خواب افشین قطبی دیدن!

می 11, 2009

دیشب توئیت کرده بودم:

خدا کنه فردا بارون بیاد… تا بتونم یکی دو ساعت دیرتر از رختخواب پاشم.

و به طرزی معجزه آسا، طوری که انگار خدا هم توئیت‌های مرا دنبال می‌کند، امروز در شهرمان باران بارید! و من توانستم دو سه ساعت بیشتر از همیشه بخوابم. و در همین دو سه ساعت خواب عجیبی دیدم که می‌خواهم آن را برایتان تعریف کنم. پیش از آن به یاد بیاورید که تقریباً یک سال پیش هم چنین اتفاقی افتاده بود و خواب مرگ داریوش مهرجویی را در همین وبلاگ شرح دادم. البته آن موقع وضع فرق می‌کرد و همه چیز مثل امروز نبود… درواقع هیچ چیز مثل امروز نبود ولی هنوز هم آن سؤالِ آخر آن پُست برایم بی‌جواب مانده. همانطور که امروز یک سؤال بی‌جواب دیگر برایم پیش آمد. برای خواندن ماجرای رؤیای داریوش مهرجویی کلیک کنید: [+]

18_8701300416_L600

و امّا افشین قطبی. بله. امروز خواب افشین قطبی را دیدم. خواب دیدم در دریایی بزرگ شناورم. و ناگهان قطبی را می‌بینم که از زیر آب می‌آید بالا و خودش را به تخته سنگی که روی آب شناور است، متصل می‌کند. من هم او را در آغوش می‌کشم و می‌برم. بچه‌ها! من هیچ شنا بلد نیستم، نمی‌دانم چرا در رؤیا دست‌کم برای خلاص‌شدن از این مخمصه، شناکردن بلد بودم… بعد قطبی را تا لب ساحل کشاندم. نجاتش دادم. پایان. ببخشید که خوابم این‌قدر کوتاه بود. کاش این باران لعنتی بیشتر می‌بارید تا باز بیشتر می‌خوابیدم و خلاصه خوابم در این نقطه‌ی کور قطع نمی‌شد. نمی‌دانم ناگهان از خواب پریدم، یا چند دقیقه بعد از پایان این رؤیا، امّا تنها چیزی که از این رؤیا در ذهنم هست همین چند صحنه‌ی کوتاه است.

وقتی افشین از آب می‌آمد بیرون، نفس‌نفس می‌زد. این صحنه خوب در ذهنم نقش بسته. و وقتی می‌خواهم او را زیر بغلم بگیرم، بلندی قامت خودم را خوب به‌خاطر می‌آورم. امّا این خیلی عجیب است. من در مورد این خواب احساس عجیبی دارم. این روزها حالِ خوشی ندارم و از درون در حال فروریزی‌ام. انگار در مردابی گیر کرده‌ام و کسی نیست دستم را بگیرد… دارم در این دریا و این سکوتِ کشنده غرق می‌شوم. نه در خواب، نه در رؤیا که از درون دارم فرو می‌ریزم. آن‌وقت خواب می‌بینم بزرگ شده‌ام و شنا یاد گرفته‌ام و افشین قطبی را از غرق‌شدن نجات می‌دهم.

این خواب چه تعبیری دارد؟ هر دو تعبیرش برایم هم بد است و هم خوب. اگر معنی‌اش این است که بزرگ می‌شوم و قطبی را از آب می‌کشم بیرون، که شاید یعنی تیم ملی با قطبی پیروز نمی‌شود و شسکت می‌خورد، و کسی مثل من باید قطبی را از این مرداب مرگ بیرون بکشد و نجاتش دهد، و از طرفی من شنا یاد می‌گیرم و بزرگ می‌شوم و می‌توانم چنین بازنده‌ای را جمع‌و‌جور کنم…

یا شاید تعبیرش این باشد که من در این دریا غرق می‌شوم، چون شنا بلد نیستم؛ و افشین پیروز می‌شود و نجات می‌یابد. که یعنی تیم ملی با افشین قطبی نتیجه می‌گیرد و مملکتی از خوشحالی‌اش تا سال آینده را شاد و سرحال می‌گذرانند. و در عوض این معنی را هم می‌دهد که من همچنان به مرگ تدریجی درونی‌ام ادامه می‌دهم و کسی نیست که حالا دیگر دستِ مرا بگیرد… خداوندا! تو که توئیترم را فالو می‌کنی و برایم باران رحمت می‌فرستی و رؤیای صادقه می‌سازی…، فیدم را هم به فیدخوان‌ات بیفزا و نوشته‌هایم را بخوان و پاسخِ سؤال‌هایم را در لباسِ یک کامنت زیر ِ همین پُست جوری به من الهام کن. می‌دانم خدایانِ دروغین زیادی وجود دارند، امّا به گمانم نوری که خواندنِ نظر ِ تو در قلبم روشن می‌کند، روشن می‌کند که کدام پیام، پیام ِ توست و کدام‌یک الهام ِ تو نیست… منتظرت هستم. راه را نشانم بده… مگذار بیشتر از این فرو بریزم.


اظهارنظرهای هنرمندان درمورد یکدیگر

سپتامبر 18, 2008

لابه‌لای مصاحبه‌های نشریات در سال‌های اخیر

فکر می‌کنم نیازی به توضیح ندارد. میان مجلاتی که داشته‌ام، در چند سال اخیر، گشته‌ام و مصاحبه‌هایی که با هنرمندان مشهور شده را مدنظر قرار داده‌ام. بعد، آن دیالوگ‌هایی که هر کدام از این‌ها، در جواب به دیگری یا درباره‌ی دیگری گفته را اینجا آورده‌ام. جوری که ارتباطی کمرنگ میان هر چند تا از آن‌ها حس شود. شبیه فیلم مستندی شده که پشت سر هم هنرمندان را نشان می‌دهد که درباره‌ی موضوعی اظهارنظر می‌کنند و تدوین‌گر حرف‌های آنان را بر اساس موضوع مشترک‌شان مرتب می‌کند.
نقل قول‌ها برگرفته از مصاحبه‌هایی است که در چلچراغ، نسیم هراز، فیلم و شهروند امروز منتشر شده‌اند.

bahram
بهرام رادان: چند وقت پیش در فیلم مستند یکی از اعوان آقای کیمیایی، خیلی انتقاد نسبت به ایشان کردم. آن‌قدر که خودم بعداً ترسیدم. کیمیایی که من را دید، من را بغل کرد و من احساس کردم چه خوب بوده که صادق بوده‌ام. خیلی حس خوبی به من دست داد.

abdi
اکبر عبدی: مخملباف روزی سر اکران فیلم حاجی واشنگتن، وسط سینما، مرگ بر حاتمی گفت و شلوغ کرد. ولی بعدها گفت: آن هفته‌ای که سوته‌دلان را نبینم برای من هفته نمی‌شود و بعدها دوست بسیار نزدیک علی حاتمی شد.

ghasem
قاسم جعفری: یک روز آقای مشایخی از دستم ناراحت شد. گفت آن‌قدر که برای شما مهم است که صندلی کجا باشد، اصلاً به من نگاه نمی‌کنی. مثلاً سر مسافری از هند، رفتم هند سر فرصت گشتم ساری برای شیلا خداداد پیدا کردم که خوش‌رنگ باشد که عکس خوبی داشته باشم. پس چهره برای من خیلی مهم است.

hengameh
هنگامه قاضیانی: وقتی الناز شاکردوست که همکار من است و درباره‌ی بیوگرافی من چیزی نمی‌داند، فکر می‌کند من خیلی دیرتر از او شروع به‌کار کرده‌ام و امسال جایزه گرفته‌ام، نمی‌شود از دیگران انتظار داشت.

nima
نیما شاهرخ‌شاهی: شیفته‌ی جیرانی هستم. به‌نظرم علاوه بر اینکه کارگردان بزرگی است، بازیگردان بسیار خوبی هم هست. جاهایی که بن‌بست می‌خوردم من را می‌کشید کنار، در تنهایی با چشم بسته نقش را برای من بازی می‌کرد، نه که بازی کند، فقط حس را القاء می‌کرد. اگر موفقیتی در این فیلم دارم مدیون توانایی‌های جیرانی است.

fereydoon
فریدون جیرانی: من کمتر بازیگری را این‌طوری دیده‌ام. آقای انتظامی هم این‌طوری است منتها ایشان منظم‌تر و دقیق‌تر این‌طوری هستند چون خودشان آدم منظم و دقیقی هستند. امّا خسرو شکیبایی اصلاً آدم منظم و دقیقی نبود. خلاقیت از بی‌نظمی‌اش بیرون می‌آمد و چون بی‌نظم بود، دیالوگ‌ها را سر صحنه می‌خواند و… خلاقیت هم همان موقع به سراغش می‌آمد.

abdi
اکبر عبدی: مثلاً خسرو شکیبایی و امین تارخ طنز را خیلی خوب می‌شناسند.

nima
نیما شاهرخ‌شاهی: بعضی وقت‌ها بعضی تعبیرها این‌قدر اذیتم می‌کند که نگو. مثلاً می‌گویند هنرمند فلان… بازیگر… آخه بابا بازیگر عزت‌الله انتظامی است. بازیگر پرویز پرستویی است. ما بازیگر نیستیم. اسماً شاید شبیه باشیم، ولی حالا مانده تا به آن‌ها برسیم.

masoomi
خزر معصومی: اولین باری که این احساس به من دست داد موقع تماشای فیلم «شیدا»ی کمال تبریزی بود. خیلی دوست داشتم نقشی که خانم لیلا حاتمی آن را بازی کرده‌اند را بازی کنم.

goli
گلشیفته فراهانی: این‌طوری می‌شود كه خون بازی این همه جایزه می‌گیرد، ولی سنتوری فقط كاندیدای دو تا جایزه می‌شود و حتی اكران هم نمی‌شود. این را هم بگویم كه من هم خانم بنی‌اعتماد را خیلی دوست دارم و هم به نظرم بازی باران در خون بازی یكی از درخشان‌ترین بازی‌هایی بود كه من تا امروز دیده بودم.

baran
باران کوثری: من خیلی ترانه (علیدوستی) و گلی (گلشیفته فراهانی) را دوست دارم و همیشه هم تحسین‌شان می‌کنم. امّا تا پیش از خون بازی، فرصت‌هایی را که آنان داشته‌اند، من نداشتم.

bahram
بهرام رادان: خون بازی واقعاً همین‌طور بود. تماشاچی گوشه‌ی رینگ بود، هر چی خورد، زدن‌اش.

hengameh
هنگامه قاضیانی: می‌توانم بگویم باران با حضورش در تئاتر ثابت کرد که بازیگر بسیار توانایی است. برخوردهای این بازیگر از لحاظ اخلاقی خیلی خوب است. باران دختری است که می‌داند حداقل به عنوان یک هنرمند باید چگونه رفتار کند.

goli
گلشیفته فراهانی: مثلاً محسن نامجو از كسانی هست كه من دوست‌اش دارم. نه فقط به خاطر كارش بلكه به خاطر تفكر و دید و شعرش.

namjou
محسن نامجو: با کمی دقت در رنگ خاص صدای او برای هرکس قابل فهم است که کاراکتر صوتی حنجره‌ی چاوشی کاراکتری کاملاً مشکل است. ملودی‌های چاوشی در موسیقی پاپ امروز ایران تأثیرگذارترین است.

goli
گلشیفته فراهانی: محسن نامجو و محسن چاووشی كسانی هستند كه زیرزمینی به اینجا رسیده‌اند. كسی كمكشان نكرده. با جریانی نبوده‌اند. كارهایشان بین مردم دست به دست گشته و به این جا رسیده‌اند. من خودم وقتی صدای چاووشی پخش می‌شد گریه می‌كردم.

chavoshi
محسن چاوشی:
واقعاً از بازی بهرام رادان لذّت بردم. وقتی قسمت‌های موزیک و خواندن شروع می‌شد، واقعاً تعجب می‌کردم. بهرام رادان به قدری خوب حس کارها را گرفته بود و همراه آهنگ‌ها لب می‌زد که فکر می‌کردم خودش کارها را خوانده و صدا، صدای خود بهرام است.

goli
گلشیفته فراهانی: داریوش مهرجویی! دنیای رنگارنگ تو نامحدود است و رنگ‌هایش در هیچ دنیایی یافت نمی‌شود. برای همه آرزو می‌کنم فرصت این را داشته باشند که حتی شده سرکی کوچک در این دنیا بکشند… که رؤیایی است به حقیقت پیوسته.

chavoshi
محسن چاوشی: فکر می‌کنم آقای مهرجویی یک دروغ به من گفت و من هم یک دروغ به او. او گفت که همه‌ی آهنگ‌های من را شنیده و دوست دارد و من هم گفتم که همه‌ی فیلم‌هایش را دیده‌ام و دوست دارم.

bahram
بهرام رادان: خُب، حواس‌اش به همه چیز نیست. ولی به اون چیزی که باید باشه هست. مثلاً خیلی از وقت‌ها سر صحنه به این ‏نتیجه رسیدم که او [داریوش مهرجویی] همه چیز رو میشنوه؛ امّا کاملاً بی‌تفاوته و فقط اون جایی که موضوع بحث براش جالب بشه گوش ‏می‌کنه.‏

mehrjooyi
داریوش مهرجویی: به هر حال شاید نمی‌بایستی او [محسن چاوشی] این حرف‌ها را مطرح می‌کرد. در مورد مسائل مالی هم احتمالاً خود او مقصر است. چون هیچ‌گاه این را مطرح نکرد، چون او اصولاً بسیار خجالتی است.


خسرو شکیبایی مُرد؛ یعنی هامون، یعنی مَرد

جولای 18, 2008

من یه آهنگ با نهار، یه آهنگ با شامم می‌خورم.
من آدم‌ها رو فقط تو ماشینم می‌بینم.
نه تو دفتر اونا، نه تو دفتر خودم.

[حکم | مسعود کیمیایی]

حمید هامون، هنرپیشه‌ی مملکتِ ما، ساعتِ 4 صبحِ امروز،
مُرد. ساعتی که هم من، هم خیلی‌های دیگه خواب بودن.
خیلی‌ها داشتن کابوس می‌دیدن،
بعضی‌ها مثل من داشتن خوابِ رضا کیانیان می‌دیدند.
خواب می‌دیدند کیانیان آمده دمِ درِ خانه‌شان،
دارد با یک نفر حرف می‌زند. درست جلویِ درِ خانه‌شان.
بعد او و خواهرش می‌روند لبِ پنجره.
کیانیان و مردِ غریبه نگاه‌شان می‌کند. او و خواهرش می‌روند کنار.
باز می‌روند نگاه می‌کنند، باز کیانیان و مردِ مُبهم نگاه‌شان می‌کنند.

heyran_gelare_kiyazand_30nema_5_773
حیران

توی خواب معمولاً چهره‌ها مبهم هستند. رضا کیانیان برای من مُبهم نبود. به خوبی چهره‌اش را به خاطر می‌آورم. ولی آخرش هم نفهمیدم مردِ بغل‌دستی‌اش کیست؟

چند نفر می‌آمدند، امضاء می‌گرفتند و می‌رفتند.
بیدار شدم.
خوشحال بودم که رضا کیانیان آمده به خوابم.
دوباره خوابیدم.
این‌بار، عجیب‌تر از قبل و غریب‌تر از همیشه،
خوابِ ساندویچیِ سرِ خیابان‌مان را دیدم.
ساندویچی‌ای که گمان نمی‌کنم سرِ خیابان‌مان وجود داشته باشد.
برای گرفتنِ ساندویچ، پول یا نان یا چیزِ دیگری را می‌دهم و منتظر می‌مانم.
بعد، می‌روم، تا ساندویچ‌ام حاضر نشده، گشت می‌زنم.
بله. خواب دیدم که درگیر می‌شوم با موجوداتِ عجیب و غریبِ دریایی.
بعد که از دریا می‌گذرم؛ می‌رسم به ساندویچی.
هنوز ساندویچ‌ام آماده نشده.

ahang
حکم

توی بیداری معمولاً چهره‌ها واضح هستند. خسرو شکیبایی، وقتی برایم مُرد که دوستم، خبرِ مرگ‌ش را به‌ام داد. از ساعتِ 4 صبح تا ساعتِ یک بعدازظهر خسرو شکیبایی، با اینکه مُرده بود، توی ذهنِ من زندگی‌اش ادامه داشت.

اس‌ام‌اس می‌زنم: «خسرو شکیبایی مُرد؛ یعنی هامون، یعنی مَرد.»
البته به پینگلیش.
برای همه. همه. همه. بدونِ استثناء.
اتفاقاً به همه هم می‌رسد.
«آره شنیده بودم. یهو یاد هامون افتادم.»
«تو از کجا می‌دونی؟ سنّی نداشت که.»
«بله می‌دونم. تسلیت.»
«خُب که چی؟»
«دارم گریه می‌کنم. خیلی دوست‌ش داشتم.»
می‌گویم: «من گریه‌ام نمی‌یاد. چشمم نم گرفته.»

FullImage
هامون

می‌روم بالاترین. صفحه‌ی اول‌ش پر شده از یادداشت‌ها و عکس‌هایی که همه از خسرو شکیبایی می‌گفتند. یک دفعه به سرم می‌زند چیزی بنویسم تا من هم توی موج باشم. شنا کنم. من که همه‌ی اون موجوداتِ دریایی رو رَد کردم، حالا لذّتِ شناکردن رو نچشم؟ ناگهان یادِ اون مردِ غریبه‌یِ مُبهمی که داشت با رضا کیانیان حرف می‌زد، می‌افتم. باورش مُشکل است، امّا او خسرویِ شکیبایی بود. یعنی هامون، مَرد. یعنی هامون مُرد؟

اگه من اون منی باشم که تو میخوای باشم،
که دیگه من من نیست یعنی منِ خودم نیستم.

[هامون | داریوش مهرجویی]


«مهمانِ مامان»؛ مهمانِ سفره‌های ملّت -6

ژوئن 29, 2008

«مهمانِ مامان»، فیلم 103 دقیقه‌ای داریوش مهرجویی، محصولِ «سیمافیلم» است که به مناسبت روز «مادر» هر روز، ساعتِ 11:10 دقیقه‌، به مدّتِ 20 تا 30 دقیقه از شبکه‌ی 4 سیما پخش می‌شود.

در اینجا به بررسی نکاتِ تازه‌ی سریال مهمان مامان نسبت به VCD آن می‌پردازیم. همچنین به این بهانه، خلاصه‌ای از مطالبِ پرونده‌ی ماهنامه‌ی فیلم برای این فیلم در اینجا کامل و به‌روز می‌شود.

قسمت ششم 
14 دقیقه از فیلم سینمایی مهمان مامان [بدونِ احتسابِ تیتراژش] در این قسمت بود. درحالی که زمان کلِّ این قسمت [باز هم غیر از تیتراژ] 20 دقیقه بود.

amadi

1- صدای مهیبی که همه‌ی همسایه‌ها را از سر سفره به بیرون خانه کشاند، صدای برخورد ماشین شهرداری با دیوار خانه بود:

مرد اول: اِ اِ اِ اِ! ببین چی کار کرد…
مرد دوم: بابا ماشین. ترمزش خوب ایراد داشت…
مرد اول: زدی خونه‌ی مردم رو داغون کردی که! چی جواب بدم الآن؟ بپرین پایین…
مرد دوم: بیاین این آجر ماجرها رو جمع کنین ببرین…
یدالله: مرد حسابی چی کار کردی؟ خوبه‌خرابم کردی…
مرد اول: چهار تا آجر ریخته زمین…
یدالله: آخه ما چی کار کنیم؟ سروصدا راه می‌اندازین، ایراد نداره. خونه‌خرابم کردین… بابا ما مهمون داریم، مریض داریم آخه.
دکتر: مسئله‌ای نیست. زنگ می‌زنیم 110 الآن می‌یاد خسارت تعیین می‌کنه.
یدالله: 110 چی‌یه آخه؟
مرد اول: خُب چی کار کنم؟ می‌خواستی کوچه‌ات رو گشاد کنی؟
یدالله: گشاد؟ فحش می‌دی؟
یدالله به مرد اول حمله می‌کند و دعوا شروع می‌شود. بقیه‌ی مردم هم در راه جداکردنِ این دو، با هم دعوا می‌کنند. از دکتر و مادر و یوسف گرفته تا ممّدآقا و بقیه‌ی اهالی محل! بعد، یدالله را می‌برند خانه و لباس‌اش را تنش می‌کنند. وقتی می‌رود تو، گوشه‌ای ولو می‌شود.
مادر: آخه تو، بیخودی چرا خودت رو عصبانی می‌کنی؟
این‌ها کار امشب‌شون نیست که. هر شب همین برنامه است… پاشو بخور.
آب‌قند را به‌اش می‌دهد. و یدالله هم می‌خورد.
یدالله:
بالاخره من هم باید یه خودی نشون بدم… همینجوری که نمیشه که…
مادر: آهان. همین. پس بگو می‌خواستی آرتیست‌بازی دربیاری…
دکتر: آقایدالله بذار ببینم چی شده؟
مادر: این شکسته دیگه اینجا…
یدالله: آی آی یواش. دکتر یواش.
دکتر: چیزی نیست. یه زخم کوچیکه… یه خورده از این…
مادر: دواگلی می‌زنم.
دکتر: بتادین. بله…
یوسف: بابا مگه نمی‌گم دست به چیزی نزنین. من و دکتر قول می‌دیم همه‌ی این ظرف‌ها رو تمیز به شما تحویل بدیم. مگه نه دکتر؟
دکتر: بله؟
یوسف: می‌گم قول می‌دیم همه‌ی این ظرف‌ها رو بشوریم… تو قول بده.
دکتر: بله می‌شوریم. خواهش می‌کنم. آشغال‌هاش رو اول جمع کنیم.
مادر: بابا تو رو خدا زحمت نکشین. همه به اندازه‌ی کافی کار کردین… خودم جمع می‌کنم.
داماد: شوکت جان! مگه نگفتم باید بریم… پاشو دیگه.
خاله جون! با اجازه‌تون ما دیگه زحمت رو کم می‌کنیم.

ghoorbaghe

2- بخش پایانیِ حضور این موتورسوار [همان تمایلِ فیلمِ سنتوری!] در فیلم وجود ندارد.

دکتر: شما به یه آرام‌بخش احتیاج دارین! هه…
یدالله: برو باباجون… برو نوکرتم… برو قربونت برم… شر نشو. برو پی کارت…
موتوری: تو دیگه چی می‌گی چلغوز؟
یدالله: اِ… چلغوز باباته سیرابی. وایسا ببینم.
دکتر: ولش کن. آقایدالله، آقایدالله.
بهاره: بابا تو رو خدا جواب‌ش رو نده. اَه!
ناگهان مهرداد و مش مریم از سمت چپ، یوسف و امیر از سمت راست سرمی‌رسند. موتورسوار هم جلوی ماشین است و سرعتِ ماشین، پایین است.
موتوری: این‌ها دیگه کجا بودن؟
مش مریم فحش‌های مختلفی نثار طرف می‌کند که متأسفانه قادر به تشخیص‌شان نشدم. احتمالاً فحش‌هایش هم فحش‌های روستای خودشان است! یوسف هم همین‌کار را می‌کند که این‌بار متوجه‌اش شدم ولی گفتن ندارد! در‌ آخر هم ضربه‌ای به کله‌ی موتورسوار، نثار می‌کند و موتورسوار هم سرعتش را زیاد می‌کند و گازش را می‌گیرد و می‌رود. و بعد آن تصادف اتفاق می‌افتد و در ادامه هم پایین و بالاکشیدن شیشه‌ی خودرو و کم و زیادکردنِ سرعتِ ماشین!

hamrah

3- قبل از اینکه عفّت خانم جان [!] را روی تخت بیمارستان بخوابانند، می‌روند تا پولِ پذیرش را بدهند.

خانم مسئول صورت‌حساب را به داماد [همان جناب سرهنگ] می‌دهد!
خانم: بفرمایین.
دکتر: چقدر شده؟
یدالله: پسرخاله بده من خودم حساب می‌کنم.
دکتر: آقایدالله… اجازه بده، اجازه بده.
داماد: آقایدالله بده من.
یوسف: من حساب می‌کنم آقایدالله. من حساب می‌کنم.
یدالله: شرمنده می‌شیم.
دکتر: خواهش می‌کنم.
همه دست توی جیبشان کرده‌اند و پول‌هایی که داشته‌اند را درآورده‌اند! مش مریم هم از فضولی مرده، بپر بپر می‌کند تا ببیند آن پشت چه خبر است. وقتی نمی‌تواند، می‌رود آن کنار، پیش دکتر و بالاخره می‌فهمد!
یدالله:
ببخشین دکتر.
دکتر: [پولِ خودش را می‌شمارد و با پولِ سرهنگ تحویل می‌دهد.] این رو شما بشمارین.
اجازه بدین ببینیم چه قدر کمه.
خانم: [می‌شمارد و می‌گوید:] 3250 تومن.
دکتر: 3250 تومن؟
یوسف: تخفیف بدین، فامیل‌هامون رو بیاریم.
یدالله و یوسف و مش مریم و بقیه هم پول‌هایشان را می‌دهند. و دوباره شمرده می‌شود.
خانم: 50 تومن دیگه کمه!
دکتر: 50 تومن هم دیگه تخفیف بدین دیگه! همکاریم…
یدالله از بهاره و عروس خانم و بقیه سؤال می‌کند…
امیر: [بلند داد می‌زند:] صبر کنید. صبر کنید. [50 تومان را از جیبش در می‌آورد و می‌گوید:] بینگو!
یک‌بار دیگر، مشکلی دیگر حل می‌شود!

to-dige-chera

4- بعد از اینکه یوسف می‌گوید درد دارد و با دکتر می‌رود، بهاره و عروس خانم به سمت خانم پرستار می‌روند تا از وضع بیمار سؤال کنند.

بهاره: خانم! ببخشید. نمی‌گین این مریضِ ما چـِشه؟ بابا ما نگرانیم این بیرون وایستادیم خُب!
پرستار: باید صبر داشته باشین… من هم خبر ندارم. باید صبر کنین جواب آزمایشش بیاد. دکتر بیاد. بعد معلوم می‌شه.
عروس: ببخشین خانم! من می‌تونم یه زنگ بزنم؟
بهاره: به کی می‌خوای زنگ بزنی؟
عروس: دکتر حاجی! خدا کنه خونه باشه.

مربوط:
[قسمت اول] [قسمت دوم] [قسمت سوم] [قسمت چهارم] [قسمت پنجم]
[عروس و داماد در سنتوری] [داریوش مهرجویی مُرد] [بازگشت داریوش]


«مهمانِ مامان»؛ مهمانِ سفره‌های ملّت -5

ژوئن 28, 2008

«مهمانِ مامان»، فیلم 103 دقیقه‌ای داریوش مهرجویی، محصولِ «سیمافیلم» است که به مناسبت روز «مادر» هر روز، ساعتِ 11:10 دقیقه‌، به مدّتِ 20 تا 30 دقیقه از شبکه‌ی 4 سیما پخش می‌شود.

در اینجا به بررسی نکاتِ تازه‌ی سریال مهمان مامان نسبت به VCD آن می‌پردازیم. همچنین به این بهانه، خلاصه‌ای از مطالبِ پرونده‌ی ماهنامه‌ی فیلم برای این فیلم در اینجا کامل و به‌روز می‌شود.

قسمت پنجم 
درمجموع حدوداً 12 دقیقه از «VCD» مهمان مامان، در این قسمت از سریال هم پخش شد. یعنی دقیقاً تمام مراحل چیدن سفره و خوردن غذا. ولی زمانِ کلّ این قسمت 22 دقیقه بود. یعنی 10 دقیقه‌ی دیگر نیز سریال ادامه داشت. اما در این 10 دقیقه‌ی اضافی که قبل از خوردنِ غذا پخش شد، اتفاق‌های عجیبی افتاد. خودتان بخوانید:

zende-mimooneh

1- بعد از جراحی پرهیجانِ ماهیِ بهاره، بی‌هیچ حرفی می‌رسیم به چیدن سفره و مراسم پلوخوری و… . امّا درواقع این‌طور نیست. این وسط یک اکتشاف تازه توی حفره، پیداکردنِ گنج، شناختنِ یکدیگر، یافتنِ مترو و خیلی چیزهای دیگر اتفاق می‌افتد که به نظر من هسته‌ی مرکزیِ فیلم است. حتی از مراسم پلوخوری هم مهم‌تر است. جایی که معلوم می‌شود مهمان‌های مامان هم دقیقاً مثلِ خود آن‌ها هستند. و اکتشافی تازه شروع می‌شود:

مش مریم از داخلِ خانه‌اش برای همسایه‌ها و مهمانان شربت می‌آورد. عروس و داماد و دکتر و یوسف و صدیقه و بهاره و امیر هم هستند.
داماد: از قرار معلوم شما پزشکی می‌خونین…
دکتر: پزشکی که نه! من درواقع سالِ دومِ داروسازی‌ام. جراحی رو هم دیگه…
مش مریم به داماد شربت تعارف می‌کند.
داماد: خیلی ممنون.
دکتر: به به به. دستِ شما درد نکنه. این چی هست؟
مش مریم: شربت به لیمو. خودم درست کردم.
دکتر: بـَــــه. هیچی!
بهاره: مرسی!
عروس: دست‌تون درد نکنه.
بهاره: دستِ شما درد نکنه.
مش مریم به صدیقه می‌رسد. چون فقط یکی مانده، صدیقه، یوسف را نشان می‌دهد و مش مریم آن را می‌برد به طرفِ یوسف.
داماد: ولی عجب خونه‌ی خوبی‌یه ها.
دکتر: ای ول!
داماد: آدم هیچ‌وقت اینجا دلش نمی‌گیره.
دکتر: ای ول!
داماد: راستی! اون قسمت که دیوار فرو ریخته. با اون حفره. اون چی‌یه؟
دکتر: نمی‌دونم. از موقعی که اومدم، همین‌جوری بوده. احتمالاً باید یه راهِ مخفی باشه… [به بهاره به نشانه‌ی سؤال نگاه می‌کند.] ها؟
بهاره: نمی‌دونم والله.
داماد: یعنی شما هیچ‌وقت نرفتین ببینین؟
بهاره: نه بابا جناب سرهنگ! اینجا کسی حوصله‌ی اکتشاف نداره.
داماد: اِ؟!
بهاره: والله.
داماد: پس بریم کشفش کنیم.
امیر: ‌باید با این [چراغ قوه‌ای که از عملِ جراحیِ ماهی به بعد، هنوز دست‌اش است، را نشان می‌دهد.] بریم.
عروس: [به بهاره:] بریم؟
بهاره: بریم…
عروس: [به جمع:] بریم…
امیر: اونجا خیلی تاریکه. مش مریم میگه اونجا خونه‌ی اجنه‌هاست!

صدیقه: تو کجا می‌ری؟
بهاره: بریم آقای دکتر!
سفر شروع می‌شود؛ یه اکتشاف تازه!
امیر: بیاین!
دکتر: خانم‌ها نمی‌ترسن اون تو؟
بهاره: نه خیر هم!
عروس: ترس نداره!
دکتر: سوسک داره، موش داره، خفّاش داره…
دکتر: بفرمایین.
عروس: اینجا موش داره؟ من از موش می‌ترسم.
دکتر: موش کجا بوده؟! برو برو. معمولاً خونه‌های قدیمی دارن؛ سوسک و خفّاش و…
بهاره: [رو به امیر:] تو اومدی تا حالا اینجا؟
امیر: آره اومدم. ولی تا اون نزدیکی‌هاش رفتم. بعداً یه صدای وحشتناکی اومد، من دیگه ترسیدم و رفتم.
دکتر: صدای چی بوده؟
امیر: یه صدای غرّشِ وحشتناک!
دکتر: نکنه همون اجنه‌ها بودن که مش مریم می‌گفت؟!
بهاره و عروس خانم و خودِ دکتر می‌خندند!
داماد: عجب جائی‌یه ها! اینجا رو هم می‌تونین اجاره بدین.
بهاره: بابا بیاین بریم جلوتر شاید یه گنجی چیزی…
دکتر: چیزی از بالا احتمالاً افتاد رو سرتون، نترسین، رُتیل‌ه!
بهاره و عروس خانم جیغ می‌کشند!
داماد:
[یک چیزی تو همین مایه‌ها می‌گوید:] یه نگاهی دکتر به وضعیت هم بکن ها!
دکتر: هیجان لازمه!
اووه!
بهاره: غاره؟
دکتر: اومدیم یه جای دیگه!
مواظب باشین! اینجا لیزه ها!
بهاره خانم بپّا!
امیر دستِ جناب سرهنگ رو گرفتی؟… [چراغ قوه را به سمت آنها می‌گیرد و خودش متوجه می‌شود:] آره. بیا.
بیا بیا!
وَه! یه صندوق اینجاست!
بهاره: اَه! گنجه… خدا گنجه!
دکتر: خدا کنه گنج [با خنده!] ‌باشه!
داماد: دَرش رو وا کن، شاید واقعاً گنج باشه.
دکتر: آره.
بهاره: بچه‌ها یهو دیدین یه اسکلتی چیزی توش بود. [صدایش را بلند می‌کند:] نکنین! یهو دیدین یه اسکلتی چیزی توش بود…
عروس خانم جیغ می‌کشد!
دکتر: چی شد؟
داماد: چته؟
بهاره: چی کار می‌کنی؟! [می‌خندد!] من شوخی کردم!
عروس: حمید بیا برگردیم.
امیر: بابا آروم باشین… آروم…
هیچ‌کی در این صندوق رو… هیچ‌کی در این صندوق رو باز نمی‌کنه! فهمیدین؟ [آشغالی می‌رود توی چشمش! با دستش چشمش را می‌مالد!] …
دکتر: چی‌يه؟
برا چی می‌ترسی؟
بهاره: چرا…؟
دکتر: اگه توش طلا جواهر هم باشه همین حرف رو می‌زنی؟!
بهاره: آهان… نه دیگه! اون‌وقت برمی‌داره!
دکتر: چی شد؟ چی رفت تو چشمت؟ بیا جلو…
امیر: یه چیزی رفت…
هیچ هم نمی‌ترسم! اصلاً می‌خوام خودم بازش کنم…
دکتر: بازش کن دیگه.
زور می‌زند، ولی نمی‌شود.
دکتر: این‌جوری نیست که امیر!
داماد: برو کنار ببینم.
بهاره: قفله!
دکتر: آهان! ببین… کار رو می‌دن دستِ کاردون!
داماد سعی می‌کند و در باز می‌شود.
دکتر: اَه! اینجا رو ببین!
بهاره: مامانِ من می‌خواسته همه‌ی این‌ها رو بندازه دور ها!
دکتر: چی‌یه این؟
امیر: نمی‌دونم این چی‌یه…
دکتر: فیلم سینمایی‌یه!
بهاره: بچه‌ها! این رو… بابام راست می‌گفت، تو تعزیه کار می‌کرد!
عروس: واه این چقدر قشنگه!
امیر: معلومه نقشِ شمرون رو داشته!

دکتر: شمرون؟!
داماد: دکتر اینها رو ببین!
امیر: بچه‌ها! رضاموتوری!
دکتر: این عتیقه است ها! کلّی پولشه!
داماد: ببریم بدیم بهش بفروشه!
عروس: نه خیر! کار درستی نیست. اگه بفهمن در ِ صندوق‌شون رو باز کردیم، حتماً ناراحت می‌شن…
داماد: بابا این کلّی پولشه.
دکتر حرکت می‌کند و جلوتر می‌رود.
دکتر: بیرونِ اینجا هم یه راه دیگه است… اِ؟! اون‌ور چی‌یه؟ نگاه کنین یه سوراخه… بیاین بریم بچه‌ها… بیاین.
بهاره: نخوری زمین، امیر ها!
امیر: نه بابا…
دکتر: وَه! بیاین اینجا نور هم هست، دیگه چراغ نمی‌خواد…
داماد: چه خبره اینجا دکتر؟
دکتر: اینجا رو…
ریلِ قطاره!
داماد: قطار؟
بهاره: نه بابا! مترو ئه. قطار رو زمینه…
داماد: مترو ئه؟
دکتر: عینِ تونلِ زمان می‌مونه!
امیر: قطار… قطار دیدم، ولی مترو ندیدم!
عروس: واقعاً مترو ئه؟ وای!!!
دکتر: بریم یهو مثلاً صد سالِ دیگه!
بیاین بیاین…
از کنار مترو راه می‌روند و کارگران را می‌بینند و سلام علیک می‌کنند و…! برای اینکه بروند آن‌طرف، از چوبِ باریکی استفاده می‌کنند و یکی یکی از روی آن می‌گذرند. اول دکتر، بعد امیر، بعد عروس و بهاره و…
دکتر: نه! خوبه… محکمه. بیاین بیاین، محکمه.
امیر بیا. بدو بیا. آها… بدو آفرین!
عروس خانم ماهره ها! ماشاالله! ماشاالله!
بهاره بیا. نترس، نترس. [فریاد می‌کشد:] پایین رو نگاه نکن!
پایین رو نگاه… من رو نگاه کن؛ من رو نگاه کن. بیا… آها… آها!
[از کارگرها تشکر می‌کند:] آقا دستِ شما درد نکنه!
به سمت پله‌های خروجی حرکت می‌کنند…
دکتر: خداحافظ!
کارگرها: خداحافظ!
عروس: خداحافظ!
امیر: خداحافظ!
دکتر: از این‌ور بریم بالا…
عروس: اینجاست؟
داماد: [به عروس:] ‌برو بالا!
دکتر: [با تعجب از وجود این پله‌ها سرش را می‌خارند و می‌گوید:] مگه اومدیم پایین؟!
بهاره: آره دیگه!
کات.
مادر و خانم اخوان دارند سفره‌ها را پهن می‌کنند.
خانم اخوان:
حالا ظرف و ظروفت کامله؟
مادر: بله. یه شش تا… نمی‌دونم حالا. چندتاش رو… نمی‌دونم. ولی یه سرویسِ چینیِ گلِ سرخی دارم. که از ترس بچه‌ها که نشکونن، قائم کردم توی کمد. مالِ جهیزیه‌ام بوده. فقط برای مهمون درمی‌آرم.
خانم اخوان: لیوان چی؟ یه ده – پونزده‌تایی لازم داریم ها!
مادر: اون‌ها رو از صدیقه‌جون می‌گیرم.
آخه نمی‌دونم این بهاره، این‌ها رو کجا ورداشت برد؟ دلم شور می‌زنه…
خانم اخوان: نگران نباش! الآن‌ها پیداشون می‌شه.
مادر: یه دونه برای اونجا، یکی هم برا اینجا می‌آرم… [منظورش زیرانداز است…]
خانم اخوان: بله.
کات.
یوسف دارد دوغ را توی پارچ می‌ریزد. زنگ در را می‌شنود. نگاهی می‌کند و می‌رود تا در را باز کند…

یوسف: بابا اومدم دیگه. دیگه از این تندتر.
امیر: سلام. سلام. سلام. سلام.
یوسف: اِ… شماها کجا بودین؟ چرا کله‌تون عینِ پشمک شده؟ نکنه رفته بودین سر ِ این ساختمون رو‌به‌روئی‌یه کمک؟
امیر: نه آقا یوسف… رفته بودیم مترو. اون سوراخه رو می‌بینی؟ دیوار سوراخه؟ یه راه مترو داره… 
بهاره: برین کنار ببینم این ماهیِ من چی شد؟
دکتر: ماهی‌یه چی شد راستی؟ زنده است؟
یوسف: حالش خوبه. من بهش سر زدم. حالش از من هم بهتره.
بهاره: سلام. الهی قربونت برم. فکر کنم یه ذره درد داره…
عروس: نه…
یوسف: بابا حالش خوبه.
اگه درد داشت که این‌قدر تکون نمی‌خورد!
دکتر: چطوره؟ زنده است؟…
داماد: به به! این هم از ماهی…

یوسف: حالا از آقای دکتر خواهش می‌کنیم بعد از شام، یه آمپول مُسکّنی چیزی هم بهش تزریق کنن!
دکتر: آقای دکتر دیگه بااجازه‌تون باید
بره درس بخونه…
بااجازه‌تون.
عروس سر تکان می‌دهد و لبخند می‌زند. بهاره قیافه می‌گیرد.
یوسف: آقای دکتر یکی از اون مُسکّن‌هات رو بیار دیگه. این ماهی بدبخت چه گناهی کرده؟
مادر سرمی‌رسد و بهاره را صدا می‌زند:
مادر: بهاره!
عروس: شرمنده خاله جون! شما رو با این همه کار تنها گذاشتیم و رفتیم.
مادر: اختیار دارین. خوب کاری کردین. حالا خوش گذشت؟
عروس: جای شما خالی…
مادر: قربان شما.
داماد: جای شما خالی! حتماً یه بار با آقایدالله و بچه‌ها برین ببینین. خونه‌تون چه تونلی داره! یه راست می‌خوره به ایستگاه مترو.
مادر: آها…
داماد: حیف که بار آخرمونه، وگرنه از همین تو سوار مترو می‌شدیم.
مادر: خیلی حیف شد. آره.
یوسف: حتماً دیگه بلیط هم نمی‌خواست دیگه… همین‌طوری مجانی می‌رفتین!
داماد: مجانیِ مجانی.
مادر: بفرمایین دیگه. خیلی سرپا وایستادین. برین استراحت کنین.
بهاره: چی‌یه؟
مادر: تو خجالت نمی‌کشی می‌ذاری میری؟
بهاره: همه‌ی کارها رو همسایه‌ها به جای تو کردن!
مثلاً دختر دارم. یه سفره ننداختی!
بهاره: همه‌ی کارها رو کردن دیگه… مامان من درس دارم.
مادر: این‌جوری؟ آخه دختر می‌ذاره میره اینجور جاها؟
بهاره: مگه من بردمشون؟ خودشون خواستن. اون جناب سرهنگ بود، آقای دکتر بود، امیر هم بود. فقط به من شما حرف بزن…
مادر: با این خودسری‌هات هم من تکلیفت رو روشن می‌کنم. دیگه حق نداری راه بیفتی بری این‌ور اون‌ور.
بهاره سرعتش را زیاد می‌کند و عصبانی می‌رود توی اتاقش.
مادر: بیا برو بشقاب‌ها رو از تو کمد دربیار.
بفرمایین شما. بفرمایین.
[به صدیقه:] زحمت کشیدین…
صدیقه: نه بابا. چه زحمتی؟
اخوان: بشقاب‌ها و قاشق چنگال‌ها؟
مادر: بهاره!
امان از دستِ این دختر. خودم باید برم بیارم دیگه.

amadi

2- این رقص را که اصلاً سانسور کردند. ولی در ادامه، در ته این قسمت، اتفاق عجیبی افتاد که معلوم نیست ادامه‌اش چه باشد:

وقتی آقایدالله روی سفره دارد می‌رقصد، ناگهان صدای مهیب برخورد چیزی با چیزی دیگر می‌آید.
صدیقه: صدای چی بود؟
مادر: بیا برو ببین چه خبره…
یدالله: من برم؟
مادر: پس کی بره؟
پدر: [به بهاره:] تو کجا می‌آی؟
صدیقه: صدای چی بود؟
مادر: نفهمیدم اصلاً چی شد…

مربوط:
[قسمت اول] [قسمت دوم] [قسمت سوم] [قسمت چهارم]
[عروس و داماد در سنتوری] [داریوش مهرجویی مُرد] [بازگشت داریوش]