسمت دوم] [قسمت سوم] [قسمت چهارم] [قسمت پنجم]
[عروس و داماد در سنتوری] [داریوش مهرجویی مُرد] [بازگشت داریوش]


«مهمانِ مامان»؛ مهمانِ سفره‌های ملّت -5

ژوئن 28, 2008

«مهمانِ مامان»، فیلم 103 دقیقه‌ای داریوش مهرجویی، محصولِ «سیمافیلم» است که به مناسبت روز «مادر» هر روز، ساعتِ 11:10 دقیقه‌، به مدّتِ 20 تا 30 دقیقه از شبکه‌ی 4 سیما پخش می‌شود.

در اینجا به بررسی نکاتِ تازه‌ی سریال مهمان مامان نسبت به VCD آن می‌پردازیم. همچنین به این بهانه، خلاصه‌ای از مطالبِ پرونده‌ی ماهنامه‌ی فیلم برای این فیلم در اینجا کامل و به‌روز می‌شود.

قسمت پنجم 
درمجموع حدوداً 12 دقیقه از «VCD» مهمان مامان، در این قسمت از سریال هم پخش شد. یعنی دقیقاً تمام مراحل چیدن سفره و خوردن غذا. ولی زمانِ کلّ این قسمت 22 دقیقه بود. یعنی 10 دقیقه‌ی دیگر نیز سریال ادامه داشت. اما در این 10 دقیقه‌ی اضافی که قبل از خوردنِ غذا پخش شد، اتفاق‌های عجیبی افتاد. خودتان بخوانید:

zende-mimooneh

1- بعد از جراحی پرهیجانِ ماهیِ بهاره، بی‌هیچ حرفی می‌رسیم به چیدن سفره و مراسم پلوخوری و… . امّا درواقع این‌طور نیست. این وسط یک اکتشاف تازه توی حفره، پیداکردنِ گنج، شناختنِ یکدیگر، یافتنِ مترو و خیلی چیزهای دیگر اتفاق می‌افتد که به نظر من هسته‌ی مرکزیِ فیلم است. حتی از مراسم پلوخوری هم مهم‌تر است. جایی که معلوم می‌شود مهمان‌های مامان هم دقیقاً مثلِ خود آن‌ها هستند. و اکتشافی تازه شروع می‌شود:

مش مریم از داخلِ خانه‌اش برای همسایه‌ها و مهمانان شربت می‌آورد. عروس و داماد و دکتر و یوسف و صدیقه و بهاره و امیر هم هستند.
داماد: از قرار معلوم شما پزشکی می‌خونین…
دکتر: پزشکی که نه! من درواقع سالِ دومِ داروسازی‌ام. جراحی رو هم دیگه…
مش مریم به داماد شربت تعارف می‌کند.
داماد: خیلی ممنون.
دکتر: به به به. دستِ شما درد نکنه. این چی هست؟
مش مریم: شربت به لیمو. خودم درست کردم.
دکتر: بـَــــه. هیچی!
بهاره: مرسی!
عروس: دست‌تون درد نکنه.
بهاره: دستِ شما درد نکنه.
مش مریم به صدیقه می‌رسد. چون فقط یکی مانده، صدیقه، یوسف را نشان می‌دهد و مش مریم آن را می‌برد به طرفِ یوسف.
داماد: ولی عجب خونه‌ی خوبی‌یه ها.
دکتر: ای ول!
داماد: آدم هیچ‌وقت اینجا دلش نمی‌گیره.
دکتر: ای ول!
داماد: راستی! اون قسمت که دیوار فرو ریخته. با اون حفره. اون چی‌یه؟
دکتر: نمی‌دونم. از موقعی که اومدم، همین‌جوری بوده. احتمالاً باید یه راهِ مخفی باشه… [به بهاره به نشانه‌ی سؤال نگاه می‌کند.] ها؟
بهاره: نمی‌دونم والله.
داماد: یعنی شما هیچ‌وقت نرفتین ببینین؟
بهاره: نه بابا جناب سرهنگ! اینجا کسی حوصله‌ی اکتشاف نداره.
داماد: اِ؟!
بهاره: والله.
داماد: پس بریم کشفش کنیم.
امیر: ‌باید با این [چراغ قوه‌ای که از عملِ جراحیِ ماهی به بعد، هنوز دست‌اش است، را نشان می‌دهد.] بریم.
عروس: [به بهاره:] بریم؟
بهاره: بریم…
عروس: [به جمع:] بریم…
امیر: اونجا خیلی تاریکه. مش مریم میگه اونجا خونه‌ی اجنه‌هاست!

صدیقه: تو کجا می‌ری؟
بهاره: بریم آقای دکتر!
سفر شروع می‌شود؛ یه اکتشاف تازه!
امیر: بیاین!
دکتر: خانم‌ها نمی‌ترسن اون تو؟
بهاره: نه خیر هم!
عروس: ترس نداره!
دکتر: سوسک داره، موش داره، خفّاش داره…
دکتر: بفرمایین.
عروس: اینجا موش داره؟ من از موش می‌ترسم.
دکتر: موش کجا بوده؟! برو برو. معمولاً خونه‌های قدیمی دارن؛ سوسک و خفّاش و…
بهاره: [رو به امیر:] تو اومدی تا حالا اینجا؟
امیر: آره اومدم. ولی تا اون نزدیکی‌هاش رفتم. بعداً یه صدای وحشتناکی اومد، من دیگه ترسیدم و رفتم.
دکتر: صدای چی بوده؟
امیر: یه صدای غرّشِ وحشتناک!
دکتر: نکنه همون اجنه‌ها بودن که مش مریم می‌گفت؟!
بهاره و عروس خانم و خودِ دکتر می‌خندند!
داماد: عجب جائی‌یه ها! اینجا رو هم می‌تونین اجاره بدین.
بهاره: بابا بیاین بریم جلوتر شاید یه گنجی چیزی…
دکتر: چیزی از بالا احتمالاً افتاد رو سرتون، نترسین، رُتیل‌ه!
بهاره و عروس خانم جیغ می‌کشند!
داماد:
[یک چیزی تو همین مایه‌ها می‌گوید:] یه نگاهی دکتر به وضعیت هم بکن ها!
دکتر: هیجان لازمه!
اووه!
بهاره: غاره؟
دکتر: اومدیم یه جای دیگه!
مواظب باشین! اینجا لیزه ها!
بهاره خانم بپّا!
امیر دستِ جناب سرهنگ رو گرفتی؟… [چراغ قوه را به سمت آنها می‌گیرد و خودش متوجه می‌شود:] آره. بیا.
بیا بیا!
وَه! یه صندوق اینجاست!
بهاره: اَه! گنجه… خدا گنجه!
دکتر: خدا کنه گنج [با خنده!] ‌باشه!
داماد: دَرش رو وا کن، شاید واقعاً گنج باشه.
دکتر: آره.
بهاره: بچه‌ها یهو دیدین یه اسکلتی چیزی توش بود. [صدایش را بلند می‌کند:] نکنین! یهو دیدین یه اسکلتی چیزی توش بود…
عروس خانم جیغ می‌کشد!
دکتر: چی شد؟
داماد: چته؟
بهاره: چی کار می‌کنی؟! [می‌خندد!] من شوخی کردم!
عروس: حمید بیا برگردیم.
امیر: بابا آروم باشین… آروم…
هیچ‌کی در این صندوق رو… هیچ‌کی در این صندوق رو باز نمی‌کنه! فهمیدین؟ [آشغالی می‌رود توی چشمش! با دستش چشمش را می‌مالد!] …
دکتر: چی‌يه؟
برا چی می‌ترسی؟
بهاره: چرا…؟
دکتر: اگه توش طلا جواهر هم باشه همین حرف رو می‌زنی؟!
بهاره: آهان… نه دیگه! اون‌وقت برمی‌داره!
دکتر: چی شد؟ چی رفت تو چشمت؟ بیا جلو…
امیر: یه چیزی رفت…
هیچ هم نمی‌ترسم! اصلاً می‌خوام خودم بازش کنم…
دکتر: بازش کن دیگه.
زور می‌زند، ولی نمی‌شود.
دکتر: این‌جوری نیست که امیر!
داماد: برو کنار ببینم.
بهاره: قفله!
دکتر: آهان! ببین… کار رو می‌دن دستِ کاردون!
داماد سعی می‌کند و در باز می‌شود.
دکتر: اَه! اینجا رو ببین!
بهاره: مامانِ من می‌خواسته همه‌ی این‌ها رو بندازه دور ها!
دکتر: چی‌یه این؟
امیر: نمی‌دونم این چی‌یه…
دکتر: فیلم سینمایی‌یه!
بهاره: بچه‌ها! این رو… بابام راست می‌گفت، تو تعزیه کار می‌کرد!
عروس: واه این چقدر قشنگه!
امیر: معلومه نقشِ شمرون رو داشته!

دکتر: شمرون؟!
داماد: دکتر اینها رو ببین!
امیر: بچه‌ها! رضاموتوری!
دکتر: این عتیقه است ها! کلّی پولشه!
داماد: ببریم بدیم بهش بفروشه!
عروس: نه خیر! کار درستی نیست. اگه بفهمن در ِ صندوق‌شون رو باز کردیم، حتماً ناراحت می‌شن…
داماد: بابا این کلّی پولشه.
دکتر حرکت می‌کند و جلوتر می‌رود.
دکتر: بیرونِ اینجا هم یه راه دیگه است… اِ؟! اون‌ور چی‌یه؟ نگاه کنین یه سوراخه… بیاین بریم بچه‌ها… بیاین.
بهاره: نخوری زمین، امیر ها!
امیر: نه بابا…
دکتر: وَه! بیاین اینجا نور هم هست، دیگه چراغ نمی‌خواد…
داماد: چه خبره اینجا دکتر؟
دکتر: اینجا رو…
ریلِ قطاره!
داماد: قطار؟
بهاره: نه بابا! مترو ئه. قطار رو زمینه…
داماد: مترو ئه؟
دکتر: عینِ تونلِ زمان می‌مونه!
امیر: قطار… قطار دیدم، ولی مترو ندیدم!
عروس: واقعاً مترو ئه؟ وای!!!
دکتر: بریم یهو مثلاً صد سالِ دیگه!
بیاین بیاین…
از کنار مترو راه می‌روند و کارگران را می‌بینند و سلام علیک می‌کنند و…! برای اینکه بروند آن‌طرف، از چوبِ باریکی استفاده می‌کنند و یکی یکی از روی آن می‌گذرند. اول دکتر، بعد امیر، بعد عروس و بهاره و…
دکتر: نه! خوبه… محکمه. بیاین بیاین، محکمه.
امیر بیا. بدو بیا. آها… بدو آفرین!
عروس خانم ماهره ها! ماشاالله! ماشاالله!
بهاره بیا. نترس، نترس. [فریاد می‌کشد:] پایین رو نگاه نکن!
پایین رو نگاه… من رو نگاه کن؛ من رو نگاه کن. بیا… آها… آها!
[از کارگرها تشکر می‌کند:] آقا دستِ شما درد نکنه!
به سمت پله‌های خروجی حرکت می‌کنند…
دکتر: خداحافظ!
کارگرها: خداحافظ!
عروس: خداحافظ!
امیر: خداحافظ!
دکتر: از این‌ور بریم بالا…
عروس: اینجاست؟
داماد: [به عروس:] ‌برو بالا!
دکتر: [با تعجب از وجود این پله‌ها سرش را می‌خارند و می‌گوید:] مگه اومدیم پایین؟!
بهاره: آره دیگه!
کات.
مادر و خانم اخوان دارند سفره‌ها را پهن می‌کنند.
خانم اخوان:
حالا ظرف و ظروفت کامله؟
مادر: بله. یه شش تا… نمی‌دونم حالا. چندتاش رو… نمی‌دونم. ولی یه سرویسِ چینیِ گلِ سرخی دارم. که از ترس بچه‌ها که نشکونن، قائم کردم توی کمد. مالِ جهیزیه‌ام بوده. فقط برای مهمون درمی‌آرم.
خانم اخوان: لیوان چی؟ یه ده – پونزده‌تایی لازم داریم ها!
مادر: اون‌ها رو از صدیقه‌جون می‌گیرم.
آخه نمی‌دونم این بهاره، این‌ها رو کجا ورداشت برد؟ دلم شور می‌زنه…
خانم اخوان: نگران نباش! الآن‌ها پیداشون می‌شه.
مادر: یه دونه برای اونجا، یکی هم برا اینجا می‌آرم… [منظورش زیرانداز است…]
خانم اخوان: بله.
کات.
یوسف دارد دوغ را توی پارچ می‌ریزد. زنگ در را می‌شنود. نگاهی می‌کند و می‌رود تا در را باز کند…

یوسف: بابا اومدم دیگه. دیگه از این تندتر.
امیر: سلام. سلام. سلام. سلام.
یوسف: اِ… شماها کجا بودین؟ چرا کله‌تون عینِ پشمک شده؟ نکنه رفته بودین سر ِ این ساختمون رو‌به‌روئی‌یه کمک؟
امیر: نه آقا یوسف… رفته بودیم مترو. اون سوراخه رو می‌بینی؟ دیوار سوراخه؟ یه راه مترو داره… 
بهاره: برین کنار ببینم این ماهیِ من چی شد؟
دکتر: ماهی‌یه چی شد راستی؟ زنده است؟
یوسف: حالش خوبه. من بهش سر زدم. حالش از من هم بهتره.
بهاره: سلام. الهی قربونت برم. فکر کنم یه ذره درد داره…
عروس: نه…
یوسف: بابا حالش خوبه.
اگه درد داشت که این‌قدر تکون نمی‌خورد!
دکتر: چطوره؟ زنده است؟…
داماد: به به! این هم از ماهی…

یوسف: حالا از آقای دکتر خواهش می‌کنیم بعد از شام، یه آمپول مُسکّنی چیزی هم بهش تزریق کنن!
دکتر: آقای دکتر دیگه بااجازه‌تون باید
بره درس بخونه…
بااجازه‌تون.
عروس سر تکان می‌دهد و لبخند می‌زند. بهاره قیافه می‌گیرد.
یوسف: آقای دکتر یکی از اون مُسکّن‌هات رو بیار دیگه. این ماهی بدبخت چه گناهی کرده؟
مادر سرمی‌رسد و بهاره را صدا می‌زند:
مادر: بهاره!
عروس: شرمنده خاله جون! شما رو با این همه کار تنها گذاشتیم و رفتیم.
مادر: اختیار دارین. خوب کاری کردین. حالا خوش گذشت؟
عروس: جای شما خالی…
مادر: قربان شما.
داماد: جای شما خالی! حتماً یه بار با آقایدالله و بچه‌ها برین ببینین. خونه‌تون چه تونلی داره! یه راست می‌خوره به ایستگاه مترو.
مادر: آها…
داماد: حیف که بار آخرمونه، وگرنه از همین تو سوار مترو می‌شدیم.
مادر: خیلی حیف شد. آره.
یوسف: حتماً دیگه بلیط هم نمی‌خواست دیگه… همین‌طوری مجانی می‌رفتین!
داماد: مجانیِ مجانی.
مادر: بفرمایین دیگه. خیلی سرپا وایستادین. برین استراحت کنین.
بهاره: چی‌یه؟
مادر: تو خجالت نمی‌کشی می‌ذاری میری؟
بهاره: همه‌ی کارها رو همسایه‌ها به جای تو کردن!
مثلاً دختر دارم. یه سفره ننداختی!
بهاره: همه‌ی کارها رو کردن دیگه… مامان من درس دارم.
مادر: این‌جوری؟ آخه دختر می‌ذاره میره اینجور جاها؟
بهاره: مگه من بردمشون؟ خودشون خواستن. اون جناب سرهنگ بود، آقای دکتر بود، امیر هم بود. فقط به من شما حرف بزن…
مادر: با این خودسری‌هات هم من تکلیفت رو روشن می‌کنم. دیگه حق نداری راه بیفتی بری این‌ور اون‌ور.
بهاره سرعتش را زیاد می‌کند و عصبانی می‌رود توی اتاقش.
مادر: بیا برو بشقاب‌ها رو از تو کمد دربیار.
بفرمایین شما. بفرمایین.
[به صدیقه:] زحمت کشیدین…
صدیقه: نه بابا. چه زحمتی؟
اخوان: بشقاب‌ها و قاشق چنگال‌ها؟
مادر: بهاره!
امان از دستِ این دختر. خودم باید برم بیارم دیگه.

amadi

2- این رقص را که اصلاً سانسور کردند. ولی در ادامه، در ته این قسمت، اتفاق عجیبی افتاد که معلوم نیست ادامه‌اش چه باشد:

وقتی آقایدالله روی سفره دارد می‌رقصد، ناگهان صدای مهیب برخورد چیزی با چیزی دیگر می‌آید.
صدیقه: صدای چی بود؟
مادر: بیا برو ببین چه خبره…
یدالله: من برم؟
مادر: پس کی بره؟
پدر: [به بهاره:] تو کجا می‌آی؟
صدیقه: صدای چی بود؟
مادر: نفهمیدم اصلاً چی شد…

مربوط:
[قسمت اول] [قسمت دوم] [قسمت سوم] [قسمت چهارم]
[عروس و داماد در سنتوری] [داریوش مهرجویی مُرد] [بازگشت داریوش]


«مهمانِ مامان»؛ مهمانِ سفره‌های ملّت -4

ژوئن 25, 2008

«مهمانِ مامان»، فیلم 103 دقیقه‌ای داریوش مهرجویی، محصولِ «سیمافیلم» است که به مناسبت روز «مادر» هر روز، ساعتِ 11:10 دقیقه‌، به مدّتِ 20 تا 30 دقیقه از شبکه‌ی 4 سیما پخش می‌شود.

در اینجا به بررسی نکاتِ تازه‌ی سریال مهمان مامان نسبت به VCD آن می‌پردازیم. همچنین به این بهانه، خلاصه‌ای از مطالبِ پرونده‌ی ماهنامه‌ی فیلم برای این فیلم در اینجا کامل و به‌روز می‌شود.

قسمت چهارم
کلاً 19 دقیقه از 24 دقیقه‌ی این قسمت، در «VCD» مهمان مامان پیدا می‌شود. آن‌جاهایی که در تدوینِ این VCD نبوده، حالا و در این قسمتِ سریال هست و من هم به معرفی آن‌جاها خواهم پرداخت:

shoma-boro

1- بعد از اینکه دکتر به یوسف می‌گوید: «شما برو همون منقل‌ت رو راه بنداز. برو عزیزم.» این اتفاقات را می‌بینیم:

یوسف می‌رود و همان منقل‌ش را راه می‌اندازد. ممّدآقا (رامین پرچمی) دارد آواز می‌خواند. عفّت خانم دارد چاقو را تیز می‌کند. گربه‌ی نامرد هم یک گوشه‌ای برای خودش خوابیده. مش مریم سر می‌رسد. با انگشت، گوشت‌ها را نشان می‌دهد و می‌پرسد:
مش مریم: این‌ها چند تیکه میشه؟ برای چند نفره؟
مادر: این چون مرغ‌هاش بزرگه، خدا رو شکر غذای دیگه هم هست، برای 20 نفر بسّه.
دکتر هم سرمی‌رسد و ماهی‌ها را می‌آورد. مش مریم متعجب است و انگشت‌ش همین‌طور روی هوا است.
دکتر: ماهی‌ها آماده است… بفرمایید.
مادر: آها. خیلی خوب شد. بذارش همون‌جا. کاش اون تیکه بزرگ‌هاش رو از اینجا خورد می‌کردی.
مش مریم هِی انگشت‌ش را این‌ور، آن‌ور می‌کند و ماهی و گوشت را نشان می‌دهد!
دکتر: چشب.
صدیقه: مش مریم. بیا کمک کن این پیازها رو پوست بــِکــَن.
مش مریم می‌رود. دوربین یوسف را نشان می‌دهد.
صدیقه: یوسف اون منقل رو بذار کنار. حالا زوده، نمی‌خواد روشن کنی. پاشو بیا اینجا به خانم اخوان کمک کن.
یوسف بلند می‌شود به سمتِ آن‌ها می‌رود.
اخوان: پس من می‌رم یه ماهی‌تابه‌ی بزرگ بیارم.
صدیقه: دست‌تون درد نکنه.
مش مریم: یادِ شبِ عروسی‌م افتادم. [تازه معلوم می‌شود چرا مش مریم این‌قدر متعجب شده!] عینِ امشب بود. [البته، نه درست عینِ امشب!] یه عالمه غذا…
یوسف: مگه تو عروس هم شدی؟ من واقعاً باور نمی‌کنم.
مش مریم: پس چه؟
زمان می‌گذرد. کلاغ‌جان (!) دارد آواز می‌خواند. کارگرانِ ساختمان مشغولِ کارند… و دکتر دارد پیاز پوست می‌کند و اشک توی چشمان‌ش جمع شده.
دکتر: صدیقه خانم! این‌ها تموم شد، بفرمایید.
صدیقه: دستِ شما درد نکنه.
دکتر: من چون… ببخشید اگه کاری داشتین من رو صدا کنین. با اجازه‌تون باید برم درس بخونم، فردا امتحان دارم، هیچی نخوندم.
صدیقه: باشه. چشب. بفرمایید.
و ادامه‌ی ماجرا…

hoom-q

2- بعد از اینکه بهاره، اگر اشکالی نداشته باشه، می‌رود از دکتر چند سؤال بپرسد (که البته تمامِ بخش‌هایِ رقصِ آقای دکتر حذف شده‌اند!) صدیقه را می‌بینیم که شاد و شنگول و ذوق‌زده دارد سسِ مخصوص‌اش را آماده می‌کند و روی گوشت‌ها می‌ریزد:

صدیقه تمام سس را روی گوشت خالی می‌کند. یوسف دارد آواز می‌خواند. از کنار منقل بلند می‌شود می‌رود سمتِ گوشت‌ها. سیخ را که کنار خانم اخوان است برمی‌دارد:
یوسف: ببخشید.
صدیقه: با این دست و بالِ ذغالی. این‌طوری که نمی‌شه…
یوسف: گردویی‌یه… [دست‌ش را با لباس‌اش تمیز می‌کند مثلاً!]
صدیقه: … بذار یه خورده تو این سُس بخوابه.
یوسف: چقدر بخوابه. بسّشه دیگه.
مادر: آخه دیر نمی‌شه؟
صدیقه: همین الآن گذاشتم. لااقل باید 10 دقیقه بخوابه.
مادر: حالا چی هست این سُس؟
صدیقه: پیاز و آبلیمو و روغن زیتون و نمک و فلفل. بقیه‌ش هم جزو اسراره.
مادر: آها.
صدیقه: ولی باشه، به شما می‌گم: ماست.
مادر: ماست؟
صدیقه: بله…
اخوان: ماست گوشت رو نرم می‌کنه.
مادر: آها.
یوسف که تا حالا مشغول سیخ‌کردن گوشت بود، می‌برد تا کباب کند.
صدیقه: کجا؟
یوسف: دو-سه تیکه رو آزمایشی بزنیم به بدن، ببینیم چه‌جوری شده.
صدیقه: خوب نیست.
یوسف: این همه زحمت کشیدم، منقل رو حاضر کردم…
صدیقه: بوش بلند می‌شه مهمون‌ها فکر می‌کنن غذا حاضر شده. بیا بذار.
بهاره سر می‌رسد.
بهاره: بیا مامان جون! این خوبه؟
مادر: بله. لابد خوبه دیگه.
همین‌جوری گفتی؟
بهاره: آره… خیلی خوبه.
فقط می‌دونی؟ خوب بود سه-چهار جور پنیر بود. تو این فیلم‌ها دیدم سه-چهار جور پنیر می‌ذاشتن. از این مثلثی‌ها هم می‌ذاشتن. توش گوشت و فلان و… .
مادر: حالا همین یه‌جورش هم پیش‌کش‌ه!
چرا کره گذاشتی؟ این عسل می‌خواد…
بهاره: مامان جون! این صبحونه که نیست، پیش‌غذاست. کره هم می‌ذارن.
مادر: چه می‌دونم!
صحنه‌ی بعد، داخل اتاق است. بخشی از رضاموتوری روی تصویر پخش می‌شود. معلوم می‌شود دارند رضاموتوری می‌بینند. امیر سرش را روی شکمِ پدرش گذاشته و پدر او را بغل کرده. عروس و داماد هم آن‌کنار دارند نگاه می‌کنند.
داماد: چی شد این؟
یدالله: اینجا، یکی از این نامردا، چاقو رو می‌چلونه تو شکم‌ش.
ناگهان تصویر قطع می‌شود.
عروس: اِ! چی شد آقایدالله؟
امیر: باز این خراب شد…
یدالله می‌رود جلو تا درست‌ش کند.
امیر: بابا! مشکل‌اش از این ویدئو‌ش نیست، از این تلویزیون‌ش‌ه. اَه!
پدر: شما بهتر درست‌ش می‌کنین آقای مهندس! بفرما درست‌ش کن. بفرما.
یدالله: بس که این، انگولک‌ش می‌کنه…
داغ کرد دیگه. نشون نمی‌ده، شرمنده. فیلم‌ش هم سالمه ها… البته تهِ فیلم‌ه، چیزی‌اش نمونده. همه‌ش این‌قدر مونده. اینجا رضاموتوری چاق…
داماد: نه آقایدالله. می‌بینیم. صبر می‌کنیم. داغ کرده، خُنک می‌شه.
یدالله: بابا چاق… مهمه. باید بگم پسرخاله!
داماد: نه صبر می‌کنیم.
یدالله: اینجا چاقو می‌خوره؛ ممّدالکی…
عروس: آقایدالله! تو رو خدا تعریف نکن، فیلم خراب می‌شه…
یدالله: حوصله کن عروس خانم! همه‌ش این‌قدر مونده دیگه… رضاموتوری اینجا چاقو می‌خوره، ممّدالکی اینا و دار و دسته‌اش، پول‌ها رو ورمی‌دارن، جلو در سینما، پلیس‌ها می‌یان ممّدالکی و دار و دسته‌اش رو می‌گیرن. رضاموتوری هم زخمی و نادون از پله‌ها می‌یاد پایین. تو خیابون‌ها، با ماشین‌ها…
امیر: آخر فیلم رو نگاه کنین، من واسه‌تون تعریف می‌کنم.
کیو کیو کیو…
ادایِ آخر فیلم را درمی‌آورد! پدرش می‌خندد! سرش را به سر پسرخاله نزدیک می‌کند. آخر سر هم خودش را پرت می‌کند روی زمین.
پدر: خیلی خُب…

jedali-dar-aftab

3- تا حالا هر چی گفتیم از صحنه‌های اضافی گفتیم، این‌جا می‌خواهیم از حذفی‌ها و سانسوری‌ها بگوییم که انصافاً زیاد نبودند:

یدالله: قصه‌ی دو تا برادر بود، که سر یه زنه آقا می‌افتن به جون هم، کیو کیو کیو بکش‌بکش. زنه می‌گه: نه! من رو نکش. می‌گه: تو حقّت‌ه سرخپوستِ کثیف. تو رو باید بکشم. تیو! برادر بزرگه عصبانی می‌شه. آقا دنبالِ برادر کوچیکه. پیتیکو پیتیکو پیتیکو! هه!

شعر «گنج قارون» را هم تا اینجا می‌خواند: «آوردیم‌ش توی خونه.» بعدش هم یک‌دفعه می‌گوید: «آقا عیش و خوشی بسّه. بریم سر اصل مطلب آقا.»

مربوط:
[قسمت اول] [قسمت دوم] [قسمت سوم]
[عروس و داماد در سنتوری] [داریوش مهرجویی مُرد] [بازگشت داریوش]