گفتگوی فریدون جیرانی با رضا عطاران درباره‌ی بزنگاهِ آثارش [+ به همراه سه پی‌نوشت]

اکتبر 8, 2008

دوئل دو مشهدی درباره‌ی رضا عطاران در برنامه‌ی دو قدم مانده به صبح
عطاران: سعی می‌کنم از همه‌چیز به نفع واقعیتِ زندگی استفاده یا حتی سؤاستفاده کنم!

همون‌جور که گفتم، دیدید که احمد پورمخبر پدر عطاران نبود و عمویش بود. اتفاقـاً از دوبی هم نیامده بود [ظاهراً این‌طور شایعه شده بود] و از اسپانیا آمده بود. خُب! دیگر چه می‌گویید؟ پیشگویی از این درست و حسابی‌تر؟!

باز هم همون‌طور که قول داده بودم، این بار فایل صوتی برنامه‌ی دو قدم مانده به صبح با حضور رضا عطاران را در سه قسمت برای دانلود گذاشته‌ام و البته بخشی از آن را هم که مهم‌تر دیدم، اینجا نوشتم تا اگر نتوانستید دانلود کنید، دست خالی برنگردید!

دانلود کنید:
imageقسمت اول [۱.۴۳]
قمست دوم [۱.۴۴]
قسمت سوم [۱.۴۸]
تاریخ: چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۷
زمان کل: ۳۰ دقیقه
حجم کل: ۴ مگابایت و ۲۸ کیلوبایت
فرمت: MP3

و البته بالاخره بزنگاه تمام شد و خیال همه‌ی منتقدان‌اش راحت شد. البته خوب هم تمام شد و پیام اخلاقی‌اش را داد. بالاخره آن همه فحش و فساحت و کثافت و دستشویی و آبریزگاه و انگشت‌بازی و خون‌بازی و بدآموزی و توهین به ارزش‌های مذهبی احتیاج به چنین پیامی هم داشت که البته هیچ‌وقت گناه آن همه اشکال را پاک نخواهد کرد! صد البته!
«خداوند از ما انتظار کارهای بزرگ ندارد. بلکه می‌خواهد کارهای کوچک را با عشقی بزرگ انجام دهیم.»
[همان‌طور که صابر بالاخره اعتراف کرد تمام خاطرات روز آخر زندگی آقاجون را نقل به مضمون کرده و دقیق نبوده، من هم می‌گویم جمله‌ی آخر سریال را نقل به مضمون کرده‌ام!]


می‌خوای با اعتیاد شوخی کنی؟

فریدون جیرانی: یک بیمه‌ی اساسی باید باشه برای ازکارافتاده‌ها، بازنشسته‌ها… الآن یک کارگردان هست که نباید کار کنه، ولی ناچار داره کار می‌کنه.
رضا عطاران: مثل من دیگه… من نباید کار کنم!

جیرانی: درباره‌ی بزنگاه بگو. الآن مرحله‌ی نگارش تموم شده؟
عطاران: نگارش که هیچ‌وقت تموم نمیشه توی کارهای مناسبتی!

عطاران: واقعاً بعد از هر کاری هم موهام سفیدتر میشه، هم کچل‌تر میشم، هم سن و سالم میره بالاتر.

جیرانی: از اون دست بچه‌هایی بودی که بتونی شوخی کنی، جُک تعریف کنی؟
عطاران: نه! جُک تعریف کردن که اصلاً همین الآن هم اگه بخوام تعریف کنم خیلی بی‌مزه و لوس به نظر می‌یاد!

عطاران: من بچه بودم، خونه‌مون ایوون داشت…
جیرانی: خونه‌های مشهد همه‌شون ایوون دارن.
عطاران: آره. دوطرفش هم داشت.
جیرانی: دو طرفش هم دارن. سن تئاتر بود، ایوون‌هاشون.
عطاران: بله! خودم می‌نوشتم، بعد بلیط‌فروشی می‌کردم. نوار ضبط می‌کردم می‌ذاشتم پشت پنجره‌مون. میز می‌ذاشتم و پنج ریال می‌فروختم… یکی از نمایش‌هامون ۷۰ تومن فروخت که دیگه حسابی پرفروش شده بود!

reza1

عطاران: از دوره‌ی راهنمایی دیگه به‌طور حرفه‌ای شروع کردیم کار تئاتر رو. با مرحوم حسن حامد، توی مشهد.

جیرانی: بیشتر نقش کمدی بازی می‌کردی یا جدی؟ یا قاطی‌پاتی بود؟!
عطاران: نه عموماً طنز بود.
جیرانی: دیده بودن که تو تو کار طنز استعداد داری؟
عطاران: آره… احتمالاً. نمی‌دونم. چیز جالبی هم خیلی نیست. ولی می‌گفتن خنده‌داری… توی خانواده هم این احساسه بود. سعی کردم ازش درست استفاده کنم دیگه.

جیرانی: یعنی می‌اومد اونجا اجرا می‌کرد؟
عطاران: بله.
جیرانی: چه سالی؟
عطاران: سالِ… قبل از انقلاب. و یه سه چهار سال بعد از انقلاب.
جیرانی: من یادم نمی‌یاد. یه سیاه یادم می‌یاد که تئاتری بود تو مشهد اجرا می‌کرد. اون سیاهه اسمش یادم رفته، ولی یه بازیگر کمدی بود اونجا اجرا می‌کرد.
عطاران: من یه سفید یادمه، آقای ماشاالله وحیدی.
جیرانی: اون من یادم نیست…
عطاران: آها.

عطاران: من اون موقع اصلاً نمی‌تونستم تقلید کنم… الآن‌اش هم زیاد تقلید صدا نمی‌تونم بکنم. یکی از دلایلی که رو آوردم به کار رئال، به دلیل ناتوانی در این کار است.

جیرانی: بعضی کارهای عزیز نسین رو خود مترجم هم می‌نوشت به‌جاش!
عطاران: یعنی دروغ بوده بعضی‌هاش؟
جیرانی: آره.
عطاران: نمی‌دونم!

جیرانی: متولد چه سالی؟
عطاران: من چهل‌و‌هفت‌ام.

عطاران: جزء اولین فیلم‌هایی که دیدم، یکی گوزن‌ها بود. کار آقای کیمیایی که خیلی چسبید.

عطاران: باستر کیتون که همون شاخصه‌ی صورت سنگی… خود همین… چون یه مدت به خود من هم تو مشهد می‌گفتن صورت سنگی [!] اینه که به اون توجه می‌کردم! تلفیق همه‌ی اینها، این صورت سنگی، این قصه‌های خوب، طنزهای تلخی که چاپلین داشت، از همه‌ی این چیزها سعی کردم کمک بگیرم توی کارم.

جیرانی: قسمتی از آخرین کار بازی تو رو دیدیم، خروس جنگی…
عطاران: ولی این بیشتر به هفت هشت سال پیش می‌خورد. موها پر و…
جیرانی: همین پارسال بازی کردی نه؟
عطاران: همین عید بوده… مو کاشته بودن برام!

reza2

جیرانی: در کارهای خودت چند نکته هست… یکی اینکه قصه‌هات رو هیچ‌وقت خودت ننوشتی. ولی معلومه تو ساختی. یعنی حق مؤلف برای تو محفوظه. با جزئیات. این یک… دو: با انتخاب تیپ‌های مناسب طبقه‌ای که تو انتخاب می‌کنی، شناختی که داری… این جزئیات. اولاً تو نوشته خودت دخالت می‌کنی؟
عطاران: من البته خیلی‌ها رو خودم نوشتم ها!
جیرانی: ولی اسمتو نزدی…
عطاران: مثل کوچه‌ی اقاقیا، خانه به دوش، دنیای شیرین، زیر آسمان شهر ۱ و…
جیرانی: که بهترین‌اش بود.
عطاران: متأسفانه!
جیرانی: ولی این آخری‌ها رو خودت ننوشتی.
عطاران: همون گفتم. خیلی نمی‌تونم روی همه‌چیز این‌قدر تمرکز کنم. اون‌جوری ممکنه بعد از یه کار همه‌ی موهام بریزه و بقیه‌اش هم سفید بشه و دیگه هیچی هم از صورتم نمونه!

عطاران: براساس موقعیت صحنه، لوازمی که تو صحنه هست، براساس بازیگرهایی که برای اون صحنه انتخاب شدن و نابازیگرهایی که فقط حضور دارن، براساس قابلیت‌هاشون، خودشون، لباس‌هایی که تن‌شون‌ه، اون صحنه رو طراحی می‌کنم. سعی می‌کنم به زندگی نزدیکش کنم.

عطاران: من اگه اینجا بخوام یه کاری بکنم، از این استفاده می‌کنم، از اون شالاپ‌شولوپ اون فوّاره استفاده می‌کنم، از یه تار موی شما که برگشته استفاده می‌کنم!
جیرانی: ایده‌ها… برگشته؟!
عطاران: آره… هه هه هه!
جیرانی: درست شد؟
عطاران: آره!

عطاران: نزدیک‌ترین کسی که به نقشی که نوشته شده باشه، به زور هم که شده، اگه بازی بلد نیست، به زور هم شده ازش بازی می‌گیرم. چون درسته، جایگاهش درسته و باید توی اون نقش باشه… به هر طریقی ازش سؤاستفاده می‌کنم… درواقع استفاده می‌کنم تا بازی خوبی انجام بده.

جیرانی: اصلاً مشخصه‌ی کار تو تیپ‌ها و آدم‌ها و طبقه است. این قصه‌ات هم تو همین طبقه است؟ بزنگاه…
عطاران: این قصه به خاطر طرح قصه، یک مقدار طبقه‌ی متوسط بالاتر از طبقاتی‌يه که قبلاً کار کردم. به خاطر اینکه مشکلی که توی قصه هست، دعوا بر سر یه خونه است که اون خونه باید در حدی باشه که ارزش این دعوا رو داشته باشه. کشش این رو داشته باشه که مردم دنبال کنن.

عطاران: اصل اون موضوعی که این سری خیلی دوست داشتم بهش پرداخته بشه همین اعتیاده. ما آدم معتاد داریم تو قصه. و همه‌گیر بودن اعتیاد، و حالا مسائلی که راجع به اعتیاد وجود داره. اعتیادی که الآن دیگه از روی چهره نمیشه شناخت. اطرافمون پُر هست ولی نمیشه فهمید این آدم معتاده.
جیرانی: می‌خوای با اعتیاد شوخی کنی؟
عطاران: بله.

جیرانی: یکی از مشخصه‌های کارت شوخی‌های معناداره و باورپذیر. خُب ما هجو داریم در کارهای دوستان عزیزمون که خیلی هم خوبه. ولی تو شوخی‌هات اجتماعی و معناداره.
عطاران: یک توضیح جزئی اول دادیم. راجع به توانایی‌هام. که گفتم تیپ‌سازی بلد نیستم، لهجه، تقلید صدا… امتحان کردم، خیلی لوس و مسخره میشه. مثلاً آقای شفیعی توی تیپ‌سازی خیلی حرفه‌ای‌يه و هر تیپی رو می‌تونه کار کنه. یا آقای مدیری در حیطه‌ی خودش خیلی کارش درسته. ولی خودم چون دیدم نمی‌تونم اون مدل کار رو بکنم، رو آوردم به کار رئال. یعنی اگر نقشی بازی می‌کنم عطارانی باشه که اون کار رو می‌کنه. قاتلی که عطارانه، دزدی که عطارانه، آشپزی که عطارانه…

عطاران: من تابع کارگردانم. از فیلم‌هام مشخصه. یعنی اگر ببینید مشخصه که من می‌تونستم یه کار دیگه بکنم، ولی نکردم.
جیرانی: توی کمدین‌‌های دنیا خودشون یه چیزی به نقش اضافه می‌کنن. تو شده چیزی به نقش اضافه کنی؟
عطاران: با هماهنگی با کارگردان معمولاً این کار رو می‌کنم. حتماً.

جیرانی: اگر آنی بگم بهترین فیلم کمدی، چه فیلمی تو ذهنت می‌یاد؟
عطاران: اجاره‌نشین‌ها. یا مثلاً همین کار آقای داوودنژاد، نیاز. خیلی فیلم‌ها بود… اصلاً برتری داشت نسبت به تلویزیون. از سال ۸۰ به این‌ور یه‌مقدار برعکس شده. یعنی الآن تلویزیون برتری داره به سینما. اینه که کارگردان‌های سینما هم کشش پیدا کردن به تلویزیون. مثل خود شما، آقای حاتمی‌کیا و بقیه‌ی دوستان. دلیلش اینه که انگار اینجا میشه بهتر کار کرد، میشه نتایج بهتری گرفت…


لینک‌های مشابه:
[خداداد عزیزی: ۳ میلیون]
[حبیب رضایی و خاطرات «من، ترانه»]
[یادداشتِ خداحافظیِ افشین قطبی]
[کیانوش عیاری؛ یک ذهنِ زیبا]
[فرار مغزها نکن: بزرگمهر حسین‌پور در تلویزیون]
[مسعود کیمیایی در دو قدم مانده به صبح]


imageپی‌نوشت اول، نقد بزنگاه: امشب نقد بزنگاه از شبکه‌ی سه ساعت ۲۳:۰۰ پخش خواهد شد. البته همزمانی این برنامه با برنامه‌ی گفتگوی ویژه‌ی احمدی‌نژاد هم در نوع خودش جالب خواهد بود. اگر این برنامه را از دست بدهید که هیچ، باید به حرف‌های احمدی‌نژاد گوش بدهید.

امّا اگر این برنامه را ببینید، حرف‌های کمال تبریزی، احمد طالبی‌نژاد، سروش صحت و خود رضا عطاران را خواهید شنید که من تابحال از هیچ‌کدام‌شان شـِـرّ و ورّ یا چرت و پرت نشنیده‌ام. پس هیچ‌وقت این برنامه را از دست نخواهم داد. این از این… شاید حتّی ضبطش هم کردم و بعداً همان را برای دانلود قرار دادم.

imageپی‌نوشت دوم، نقد خیابانی: سایت پرشین پتیشن که از گروه سایت‌های پرشین بلاگ است، دارد برای کنارگذاشتن جواد خیابانی رأی‌گیری می‌کند که شما هم می‌توانید از اینجا رأی‌تان را همراه با دلیل و منطق [!] بدهید. اگر خواستید می‌توانید فُحش هم بدهید؛ منطق رأی‌تان را محکم‌تر خواهد کرد!

دیروز هم امیر قادری یادداشتی نوشت دراین‌باره و فردا هم حسین معززی‌نیا ظاهراً چیزی می‌خواهد بنویسد. ولی گمان نمی‌کنم هیچ‌کدام از این‌ها بتواند ریشه‌ی این پدیده را بخشکاند. رأی من را در این نظرسنجی یک‌گزینه‌ای (که موافقان‌اش، همه‌ی شرکت‌کنندگان آن هستند) را در اینجا خواهید دید. شما هم اگر می‌خواهید نظری بدهید، از نظرات دیگران الگو بگیرید!

imageپی‌نوشت سوم، نقد رونمایی گلدی فرهی: از این حرکت گلشیفته فراهانی واقعاً بدم آمد و حالم از آن به هم خورد. اینکه بدون حجاب در مهمانی عوامل «مجموعه‌ی دروغ‌ها» حاضر شد و نشان داد، اگر خارج از ایران باشد یا در مهمانی‌های خصوصی لزومی نمی‌بیند حجابش را رعایت کند و پشت این حجاب، هیچ ایمانی نیست… نمی‌دانم چه بگویم. [+]


بابای عطاران زنده شده؟

سپتامبر 23, 2008

» سؤال: این آقا، بابای نادر و صابر و بهجت است یا پدربزرگ درسا و فریده و فرزانه؟
» جواب: نخیر. نیست. گمان نمی‌کنم باشد.

ic20080802125753

قسمت ۱۸ بزنگاه فردا پخش می‌شود و به گمانم سریال وارد مرحله‌ی جدیدی می‌شود.

در قسمت آخری که قبل از شب‌های قدر پخش شد، دیدیم که رضا عطاران [همان نادر] در خانه را باز می‌کند و احمد پورمخبر را پشت در می‌بیند و می‌گوید: «اِ! سلام آقاجون! بالاخره به خواب من هم اومدین؟ بذارین دست‌تون رو ببوسم…» و پورمخبر که ریش کمی دارد، کمی جلو می‌آید و سریال یک هفته به حالت تعلیق درمی‌آید.

ic20080802124720

عکسی که قبلاً به عنوانِ «آقاجون» به بیننده معرفی شده، همین تصویر احمد پورمخبر است. که اگر نبود هم، آمدن او در این قسمت «بزنگاه» همه را به این اشتباه می‌انداخت که او پدر نادر و صابر و بهجت است. ولی این یک اشتباه بزرگ است احتمالاً. چون یک روزی همین احمدآقا پورمخبر در برنامه‌ی افطار شبکه‌ی دو به همراه پسرش حاضر شده بود و با همان لحن شیرین و جذاب خود، داشت داستان ورود به تلویزیون و سینمای ایران را تعریف می‌کرد. از رابطه‌اش با عطاران حرف می‌زد و با کلام شیرین‌اش برعکس سن‌اش درتضادّ کامل با پسر جوانِ ساکت و محجوب‌اش بود.

وقتی رسید به ته این داستان، گفت: [با لحن خودش بخوانید:] «تا همین سریال بزنگاه. که در خدمت آقارضا هستیم. و نقش عموی آقارضا رو داریم!» آن موقع فکر کردم، چون اصلاً در این سریال نقشی نداشته و فقط از او عکسی گرفته‌اند تا مثلاً پدر خانواده باشد، از جزئیات خبر ندارد یا فراموشی گرفته که می‌گوید: «عمو»! درحالی که قاعدتاً باید بگوید: «پدر». ولی وقتی پایان‌بندی قسمت هفدهم سریال را دیدم و کمی فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که خودم رودست خورده‌ام و اتفاقاً عقل و حافظه‌ی احمدآقا سرجایش است! به این دلیل است که می‌گویم این آقا، پدربزرگ درسا و فریده و فرزانه نیست؛ بلکه‌ی عموی نادر و صابر و بهجت است…

قسمت ۱۸ بزنگاه فردا پخش می‌شود و سریال وارد مرحله‌ی جدیدی می‌شود. و البته معلوم می‌شود که احمد پورمخبر فراموشی داشته یا اینکه من درست حرف‌های آن‌شب‌اش را به‌خاطر نیاوردم!


به زودی در عکس‌سازی: با توجه به اینکه تنها سریالی که در این ماه می‌بینم، همین «بزنگاه» عطاران است، خوشحال باشید که تا آخر این ماه (و تا آخر همه‌ی ماه‌ها) فقط به همان خواهم پرداخت! یک‌چیز دست به نقد فعلاً: منتظر متن بخش‌هایی از گفتگوی عطاران با فریدون جیرانی در برنامه‌ی دو قدم مانده به صبح (که تیر امسال پخش شد) باشید تا بعد ببینیم چه می‌شود!

چه کنیم که هنرمندان هیچ‌وقت با یک وبلاگ‌نویس مصاحبه نمی‌کنند تا متن آن در وبلاگ او منتشر شود، بنابراین فعلاً مجبوریم به رونمایی مصاحبه‌های درجه‌ی دو بسنده کنیم، که البته برای اولین‌بار روی وب قرار می‌گیرند!

ic20080802125753


«درجه‌ی دو»‌های من:
[خداداد عزیزی: ۳ میلیون]
[حبیب رضایی و خاطرات «من، ترانه»]
[یادداشتِ خداحافظیِ افشین قطبی]
[کیانوش عیاری؛ یک ذهنِ زیبا]
[فرار مغزها نکن: بزرگمهر حسین‌پور در تلویزیون | سنگ پا]
[مسعود کیمیایی و جواد طوسی در دو قدم مانده به صبح | سنگ پا آن‌لاین]


مصاحبه‌ی چلچراغ با «فریده»‌ی سریال بزنگاه

سپتامبر 18, 2008

ic20080802130131

البته تصویری از «فریده» پیدا نکردم که این عکسِ «درسا» را در اینجا قرار دادم. حقیقتاً هیچ عکسی نبود در سایت صداوسیما. و گفتم چه فرصت خوبی است برای گذاشتنِ این تصویر زیبا! بگذریم.

هفته‌نامه‌ی چلچراغ در شماره‌ی این هفته‌ی خود با «سوسن پرور» بازیگر نقشِ «فریده» در سریال بزنگاه مصاحبه کرده که چون خیلی برایم جذاب بود، گوشه‌هایی‌اش را همین حالا تایپ کردم تا برای خواندنِ متنِ کامل‌اش، بروید و خودتان این شماره‌ی چلچراغ را بخرید.

امّا چه اتفاقی می‌افتد که بین این همه بازیگر و نقش یک‌باره نقش دختری موردتوجه قرار می‌گیرد که سابقه‌ای در تلویزیون ندارد. سوسن پرور به اعتقاد بیشتر چلچراغی‌ها یکی از جذاب‌ترین آدم‌های این روزهاست. دختری که باید شجاعتش را در انتخاب چنین نقشی ستود. با او در خانه‌ای کوچک در خیابان گرگان تهران به گفتگو نشسته‌ایم.

میمنت مژده – شروین خدابخشی

من با همسر آقای عطاران در تالار سنگلج یک تئاتر کار می‌کردیم و ایشون باب آشنایی من با آقای عطاران شدند و وقتی کار جدیدشون رو می‌خواستن بسازن، به من هم گفتن: «بیا!».

●●●

من اهل اراک هستم و تقریباً سال ۷۷ – ۷۸ در رادیوپیام کار می‌کردم. بعد از اراک به تهران می‌آمدم. یک روز یکی از دوستانم به طور تصادفی گفت: خانمی به نام حکمت هست که داره فیلمی با نام «زندان زنان» می‌سازه و شخصیتی این‌جوری می‌خواد و ضمناً اراکی هم هستند. بعد رفتم اونجا و پذیرفته شدم. اونجا و اون گروه خیلی مجموعه‌ی گرم و خوبی بودند.

●●●

طنز آقای عطاران رو خیلی دوست دارم. واقعاً کارکردن با ایشون برام آرزو بود.

●●●

اینکه آدم‌ها می‌شناسنت حس جالبی‌یه. من یک روز رفتم دکه روزنامه بخونم، روزنامه‌فروشی که همیشه ازش روزنامه می‌خرم یکهو بهم گفت: «اِ… شما دختر آقا صابری؟» من هم خیلی جدی گفتم: «بله! پدر سلام رسوندن، گفتن این روزنامه‌ها رو با ما ارزون‌تر حساب کن!» و اون آقا همین‌جوری محو شده بود… خُب این خیلی شیرینه که می‌شناسنت، یک تجربه‌ی ناشناخته است و امیدوارم همیشه در همین حد باشه… البته کمی هم ترسناک است.

●●●

بچه‌های کوچک هنوز سر سبیل‌های من به تفاهم نرسیدن. یک‌سری می‌گن این سبیل نداره اون نیست. یک‌سری هم می‌گن اینجا سبیل‌هاش رو می‌زنه، می‌ره اونجا درمی‌آره! هنوز به تفاهم نرسیدن!

●●●

ما دو روز بهزیستی بودیم، اونجا هم همین‌طور بود. لذت می‌بردم وقتی بچه‌ها بغلم می‌کردن، دوست داشتن باهام حرف بزنن… خیلی انرژی می‌گیرم. ولی خُب کلّی متلک هم می‌شنوم: «داداش سبیل‌هاتو…!» یا اینکه «داداش سبیل‌هاتو دیشب جا گذاشتی؟»… می‌دونی چون قبلاً تجربه‌اش نکرده بودم برام دلچسبه!

farideh

ریسک نمی‌خواست، دوست داشتم. این‌قدر به آقای عطاران اعتماد داشتم که نگران هیچی نبودم و اینکه من اصلاً در قید و بند ظاهر نیستم… اصلاً برام مهم نیست که خوشگل بشم، زشت بشم، اتفاقاً خیلی هم گریمم رو دوست دارم… خیلی متفاوته.

●●●

اگر مرد را از دنیای جنسیت جدا کنیم و به عنوان یک صفت نام ببریم، خیلی دوستش دارم. لوطی‌بودن، بامرام‌بودن… این چیزها رو خیلی دوست دارم. ولی از بقیه‌اش متنفرم. [می‌خندد]

●●●

اگه یه پول قلمبه دستم برسه یک پیکان سفید دولوکس می‌گیرم. چون سال‌ها پیکان داشتم… یادگار بابام بود. خیلی برام عزیز بود. نزدیک ۱۰ سال پشتش نشستم. موقع فروشش خیلی هم گریه کردم.

●●●

روزی که برای تست و قرارداد می‌رفتیم دفتر خیلی استرس داشتم. همه‌اش پایین پله‌ها منتظر بودم تا حالم بهتر بشه. چند نفس عمیق کشیدم و رفتم بالا. برای اینکه استرس‌ام معلوم نشه هی می‌خندیدم! بلندبلند می‌گفتم، حرف می‌زدم، می‌خندیدم تا کسی نفهمه که من ترسیدم! دیگه از خنده‌های خودم خنده‌ام گرفت… تا اینکه یک‌جا با آقای عطاران تنها شدیم و ازم پرسیدن: «ترسیدی؟» گفتم: «معلومه؟» گفت: «خیلی تابلویی.»


پی‌نوشت: عکسی را هم که این بالا گذاشتم، خودم با دوربین و با استفاده از سیستم «super macro»‌ی آن که برای تصویربرداری از فاصله‌ی خیلی نزدیک است، از صفحه‌ی چلچراغ گرفته‌ام.

پی‌نوشت ۲: بچه‌ها! دیدید فریده سبیل ندارد؟!