خواب افشین قطبی دیدن!

می 11, 2009

دیشب توئیت کرده بودم:

خدا کنه فردا بارون بیاد… تا بتونم یکی دو ساعت دیرتر از رختخواب پاشم.

و به طرزی معجزه آسا، طوری که انگار خدا هم توئیت‌های مرا دنبال می‌کند، امروز در شهرمان باران بارید! و من توانستم دو سه ساعت بیشتر از همیشه بخوابم. و در همین دو سه ساعت خواب عجیبی دیدم که می‌خواهم آن را برایتان تعریف کنم. پیش از آن به یاد بیاورید که تقریباً یک سال پیش هم چنین اتفاقی افتاده بود و خواب مرگ داریوش مهرجویی را در همین وبلاگ شرح دادم. البته آن موقع وضع فرق می‌کرد و همه چیز مثل امروز نبود… درواقع هیچ چیز مثل امروز نبود ولی هنوز هم آن سؤالِ آخر آن پُست برایم بی‌جواب مانده. همانطور که امروز یک سؤال بی‌جواب دیگر برایم پیش آمد. برای خواندن ماجرای رؤیای داریوش مهرجویی کلیک کنید: [+]

18_8701300416_L600

و امّا افشین قطبی. بله. امروز خواب افشین قطبی را دیدم. خواب دیدم در دریایی بزرگ شناورم. و ناگهان قطبی را می‌بینم که از زیر آب می‌آید بالا و خودش را به تخته سنگی که روی آب شناور است، متصل می‌کند. من هم او را در آغوش می‌کشم و می‌برم. بچه‌ها! من هیچ شنا بلد نیستم، نمی‌دانم چرا در رؤیا دست‌کم برای خلاص‌شدن از این مخمصه، شناکردن بلد بودم… بعد قطبی را تا لب ساحل کشاندم. نجاتش دادم. پایان. ببخشید که خوابم این‌قدر کوتاه بود. کاش این باران لعنتی بیشتر می‌بارید تا باز بیشتر می‌خوابیدم و خلاصه خوابم در این نقطه‌ی کور قطع نمی‌شد. نمی‌دانم ناگهان از خواب پریدم، یا چند دقیقه بعد از پایان این رؤیا، امّا تنها چیزی که از این رؤیا در ذهنم هست همین چند صحنه‌ی کوتاه است.

وقتی افشین از آب می‌آمد بیرون، نفس‌نفس می‌زد. این صحنه خوب در ذهنم نقش بسته. و وقتی می‌خواهم او را زیر بغلم بگیرم، بلندی قامت خودم را خوب به‌خاطر می‌آورم. امّا این خیلی عجیب است. من در مورد این خواب احساس عجیبی دارم. این روزها حالِ خوشی ندارم و از درون در حال فروریزی‌ام. انگار در مردابی گیر کرده‌ام و کسی نیست دستم را بگیرد… دارم در این دریا و این سکوتِ کشنده غرق می‌شوم. نه در خواب، نه در رؤیا که از درون دارم فرو می‌ریزم. آن‌وقت خواب می‌بینم بزرگ شده‌ام و شنا یاد گرفته‌ام و افشین قطبی را از غرق‌شدن نجات می‌دهم.

این خواب چه تعبیری دارد؟ هر دو تعبیرش برایم هم بد است و هم خوب. اگر معنی‌اش این است که بزرگ می‌شوم و قطبی را از آب می‌کشم بیرون، که شاید یعنی تیم ملی با قطبی پیروز نمی‌شود و شسکت می‌خورد، و کسی مثل من باید قطبی را از این مرداب مرگ بیرون بکشد و نجاتش دهد، و از طرفی من شنا یاد می‌گیرم و بزرگ می‌شوم و می‌توانم چنین بازنده‌ای را جمع‌و‌جور کنم…

یا شاید تعبیرش این باشد که من در این دریا غرق می‌شوم، چون شنا بلد نیستم؛ و افشین پیروز می‌شود و نجات می‌یابد. که یعنی تیم ملی با افشین قطبی نتیجه می‌گیرد و مملکتی از خوشحالی‌اش تا سال آینده را شاد و سرحال می‌گذرانند. و در عوض این معنی را هم می‌دهد که من همچنان به مرگ تدریجی درونی‌ام ادامه می‌دهم و کسی نیست که حالا دیگر دستِ مرا بگیرد… خداوندا! تو که توئیترم را فالو می‌کنی و برایم باران رحمت می‌فرستی و رؤیای صادقه می‌سازی…، فیدم را هم به فیدخوان‌ات بیفزا و نوشته‌هایم را بخوان و پاسخِ سؤال‌هایم را در لباسِ یک کامنت زیر ِ همین پُست جوری به من الهام کن. می‌دانم خدایانِ دروغین زیادی وجود دارند، امّا به گمانم نوری که خواندنِ نظر ِ تو در قلبم روشن می‌کند، روشن می‌کند که کدام پیام، پیام ِ توست و کدام‌یک الهام ِ تو نیست… منتظرت هستم. راه را نشانم بده… مگذار بیشتر از این فرو بریزم.


رها، رها، رها، من

سپتامبر 1, 2008

بازگشت ابراهیم رها؛ نرفته بود که برنگردد

15855_orig

ابراهیم رها: عادل فردوسی‌پور که همه عالم را سرکار می‌گذارد، توسط هانیه توسلی و علی میرمیرانی سرکار رفت اساسی! عادل را که می‌شناسید، هانیه توسلی هم که معلوم است. گشتم یک عکسی پیدا کردم میرمیرانی معلوم نباشه، چون آدم‌های اخمو فقط عکس‌خراب‌کن هستند!

باورم نمی‌شد این همه محبوب باشد. ابراهیم رها را می‌گویم. وقتی داشتم آن پست تر و تمیز را درباره‌ی برنامه‌ی رها در تلویزیون می‌نوشتم، احساس می‌کردم پست درجه‌ی یکی شده و احتمالاً در بالاترین رأی خواهد آورد، ولی نمی‌دانستم بقیه‌ی مخاطبان آثار طنز رها هم مثل من، این‌قدر پیگیر و علاقه‌مند به آن هستند.

۵ نظر برای یک پست خیلی زیاد نیست، امّا ۵ تا نظر حسابی برای پستی که به نظر ناحسابی می‌آید [دست کم برای مخاطب عام] رقم بدی نیست. ضمن اینکه بالاترینی‌ها هم لینک این پست را به صفحه‌ی اول سایت خود بردند. حتی یکی از مدیران سایت پرشین‌بلاگ هم برای آن پست کامنت گذاشت. هرچند محتوایش فقط یک خندانک بود: «D:»!

15881_orig
توضیحی ندارد! برو حالشو ببر…

بگذریم. نه! نگذریم. بگذارید تا صحبت از برنامه‌ی «روز از نو» و بخشِ «حرف» هست، به نکته‌ای اشاره کنم تا به خبر اصلیِ این پست برسیم. به شهادتِ یکی از پیگیرترین مخاطبانِ آثار ابراهیم رها [چه در چلچ، چه در تی‌وی!] برنامه‌ی رها به دلایلِ سیاسی تعطیل شده است! این را من نمی‌گویم، تلفن‌چیِ برنامه در پاسخ به سؤال آنا صالحی [همان یکی از پیگیرترین مخاطبانِ آثار ابراهیم رها] این را گفته. درحالی که از سؤالاتِ دو مصاحبه‌ای که کلاً پخش شد، چنین برنمی‌آمد که خبری از سیاست باشد؛ امّا در ایران، این نام‌ها و چهره‌ها هستند که مرزبندی می‌شوند، نه کارها و حرف‌ها.

6jxwg08
اگه عکاسِ این عکس رو ببینم…! می‌دونم باهاش چی‌کار کنم….

و امّا خبر اصلی. ابراهیم رها بعد از ستونِ «خواب» و ماجراهایش دیگر در صفحه‌ی آخر اعتماد پیدایش نشد. ولی پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته بالاخره بعد از چند ماه دوری، برگشت. با ستونِ «هفته نامه». که این‌بار روزانه نیست و هفته‌گی است. ولی مثلِ سه ستونِ قبلی اسم دارد، شعار دارد، ای‌میل دارد، همه‌چی دارد، … دارد، … دارد، … … … …! دیگر هم از «از اون بالا کفتر می‌آیه» یا «چی صدا کنم تو رو» خبری نیست. شعار جدید این است: «برو حالشو ببر»!

image
این تصویر توی صفحه‌ی اول روزنامه‌ی پنجشنبه‌ی اعتماد بود! به من مربوطی نیست….

برو حالشو ببر

ابراهیم رها: من برگشتم، اما نه مثل سابق به شکل روزانه. هفته‌یی يک بار، همين جا و همين صفحه. اسم ستون هفتگی ما هم «هفته نامه» است. مرور هفته‌یی که گذشته. خدا آخر و عاقبت ما را به خير کند، عجالتاً دعا کنيد.

[روزیِ ابراهیم رها در روز از نو - حرفهای ابراهیم رها | عکس‌سازی]
[مجموعه‌ی پستخونه‌های ابراهیم رها | کتاب الکترونیکی]
[مقایسه‌ی متن اصلی و چاپ‌شده‌ی جنگ سرد ابراهیم رها]
[ابراهیم رها حیا کرد؛ جنگ سردو رها کرد | کافه نادری]


روزیِ ابراهیم رها در «روز از نو»

جولای 15, 2008

«دوئل » را خوانده‌اید؟ زیباستونی بود در هفته‌نامه‌ی چلچراغ . این ستون که حاویِ گفتگوهایی با سؤال‌ها و به تبع آن پاسخ‌های بامزه و گه‌گاه بی‌ربط بود، از شماره‌ی اولِ چلچراغ منتشر می‌شد. بعد تبدیل به کتابی شد که بزرگمهر حسین‌پور و پوریا عالمی طراحی و صفحه‌بندی‌ش کرده بودند، به چه قشنگی… . ابراهیم رها آن کتاب را تقدیم کرد به «همسرش فاطمه و پسرش کیان».

گفتگوهایی با: سید ابراهیم نبوی ، عمران صلاحی ، ابوالفضل زرویی نصرآباد ، ابراهیم افشار ، شهرام شکیبا ، کسری نوری ، توکا نیستانی ، نیک‌آهنگ کوثر ، مانا نیستانی ، نیکی کریمی ، هانیه توسلی ، هادی و مهروز ساعی و جواد رضویان .

چند بخشی از این کتاب را انتخاب کرده‌ام که از شدّتِ خنده، روده‌برم کرده بود. به‌موقع‌ش به خدمت‌تون تبلیغ می‌کنم. [سر فرصت تایپ می‌کنم؛ شاید در پستی دیگر.] ولی حالا خبر مهم‌تری دارم. ابراهیم رها دارد یک کارهایی می‌کند… نه! الآن زوده. اجازه بدید ستون‌های روزانه‌اش را معرفی کنم، بعد برسیم به کارِ مهم‌ش!

ابراهیم رها پارسال، یعنی سال گذشته، و کلاً در یک سال گذشته، سه ستون روزانه در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد داشته. به این عناوین: «خواب »، «پستخونه » و «جنگ سرد ». که این آخری را زودتر از همه شروع کرد و آخرین ستون‌ش هم که نیمه‌کاره و در اوج تمام شد، «خواب » بود. نتیجه می‌گیریم که «پستخونه » دقیقاً با پایانِ «جنگ سرد » آغاز شد و با آغاز «خواب » و چه‌بسا کمی زودتر از آن، به پایان رسید.

raha1
شما را با هانیه رها، ابراهیم فردوسی‌پور و عادل توسلی آشنا می‌کنیم.

«جنگ سرد » قالبی کلیشه‌ای داشت؛ یک سؤالِ بامزه که احتمالاً گزینه‌های تستیِ بامزه‌ای را هم می‌طلبد. یک سؤال با چهار گزینه به عنوان جواب که انتظار دارند به‌جای حل‌کردن‌شان و به یاد امتحان و تست و کنکور افتادن، بخندیم! هه هه هه هه! بله! «پستخونه » هم بر بستر قالبی کار شده بود که آن هم تکراری بود. نامه‌نوشتن. هم خودش و هم از نوع طنزش قبلاً بارها در روزنامه‌ها و مجلات کار شده است. نامه‌ی یک روزنامه‌نگار به وزیر، نامه‌ی یک هنرمند به رئیس‌جمهور، نامه‌ی یک سبزی‌فروش به یک خبرنگار و… .

نامه‌نویسی خیلی بازار داغی دارد و همیشه کار می‌شود. امّا اینکه هر روز به یک نفر سلام کنیم و شروع کنیم در لفافه و با کنایه او را یا دشمنان‌ش را با خاک یکسان کردن، با زبانی خودمانی طوری که انگار مدّت‌هاست باهاش رفیق‌ایم، طوری که نه حرمتِ او بشکند، نه حرمتِ صنف‌ش، نه حرمتِ دشمنان‌ش و نه حرمتِ آن رسانه، طوری که در همه‌ی آن‌ها «از اون بالا کفر بیایه»… خُب مسلماً کار آسانی نیست! نامه‌های رها خیلی سروصدا کردند و مخاطبان‌ش هم اتفاقاً خیلی وسیع بودند. از هاشمی رفسنجانی و قرائتی گرفته تا رحیم مشایی و یکی از مسئولین . از خاتمی و مصدق و میرحسین موسوی تا الهام و حافظ شیرازی و خلیج فارس . از خاویر کلمنته و الیاس نادران و موسی قربانی و احمد بورقانی تا عادل فردوسی‌پور و محمدباقر قالیباف و سعید حجاریان و جمال شورجه . و حتی روز عاشورا، رها به امام حسین (ع)، سالار شهیدان هم نامه‌ای نوشت… .

و امّا «خواب ». این یکی واقعاً تازه بود. اینکه ابراهیم رها جوری خواب ببیند که خودش می‌خواهد و این خواب‌ش را هر روز برای‌مان تعریف کند و سعی کند بامزه تعریف کند… این واقعاً ایده‌ی محشری است. امّا پایانِ ناگهانیِ این ستون، احتمالاً خیلی هم رها را افسرده نکرده؛ چون به هدف‌ش در انتقالِ چنین پیامی رسیده. اینکه: «من در مملکتی طنز می‌نویسم که در آن حتی خواب‌دیدن هم حرام است! ».

raha2
ایشان آقای عادلِ میرمیرانی هستند! نه از این لحاظ، نه از اون لحاظ!

فکر کنم حالا دیگر وقت‌ش رسیده باشد. چیزه! نه! کمی صبر داشته باشید. همین‌جور الکی که نیست‌ش که. پیچیدگی‌های خاصِّ خودش رو داره. علاوه بر اینکه کمی هم ساده به نظر می‌رسه. در هر صورت، به هر حال باید مقدمه‌چینی کرد دیگه.

ستونِ دیگری که اگرچه با استخوانِ رها به سقفِ چلچراغ زده شده، اسم‌ش «گاو خشمگین » است. این یکی بعد از «چسب زخم » و قبل از «قرارداد با آدمکش » کار شده. قالب‌ش هم اصلاً تکراری نیست. هر شماره یکی از 32 حرفِ حروفِ الفبا انتخاب می‌شود، و ضرب‌المثل‌هایی که اولین حرف‌شان، حرفِ موردنظر باشد، به زبانِ طنز ترجمه می‌شوند. به همین سادگی.

raha3
پیرهن‌سبزه دارد به یک نفر نگاه می‌کند … معتمدآریا نه! بغلی‌ش. آهان! خودشه؛ ابراهیم رها.

«ابراهیم رها همان علی میرمیرانی است.» این را وقتی ازش شنیدم، شوکه شدم. پسره داشت توی روز روشن می‌گفت: «علی میرمیرانی اسم مستعارش است. با آن حرف‌های جدی‌اش را می‌زند. » یادِ یادداشتِ مسعودِ مرعشی درباره‌ی اسامی مستعار می‌افتم. و اینکه چطور تابحال نفهمیده‌ام که نیش و کنایه‌های رها به میرمیرانی ، نیش و کنایه‌های طنزنویسِ درونِ خودش به جدی‌نویسِ درون‌ش است؟ چرا نفهمیدم که «میرمیرانی » فامیلیِ عجیبی است و حتی از «رها » هم عجیب‌تر است و احتمالاً اصلاً وجود ندارد؟

و چرا باز هم گول خوردم و به این حرفِ آن پسره شک نکردم؛ وقتی دوستم از مریم نراقی شنید که اسم اصلیِ این آقا، علی میرمیرانی است و ابراهیم رها نام مستعارش است! گرچه الآن حرف هیچ‌کدام‌شان را باور ندارم و نمی‌دانم باید کدام را جدی بگیرم؛ وقتی مجری برنامه‌ی «روز از نو » مجریِ باکسِ گفتگوی طنز برنامه‌اش را آقای میرمیرانی معرفی می‌کند. یعنی چه؟ میرمیرانی و گفتگوی طنز؟ کسی که به آقااخموئه مشهور است، چطور می‌تواند مصاحبه‌ی طنز بکند؟

نه! این اسم‌ش بحران هویت است. بی‌خی‌خی! هر چی که هست، سروش صحت یکی از مخاطبانِ باکسِ طنزِ برنامه‌یِ صبح‌گاهیِ جدیدِ شبکه‌یِ دوِ سیما ست. اسمِ این باکس هم هست: «حرف ». یعنی توی‌ش قرار است، حرف بزنند. امیدوارم آقای میرمیرانی یا رها یا هر چیز دیگر، رویِ دیگر ِ خودشان را هم به این برنامه دعوت کنند. خیلی جالب خواهد شد. بعد، از او بپرسند: «ببخشید! شما؟ ».

مربوط:
[مجموعه‌ی «پستخونه»‌های ابراهیم رها | کتاب الکترونیکی]
[نامه به یک ابراهیم رها و یک ژوله فهیم | سید ابراهیم نبوی]
[دوئل | مکانی برای تقسیم لحظات ناب کتاب‌خوانی]
[کتاب‌های ابراهیم رها | آدینه بوک]
[مقایسه‌ی متن اصلی و چاپ‌شده‌ی «جنگ سرد» ابراهیم رها ]
[ابراهیم رها حیا کرد؛ جنگ سردو رها کرد | کافه نادری]