دیشب توئیت کرده بودم:
خدا کنه فردا بارون بیاد… تا بتونم یکی دو ساعت دیرتر از رختخواب پاشم.
و به طرزی معجزه آسا، طوری که انگار خدا هم توئیتهای مرا دنبال میکند، امروز در شهرمان باران بارید! و من توانستم دو سه ساعت بیشتر از همیشه بخوابم. و در همین دو سه ساعت خواب عجیبی دیدم که میخواهم آن را برایتان تعریف کنم. پیش از آن به یاد بیاورید که تقریباً یک سال پیش هم چنین اتفاقی افتاده بود و خواب مرگ داریوش مهرجویی را در همین وبلاگ شرح دادم. البته آن موقع وضع فرق میکرد و همه چیز مثل امروز نبود… درواقع هیچ چیز مثل امروز نبود ولی هنوز هم آن سؤالِ آخر آن پُست برایم بیجواب مانده. همانطور که امروز یک سؤال بیجواب دیگر برایم پیش آمد. برای خواندن ماجرای رؤیای داریوش مهرجویی کلیک کنید: [+]
و امّا افشین قطبی. بله. امروز خواب افشین قطبی را دیدم. خواب دیدم در دریایی بزرگ شناورم. و ناگهان قطبی را میبینم که از زیر آب میآید بالا و خودش را به تخته سنگی که روی آب شناور است، متصل میکند. من هم او را در آغوش میکشم و میبرم. بچهها! من هیچ شنا بلد نیستم، نمیدانم چرا در رؤیا دستکم برای خلاصشدن از این مخمصه، شناکردن بلد بودم… بعد قطبی را تا لب ساحل کشاندم. نجاتش دادم. پایان. ببخشید که خوابم اینقدر کوتاه بود. کاش این باران لعنتی بیشتر میبارید تا باز بیشتر میخوابیدم و خلاصه خوابم در این نقطهی کور قطع نمیشد. نمیدانم ناگهان از خواب پریدم، یا چند دقیقه بعد از پایان این رؤیا، امّا تنها چیزی که از این رؤیا در ذهنم هست همین چند صحنهی کوتاه است.
وقتی افشین از آب میآمد بیرون، نفسنفس میزد. این صحنه خوب در ذهنم نقش بسته. و وقتی میخواهم او را زیر بغلم بگیرم، بلندی قامت خودم را خوب بهخاطر میآورم. امّا این خیلی عجیب است. من در مورد این خواب احساس عجیبی دارم. این روزها حالِ خوشی ندارم و از درون در حال فروریزیام. انگار در مردابی گیر کردهام و کسی نیست دستم را بگیرد… دارم در این دریا و این سکوتِ کشنده غرق میشوم. نه در خواب، نه در رؤیا که از درون دارم فرو میریزم. آنوقت خواب میبینم بزرگ شدهام و شنا یاد گرفتهام و افشین قطبی را از غرقشدن نجات میدهم.
این خواب چه تعبیری دارد؟ هر دو تعبیرش برایم هم بد است و هم خوب. اگر معنیاش این است که بزرگ میشوم و قطبی را از آب میکشم بیرون، که شاید یعنی تیم ملی با قطبی پیروز نمیشود و شسکت میخورد، و کسی مثل من باید قطبی را از این مرداب مرگ بیرون بکشد و نجاتش دهد، و از طرفی من شنا یاد میگیرم و بزرگ میشوم و میتوانم چنین بازندهای را جمعوجور کنم…
یا شاید تعبیرش این باشد که من در این دریا غرق میشوم، چون شنا بلد نیستم؛ و افشین پیروز میشود و نجات مییابد. که یعنی تیم ملی با افشین قطبی نتیجه میگیرد و مملکتی از خوشحالیاش تا سال آینده را شاد و سرحال میگذرانند. و در عوض این معنی را هم میدهد که من همچنان به مرگ تدریجی درونیام ادامه میدهم و کسی نیست که حالا دیگر دستِ مرا بگیرد… خداوندا! تو که توئیترم را فالو میکنی و برایم باران رحمت میفرستی و رؤیای صادقه میسازی…، فیدم را هم به فیدخوانات بیفزا و نوشتههایم را بخوان و پاسخِ سؤالهایم را در لباسِ یک کامنت زیر ِ همین پُست جوری به من الهام کن. میدانم خدایانِ دروغین زیادی وجود دارند، امّا به گمانم نوری که خواندنِ نظر ِ تو در قلبم روشن میکند، روشن میکند که کدام پیام، پیام ِ توست و کدامیک الهام ِ تو نیست… منتظرت هستم. راه را نشانم بده… مگذار بیشتر از این فرو بریزم.
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده 
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده 
