مورد عجیب هفتان

ژانویه 27, 2009

این‌دیگر به‌نظرم دیوانگی است که در زمانی که حتا سایت‌هایی که درگذشته فیلتر بوده‌اند هم، دیگر فیلتر نیستند، سایت هفتان را فیلتر کردن! خیلی عجیب است.

image

البته اینترنت دنیای عجیبی است و موارد عجیب‌تر از این هم در آن پیش می‌آید. مثلاً اینکه شما با رفتن به آدرس به‌عنوان مثال، زیر و نوشتن آدرس سایت هفتان می‌توانید آن را بی‌هیچ مزاحمی تماشا کنید.

http://freeblox.info

image

از این‌جور مزاحم‌پراکن‌ها (که خودشان هم البته بالای صفحه چند مزاحم اضافه می‌کنند. ولی این‌قدر پررو نیستند که کلِّ صفحه را ببندند و فقط حرف خودشان را بزنند.) توی وب زیاد است. فقط کافی است تا یکی فیلتر نشده جدیدترین‌هایش را به‌کمک او و سایت گوگل بیابید و آماده داشته باشید تا همیشه بتوانید از آن استفاده کنید. خیلی به دردتان می‌خورد.

دیگر حتا این موضوع سیاسی هم نیست که راجع به مسائل سیاسی و انتقادپذیری و… این‌ها بگویم! نمی‌دانم چه باید گفت.


یه شاخه نیلوفر؛ هدیه‌ی مُحسن چاوشی به ما

ژانویه 20, 2009

[حاشیه: خیلی عجیب است. این پست را draft کرده بودم که همان زمانی که آلبوم آمده بود تکمیل و پست‌اش کنم که نمی‌دانم چرا تا امروز این فرصت برایم پیش نیامد!! یا به‌کلی یادم رفت اصلاً همه‌چیز… برای همین کمی مفصّل‌تر و مبسوط‌ترش کردم و بالاخره امروز ارسال شد.]

mohsen

این متن را بخوانید. فوق‌العاده است. ببینید چی‌ها نوشته… این متن توضیحاتی است که آوای باربد درباره‌ی آلبوم «یه شاخه نیلوفر» داده. سه بسته‌بندی و کاست و سایت اختصاصی و توزیع تقریباً همزمان در سراسر کشور و فروشگاه اینترنتی iTunes و Amazon و تعدادی Wallpaper و Screen Saver زیبا و چند Ringtone و نظرسنجی بهترین آهنگ و چه و چه و چه. آدم اینها را که می‌بیند لذّت می‌برد…

می‌دانید؟ درواقع همه‌ی این‌ها ظاهر ماجراست… همه‌شان را با کمی تفاوت، اگر نسخه‌ی اصل آلبوم نامجو را به قیمت سه هزار تومان، پارسال خریده بودید، هم می‌توانستید ببینید. امّا اصلاً این‌ها مهم نیست… این فقط حاشیه‌ی متن آلبوم است… متن حاشیه‌اش مهم‌تر است…

بخشی از گفته‌های مُحسن چاوشی درباره‌ی این آلبوم، دیگر کارهایش و عقاید پاک و دقیق و صادقانه‌اش در این‌طرف و آن‌طرف را بخوانید. من یکی با تک‌تکِ این جمله‌ها کم و زیاد تکان خوردم و احساس کردم کسی از درون سینه‌ی من این جمله‌ها را بر زبان مُحسن جاری کرده است:

  • من فقط سینتی سایزر می‌نوازم و می‌خوانم و به این معتقدم که اگر آدم یک چاه باشد با عمق ۲۰۰ متر، بهتر از این است که دریایی به عمق دو سانت باشد!
  • هر کسی حق دارد بخواند، امّا اگر بخواهد بماند، باید متعهد باشد و آنچه تحویل جامعه می‌دهد، جهت درست باشد و درواقع، با کاری که ارائه می‌کند، مردم را گول نزند.
  • من نمی‌توانم به مخاطبانم خیانت کنم و آن‌ها را در همان سطح نگه دارم. من سعی می‌کنم خودم رشد کنم و این رشد را به طرفدارانم انتقال بدهم.
  • بگذار این را هم مخاطبان مجله‌ی تو بدانند که من و تو در وهله‌ی اول دوست هستیم و کارهای مطبوعاتی و هنری در مرحله‌ی دوم قرار دارند.
  • این همه آدم آمدند خودشان را تکرار کردند، چه نتیجه‌ای دیدند؟ یکی یکی دارند از دور خارج می‌شوند. من با موسیقی تکراری پاپ چقدر باید خودم را تکرار می‌کردم؟
  • یکی هست که می‌خواند و می‌گوید من غمگینم و غصه دارم. امّا آهنگش آدم را می‌رقصاند! من وقتی غمگینم آهنگم هم باید غمگین باشد. من آن چیزی را که واقعاً بوده‌ام خوانده‌ام. همه‌ی این اتفاقاتی که خوانده‌ام برایم افتاده و صادقانه آن‌ها را بیان کرده‌ام. حالا یک‌نفر مثل من این اتفاقات برایش افتاده بنابراین با آن حال می‌کند یا فردی دیگر با من احساس نزدیکی نمی‌کند. من که کسی را مجبور نمی‌کنم بیاید آلبومم را بشنود!
  • من دوست دارم به مردم عشق بدهم و مردم با کارهای من عاشق شوند.
  • این غم را شعرای زیادی مطرح کردند امّا همان شعرا وقتی به وصال رسیدند آن وصال را هم به بهترین شکل ممکن بیان کردند. اصلاً وصال نه و یک لحظه‌ی طربناک عارفانه. این‌ها همه دنبال این هستند که برسند. و این غم هم غم آن نرسیدن است. خداوند خیلی بزرگ است و ما نمی‌توانیم یک‌دفعه عاشقش بشویم. برای همین غم فراق همیشه هست. ما هم داریم بازی می‌کنیم. داریم یاد می‌گیریم تا ببینیم می‌توانیم به آن عشق بزرگ برسیم یا نه؟
  • الآن صد نفر به من SMS یا E-mail زده‌اند که چرا در کارم از سنتور استفاده نکرده‌ام؟ مگر چند بار باید استفاده کنم؟ چون سنتوری موفق بوده، باز هم باید از سنتور استفاده کنم؟
  • یک چیز را هم بگویم که غیرمجاز عبارت خوبی نیست. کارهای من اگرچه مجوز نداشته امّا «شریف» بوده است. من حرف بدی نزده‌ام و چیز بدی نخوانده‌ام.
  • خیلی ایمیل به من زده شد که ما با این کار عاشق شدیم یا تسکین پیدا کردیم. بعضی‌ها نمی‌توانند گریه کنند، این آهنگ را گوش می‌دهند، تسکین پیدا می‌کنند، گریه می‌کنند و خودشان را راحت می‌کنند. هدف ما هم این است که هم خودمان عاشق شویم و هم کمک کنیم دیگران هم عاشق باشند.
  • عام و خاصی وجود ندارد، من برای همه می‌خوانم.

تمام این‌ها برای منِ مخاطب این معنی را می‌دهد که مُحسن چاوشی ِ هنرمند و گروهی که با او کار می‌کنند، برای ما و سلیقه‌ی ما ارزش قائل هستند. و این ارزش زمانی وجود خواهد داشت که برای کار خودشان ارزش قائل باشند و این وقت را بگذارند. تو وقتی به خودت و کار خودت احترام بگذاری، دیگران هم به تو و کارهایت احترام می‌گذارند. همین که بدانند تو برای سرگرم‌کردن آن‌ها (با اکراه نخوانید؛ خیلی چیز والایی است: سرگرم کردن، سرگرم کردن…) از وقت خودت زده‌ای و به احترام آن‌ها تمام زندگی‌ات را در یک چهاردیواری خلاصه کردی تا آن‌ها لذت ببرند… همین که مطمئن شوند این موضوع (سرگرم کردن آن‌ها و تمام چیزهایی که با خلق یک اثر هنری بوجود می‌آید…) برای تو مهم بوده و از سر بیکاری و تفریح و وقت‌گذرانی به آن‌ها افتخار نداده‌ای و اثر خلق نکرده‌ای… همین‌که شبی (شب‌هایی) نخوابیده‌ای، قید زندگی را زدی (و به‌جایش زندگی را سرودی و با سرودت زندگی کردی…)، بی‌خیال عشق شدی (و عوض‌اش عشق‌ات را دوباره ساختی تا با هزاران نفر به اشتراک بگذاری‌اش…)، و تمام تمرکزت را روی ساختن لحظه‌لحظه‌های ساخته‌شدن هزاران انسان گذاشتی تا ذره‌ای از عمر آن‌ها را تلف نکرده باشی… خود به خود آن‌ها هم به تو عشق می‌ورزند و دوستت می‌دارند؛ پس قید زندگی را می‌زنند و با تو (هنرت) زندگی می‌کنند؛ شبی (شب‌هایی) را نمی‌خوابند و با تراکِ دوم آلبوم‌ات عشق‌بازی می‌کنند؛ بی‌خیال عشق‌شان می‌شوند به تو عشق می‌ورزند؛ تو برای‌شان مهم می‌شوی همان‌طور که آن‌ها برای تو مهم بوده‌اند؛ لحظه‌لحظه‌ی ساختن کارهایت را در خیال خود می‌سازند چون تو عشق و آینده و ذهن و زبان‌شان بوده‌ای؛ چون شبی نخوابیده‌ای و شب‌ها بیدار مانده‌ای و عشق‌ات را دور ریخته‌ای و گوش آسمان را کر کرده‌ای و قید زندگی را زده‌ای و با دو بال زیبایت به آسمان‌ها پرواز کرده‌ای و آلبوم جدیدت را وارد بازار کرده‌ای.

a lotus sprout

و آن‌جا در پایان، در آن قطعه‌ی سرخوشانه، در تراکِ دوازدهم، «شکسته پا» مُحسن چاوشی زخم‌خورده است و شما مخاطبان برای او «عصا»ئی هستید که هنگامی که هیچ‌کس را ندارد، می‌تواند با کمک شما دوباره بلند شود و سالم و سرخوش راهش را ادامه دهد. در این قطعه‌ی پایانی به‌نام «عصا» مُحسن جواب ِ تمام این چیزهایی که اینجا گفتم را این‌چنین می‌دهد. او حتا تمام همین‌ها را هم به شما می‌بخشد و عوض‌اش تنها یک نگاه از شما می‌خواهد: «بخند و از خنده بگو، از غم بازنده بگو/ عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من/ عشق منو می‌خوای چی‌کار؟ عذر و بهونه کم بیار/ دوست ندارم که عاقبت تو بشکنی به‌جای من/ اگه تمومه طاقتت، نمونده روز راحتت/ نگاه باصداقتت غنیمته برای من» مُحسن جان ‍! تو هم برای ما غنیمتی… دوستت داریم و همیشه عصای خوبی برایت خواهیم بود. «اگه شکسته پای من، گریه نکن عصای من…/ هرچی شکسته بنویس، به‌پای گریه‌های من»…


فهرست 20 نشریه‌ی اینترنتی فارسی پرطرفدار

دسامبر 28, 2008

به‌همراه اطلاعاتِ جذابِ دیگری که حتماً درباره‌ی آن‌ها نیاز خواهید داشت…

net_mag

مبحت راه‌اندازی و تولید محتوای نشریات اینترنتی فارسی چند سالی است که به‌طور جدی داغ شده و افراد مختلف در قالب گروه‌ها و حلقه‌های ادبی و فرهنگی دور هم جمع شده و یک نشریه‌ی اینترنتی راه می‌اندازند تا هم بتوانند آراء یکدیگر را به نقد بکشند و در کنار هم آن‌ها را مطرح کنند، هم از اینترنت استفاده‌ی بهینه کنند، هم دوستان جدید و مشترکی پیدا کنند تا بتوانند هر چه بهتر نشریه را مدیریت کرده و درنهایت یک گروه اینتراکتیو از نویسندگان و مخاطبان را در وب‌سایت‌شان داشته باشند.

imageدانلود کنید:
اطلاعات بیست نشریه اینترنتی فارسی زبان وب
حجم: ۱۰۰ کیلوبایت

شما اگر در هر کدام از داده‌های این فایل اطلاعاتی اشتباهی دیدید، باخبرم کنید تا تصحیح‌شان کنیم.

پی‌نوشت: فایل تصحیح شد. با حجم کمتر دوباره لطفاً دانلودش کنید.


یک فیلم، یک تجربه

دسامبر 18, 2008

پشت صحنه‌ی فیلم سینمایی آتش سبز هم‌اکنون از شبکه‌ی 4 سیما درحالِ پخش است. این برنامه و برنامه‌هایی شبیه آن در قالب مجموعه‌ی یک فیلم، یک تجربه قرار است پنج‌شنبه‌ها ساعت 21 از شبکه‌ی 4 پخش شود. سری قبل این مجموعه سال گذشته با پخش پشت صحنه‌ی فیلم‌های کالت و محبوب سی‌سال سینمای بعد از انقلاب ایران، همچون آژانس شیشه‌ای، من ترانه پانزده سال دارم، بودن یا نبودن و… شهرت یافت و در اوج به پایان رسید. ظاهراً تهیه‌کننده‌ی این مجموعه‌ی مستند رضا میرکریمی است که اپیزودهای مستند فرش ایرانی هم به تهیه‌کنندگی او سال گذشته از برنامه‌ی مردم ایران سلام به پخش رسید. این مستندها را از دست ندهید و اوّل بروید فیلم‌های هر هفته را ببینید، بعد هم بنشینید و پشت صحنه‌اش را به همراه گفته‌های سازندگان‌اش نگاه کنید. اگر پنج‌شنبه ندیدید، احتمالاً ظهر جمعه تکرارش را می‌توانید ببینید…

لینک‌های مرتبط:
فیلم‌های سری جدید یک فیلم یک تجربه
سری جدید یک فیلم یک تجربه


متن انشاءِ زیبای افشین قطبی با موضوع «تابستان خود را چگونه گذراندید؟»

اکتبر 6, 2008

بچه‌معروف‌ها در کلاس انشاءِ چلچراغ

آن موقع‌ها که انشاء درس مهمی بود، عادت داشتیم که اولین جلسه‌ی درس انشاء یک سوژه‌ی تکراری داشته باشیم؛ «تابستان خود را چگونه گذراندید؟» انشاءهای بقیه گاهی دل ما را می‌سوزاند، گاهی ما را به خنده می‌انداخت و گاهی به گریه. فکر کردیم در این روزهای پاییزی همین سوژه را بدهیم به آدم‌هایی که شهرت دارند. البته قرار بود ۱۰ انشاء بخوانید، امّا نیمی از آدم‌ها بدقولی کردند. به هر حال پنج انشاء با این سوژه را بخوانید، بعدش خواستید گریه کنید یا بخندید.

علی احمدیان


نشانی گنج در پاکت‌های نامه
نیلوفر لاری‌پور

«نفس» عمیق تابستانی
پژمان بازغی

تابستان خود را چگونه – به بطالت – گذراندم
توکا نیستانی

تابستانی یا یک فروند چراغ اضطراری چینی
اسدالله امرایی


تابستان قبل از تابستان
افشین قطبی

نوشتن فارسی برایم سخت است. حتی صحبت‌کردن هم به فارسی هنوز که ۱۵ ماه است به ایران آمدم، برایم سخت است. ولی فکر نکنید که خنگ هستم. واقعاً وقتی ۳۰ سال نتوانی به زبان مادری صحبت کنی، خیلی سخت است.

وقتی پویان از من خواست انشاء بنویسم، خنده‌ام گرفت. آن هم چه موضوعی؟ «تابستان خود را چگونه گذراندید؟» یک موضوع دوست‌داشتنی و قدیمی. سال‌ها پیش این انشاء را نوشتم، در سن ۱۲ سالگی در مورد سفر به شیراز و خانه‌ی پدربزرگم که اتفاقاً انشاءِ بسیار خوبی شد.

این‌بار به هیچ عنوان قصد نداشتم مطلبی بنویسم. ولی از آنجایی که شما برعکس من پویان امیری را نمی‌شناسید که چه موجود سمجی است، برای همین مجبور شدم مثل دوران دبستان این مطلب را بنویسم.

11_8707120742_L600

به نام خدا
تابستان من مثل بچه‌های دبستانی از یک ماه قبل از فصل گرما شروع شد. بعد از قهرمانی پرسپولیس، برای این‌که از فشار و استرس زیاد خارج شوم، یک هفته موبایلم را خاموش کردم و به همراه همسرم به ایرانگردی رفتم. شهرهایی که بارها با سرخ‌پوشان رفته بودم، امّا هیچ‌گاه وقت نکرده بودم در آن گشتی بزنم. شیراز و اصفهان را خیلی دوست داشتم ببینم، که با خیال راحت این‌کار را کردم.

بعد از این‌که به دلایل خیلی زیاد نتوانستم با پرسپولیس کنار بیایم و واقعاً هم ناراحت بودم، تصمیم گرفتم مدتی دور از فوتبال باشم. امّا پیشنهادهای زیادی که از تیم‌های مختلف رسید، باعث شد سرگرم بررسی پیشنهادها باشم. ولی دلم همچنان با پرسپولیس بود. حضورم در امارات باعث شد حرف و حدیث‌هایی به‌وجود بیاید. برای همین از دبی رفتم که بعضی‌ها فکر نکنند منتظر هستم جاهای آن‌ها را بگیرم. گردش را از ایرانگردی به جهانگردی تبدیل کردم و جاهای مختلف دنیا را رفتم که اقوامم بودند؛ هلند، آمریکا، کره جنوبی. خیلی دلم برای آن‌ها تنگ شده بود.

امّا باز هم یک تلفن از ایران من را به جایی آورد که قلبم همیشه برای آن می‌تپید. شدت ضربان قلبم بعد از تماس‌های مسئولان پرسپولیس بالاتر می‌رفت و باتوجه به این‌که تمام شرایط من را پذیرفتند، به باشگاه برگشتم. یک بازگشت رؤیایی، این‌بار نه از بازیکنان حاشیه‌دار خبری بود و نه از کسانی که بخواهند در کارم دخالت کنند. یک تیم رؤیایی با بازیکنان درجه یک و عالی. تابستان امسال من برعکس آغازش که مثل بچه دبستانی‌ها بود، پایانش مثل کالج‌های بزرگ دنیا بود و خیلی زود تمام شد. چون من از ۱۵ مرداد درگیر لیگ بودم و بعد از آن را جزو تعطیلات حساب نمی‌کنم.

از این انشاء نتیجه می‌گیریم که خیلی انشاءِ مزخرفی بود و من در بین همه‌ی انشاءهایی که چاپ می‌شود، بدترین می‌شوم.


نه مثل بچه‌های دبستانی 
فرید ذاکری

۱- اشاره‌ی آقای قطبی درباره‌ی موجود سمجی به نام «پویان» به پویان امیری، خبرنگار ورزشی چلچراغ است که احتمالاً زحمتِ پیگیری این انشاء را کشیده. نمی‌دانیم آیا افشین‌خان تأخیری داشته یا نه. و اگر داشته، جریمه شده یا خیر. در هر صورت، تا آنجایی که خاطرم هست، وقتی ما هم از بچه‌های دبستانی بودیم، اگر هفته‌یی انشاء نمی‌نوشتیم، جریمه می‌شدیم… آقای قطبی حتماً ۳۰ سال دور بوده و یادش رفته، امّا ما خوب یادمان هست.

395571_orig

۲- آقای قطبی! بچه‌های دبستانی ایرانی، به‌خصوص پسرها [از دخترها خبر ندارم!] پیش نمی‌آید با همسرشان دور ایران را بگردند، و مطمئناً این را جزء آرزوهای دیرینه‌شان می‌دانند! البته به‌دلیل شرم ایرانی و حجب و حیای پسران این مملکت، کمتر پسری است که (اگر حتی همسر داشته باشد) به قسمت «همسر» اشاره‌ای بکند! ولی به بخش ایران‌گردی، شاید…!

۳- هه هه! نتیجه‌گیری بامزه‌ای بود. و البتّه برای دیگران تلخ. چون انشاءِ شما نه تنها مزخرف نبود، بلکه قبل از همه‌ی انشاء‌ها چاپ شده بود و اتفاقاً از آن چهارتای دیگر بدتر نبود. مطمئن باش، اگر بچه‌ای دبستانی بودی، کمتر از ۱۹ برای این انشاء نمی‌گرفتی. ولی چه حیف که تو دیگر شاگرد مدرسه‌ی ابتدایی ایران نیستی، بلکه به‌قول خودت دانشجوی کالج‌های بزرگ دنیا هستی و این متن هم احتمالاً پایان‌نامه‌ی تحصیلی‌ات هست. که اگر این‌طور باشد، انتظار نداشته باش نمره‌ی خوبی به‌ات بدهند. شرمنده‌ام که معیار امروز جامعه هم همان کالج‌های بزرگ دنیاست، نه مدرسه‌ی زپرتیِ درب‌و‌داغان کشور جهان‌سومی شما. با این متر و معیار، نمره‌ی خوبی نگرفتید آقای قطبی. شما رد شدید. متأسفم.

پی‌نوشت: برای خواندن سایر انشاء‌ها به شماره‌ی ۳۱۴ چلچراغ با تصویری از منیژه حکمت و پگاه آهنگرانی رجوع کنید.