تنها روی سه‌پایه، نشسته بود تو سایه… (حسنی خواندن؛ از دهه شصت تا هشتاد)

فوریه 24, 2009

Manoochehr-Ehteramiبه احترام عموسیبیلوی صفحه‌های یازده

مُردن‌اش هم خیلی سوت و کور بود. عینِ خودش. یک چیزی بگویم؛ رضا کیانیان تقریباً هیچ یک از خاطرات کودکی مرا نساخته، ولی با این حال از منوچهر احترامی بیشتر می‌شناسم‌اش. درحالی که نسل ما کودکی‌اش را با «حسنی نگو بلا بگو، تنبلِ تنبلا بگو»ی احترامی گذرانده. کیانیان حرف جالبی را امسال در جشنواره‌ی فیلم کمدی گل‌آقا زد: «من تا امشب نمی‌دانستم این شعر را شما گفته‌اید، ولی می‌دانید با این کارتان مرا بدبخت کرده‌اید؟! من هزار مرتبه این کتاب را برای پسرم خواندم و تا تمام می‌شد می‌گفت یک بار دیگر بخوان. پسرم خیلی شما را دوست دارد و حیف که امشب اینجا نیست.» جالب است که من هم تا دو سال پیش نمی‌دانستم این شعر، سروده‌ی منوچهر خان است. درواقع آشنایی من با آقای احترامی هرچند از قبل و از جایی دیگر بوجود آمده بود، ولی وقتی فهمیدم این رابطه، طولِ درازتری دارد و به دوران کودکی‌ام برمی‌گردد، اهمیت او و جایگاه‌اش برایم چندبرابر شد.

درواقع من از ستونِ «بچه‌ها… من هم بازی» در مجله‌ی «بچه‌ها…گل‌آقا» با او همراه شدم. از دستِ «رشد» خسته شده بودیم و می‌خواستیم واقعاً رشد کنیم. و راستش چیزهایی که اون تو می‌نوشتند، و اصلاً همین انحصاری بودن که فقط همین یک گزینه را به خوردمان می‌دادند، واقعاً هم مانع رشدمان بود. خارج از مدرسه، مطبوعات ایران دو پیشنهاد جدی برایمان داشتند؛ یکی «کیهان بچه‌ها» که خسته‌کننده‌تر از این حرف‌ها بود و دیگری «بچه‌ها…گل‌آقا». اولین شماره‌اش را که باز کردم و خواندم، تصویر عموسیبیلو آن‌بالا سمت راستِ صفحه‌ی ۱۱ خورده بود و سمت چپ‌اش نوشته بود: «پورنگ». خوراک من بود. تو رو خدا یکی‌شان را بخوانید… خودتان را جای آن‌موقع ِ کسانی مثل من بگذارید، بعد ببینید عاشق این نوشته نشده‌اید؟ ایناهاش، این پایین:

manoochehr

حالا فکر کنید، ما هر هفته پنج‌شنبه یه دونه تر و تمیز از این داستان‌ها سهم داشتیم… دیگه چی می‌خواستیم؟ «حسنی نگو یه دسته گل» فقط یک داستان بود، ولی «بچه‌ها… من هم بازی» هر هفته یک داستان جدید برای‌مان داشت. اصلاً می‌دانید چیست؟ حالا که این خبر را شنیدم و رفتم انباری مجله‌های خاک گرفته‌ی قدیم را ورقی زدم و داستان‌های احترامی دوباره مرور کردم، می‌بینم که حالا هم به اندازه‌ی بار اول خواندن‌شان برایم جذابیت و تازگی دارند. حالا، بعد از مرگِ نویسنده‌اش! نویسنده‌اش کیست؟ نه اشتباه کردم! منوچهر احترامی مُرده، نه «پورنگ». اصلاً می‌دانید چیست؟ می‌خواهم به زودی منتخب چند تا از بهترینِ این داستان‌ها را روی وب قرار بدهم، تا اگر به هر دلیلی موفق به خواندن و تجربه‌کردن‌شان نشده‌اید، از این لذت بی‌نصیب نمانید.

حالا هنوز هم البته باور نکردم ها! یعنی اصلاً به‌نظرم این‌جور نویسنده‌ها و این‌جور داستان‌ها فقط متولد می‌شوند، در ذهن ما متولد می‌شوند… ولی فکر نمی‌کنم هیچ‌گاه بمیرند. اصلاً بیایید روراست باشیم. من اصلاً توی عمرم اگر همین جشنواره‌ی کمدی نبود، یا مصاحبه‌های این‌طرف و آن‌طرف نبودند، ممکن بود هیچ‌وقت منوچهر احترامی را نبینم و نشناسم و کک‌ام هم نگزد. یا ببینم و بی‌اهمیت رد شوم. ولی نمی‌توانستم، ولی نمی‌توانستم از کنار داستان‌های او، از کنار هنر او بگذرم. برای همین داستان‌هایش را دنبال کردم و خودش را امّا نه. برای همین حالا دارم اینجا خبر مرگش را می‌دهم، ولی اصلاً مرثیه نمی‌خوانم. درواقع حسِّ خاصی نسبت به این خبر ندارم؛ نه خوب، نه بد. مگر من آشنایی‌ام با احترامی از خود احترامی شروع شده بود؟ نه! از قصه‌های آقایی به نام منوچهر احترامی. تازه این هم نه! از قصه‌های فردی با نام «پورنگ»! اصلاً عقب‌تر! از داستانِ «حسنی نگو بلا بگو» بدون دانستنِ نام نویسنده! می‌بینید این رابطه‌ی فرضی با مغز و هنر احترامی چه طویل و چه عمیق است و رابطه با خود او چه کوتاه و بی‌اهمیت. پس به من حق بدهید با این ادبیات بنویسم، این‌جوری از مرگش بگویم.

نویسندگانِ بزرگ معمولاً در داستان‌هایشان همیشه ردّی از زندگی واقعی خودشان هم پیدا می‌شود. امّا همیشه یک جا، یک گوشه، یک داستانِ ویژه می‌نویسند که دقیقاً شاه‌بیتِ غزلِ زندگیِ آن‌ها و تمام انسان‌ها ست… «حسنی» دقیقاً یک همچنین داستانی بود. بیاید دوباره مرور کنیم؛ شاید چیزی را کشف کردیم.

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می‌خوای اصلاح کنی؟
نه نمی‌خوام نه نمی‌خوام

در ابتدای کار با حسنی آشنا شدیم و فهمیدیم بچه‌ی کثیفی است و به هر دلیلی نمی‌خواهد در آن برهه‌ی خاص تمیز باشد. خُب نخواهد؛ این حقِّ اوست! او حق دارد نخواهد و پدرش هم اصراری نمی‌کند… و در ادامه امّا حسنی با مشکلی مواجه می‌شود. می‌بیند که هیچ‌کس به او و طبعاً به بازی‌کردن با او علاقه‌ای ندارد. خُب نداشته باشند؛ این حقِّ آن‌هاست!


واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

همه‌ی انسان‌ها در زندگی‌شان راه و روشی دارند و حق دارند راه زندگی‌شان را خودشان انتخاب کنند. این داستان برای کودکان نوشته شده و طبعاً قرار نیست فلسفه چینی کند، و باید ساده و روان داستانِ خودش را تعریف کند و برود پیِ کارش. دیگر این فلسفه‌بافی‌ها و بازکردن‌ها به‌عهده‌ی من و شمای نویسنده است. حسنی هم خیلی ساده نمی‌خواهد برود حمام، نمی‌خواهد موهایش را اصلاح کند…

fajr-mag
بخش داستان آخرین شماره‌ی مجله‌ی فجر مان را به شعری از منوچهر خان اختصاص دادیم،
و درست چند روز بعد از این کار او را برای همیشه از دست دادیم.

و پدرش نیز به او چیزی نمی‌گوید. دست‌کم در داستان ذکر نشده و استنباط من هم همین است. همه‌ی انسان‌ها سلیقه و نوع تفکری دارند و براساس آن تصمیم‌های مختلفی را در مسیر زندگی‌شان می‌گیرند. و نزدیکان‌شان حتا اگر با این سلیقه و تفکر مخالفتی داشته باشند، باید به آن‌ها این حقِّ انتخاب را بدهند. و پدر حسنی این کار را می‌کند تا او خودش به حرف‌های پدر برسد.

واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

و حالا این تصمیم حسنی است که بخواهد در لاکِ خودش فروبرود و به آن خواسته تن ندهد؛ یا نیاز داشته باشد به این روابط و این اجتماعی شدن و مجبور شود از خواسته‌اش بگذرد. عموماً در زندگی ما هم چنین اتفاقی می‌افتد؛ روی چیزی که از نظر ما درست است، پافشاری می‌کنیم و بعد به‌خاطر آن تعدادی از دوستان‌مان را از دست می‌دهیم. خُب البته موضوعِ ما این‌قدر موضوعِ آزاردهنده‌ای مانند کثیف‌بودن لزوماً ممکن است نباشد، و به همین دلیل همه روی آن متّفق‌القول نیستند. پس روی تصمیم‌مان می‌ایستیم. امّا اگر موضوع این‌قدر مهم باشد که تعداد زیادی از اطرافیان‌مان ما را به آن شرطی کنند، حاضریم از خواسته‌مان بگذریم و رضایت اطرافیان خود را جلب کنیم. تا محبت‌شان را از دست ندهیم و زندگی بهتری داشته باشیم. حسنی هم که یک بچه است و بدون بازی و سرگرمی تقریباً هیچ امیدی برای زنده بودن ندارد، از خواسته‌اش می‌گذرد و نزد پدر بازمی‌گردد:

حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل

ولی حالا بگذارید یک ویژگی داستان‌های احترامی را که بدون تحقیق و فقط با توجه به تجربه‌ی چند سال خواندنِ ستون ثابت او در «بچه‌ها… گل‌آقا» فهمیده‌ام، بگویم. دوست دارم منتقدینِ قدرتر و حرفه‌ای‌تر این حرف را رد یا اصلاح کنند. اینکه داستان‌های احترامی همیشه زودتر از آنچه درواقع پایانِ آن‌هاست، به پایان می‌رسند. یا به تعبیری ماجرای «داستان» تمام می‌شود، ولی چند جمله و چند پاراگراف درحال سکون و تعلیق در پایان گفته می‌شود… مثل همین شعر؛ داستان در همان قسمتِ بالا با «حسنی نگو یه دسته گل/ تر و تمیز و تپل مپل» به پایان رسیده، امّا شعر تمام نمی‌شود و این پاراگراف در پایان می‌آید که به‌نظرم تأثیرگذاری داستان را چند برابر می‌کند:

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی میخوای فوری بگو
مرغه می‌گفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز می‌گفت:
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا

توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود…

و همین راز زندگی است. گاهی برای تنهانبودن و عشق‌های جدید را تجربه‌کردن لازم است از خواسته‌های هرچند به‌حقِّ خویش نیز گذشت و رضایت دیگران را جلب کرد. مثل احترامی که در بچه‌ها…گل‌آقا برای کودکان جوری می‌نوشت که در ماهنامه‌ی گل‌آقا آن‌جوری نمی‌نوشت. و برای اینکه رضایت آن‌ها را جلب کند، خودش را به آن‌ها نزدیک می‌کرد. و حالاست که باید گفت: «توی ده شلمرود/ حسنی دیگه تنها نبود». آقای رضا کیانیان، منوچهر خان هم پسر شما را (و پسران بقیه‌ی مردم کشورش را) خیلی دوست دارد و حیف که امشب اینجا نیست…

دانلود پادکست «حسنی خواندن ؛ از دهه شصت تا هشتاد»
زمان:
پنج دقیقه و پنجاه و پنج ثانیه | حجم: دو مگابایت و سی و هفت کیلوبایت

باید به منوچهر احترامی احترام گذاشت. باید به این همه تأثیری که آثار او بر روی نسل ما داشت، احترام گذاشت. منوچهر احترامی کوچک‌ترین اهمیّتی به این موضوع نداد که کسی بخواهد اسمش را بداند، یا اینکه بخواهد خود را مطرح بکند، و با این همه تیراژی که کتاب‌هایش برای کودکان داشتند، و به قول خودش هنوز هم از نفس نیفتاده‌اند و همین‌طور به انواع و اقسام اشکال مختلف، تجدید چاپ می‌شوند، اصلاً به دنبال تبلیغات و بهره برداری از این همه شهرتِ آن‌ها نبود. و تا پایانِ عمرش نیز زندگی سوت و کور و کم سر و صدایی داشت… باید به این همه اهمیّتی که او به بچه ها می‌داد، احترام گذاشت.

جالب است بدانید منوچهر احترامی خودش هیچ‌گاه ازدواج نکرد. و بچه‌ای نداشت. «پورنگ» هم اسم ِ خواهرزاده‌ی او بود. و به قول آقای هوشنگ مرادی کرمانی در همان جشنواره‌ی کمدی هنوز هم پسر بود؛ چون هنوز ازدواج نکرده و مرد نشده بود! به خاطر این پسر دوست داشتنی که تمام پسر‌های ایرانی مدیون او هستند… و عظمتی که داستان‌های او داشتند… و این تأثیری که روی نسل ما گذاشت و کوچک‌ترین گریه‌ای هم برایش نکردیم… چون او خودش به ما یاد داد که حتا اگر داستانِ زندگیِ یک انسان تمام می‌شود، امّا هنوز هم می‌توان چند پاراگراف ادامه‌اش داد، در حالتِ سکون و تعلیق نگه‌اش داشت، و بیشتر با یاد او و خاطرات‌اش عشق‌بازی کرد… و پایان و مرگِ داستان را ندید… پس به احترام ِ پاراگرافِ پایانی «حسنی نگو یه دسته گل»، همگی چند دقیقه ذهن‌تان را در حالتِ سکون نگه دارید و ببینید پورنگِ قصه را کنار خود احساس نمی‌کنید…

لینک‌ها:
خودم هم از حسنی محروم هستم
پيری بزرگترین دستاورد زندگی من است!
حسنی نگو یه دسته گل
وزیر ارشاد درگذشت منوچهر احترامی را تسلیت گفت
منوچهر احترامی درگذشت


ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن

ژانویه 31, 2009

درمورد فیلم جدید دیوید فینچر: جهان مکان زیبایی است…

curious_case_of_benjamin_button باید دست نگه‌دارند. به‌نظرم حالا دیگر هیچ کس نباید فیلم خوب بسازد. دست‌کم تا چند ماه دیگر… چون هرچقدر هم که این‌کار را خوب انجام دهد، به‌هیچ عنوان نمی‌تواند با فیلم آخر استاد ، یعنی «ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن» رقابت کند. پس بهتر است بگذارد ما دیوانگان فعلاً با همین فیلم زندگی کنیم، هر وقت موقع‌اش شد به‌شان می‌گوییم… چند روز پیش «هفت» را دیدم. نمی‌دانم چرا تابحال ندیده بودم اش. ولی حالا که آن را هم دیدم و دیروز هم «بنجامین باتن» را ، گمانم دیگر فیلمی از فینچر نمانده باشد که از دست داده باشم. (راجع‌به هفت خیلی حرف نمی‌زنم تا فرصت مناسب‌تر) حالا راحت‌تر و دقیق‌تر می‌توانم راجع به آخرین فیلمش صحبت کنم. درواقع اگر بخواهم هم نمی‌توانم صحبت نکنم. مگر می‌شود راجع به کسی که در عرضِ یک هفته چندین بار اشک‌ات را درمی‌آورد و صورت‌ات را سرخ می‌کند، حرف نزنی؟ اگر بخواهی هم نمی‌توانی.

این را حالا ، بعد از اینکه دیدن دوباره‌ی فیلم همین چند دقیقه پیش تمام شد دارم می‌نویسم؛ درحالی که هنوز گریه‌ام بند نیامده. تیتراژ را کامل دیدم و تا آخرین لحظه. مجبور بودم. دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت و به حفظ شرایط کنونی راضی بودم. پس گریه کردم و تیتراژ را هم دیدم و حالا آن‌قدر انرژی و قدرت دارم که دارم این پُست را می‌نویسم.

و امّا «ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن». توصیه که خوب است، از شما خواهش می‌کنم، پیش از آنکه فیلم را ببینید این مطلب را نخوانید. خواهش می‌کنم همین الآن بروید سر خیابان، فیلم را از دستفروشی جایی تهیه کنید و ببینید، بعد. درعین حال امّا یک پیشنهاد هم دارم. فیلم را تنهایی ببینید. این‌طوری بهتر است. فقط خودتان باشید و صفحه‌ی مانیتور جلوی روی‌تان. فقط همین.

×××

benjamin_button_pic
برخی‌ها ترجمه کرده‌اند: «مورد عجیب بنجامین باتن». درواقع همه!
درست نمی‌دانم کجا «ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن» را خواندم، ولی آن را بیشتر دوست دارم.

کسانی که فیلم «ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن» را دیده‌اند، به دو دسته تقسیم می‌شوند. دسته‌ی اول و دسته‌ی دوم. دسته‌ی اول یعنی آن‌هایی که هیچ اطلاعاتی درمورد مضمون فیلم نداشته‌اند و دسته‌ی دوم یعنی کسانی که دست‌کم این را می‌دانسته‌اند که ماجرا، ماجرای برد پیت‌ای است که پیر به‌دنیا آمده و روز‌به‌روز جوان‌تر می‌شود. از آن‌جایی که من جزو دسته‌ی دوم بودم، وقتی صدای فیلم در آغاز به‌ام فهماند که صحنه، صحنه‌ی بیمارستان است و تصویر، تصویر بسته‌ی شخص پیری است که ناله‌های آرامی سر می‌دهد، احساس کردم این همان کسی است که پیر به‌دنیا آمده و حالا روی تخت بیمارستان است. ولی خُب می‌دانید، فیلم، فیلم دیوید فینچر است و کسی حق ندارد راجع به آن فکری بکند یا حدسی بزند. درواقع داستان، فراتر از این روایتِ کوتاهِ یک‌خطی «زندگی معکوس» بود.

به پوستر فیلم دقت کنید. کلمه‌ی «Life» به معنی زندگی را برعکس نوشته است. پشت نام «بنجامین باتن». درست می‌گویم؟! ولی ماجرا این‌قدر هم سطحی و ساده نبود. وقتی دوربین کمی از آن شخصیت پیر که فکر می‌کردم بنجامین باتن است، فاصله گرفت، متوجه زن‌بودن‌اش شدم. و همین‌طور که جلوتر می‌رفتیم همه‌اش دنبال ردِّ این عبارت بودم: «زندگی معکوس». که چه ارتباطی میان این پیرزن و دخترش با بنجامین باتن هست؟

×××

کم‌کم یکی‌یکی چیزها مشخص شدند و او مرا وارد داستان کرد. دیگر کمتر به آن عبارت یک‌خطی فکر می‌کردم و بیشتر به داستان‌هایی که آن پیرزن برایم تعریف می‌کرد. درست میانِ همین داستان‌های اولِ او بود که تکان خوردم. لرزیدم. این احساس وقتی به‌سراغم می‌آید که یک حرف درست، یک حرکت زیبا، و یک ماجرای باشکوه را می‌بینم. بارها این اتفاق برایم افتاده. این‌بار امّا وقتی این اتفاق افتاد که آن مرد ساعت‌ساز ساعتی خلاف جهت ساخته بود، و داشت فلسفه‌ی ساخت این ساعت را می‌گفت و بعد تصویر ذهنی‌اش که بازگشت پسرش به آغوش همسرش بود…: «برای پسر‌هایی که در جنگ از دست‌شان دادیم ؛ تا بلند شوند و به خانه‌هایشان برگردند. کشاورزی کنند. کار کنند. بچه‌دار شوند و یک زندگی کامل داشته باشند. شاید پسر من هم روزی برگردد. متأسفم اگر کسی را رنجاندم. امیدوارم از ساعت من لذّت ببرید.»

×××

و امّا بنجامین. فکر نمی‌کردم چنین هیولایی باشد! یعنی اصلاً راجع‌به‌اش اینجوری فکر نمی‌کردم. نمی‌دانم؛ درست نمی‌دانم. ولی شاید اگر جای آقای باتن بودم، همین کار را می‌کردم. شما نگاه کنید، او همسرش را از دست داده و آن وقت با چنین چهره‌ای به عنوان بچه‌اش رو‌به‌رو می‌شود. واکنش شما را نمی‌دانم، ولی باتن در آن لحظه آن کار را کرد. و بچه را گرفت و رفت صاف گذاشت جلوی در آن خانه. واکنش کوئینی را هم منطقی و در راستای شخصیت‌اش می‌دانم. اینکه معتقد بود آن بچه یک معجزه است و زشتی‌اش اصلاً برایش مطرح نبود. و او را برد توی اتاق‌اش. شاید اگر من هم بودم، همین کار را انجام می‌دادم. در کلّ تمام کاراکترهایی که در فیلم دیده می‌شوند، واقعاً کاراکتر هستند و شخصیت ویژه‌ی خود را دارند. فینچر هم که استاد به‌نمایش‌گذاشتنِ تمام وجوه آشکار و پنهان وجود کاراکتر‌ها در مدت‌زمانِ کوتاهی که روی صحنه هستند، است.

benjamin_and_daisy
این عکس فوق‌العاده است. این نما محشر است. انگار به‌جای دو نفر، چهار نفر هستند!
از هر طرف نگاه کنی و هرجور که ببینی‌اش، این عکس بی‌نظیر است.

حالا حساب کنید، استادی مثل فینچر که گفتم در زمان کوتاهی ویژگی‌های شخصیت‌ها را نمایش می‌دهد، با یک شخصیتی که ۹۰ درصد زمان فیلم را سکانس‌های حضور او تشکیل می‌دهد، چه‌کارها که نمی‌تواند بکند! برد پیت این‌بار نقش را مالِ خود کرده و تماشاگر هیچ‌کس دیگری را نمی‌تواند به‌جای او تصور کند. ویژگی نقش‌های عمر و شاه‌نقش‌ها هم دقیقاً همین است. که بازیگر نقش را مالِ خود کند و فاصله‌ای بینِ نام کاراکتر و نام خودش باقی نگذارد. اینجا حالا برد پیت معرکه است. حضوری دارد که وجدانگیز است. دوست داری در تمام لحظه‌های فیلم این حضور مستدام باشد و همین‌طور هم هست. سکانسی نیست که علاوه بر گریم‌اش، در شخصیت، منش و بازی او تغییری حس نکنی. انگار خودش هم همچون بنجامین این دوره‌ی رشد و تکامل را طی می‌کند. و تماشاچی هر بار تغییری در او احساس می‌کند.

×××

و حالا می‌توان یک چیز دیگر نیز به ویژگی شاه‌نقش‌ها افزود. و آن اینکه فاصله‌ی میانِ نقش و بازیگر با تماشاگر نیز برداشته می‌شود. یعنی بنجامین گریه نمی‌کند، تا تو به‌جایش گریه کنی. بنجامین نمی‌خندد برای این‌که تو بخندی. سکوت که می‌کند، تو حرف بزن. حرف که می‌زند، تو سکوت کن. و اینکه بدانی همه‌چیز درمورد بنجامین، دقیقاً برعکس است. او از چیزی خوشش می‌آید که تو دوست نداری. و کاری را انجام می‌دهد که تو انتظارش را نداری. او کودکی سختی داشته. مجبور بوده با افرادی غیر از همسن‌و‌سال‌هایش باشد. و تنها کسی که او را جوان‌تر از چیزی که چهره‌اش نشان می‌دهد، می‌داند، دیزی است. او از همان برخورد اول چیزی را در چهره‌ی بنجامین می‌یابد که برایش جذاب است.

daisy_age_7
بنجامین: من هرگز چشم‌های آبی رو فراموش نمی‌کنم.

به‌نظرم سختی کار برد اینجا مشخص می‌شود، که چقدر برای این نقش زحمت کشیده و سعی کرده شباهت‌های خودش و او را پیدا کند، و بهترین نتیجه را ارائه دهد. و آن هم باور به این مسئله است که باید بیرون‌اش یعنی گریم و ظاهرش را در ذهن خود نابود کند و بکُشد و خودش را از درون بیابد. نقش را زیر ِ لایه‌لایه‌ی پوست‌اش حس کند. برای چه؟ عرض می‌کنم. به این خاطر که گرچه ظاهر بنجامین یک پیرمرد ۷۰ ساله را نشان می‌دهد، امّا برد پیت به‌هیچ‌وجه مشغول بازی‌کردنِ یک پیرمرد ۷۰ ساله نیست. او باید به این باور در خودش می‌رسید که نقش او الآن (مثلاً در آن صحنه‌ی به‌خصوص که در روز شکرگزاری سال ۱۹۳۰ بود) ۱۲ سال بیشتر ندارد. می‌بینید چقدر موقعیت جذابی است؟!

و خوشبختانه همین‌طور هم شد. شیطنت‌ها، کنجکاوی‌های خاص، نوع لباس پوشیدن، حرف‌زدن، حرکات و رفتار علاوه بر اینکه مالِ یک نوجوان ۱۲ ساله است (و در سنین مختلف) به‌شکل ویژه (این نکته‌اش خیلی جذاب و مهم و شگفت‌انگیز است) مخصوصِ یک نوجوانی است که به‌دلیل ویژگی‌های ظاهری روابط محدود، خشک و کوتاهی دارد و یک نوجوان عادی پرشور و نشاط کامل نیست. به همین‌خاطر است که می‌گویم برد پیت کار سختی داشته.

×××

و انگار دیزی تنها کسی است که ناخودآگاه این ویژگی بنجامین را درک می‌کند و تا ابد هم ظاهراً تنها کسی می‌ماند که می‌تواند او را بفهمد.

×××

benjamindaisy
دیزی: من خیلی جوان بودم. و تو خیلی پیر بودی.

برگردم به آن‌چیزی که به‌عنوان ویژگی نقش‌های تأثیرگذار بازیگران یا همان شاه‌نقش‌ها نام بردم. یعنی برقراری ارتباط نزدیک میان نقش و تماشاگر. و اینکه مخاطب جمال خود را در چهره‌ی آن نقش ببیند. ولی این‌بار و درمورد بنجامین، مخاطب علاوه‌بر این احساس نزدیکی، همیشه فاصله‌ی خودش از بنجامین را حفظ می‌کند. یعنی بنجامین باتن در عین حال که راوی داستان خویش است، و مثلاً درباره‌ی اولین بوسه، اولین سکس، اولین زن و… زندگی‌اش با ما صحبت می‌کند، ولی همواره یک وقار و متانتی را هم در شخصیت خود حفظ می‌کند و هیچ‌وقت آن را زیرپا نمی‌گذارد. همیشه این فاصله و این قدرت و متانت و زیبایی و وقار را در صورت و وجنات خودش دارد.

×××

کلمه‌ی باتن (Button) در زبان انگلیسی به معنای دگمه (دکمه!) است. دقیقاً هم همین‌طور است! یعنی مستر باتن، پدر بنجامین در یک کارخانه‌ی دگمه‌سازی کار می‌کند. چه جالب است که آن‌ها فامیلی‌شان براساس شغل‌شان (برعکس که هیچ‌وقت نیست!) انتخاب شده! جایی هم در آن رستوران خودِ باتن برای بنجامین تعریف می‌کند: «دگمه (Buttons) برای باتن‌ها ست! هیچ باتنی نیست که این کار رو نکنه! (لابد به جز بنجامین!)» حالا که نوبت تعریف‌کردنِ چیزهای جالب است، جالب است بدانید در ابتدای فیلم هم شوخی‌ای با همین دگمه‌ها شده. قبل از اینکه فیلم شروع شود، موقعِ نمایشِ لوگوی کمپانی پارامونت و برادران وارنر تعداد بسیار زیادی دگمه روی زمین ریخته می‌شوند و انگار مثلاً از تقابل و تمایز رنگ‌های دگمه‌ها لوگوی این دو شرکت ساخته می‌شود!

paramountwarner

×××

امیدوارم فیلم «هفت (se7en)» را دیده باشید. آن فیلم هم کار استاد است و در نوبه‌ی خودش دیدنی. در آن فیلم برد پیت نقش مأمور پلیس‌ای به نام میلز را بازی می‌کند که در یکی از پرونده‌های‌اش با بروز قتل‌های زنجیره‌ای رو‌به‌رو شده است. او به همراه مأمور کارکشته‌ی دیگری که سیاه‌پوست، مسن و باسابقه است، به این نتیجه می‌رسند که هر کدام از مقتولین به یکی از هفت گناه کبیره آلوده بوده‌اند و کلّی هم درباره‌ی قاتل فکر می‌کنند. در پایان کار وقتی قاتل خودش را معرفی کرده و قرار است پرده از دو قتل آخر بردارد و دو مأمور را به میانه‌ی یک جاده‌ی متروکه می‌برد، برد پیت متوجه می‌شود که او همسرش را نیز به گناه حسادت کشته است. حال این قاتل روانی از میلز می‌خواهد زودتر او را بکشد و انتقام خون همسرش را بگیرد. و سامرسِت هم سعی دارد جلوی او را بگیرد تا به خواسته‌ی این قاتل تن درندهد و نگذارد او به هدفش برسد. برد پیت در این سکانس فوق‌العاده ظاهر شده. میلز سعی دارد بر احساساتش غلبه کند و گریه‌اش را نگه دارد، امّا نمی‌تواند. او از طرفی می‌خواهد با اقتدار او را بکشد و خون همسرش را پایمال نکند و از طرفی دیگر اگر این کار را بکند درواقع قدمی در راه اعتقاداتِ کثیف وی برداشته و قتل‌های او را تکمیل کرده. ولی سرآخر این‌کار را انجام می‌دهد.

در انتهای آن فیلم تماشاچی متأثر از اتفاقاتِ ناگوار پایان فیلم است (خودم را می‌گویم؛ آینه نداشتم ولی مطمئن‌ام صورت‌ام سُرخ شده بود بدونِ سیلی‌خوردن.) که دیالوگ پایانی مأمور سیاه‌پوست (سامرسِت با بازی مورگان فریمن) همچون آوار روی سرش خراب می‌شود: «ارنست همینگوی میگه: “دنیا جای خوبیه، ارزش جنگیدنو داره”… من با بخش دومش موافقم…» و تیتراژ فیلم پخش می‌شود. حالا پس از ۱۴ سال از آن فیلم، فینچر «ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن» را ساخته تا بگوید که برخلافِ سامرسِت، با بخش اوّلِّ این جمله موافق است.


بابای عطاران زنده شده؟

سپتامبر 23, 2008

» سؤال: این آقا، بابای نادر و صابر و بهجت است یا پدربزرگ درسا و فریده و فرزانه؟
» جواب: نخیر. نیست. گمان نمی‌کنم باشد.

ic20080802125753

قسمت ۱۸ بزنگاه فردا پخش می‌شود و به گمانم سریال وارد مرحله‌ی جدیدی می‌شود.

در قسمت آخری که قبل از شب‌های قدر پخش شد، دیدیم که رضا عطاران [همان نادر] در خانه را باز می‌کند و احمد پورمخبر را پشت در می‌بیند و می‌گوید: «اِ! سلام آقاجون! بالاخره به خواب من هم اومدین؟ بذارین دست‌تون رو ببوسم…» و پورمخبر که ریش کمی دارد، کمی جلو می‌آید و سریال یک هفته به حالت تعلیق درمی‌آید.

ic20080802124720

عکسی که قبلاً به عنوانِ «آقاجون» به بیننده معرفی شده، همین تصویر احمد پورمخبر است. که اگر نبود هم، آمدن او در این قسمت «بزنگاه» همه را به این اشتباه می‌انداخت که او پدر نادر و صابر و بهجت است. ولی این یک اشتباه بزرگ است احتمالاً. چون یک روزی همین احمدآقا پورمخبر در برنامه‌ی افطار شبکه‌ی دو به همراه پسرش حاضر شده بود و با همان لحن شیرین و جذاب خود، داشت داستان ورود به تلویزیون و سینمای ایران را تعریف می‌کرد. از رابطه‌اش با عطاران حرف می‌زد و با کلام شیرین‌اش برعکس سن‌اش درتضادّ کامل با پسر جوانِ ساکت و محجوب‌اش بود.

وقتی رسید به ته این داستان، گفت: [با لحن خودش بخوانید:] «تا همین سریال بزنگاه. که در خدمت آقارضا هستیم. و نقش عموی آقارضا رو داریم!» آن موقع فکر کردم، چون اصلاً در این سریال نقشی نداشته و فقط از او عکسی گرفته‌اند تا مثلاً پدر خانواده باشد، از جزئیات خبر ندارد یا فراموشی گرفته که می‌گوید: «عمو»! درحالی که قاعدتاً باید بگوید: «پدر». ولی وقتی پایان‌بندی قسمت هفدهم سریال را دیدم و کمی فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که خودم رودست خورده‌ام و اتفاقاً عقل و حافظه‌ی احمدآقا سرجایش است! به این دلیل است که می‌گویم این آقا، پدربزرگ درسا و فریده و فرزانه نیست؛ بلکه‌ی عموی نادر و صابر و بهجت است…

قسمت ۱۸ بزنگاه فردا پخش می‌شود و سریال وارد مرحله‌ی جدیدی می‌شود. و البته معلوم می‌شود که احمد پورمخبر فراموشی داشته یا اینکه من درست حرف‌های آن‌شب‌اش را به‌خاطر نیاوردم!


به زودی در عکس‌سازی: با توجه به اینکه تنها سریالی که در این ماه می‌بینم، همین «بزنگاه» عطاران است، خوشحال باشید که تا آخر این ماه (و تا آخر همه‌ی ماه‌ها) فقط به همان خواهم پرداخت! یک‌چیز دست به نقد فعلاً: منتظر متن بخش‌هایی از گفتگوی عطاران با فریدون جیرانی در برنامه‌ی دو قدم مانده به صبح (که تیر امسال پخش شد) باشید تا بعد ببینیم چه می‌شود!

چه کنیم که هنرمندان هیچ‌وقت با یک وبلاگ‌نویس مصاحبه نمی‌کنند تا متن آن در وبلاگ او منتشر شود، بنابراین فعلاً مجبوریم به رونمایی مصاحبه‌های درجه‌ی دو بسنده کنیم، که البته برای اولین‌بار روی وب قرار می‌گیرند!

ic20080802125753


«درجه‌ی دو»‌های من:
[خداداد عزیزی: ۳ میلیون]
[حبیب رضایی و خاطرات «من، ترانه»]
[یادداشتِ خداحافظیِ افشین قطبی]
[کیانوش عیاری؛ یک ذهنِ زیبا]
[فرار مغزها نکن: بزرگمهر حسین‌پور در تلویزیون | سنگ پا]
[مسعود کیمیایی و جواد طوسی در دو قدم مانده به صبح | سنگ پا آن‌لاین]