تهیهکننده و کارگردان: داریوش مهرجویی
نویسندگان: داریوش مهرجویی، هوشنگ مرادی، وحیده محمدیفر
بر اساس قصهای از هوشنگ مرادی کرمانیمدیر فیلمبرداری: تورج منصوری
صداگذاری: حسین ابوالصدق
تدوین: مهدی حسینیوند
طراح صحنه و لباس: محسن شاهابراهیمی
طراح چهرهپردازی: مهین نویدی
عکس: شاهرخ سخاییبازیگران: گلاب آدینه، امین حیایی، پارسا پیروزفر، حسن پورشیرازی، فریده سپاه منصور، رویا عالمی، امیر حسینی، ملیکا شریفی نیا، علیرضا جعفری و با حضور ژاله علو
محصول سیمافیلم – 103 دقیقه
شروع فیلمبرداری: 27 شهریور 1382 در محلهی پامنار تهران
شروع اکران: اول مرداد 1383 در سینماهای تهران و شهرستانها
ماهنامهی فیلم، شمارهی 319، مرداد 1383
سفرهی ایرانی
پروندهی یک فیلم
مهمان مامان فیلم شوقانگیزی است؛ چه برای دیدن و لذت بردن و چه برای پروندهسازی. جذابیتهای متنی و فرامتنی فیلم، عوامل فنی تأثیرگذار و بازیهای درجه یکش باعث شد که حجم پرونده بیش از حد معمول همیشه باشد؛ ناچار شدیم نوشتههایی را کنار بگذاریم و گفتوگوها هم تا حد ممکن کوتاه شد…
باقی میماند افسوسی بر غیبت داریوش مهرجویی در میان گفتوگوها و حسرت شنیدن و یادگرفتن از او. درست در دقیقهی نود بود که مهرجویی پیگیریهای فراوان و مداوم برای قرار و مدار مصاحبه را با یادداشتی مختومه اعلام کرد.
از مهمان مامان یاد گرفتهایم که مهربان باشیم، و اگر قرار است کنار هم روزهای خوشی داشته باشیم، قاعدهی بازی همین است که مهرجویی و فیلمش میگویند. یادداشت مهرجویی را در حکم شروع پرونده میخوانید؛ دربارهی بقیهی مطالب هم تصمیم با خودتان است.
ماهنامهی گرامی فیلم
با سلام و احترام
بالاخره مجبورم کردید با شما مصاحبه کنم و توضیح بدهم که چرا مصاحبه نمیکنم. آدم وقتی کاری، اثری را به اتمام میرساند، کار برای او تمام شده و خیلی منطقی است که بعضی اوقات سازندهی اثر نخواهد فیلم را توضیح بدهد، تعبیر کند، تشریح کند. همه را به تماشاگر هوشمند و تصاویر و صدا که سرهم وصل کرده است میسپارد. اصلاً میل و رغبتی برای توضیحدادن ندارد، چون میخواهد قدری از کار فاصله بگیرد و به چیز دیگری فکر کند.
نمیدانم چرا همین توضیح کوتاه را –اگر واقعاً ارجی برای فردیت و استواری آدم دارید- راحت قبول نمیکنید؟ شما الآن یکیدوهفتهای است که مرا مجبور میکنید با شما مصاحبه کنم. البته بسیار ممنون و متشکرم که مرا قابل میدانید ولی این اجبار را نمیدانم از کجا آوردهاید. وقتی آدم روی کار دیگری متمرکز شده و میل و رغبتی برای گفتوگو دربارهی کاری که تمام شده و گذشته است ندارد، به خاطر حرمت هم که شده، نباید به زور او را وادار به صحبت کرد.
میدانم که شما تا چه حد در کار خود دقیق و حرفهای هستید و میخواهید حتماً فرمت و حرمت صفحات مجلهی خود را آنطور که باید حفظ کنید که بسیار عالی است و گویای مسئولیتی است که در قبال خوانندگان خود دارید. ولی آیا نمیشود یکبار هم که شده استثنا قائل شوید؟
میدانم که شما برخلاف بعضی مصاحبهکنندگان، که آدم را میکشند به محاکمه و محاجه، چنین روشی ندارید و حتماً، همچون گذشته، گفتوگویی گرم و معقول و آموزنده خواهیم داشت. ولی جان هر که دوست دارید، اینبار لطف کنید به همین یادداشت کوتاه بسنده کنید (اگر قابل چاپ باشد). از من دلخور نباشید، تا انشاءالله بعدها، سر فرصت و با کلهای باز و نامتصلب بنشینیم و تا دلتان میخواهد گفتوگو کنیم.
حدس بزن چه کسی برای شام میآید؟
نیما حسنینسب
مهمان مامان در ذاتش شبیه یک «فیلم در فیلم» درجه یک است که مراحل ساخت و نمایش فیلم در آن با آشپزی و خوردن غذا عوض شده است.
در «…» قرار است چیزی ساخته شود که دستگاه و ابزار صرف تواناییاش را ندارد و فقط از آنها استفاده میشود، از پس یک نفر هم برنمیآید، حتماً خلاقیت و دقت و چیرگی و قریحه درش دخیل است و دست آخر مصرفکنندگانی دارد که به آن نیاز دارند. جای سهنقطهی این جمله میشود «سینما» و «غذا» را گذاشت و معنای مشخصی گرفت.
عفّت خانم در مهمان مامان کارگردانی است که به مخاطب احترام میگذارد، برای تولید خوب جوش میزند و میکوشد از مصالحی که دراختیارش قرار میگیرد فرآوردهی خوبی بسازد.
شباهت دیگری هم بین آشپزی در فیلم و خود فیلم وجود دارد؛ هر دو با کمترین مصالح ابتدایی چنین سفرهی رنگین و چشمگیری انداختهاند (طرح اولیهی مهمان مامان برای فیلم سینمایی را با مقداری حبوبات و چند تا تخممرغ در گنجه و یخچال عفت خانم مقایسه کنید!).
مهرجویی در مهمان مامان منزلت زیباییشناسانهی قرمزی هندوانه و زردی زعفران روی پلو و رنگ جوجهکباب و سس میگو را چه خوب میفهمد.
مهرجویی با فیلمش دارد اکسیری را پیشنهاد میکند که به قول دکتر میتواند غصههای آدمها را کم کند و سرخوشی و نشاطی به آنها هدیه کند که مثل شخصیتهای مهمان مامان با دنیا برخورد کنند.
طبیعی است که از تلخی مرگ فقط لذت و شیرینی لحظههای نزدیک مرگ (NDE) را ببینیم و آخرین وصیتهای زن باردار به شوهرش قبل از بیهوشی، دستور طبخ یک خوراک میگوی فرد اعلا باشد؛ شما وصیتی مهمتر و حیاتیتر از این سراغ دارید؟
مهمان مامان کاری میکند که در دو ساعت زمان نمایشش، مهیاشدن شام آبرومند به مهمترین معضل بشری تبدیل شود که همه باید برای حلکردنش بسیج شوند و نگرانش باشند.
مهرجویی بلد است جوری فیلمش را جلو ببرد که نجات مرغ و خروسهای مش مریم و ماهی قرمز بهاره نفسگیرترین صحنههای سینمایی سال باشد و با عرض پوزش بگویم که نگرانیام برای این ماهی از خیلی آدمهای مقوایی فیلمهای دیگر جدیتر و واقعیتر بود.
بستن گردنبند جوجو از عاشقانهترین نماهای سینمایی پس از انقلاب است و پاککردن اشک آقا یدالله توسط عفّت خانم، با گوشهی چادرنماز، ایرانیترین و نجیبترین ابراز علاقهی این دو نفر را در نمایی گذرا ثبت میکند.
این بار برخلاف دفعههای پیش اسم شخصیتها نیست که نام فیلم را تشکیل میدهد (بانو، سارا، پری، لیلا، بمانی)، بلکه به سنّت طبقههای پایین اجتماع مادربودن عفّت خانم است که اساس شخصیتش و عنوان فیلم را میسازد.
بیاین ماشین را جابهجا کنین، میخواد کامیون رد بشه
سروش صحت

اواخر سربازی بود که بیخوابی شروع شد. شبها خوابم نمیبرد، یک دفعه حالم بد شده بود. نه کاری داشتم، نه پولی، نه چشماندازی و نه آیندهای. سربازی داشت تمام میشد و باید میپریدم توی زندگی. نگران و مضطرب شده بودم و یک روز این اضطراب بهقدری زیاد شد که دیدم دیگر هیچ کاری نمیتوانم بکنم. قلبم آنقدر تند میزد که داشت از توی حلقم بیرون میآمد و هوا آنقدر کم شده بود که مجبور بودم نفسهای عمیق بکشم تا خفه نشوم.
باید پیش روانپزشک میرفتم، خیلی این را به من میگفتند، ولی در آن شرایط، فکر عجیب و مسخرهای تمام ذهنم را پر کرده بود. فکر میکردم باید داریوش مهرجویی را پیدا کنم و با او حرف بزنم. احساس من این بود که فقط کسی که فیلم هامون را ساخته میتواند به من کمک کند.
بعدها، به آن دوره که فکر کردم، از خودم متعجب میشدم. چرا میخواستم مهرجویی را پیدا کنم؟ دنبال چه جوابی میگشتم و چرا فکر میکردم که او جواب را میداند؟ مگر جوابی هست؟ جوابی که بتواند خواب را به چشمان یک خوابزدهی مضطرب برگرداند.
وقتی که یوسف و زنش، به خاطر اینکه زن «جنس»های او را دور ریخته و او را خمار گذاشته، دعوایشان میشود اما خیلی زود دعوا را فراموش میکنند و میبینیم که زن چه علاقهای به شوهر معتادش دارد و شوهر هم چهطور با تمام وجود در خدمت زن است.
مادر یوسف که از اعتیاد پسرش عصبانی است میگوید یوسف تا وقتی اعتیادش را ترک نکرده، نمیتواند و نباید به خانهی پدری برگردد، اما موقع رفتن یوسف، فراموش نمیکند که او کتلت دوست دارد و به همین دلیل ساندویچی برایش درست میکند و میفرستد.
سرهنگ (ستوان) حتی با یوسف دست به یقه میشود ولی این درگیری هم زودگذر است و سر شام میبینیم که با هم شوخی میکنند و اینبار ادای همان دعوا را درمیآورند. حتی گربهای هم که ماهی حوض را زخمی میکند از خانه رانده نمیشود. گربه و ماهی در همان خانه کنار هم میمانند.
آخر فیلم پدر به مادر که تازه از بیمارستان برگشته و آمادهی خوابیدن میشود میگوید: «دیدی گفتم همهچی روبهراه میشه؟»، مادر لبخندی حاکی از رضایت میزند و جواب میدهد: «خدا را شکر». اینها آخرین جملهها هستند. چراغهای خانه خاموش میشوند و همه میخوابند. ماهی در حوض حرکت میکند و گربه در حیاط خانه راه میرود و حالا فهمیدهام که چرا آنموقع که بیخوابی و اضطراب امانم را بریده بود دنبال مهرجویی میگشتم. مطمئنم که همهی آدمهای آن خانه آن شب راحت خوابیدهاند.
به عشق حفرههای مغز
امیر قادری
[باز هم سر بزنید. تکمیل مطالب این صفحه ادامه دارد…]


ژوئن 25, 2008 در t 6:46 ب.ظ |
[...] فیلم برای این فیلم را روی سایت قرار میدهم که هر روز در اینجا کامل و بهروز [...]
جولای 3, 2008 در t 10:38 ق.ظ |
[...] فیلم برای این فیلم را روی سایت قرار میدهم که هر روز در اینجا کامل و بهروز [...]
جولای 3, 2008 در t 10:40 ق.ظ |
[...] نیز هر روز کامل میشود. برای ورود به صفحهی مخصوصاش اینجا را کلیک [...]
جولای 8, 2008 در t 11:45 ق.ظ |
[...] از مطالبِ پروندهی ماهنامهی فیلم برای این فیلم در اینجا کامل و بهروز [...]
آگوست 21, 2008 در t 10:42 ب.ظ |
[...] از مطالبِ پروندهی ماهنامهی فیلم برای این فیلم در اینجا کامل و بهروز [...]
آگوست 23, 2008 در t 12:38 ب.ظ |
[...] از مطالبِ پروندهی ماهنامهی فیلم برای این فیلم در اینجا کامل و بهروز [...]
آگوست 23, 2008 در t 12:52 ب.ظ |
[...] از مطالبِ پروندهی ماهنامهی فیلم برای این فیلم در اینجا کامل و بهروز [...]