<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>عكس‌سازی</title>
	<atom:link href="http://axsazi.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://axsazi.wordpress.com</link>
	<description>عکس راز است و حرف فاش‌کننده‌ی آن</description>
	<lastBuildDate>Thu, 18 Jun 2009 15:21:55 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='axsazi.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/b6361626eedd58cf78c46c4263c2f2b4?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>عكس‌سازی</title>
		<link>http://axsazi.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>[فید عکس‌سازی]</title>
		<link>http://axsazi.wordpress.com/2009/05/11/feed-2/</link>
		<comments>http://axsazi.wordpress.com/2009/05/11/feed-2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 May 2009 17:10:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راوی دختردايی گمشده</dc:creator>
				<category><![CDATA[بدون دسته‌بندی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/?p=252</guid>
		<description><![CDATA[
برای دسترسی آسان‌تر به وبلاگ عکس‌سازی آدرس زیر را به فیدخوان خود اضافه نمایید:
http://axsazi.wordpress.com/feed/


       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=252&subd=axsazi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><blockquote><p><img width="502px" height="244px" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/05/icon_set.png" alt="" /><br />
<strong>برای دسترسی آسان‌تر به وبلاگ عکس‌سازی آدرس زیر را به فیدخوان خود اضافه نمایید:<br />
http://axsazi.wordpress.com/feed/</strong></p>
</blockquote>
<p><!-- End OxinAds.Com Banner Code --></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/axsazi.wordpress.com/252/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/axsazi.wordpress.com/252/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/axsazi.wordpress.com/252/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/axsazi.wordpress.com/252/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/axsazi.wordpress.com/252/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/axsazi.wordpress.com/252/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/axsazi.wordpress.com/252/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/axsazi.wordpress.com/252/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/axsazi.wordpress.com/252/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/axsazi.wordpress.com/252/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=252&subd=axsazi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://axsazi.wordpress.com/2009/05/11/feed-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ecf222f749b31dcf4a5a6d33fb1a8748?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/05/icon_set.png" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>خواب افشین قطبی دیدن!</title>
		<link>http://axsazi.wordpress.com/2009/05/11/see-afshin-ghotbi-in-my-dreams/</link>
		<comments>http://axsazi.wordpress.com/2009/05/11/see-afshin-ghotbi-in-my-dreams/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 May 2009 16:08:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راوی دختردايی گمشده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Sport]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[فرید ذاکری]]></category>
		<category><![CDATA[قطبی]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[افشین]]></category>
		<category><![CDATA[افشین قطبی]]></category>
		<category><![CDATA[تعبیر خواب]]></category>
		<category><![CDATA[خواب]]></category>
		<category><![CDATA[خواب دیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش مهرجویی]]></category>
		<category><![CDATA[دریا]]></category>
		<category><![CDATA[درگیری ذهنی]]></category>
		<category><![CDATA[رؤیا]]></category>
		<category><![CDATA[سردرگمی]]></category>
		<category><![CDATA[غرق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2009/05/11/see-afshin-ghotbi-in-my-dreams/</guid>
		<description><![CDATA[دیشب توئیت کرده بودم:
خدا کنه فردا بارون بیاد&#8230; تا بتونم یکی دو ساعت دیرتر از رختخواب پاشم.
و به طرزی معجزه آسا، طوری که انگار خدا هم توئیت‌های مرا دنبال می‌کند، امروز در شهرمان باران بارید! و من توانستم دو سه ساعت بیشتر از همیشه بخوابم. و در همین دو سه ساعت خواب عجیبی دیدم که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=251&subd=axsazi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">دیشب <a href="http://twitter.com/farid86/status/1758592176">توئیت</a> کرده بودم:</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;"><strong>خدا کنه فردا بارون بیاد&#8230; تا بتونم یکی دو ساعت دیرتر از رختخواب پاشم.</strong></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">و به طرزی معجزه آسا، طوری که انگار خدا هم <a href="http://twitter.com/farid86">توئیت‌های مرا</a> دنبال می‌کند، امروز در شهرمان باران بارید! و من توانستم دو سه ساعت بیشتر از همیشه بخوابم. و در همین دو سه ساعت خواب عجیبی دیدم که می‌خواهم آن را برایتان تعریف کنم. پیش از آن به یاد بیاورید که تقریباً یک سال پیش هم چنین اتفاقی افتاده بود و خواب مرگ <strong>داریوش مهرجویی</strong> را در همین وبلاگ شرح دادم. البته آن موقع وضع فرق می‌کرد و همه چیز مثل امروز نبود… درواقع هیچ چیز مثل امروز نبود ولی هنوز هم آن سؤالِ آخر آن پُست برایم بی‌جواب مانده. همانطور که امروز یک سؤال بی‌جواب دیگر برایم پیش آمد. برای خواندن ماجرای رؤیای <strong>داریوش مهرجویی</strong> کلیک کنید: [<a href="http://axsazi.wordpress.com/2008/04/21/mehrjooyi/">+</a>]</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;"><img title="18_8701300416_L600" style="border-right:0;border-top:0;display:block;float:none;margin-left:auto;border-left:0;margin-right:auto;border-bottom:0;" height="399" alt="18_8701300416_L600" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/05/18_8701300416_l600.jpg?w=548&#038;h=399" width="548" border="0" /> </p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">و امّا <strong>افشین قطبی</strong>. بله. امروز خواب<strong> افشین قطبی </strong>را دیدم. خواب دیدم در دریایی بزرگ شناورم. و ناگهان قطبی را می‌بینم که از زیر آب می‌آید بالا و خودش را به تخته سنگی که روی آب شناور است، متصل می‌کند. من هم او را در آغوش می‌کشم و می‌برم. بچه‌ها! من هیچ شنا بلد نیستم، نمی‌دانم چرا در رؤیا دست‌کم برای خلاص‌شدن از این مخمصه، شناکردن بلد بودم… بعد قطبی را تا لب ساحل کشاندم. نجاتش دادم. پایان. ببخشید که خوابم این‌قدر کوتاه بود. کاش این باران لعنتی بیشتر می‌بارید تا باز بیشتر می‌خوابیدم و خلاصه خوابم در این نقطه‌ی کور قطع نمی‌شد. نمی‌دانم ناگهان از خواب پریدم، یا چند دقیقه بعد از پایان این رؤیا، امّا تنها چیزی که از این رؤیا در ذهنم هست همین چند صحنه‌ی کوتاه است.</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">وقتی افشین از آب می‌آمد بیرون، نفس‌نفس می‌زد. این صحنه خوب در ذهنم نقش بسته. و وقتی می‌خواهم او را زیر بغلم بگیرم، بلندی قامت خودم را خوب به‌خاطر می‌آورم. امّا این خیلی عجیب است. من در مورد این خواب احساس عجیبی دارم. این روزها حالِ خوشی ندارم و از درون در حال فروریزی‌ام. انگار در مردابی گیر کرده‌ام و کسی نیست دستم را بگیرد… دارم در این دریا و این سکوتِ کشنده غرق می‌شوم. نه در خواب، نه در رؤیا که از درون دارم فرو می‌ریزم. آن‌وقت خواب می‌بینم بزرگ شده‌ام و شنا یاد گرفته‌ام و <strong>افشین قطبی</strong> را از غرق‌شدن نجات می‌دهم.</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">این خواب چه تعبیری دارد؟ هر دو تعبیرش برایم هم بد است و هم خوب. اگر معنی‌اش این است که بزرگ می‌شوم و قطبی را از آب می‌کشم بیرون، که شاید یعنی تیم ملی با قطبی پیروز نمی‌شود و شسکت می‌خورد، و کسی مثل من باید قطبی را از این مرداب مرگ بیرون بکشد و نجاتش دهد، و از طرفی من شنا یاد می‌گیرم و بزرگ می‌شوم و می‌توانم چنین بازنده‌ای را جمع‌و‌جور کنم…</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">یا شاید تعبیرش این باشد که من در این دریا غرق می‌شوم، چون شنا بلد نیستم؛ و افشین پیروز می‌شود و نجات می‌یابد. که یعنی تیم ملی با افشین قطبی نتیجه می‌گیرد و مملکتی از خوشحالی‌اش تا سال آینده را شاد و سرحال می‌گذرانند. و در عوض این معنی را هم می‌دهد که من همچنان به مرگ تدریجی درونی‌ام ادامه می‌دهم و کسی نیست که حالا دیگر دستِ مرا بگیرد… خداوندا! تو که توئیترم را فالو می‌کنی و برایم باران رحمت می‌فرستی و رؤیای صادقه می‌سازی…، فیدم را هم به فیدخوان‌ات بیفزا و نوشته‌هایم را بخوان و پاسخِ سؤال‌هایم را در لباسِ یک کامنت زیر ِ همین پُست جوری به من الهام کن. می‌دانم خدایانِ دروغین زیادی وجود دارند، امّا به گمانم نوری که خواندنِ نظر ِ تو در قلبم روشن می‌کند، روشن می‌کند که کدام پیام، پیام ِ توست و کدام‌یک الهام ِ تو نیست… منتظرت هستم. راه را نشانم بده… مگذار بیشتر از این فرو بریزم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/axsazi.wordpress.com/251/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/axsazi.wordpress.com/251/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/axsazi.wordpress.com/251/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/axsazi.wordpress.com/251/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/axsazi.wordpress.com/251/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/axsazi.wordpress.com/251/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/axsazi.wordpress.com/251/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/axsazi.wordpress.com/251/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/axsazi.wordpress.com/251/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/axsazi.wordpress.com/251/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=251&subd=axsazi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://axsazi.wordpress.com/2009/05/11/see-afshin-ghotbi-in-my-dreams/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ecf222f749b31dcf4a5a6d33fb1a8748?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/05/18_8701300416_l600.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">18_8701300416_L600</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تنها روی سه&#8204;پایه، نشسته بود تو سایه&#8230; (حسنی خواندن؛ از دهه شصت تا هشتاد)</title>
		<link>http://axsazi.wordpress.com/2009/02/24/ehterami-hasani/</link>
		<comments>http://axsazi.wordpress.com/2009/02/24/ehterami-hasani/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Feb 2009 09:34:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راوی دختردايی گمشده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Music]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[منوچهر احترامی]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<category><![CDATA[پادکست]]></category>
		<category><![CDATA[بچه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[حسنی نگو یه دسته گل]]></category>
		<category><![CDATA[دهه هشتاد]]></category>
		<category><![CDATA[دهه شصت]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2009/02/24/ehterami-hasani/</guid>
		<description><![CDATA[به احترام عموسیبیلوی صفحه‌های یازده
مُردن‌اش هم خیلی سوت و کور بود. عینِ خودش. یک چیزی بگویم؛ رضا کیانیان تقریباً هیچ یک از خاطرات کودکی مرا نساخته، ولی با این حال از منوچهر احترامی بیشتر می‌شناسم‌اش. درحالی که نسل ما کودکی‌اش را با «حسنی نگو بلا بگو، تنبلِ تنبلا بگو»ی احترامی گذرانده. کیانیان حرف جالبی را [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=249&subd=axsazi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="font-size:14pt;direction:rtl;font-family:times new roman;text-align:justify;"><img title="Manoochehr-Ehterami" style="margin:0 10px 0 0;" height="414" alt="Manoochehr-Ehterami" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/02/manoochehrehterami.jpg?w=280&#038;h=414" width="280" align="left" border="0" /><strong>به احترام عموسیبیلوی صفحه‌های یازده</strong></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">مُردن‌اش هم خیلی سوت و کور بود. عینِ خودش. یک چیزی بگویم؛ رضا کیانیان تقریباً هیچ یک از خاطرات کودکی مرا نساخته، ولی با این حال از منوچهر احترامی بیشتر می‌شناسم‌اش. درحالی که نسل ما کودکی‌اش را با «حسنی نگو بلا بگو، تنبلِ تنبلا بگو»ی احترامی گذرانده. کیانیان حرف جالبی را امسال در <a href="http://sangepamag.mihanblog.com/post/13">جشنواره‌ی فیلم کمدی گل‌آقا</a> زد: «<strong>من تا امشب نمی‌دانستم این شعر را شما گفته‌اید، ولی می‌دانید با این کارتان مرا بدبخت کرده‌اید؟! من هزار مرتبه این کتاب را برای پسرم خواندم و تا تمام می‌شد می‌گفت یک بار دیگر بخوان. پسرم خیلی شما را دوست دارد و حیف که امشب اینجا نیست.</strong>» جالب است که من هم تا دو سال پیش نمی‌دانستم این شعر، سروده‌ی منوچهر خان است. درواقع آشنایی من با آقای احترامی هرچند از قبل و از جایی دیگر بوجود آمده بود، ولی وقتی فهمیدم این رابطه، طولِ درازتری دارد و به دوران کودکی‌ام برمی‌گردد، اهمیت او و جایگاه‌اش برایم چندبرابر شد.</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">درواقع من از ستونِ «بچه‌ها… من هم بازی» در مجله‌ی «بچه‌ها…گل‌آقا» با او همراه شدم. از دستِ «رشد» خسته شده بودیم و می‌خواستیم واقعاً رشد کنیم. و راستش چیزهایی که اون تو می‌نوشتند، و اصلاً همین انحصاری بودن که فقط همین یک گزینه را به خوردمان می‌دادند، واقعاً هم مانع رشدمان بود. خارج از مدرسه، مطبوعات ایران دو پیشنهاد جدی برایمان داشتند؛ یکی «کیهان بچه‌ها» که خسته‌کننده‌تر از این حرف‌ها بود و دیگری «بچه‌ها…گل‌آقا». اولین شماره‌اش را که باز کردم و خواندم، تصویر عموسیبیلو آن‌بالا سمت راستِ صفحه‌ی ۱۱ خورده بود و سمت چپ‌اش نوشته بود: «پورنگ». خوراک من بود. تو رو خدا یکی‌شان را بخوانید… خودتان را جای آن‌موقع ِ کسانی مثل من بگذارید، بعد ببینید عاشق این نوشته نشده‌اید؟ ایناهاش، این پایین:</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><img title="manoochehr" style="border-width:0;" height="560" alt="manoochehr" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/02/manoochehr.jpg?w=421&#038;h=560" width="421" border="0" /></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">حالا فکر کنید، ما هر هفته پنج‌شنبه یه دونه تر و تمیز از این داستان‌ها سهم داشتیم… دیگه چی می‌خواستیم؟ «حسنی نگو یه دسته گل» فقط یک داستان بود، ولی «بچه‌ها… من هم بازی» هر هفته یک داستان جدید برای‌مان داشت. اصلاً می‌دانید چیست؟ حالا که این خبر را شنیدم و رفتم انباری مجله‌های خاک گرفته‌ی قدیم را ورقی زدم و داستان‌های احترامی دوباره مرور کردم، می‌بینم که حالا هم به اندازه‌ی بار اول خواندن‌شان برایم جذابیت و تازگی دارند. حالا، بعد از مرگِ نویسنده‌اش! نویسنده‌اش کیست؟ نه اشتباه کردم! منوچهر احترامی مُرده، نه «پورنگ». اصلاً می‌دانید چیست؟ می‌خواهم به زودی منتخب چند تا از بهترینِ این داستان‌ها را روی وب قرار بدهم، تا اگر به هر دلیلی موفق به خواندن و تجربه‌کردن‌شان نشده‌اید، از این لذت بی‌نصیب نمانید.</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">حالا هنوز هم البته باور نکردم ها! یعنی اصلاً به‌نظرم این‌جور نویسنده‌ها و این‌جور داستان‌ها فقط متولد می‌شوند، در ذهن ما متولد می‌شوند… ولی فکر نمی‌کنم هیچ‌گاه بمیرند. اصلاً بیایید روراست باشیم. من اصلاً توی عمرم اگر همین جشنواره‌ی کمدی نبود، یا مصاحبه‌های این‌طرف و آن‌طرف نبودند، ممکن بود هیچ‌وقت منوچهر احترامی را نبینم و نشناسم و کک‌ام هم نگزد. یا ببینم و بی‌اهمیت رد شوم. ولی نمی‌توانستم، ولی نمی‌توانستم از کنار داستان‌های او، از کنار هنر او بگذرم. برای همین داستان‌هایش را دنبال کردم و خودش را امّا نه. برای همین حالا دارم اینجا خبر مرگش را می‌دهم، ولی اصلاً مرثیه نمی‌خوانم. درواقع حسِّ خاصی نسبت به این خبر ندارم؛ نه خوب، نه بد. مگر من آشنایی‌ام با احترامی از خود احترامی شروع شده بود؟ نه! از قصه‌های آقایی به نام منوچهر احترامی. تازه این هم نه! از قصه‌های فردی با نام «پورنگ»! اصلاً عقب‌تر! از داستانِ «حسنی نگو بلا بگو» بدون دانستنِ نام نویسنده! می‌بینید این رابطه‌ی فرضی با مغز و هنر احترامی چه طویل و چه عمیق است و رابطه با خود او چه کوتاه و بی‌اهمیت. پس به من حق بدهید با این ادبیات بنویسم، این‌جوری از مرگش بگویم.</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">نویسندگانِ بزرگ معمولاً در داستان‌هایشان همیشه ردّی از زندگی واقعی خودشان هم پیدا می‌شود. امّا همیشه یک جا، یک گوشه، یک داستانِ ویژه می‌نویسند که دقیقاً شاه‌بیتِ غزلِ زندگیِ آن‌ها و تمام انسان‌ها ست… «حسنی» دقیقاً یک همچنین داستانی بود. بیاید دوباره مرور کنیم؛ شاید چیزی را کشف کردیم.</p>
<blockquote><p>توی ده شلمرود      <br />حسنی تک و تنها بود</p>
<p>حسنی نگو بلا بگو      <br />تنبل تنبلا بگو       <br />موی بلند روی سیاه       <br />ناخن دراز واه واه واه       <br />نه فلفلی نه قلقلی       <br />نه مرغ زرد کاکلی       <br />هیچکس باهاش رفیق نبود       <br />تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه       <br />باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟       <br />نه نمیام نه نمیام       <br />سرتو می‌خوای اصلاح کنی؟       <br />نه نمی‌خوام نه نمی‌خوام</p>
</blockquote>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">در ابتدای کار با حسنی آشنا شدیم و فهمیدیم بچه‌ی کثیفی است و به هر دلیلی نمی‌خواهد در آن برهه‌ی خاص تمیز باشد. خُب نخواهد؛ این حقِّ اوست! او حق دارد نخواهد و پدرش هم اصراری نمی‌کند… و در ادامه امّا حسنی با مشکلی مواجه می‌شود. می‌بیند که هیچ‌کس به او و طبعاً به بازی‌کردن با او علاقه‌ای ندارد. خُب نداشته باشند؛ این حقِّ آن‌هاست!</p>
<blockquote><p>…      <br />واسه اینکه من تمیزم       <br />پیش همه عزیزم اما تو چی؟       <br />موی بلند روی سیاه       <br />ناخن دراز واه واه واه!       </p>
</blockquote>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">همه‌ی انسان‌ها در زندگی‌شان راه و روشی دارند و حق دارند راه زندگی‌شان را خودشان انتخاب کنند. این داستان برای کودکان نوشته شده و طبعاً قرار نیست فلسفه چینی کند، و باید ساده و روان داستانِ خودش را تعریف کند و برود پیِ کارش. دیگر این فلسفه‌بافی‌ها و بازکردن‌ها به‌عهده‌ی من و شمای نویسنده است. حسنی هم خیلی ساده نمی‌خواهد برود حمام، نمی‌خواهد موهایش را اصلاح کند…</p>
<blockquote><p style="font-size:8pt;direction:rtl;line-height:180%;font-family:tahoma;text-align:center;"><img title="fajr-mag" height="676" alt="fajr-mag" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/02/image.png?w=479&#038;h=676" width="479" border="0" />       <br /><font color="#000000">بخش داستان آخرین شماره‌ی مجله‌ی <strong>فجر</strong> مان را به شعری از منوچهر خان اختصاص دادیم،         <br /></font><font color="#000000">و درست چند روز بعد از این کار او را برای همیشه از دست دادیم.</font></p>
</blockquote>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">و پدرش نیز به او چیزی نمی‌گوید. دست‌کم در داستان ذکر نشده و استنباط من هم همین است. همه‌ی انسان‌ها سلیقه و نوع تفکری دارند و براساس آن تصمیم‌های مختلفی را در مسیر زندگی‌شان می‌گیرند. و نزدیکان‌شان حتا اگر با این سلیقه و تفکر مخالفتی داشته باشند، باید به آن‌ها این حقِّ انتخاب را بدهند. و پدر حسنی این کار را می‌کند تا او خودش به حرف‌های پدر برسد.</p>
<blockquote><p>واسه اینکه من      <br />صبح تا غروب       <br />میون آب کنار جو       <br />مشغول کار شستشو       <br />اما تو چی؟       <br />موی بلند روی سیاه       <br />ناخن دراز واه واه واه!</p>
</blockquote>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">و حالا این تصمیم حسنی است که بخواهد در لاکِ خودش فروبرود و به آن خواسته تن ندهد؛ یا نیاز داشته باشد به این روابط و این اجتماعی شدن و مجبور شود از خواسته‌اش بگذرد. عموماً در زندگی ما هم چنین اتفاقی می‌افتد؛ روی چیزی که از نظر ما درست است، پافشاری می‌کنیم و بعد به‌خاطر آن تعدادی از دوستان‌مان را از دست می‌دهیم. خُب البته موضوعِ ما این‌قدر موضوعِ آزاردهنده‌ای مانند کثیف‌بودن لزوماً ممکن است نباشد، و به همین دلیل همه روی آن متّفق‌القول نیستند. پس روی تصمیم‌مان می‌ایستیم. امّا اگر موضوع این‌قدر مهم باشد که تعداد زیادی از اطرافیان‌مان ما را به آن شرطی کنند، حاضریم از خواسته‌مان بگذریم و رضایت اطرافیان خود را جلب کنیم. تا محبت‌شان را از دست ندهیم و زندگی بهتری داشته باشیم. حسنی هم که یک بچه است و بدون بازی و سرگرمی تقریباً هیچ امیدی برای زنده بودن ندارد، از خواسته‌اش می‌گذرد و نزد پدر بازمی‌گردد:</p>
<blockquote><p>حسنی دوید پیش باباش      <br />حسنی میای بریم حموم؟       <br />میام میام       <br />سرتو میخوای اصلاح کنی؟       <br />میخوام میخوام       <br />حسنی نگو یه دسته گل       <br />تر و تمیز و تپل مپل</p>
</blockquote>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">ولی حالا بگذارید یک ویژگی داستان‌های احترامی را که بدون تحقیق و فقط با توجه به تجربه‌ی چند سال خواندنِ ستون ثابت او در «بچه‌ها… گل‌آقا» فهمیده‌ام، بگویم. دوست دارم منتقدینِ قدرتر و حرفه‌ای‌تر این حرف را رد یا اصلاح کنند. اینکه داستان‌های احترامی همیشه زودتر از آنچه درواقع پایانِ آن‌هاست، به پایان می‌رسند. یا به تعبیری ماجرای «داستان» تمام می‌شود، ولی چند جمله و چند پاراگراف درحال سکون و تعلیق در پایان گفته می‌شود… مثل همین شعر؛ داستان در همان قسمتِ بالا با «حسنی نگو یه دسته گل/ تر و تمیز و تپل مپل» به پایان رسیده، امّا شعر تمام نمی‌شود و این پاراگراف در پایان می‌آید که به‌نظرم تأثیرگذاری داستان را چند برابر می‌کند:</p>
<blockquote><p>الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی      <br />با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی       <br />حلقه زدن دور حسن       <br />الاغه میگفت:       <br />اگه کاری نداری بریم الاغ سواری       <br />خروسه می گفت:       <br />قوقولی قوقو قوقولی قوقو       <br />هر چی میخوای فوری بگو       <br />مرغه می‌گفت:       <br />حسنی برو تو کوچه       <br />بازی بکن با جوجه       <br />غاز می‌گفت:       <br />حسنی بیا با همدیگه بریم شنا</p>
<p>توی ده شلمرود      <br />حسنی دیگه تنها نبود…</p>
</blockquote>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">و همین راز زندگی است. گاهی برای تنهانبودن و عشق‌های جدید را تجربه‌کردن لازم است از خواسته‌های هرچند به‌حقِّ خویش نیز گذشت و رضایت دیگران را جلب کرد. مثل احترامی که در بچه‌ها…گل‌آقا برای کودکان جوری می‌نوشت که در ماهنامه‌ی گل‌آقا آن‌جوری نمی‌نوشت. و برای اینکه رضایت آن‌ها را جلب کند، خودش را به آن‌ها نزدیک می‌کرد. و حالاست که باید گفت: «توی ده شلمرود/ حسنی دیگه تنها نبود». آقای رضا کیانیان، منوچهر خان هم پسر شما را (و پسران بقیه‌ی مردم کشورش را) خیلی دوست دارد و حیف که امشب اینجا نیست…</p>
<blockquote><p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;" align="right"><a href="http://fileden.com/files/2008/12/14/2223340/hasani_in_the_years.mp3">دانلود پادکست «حسنی خواندن ؛ از دهه شصت تا هشتاد»</a><strong>        <br />زمان:</strong> پنج دقیقه و پنجاه و پنج ثانیه | <strong>حجم:</strong> دو مگابایت و سی و هفت کیلوبایت</p>
</blockquote>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;" align="right">باید به منوچهر احترامی احترام گذاشت. باید به این همه تأثیری که آثار او بر روی نسل ما داشت، احترام گذاشت. منوچهر احترامی کوچک‌ترین اهمیّتی به این موضوع نداد که کسی بخواهد اسمش را بداند، یا اینکه بخواهد خود را مطرح بکند، و با این همه تیراژی که کتاب‌هایش برای کودکان داشتند، و به قول خودش هنوز هم از نفس نیفتاده‌اند و همین‌طور به انواع و اقسام اشکال مختلف، تجدید چاپ می‌شوند، اصلاً به دنبال تبلیغات و بهره برداری از این همه شهرتِ آن‌ها نبود. و تا پایانِ عمرش نیز زندگی سوت و کور و کم سر و صدایی داشت… باید به این همه اهمیّتی که او به بچه ها می‌داد، احترام گذاشت.</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;" align="right">جالب است بدانید منوچهر احترامی خودش هیچ‌گاه ازدواج نکرد. و بچه‌ای نداشت. «پورنگ» هم اسم ِ خواهرزاده‌ی او بود. و به قول آقای هوشنگ مرادی کرمانی در همان <a href="http://zamaaneh.com/radiocity/2008/10/post_325.html">جشنواره‌ی کمدی</a> هنوز هم پسر بود؛ چون هنوز ازدواج نکرده و مرد نشده بود! به خاطر این پسر دوست داشتنی که تمام پسر‌های ایرانی مدیون او هستند… و عظمتی که داستان‌های او داشتند… و این تأثیری که روی نسل ما گذاشت و کوچک‌ترین گریه‌ای هم برایش نکردیم… چون او خودش به ما یاد داد که حتا اگر داستانِ زندگیِ یک انسان تمام می‌شود، امّا هنوز هم می‌توان چند پاراگراف ادامه‌اش داد، در حالتِ سکون و تعلیق نگه‌اش داشت، و بیشتر با یاد او و خاطرات‌اش عشق‌بازی کرد… و پایان و مرگِ داستان را ندید… پس به احترام ِ پاراگرافِ پایانی «حسنی نگو یه دسته گل»، همگی چند دقیقه ذهن‌تان را در حالتِ سکون نگه دارید و ببینید پورنگِ قصه را کنار خود احساس نمی‌کنید…</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;"><strong>لینک‌ها:      <br /></strong><a href="http://zamaaneh.com/morenews/2008/11/post_1002.html">خودم هم از حسنی محروم هستم</a>     <br /><a href="http://www.7sang.com/mag/2003/04/04/interview-manuchehr_ehterami_satire_hasani.php">پيری بزرگترین دستاورد زندگی من است!</a>     <br /><a href="http://www.joonomi.ir/2009/02/post-646.html">حسنی نگو یه دسته گل</a>     <br /><a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=833236">وزیر ارشاد درگذشت منوچهر احترامی را تسلیت گفت</a>     <br /><a href="http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=832791">منوچهر احترامی درگذشت</a></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/axsazi.wordpress.com/249/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/axsazi.wordpress.com/249/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/axsazi.wordpress.com/249/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/axsazi.wordpress.com/249/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/axsazi.wordpress.com/249/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/axsazi.wordpress.com/249/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/axsazi.wordpress.com/249/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/axsazi.wordpress.com/249/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/axsazi.wordpress.com/249/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/axsazi.wordpress.com/249/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=249&subd=axsazi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://axsazi.wordpress.com/2009/02/24/ehterami-hasani/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://fileden.com/files/2008/12/14/2223340/hasani_in_the_years.mp3" length="2493816" type="audio/mpeg" />
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ecf222f749b31dcf4a5a6d33fb1a8748?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/02/manoochehrehterami.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Manoochehr-Ehterami</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/02/manoochehr.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">manoochehr</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/02/image.png" medium="image">
			<media:title type="html">fajr-mag</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن</title>
		<link>http://axsazi.wordpress.com/2009/01/31/the_curious_case_of_benjamin_button/</link>
		<comments>http://axsazi.wordpress.com/2009/01/31/the_curious_case_of_benjamin_button/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Jan 2009 02:43:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راوی دختردايی گمشده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Cinema and Television]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[مورد عجیب بنجامین باتن]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرا]]></category>
		<category><![CDATA[هفت]]></category>
		<category><![CDATA[کیت بلانشت]]></category>
		<category><![CDATA[بنجامین باتن]]></category>
		<category><![CDATA[براد پیت]]></category>
		<category><![CDATA[برد پیت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوید فینچر]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[زودیاک]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[شگفت‌انگیز]]></category>
		<category><![CDATA[شگفتی]]></category>
		<category><![CDATA[عجیب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/?p=242</guid>
		<description><![CDATA[درمورد فیلم جدید دیوید فینچر: جهان مکان زیبایی است…
 باید دست نگه‌دارند. به‌نظرم حالا دیگر هیچ کس نباید فیلم خوب بسازد. دست‌کم تا چند ماه دیگر… چون هرچقدر هم که این‌کار را خوب انجام دهد، به‌هیچ عنوان نمی‌تواند با فیلم آخر استاد ، یعنی «ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن» رقابت کند. پس بهتر است بگذارد ما [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=242&subd=axsazi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="font-size:14pt;direction:rtl;font-family:times new roman;text-align:justify;"><strong>درمورد فیلم جدید <span style="color:#ff0000;">دیوید فینچر</span>: جهان مکان زیبایی است…</strong></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;"><img style="border-width:0;margin:0 10px 0 0;" title="curious_case_of_benjamin_button" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/curious-case-of-benjamin-button-ver4-xlg.jpg?w=300&#038;h=431" border="0" alt="curious_case_of_benjamin_button" width="300" height="431" align="left" /> <strong>باید دست نگه‌دارند. به‌نظرم حالا دیگر هیچ کس نباید فیلم خوب بسازد. دست‌کم تا چند ماه دیگر… چون هرچقدر هم که این‌کار را خوب انجام دهد، به‌هیچ عنوان نمی‌تواند با فیلم آخر استاد ، یعنی «<span style="color:#ff0000;">ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن</span>» رقابت کند. پس بهتر است بگذارد ما دیوانگان فعلاً با همین فیلم زندگی کنیم، هر وقت موقع‌اش شد به‌شان می‌گوییم… </strong><strong>چند روز پیش «<span style="color:#ff0000;">هفت</span>» را دیدم. نمی‌دانم چرا تابحال ندیده بودم اش. ولی حالا که آن را هم دیدم و دیروز هم «<span style="color:#ff0000;">بنجامین باتن</span>» را ، گمانم دیگر فیلمی از <span style="color:#ff0000;">فینچر</span> نمانده باشد که از دست داده باشم. (راجع‌به <strong><span style="color:#ff0000;">هفت</span> خیلی حرف نمی‌زنم تا فرصت مناسب‌تر)</strong> حالا راحت‌تر و دقیق‌تر می‌توانم راجع به آخرین فیلمش صحبت کنم. درواقع اگر بخواهم هم نمی‌توانم صحبت نکنم. مگر می‌شود راجع به کسی که در عرضِ یک هفته چندین بار اشک‌ات را درمی‌آورد و صورت‌ات را سرخ می‌کند، حرف نزنی؟ اگر بخواهی هم نمی‌توانی.</strong></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;"><strong>این را حالا ، بعد از اینکه دیدن دوباره‌ی فیلم همین چند دقیقه پیش تمام شد دارم می‌نویسم؛ درحالی که هنوز گریه‌ام بند نیامده. تیتراژ را کامل دیدم و تا آخرین لحظه. مجبور بودم. دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت و به حفظ شرایط کنونی راضی بودم. پس گریه کردم و تیتراژ را هم دیدم و حالا آن‌قدر انرژی و قدرت دارم که دارم این پُست را می‌نویسم.</strong></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;"><strong>و امّا «<span style="color:#ff0000;">ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن</span>». توصیه که خوب است، از شما خواهش می‌کنم، پیش از آنکه فیلم را ببینید این مطلب را نخوانید. خواهش می‌کنم همین الآن بروید سر خیابان، فیلم را از دستفروشی جایی تهیه کنید و ببینید، بعد. درعین حال امّا یک پیشنهاد هم دارم. فیلم را تنهایی ببینید. این‌طوری بهتر است. فقط خودتان باشید و صفحه‌ی مانیتور جلوی روی‌تان. فقط همین.</strong></p>
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:8pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#000000;"><img style="border-width:0;" title="benjamin_button_pic" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/pdvd-011.png?w=550&#038;h=265" border="0" alt="benjamin_button_pic" width="550" height="265" /><br />
برخی‌ها ترجمه کرده‌اند: «<span style="color:#ff0000;">مورد عجیب بنجامین باتن</span>». درواقع همه!<br />
</span><span style="color:#000000;">درست نمی‌دانم کجا «<span style="color:#ff0000;">ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن</span>» را خواندم، ولی آن را بیشتر دوست دارم.</span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">کسانی که فیلم «<span style="color:#ff0000;">ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن</span>» را دیده‌اند، به دو دسته تقسیم می‌شوند. دسته‌ی اول و دسته‌ی دوم. دسته‌ی اول یعنی آن‌هایی که هیچ اطلاعاتی درمورد مضمون فیلم نداشته‌اند و دسته‌ی دوم یعنی کسانی که دست‌کم این را می‌دانسته‌اند که ماجرا، ماجرای <span style="color:#ff0000;">برد پیت</span>‌ای است که پیر به‌دنیا آمده و روز‌به‌روز جوان‌تر می‌شود. از آن‌جایی که من جزو دسته‌ی دوم بودم، وقتی صدای فیلم در آغاز به‌ام فهماند که صحنه، صحنه‌ی بیمارستان است و تصویر، تصویر بسته‌ی شخص پیری است که ناله‌های آرامی سر می‌دهد، احساس کردم این همان کسی است که پیر به‌دنیا آمده و حالا روی تخت بیمارستان است. ولی خُب می‌دانید، فیلم، فیلم دیوید فینچر است و کسی حق ندارد راجع به آن فکری بکند یا حدسی بزند. درواقع داستان، فراتر از این روایتِ کوتاهِ یک‌خطی «زندگی معکوس» بود.</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">به پوستر فیلم دقت کنید. کلمه‌ی «Life» به معنی زندگی را برعکس نوشته است. پشت نام «بنجامین باتن». درست می‌گویم؟! ولی ماجرا این‌قدر هم سطحی و ساده نبود. وقتی دوربین کمی از آن شخصیت پیر که فکر می‌کردم بنجامین باتن است، فاصله گرفت، متوجه زن‌بودن‌اش شدم. و همین‌طور که جلوتر می‌رفتیم همه‌اش دنبال ردِّ این عبارت بودم: «زندگی معکوس». که چه ارتباطی میان این پیرزن و دخترش با بنجامین باتن هست؟</p>
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">کم‌کم یکی‌یکی چیزها مشخص شدند و او مرا وارد داستان کرد. دیگر کمتر به آن عبارت یک‌خطی فکر می‌کردم و بیشتر به داستان‌هایی که آن پیرزن برایم تعریف می‌کرد. درست میانِ همین داستان‌های اولِ او بود که تکان خوردم. لرزیدم. این احساس وقتی به‌سراغم می‌آید که یک حرف درست، یک حرکت زیبا، و یک ماجرای باشکوه را می‌بینم. بارها این اتفاق برایم افتاده. این‌بار امّا وقتی این اتفاق افتاد که آن مرد ساعت‌ساز ساعتی خلاف جهت ساخته بود، و داشت فلسفه‌ی ساخت این ساعت را می‌گفت و بعد تصویر ذهنی‌اش که بازگشت پسرش به آغوش همسرش بود…: «<strong>برای پسر‌هایی که در جنگ از دست‌شان دادیم ؛ تا بلند شوند و به خانه‌هایشان برگردند. کشاورزی کنند. کار کنند. بچه‌دار شوند و یک زندگی کامل داشته باشند. شاید پسر من هم روزی برگردد. متأسفم اگر کسی را رنجاندم. امیدوارم از ساعت من لذّت ببرید.</strong>»</p>
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">و امّا بنجامین. فکر نمی‌کردم چنین هیولایی باشد! یعنی اصلاً راجع‌به‌اش اینجوری فکر نمی‌کردم. نمی‌دانم؛ درست نمی‌دانم. ولی شاید اگر جای آقای باتن بودم، همین کار را می‌کردم. شما نگاه کنید، او همسرش را از دست داده و آن وقت با چنین چهره‌ای به عنوان بچه‌اش رو‌به‌رو می‌شود. واکنش شما را نمی‌دانم، ولی باتن در آن لحظه آن کار را کرد. و بچه را گرفت و رفت صاف گذاشت جلوی در آن خانه. واکنش کوئینی را هم منطقی و در راستای شخصیت‌اش می‌دانم. اینکه معتقد بود آن بچه یک معجزه است و زشتی‌اش اصلاً برایش مطرح نبود. و او را برد توی اتاق‌اش. شاید اگر من هم بودم، همین کار را انجام می‌دادم. در کلّ تمام کاراکترهایی که در فیلم دیده می‌شوند، واقعاً کاراکتر هستند و شخصیت ویژه‌ی خود را دارند. <span style="color:#ff0000;">فینچر</span> هم که استاد به‌نمایش‌گذاشتنِ تمام وجوه آشکار و پنهان وجود کاراکتر‌ها در مدت‌زمانِ کوتاهی که روی صحنه هستند، است.</p>
<p style="font-size:8pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#000000;"><img style="border-width:0;" title="benjamin_and_daisy" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/mv5bmja2nji1ndg0m15bml5banbnxkftztcwmjyymtywmg-002.jpg?w=550&#038;h=368" border="0" alt="benjamin_and_daisy" width="550" height="368" /><br />
این عکس فوق‌العاده است. این نما محشر است. انگار به‌جای دو نفر، چهار نفر هستند!<br />
از هر طرف نگاه کنی و هرجور که ببینی‌اش، این عکس بی‌نظیر است.</span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">حالا حساب کنید، استادی مثل <span style="color:#ff0000;">فینچر</span> که گفتم در زمان کوتاهی ویژگی‌های شخصیت‌ها را نمایش می‌دهد، با یک شخصیتی که ۹۰ درصد زمان فیلم را سکانس‌های حضور او تشکیل می‌دهد، چه‌کارها که نمی‌تواند بکند! <span style="color:#ff0000;">برد پیت</span> این‌بار نقش را مالِ خود کرده و تماشاگر هیچ‌کس دیگری را نمی‌تواند به‌جای او تصور کند. ویژگی نقش‌های عمر و شاه‌نقش‌ها هم دقیقاً همین است. که بازیگر نقش را مالِ خود کند و فاصله‌ای بینِ نام کاراکتر و نام خودش باقی نگذارد. اینجا حالا <span style="color:#ff0000;">برد پیت</span> معرکه است. حضوری دارد که وجدانگیز است. دوست داری در تمام لحظه‌های فیلم این حضور مستدام باشد و همین‌طور هم هست. سکانسی نیست که علاوه بر گریم‌اش، در شخصیت، منش و بازی او تغییری حس نکنی. انگار خودش هم همچون بنجامین این دوره‌ی رشد و تکامل را طی می‌کند. و تماشاچی هر بار تغییری در او احساس می‌کند.</p>
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">و حالا می‌توان یک چیز دیگر نیز به ویژگی شاه‌نقش‌ها افزود. و آن اینکه فاصله‌ی میانِ نقش و بازیگر با تماشاگر نیز برداشته می‌شود. یعنی بنجامین گریه نمی‌کند، تا تو به‌جایش گریه کنی. بنجامین نمی‌خندد برای این‌که تو بخندی. سکوت که می‌کند، تو حرف بزن. حرف که می‌زند، تو سکوت کن. و اینکه بدانی همه‌چیز درمورد بنجامین، دقیقاً برعکس است. او از چیزی خوشش می‌آید که تو دوست نداری. و کاری را انجام می‌دهد که تو انتظارش را نداری. او کودکی سختی داشته. مجبور بوده با افرادی غیر از همسن‌و‌سال‌هایش باشد. و تنها کسی که او را جوان‌تر از چیزی که چهره‌اش نشان می‌دهد، می‌داند، دیزی است. او از همان برخورد اول چیزی را در چهره‌ی بنجامین می‌یابد که برایش جذاب است.</p>
<p style="font-size:8pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#000000;"><img title="daisy_age_7" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/pdvd-002.png?w=559&#038;h=274" border="0" alt="daisy_age_7" width="559" height="274" /><br />
<strong>بنجامین:</strong> من هرگز چشم‌های آبی رو فراموش نمی‌کنم.</span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">به‌نظرم سختی کار <span style="color:#ff0000;">برد</span> اینجا مشخص می‌شود، که چقدر برای این نقش زحمت کشیده و سعی کرده شباهت‌های خودش و او را پیدا کند، و بهترین نتیجه را ارائه دهد. و آن هم باور به این مسئله است که باید بیرون‌اش یعنی گریم و ظاهرش را در ذهن خود نابود کند و بکُشد و خودش را از درون بیابد. نقش را زیر ِ لایه‌لایه‌ی پوست‌اش حس کند. برای چه؟ عرض می‌کنم. به این خاطر که گرچه ظاهر بنجامین یک پیرمرد ۷۰ ساله را نشان می‌دهد، امّا برد پیت به‌هیچ‌وجه مشغول بازی‌کردنِ یک پیرمرد ۷۰ ساله نیست. او باید به این باور در خودش می‌رسید که نقش او الآن (مثلاً در آن صحنه‌ی به‌خصوص که در روز شکرگزاری سال ۱۹۳۰ بود) ۱۲ سال بیشتر ندارد. می‌بینید چقدر موقعیت جذابی است؟!</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">و خوشبختانه همین‌طور هم شد. شیطنت‌ها، کنجکاوی‌های خاص، نوع لباس پوشیدن، حرف‌زدن، حرکات و رفتار علاوه بر اینکه مالِ یک نوجوان ۱۲ ساله است (و در سنین مختلف) به‌شکل ویژه (این نکته‌اش خیلی جذاب و مهم و شگفت‌انگیز است) مخصوصِ یک نوجوانی است که به‌دلیل ویژگی‌های ظاهری روابط محدود، خشک و کوتاهی دارد و یک نوجوان عادی پرشور و نشاط کامل نیست. به همین‌خاطر است که می‌گویم <span style="color:#ff0000;">برد پیت</span> کار سختی داشته.</p>
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">و انگار دیزی تنها کسی است که ناخودآگاه این ویژگی بنجامین را درک می‌کند و تا ابد هم ظاهراً تنها کسی می‌ماند که می‌تواند او را بفهمد.</p>
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:8pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#000000;"><img title="benjamin" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/pdvd-005.png?w=275&#038;h=134" border="0" alt="benjamin" width="275" height="134" /><img title="daisy" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/pdvd-008.png?w=275&#038;h=134" border="0" alt="daisy" width="275" height="134" /><br />
<strong>دیزی:</strong> من خیلی جوان بودم. و تو خیلی پیر بودی.</span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">برگردم به آن‌چیزی که به‌عنوان ویژگی نقش‌های تأثیرگذار بازیگران یا همان شاه‌نقش‌ها نام بردم. یعنی برقراری ارتباط نزدیک میان نقش و تماشاگر. و اینکه مخاطب جمال خود را در چهره‌ی آن نقش ببیند. ولی این‌بار و درمورد بنجامین، مخاطب علاوه‌بر این احساس نزدیکی، همیشه فاصله‌ی خودش از بنجامین را حفظ می‌کند. یعنی بنجامین باتن در عین حال که راوی داستان خویش است، و مثلاً درباره‌ی اولین بوسه، اولین سکس، اولین زن و… زندگی‌اش با ما صحبت می‌کند، ولی همواره یک وقار و متانتی را هم در شخصیت خود حفظ می‌کند و هیچ‌وقت آن را زیرپا نمی‌گذارد. همیشه این فاصله و این قدرت و متانت و زیبایی و وقار را در صورت و وجنات خودش دارد.</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">کلمه‌ی باتن (Button) در زبان انگلیسی به معنای دگمه (دکمه!) است. دقیقاً هم همین‌طور است! یعنی مستر باتن، پدر بنجامین در یک کارخانه‌ی دگمه‌سازی کار می‌کند. چه جالب است که آن‌ها فامیلی‌شان براساس شغل‌شان (برعکس که هیچ‌وقت نیست!) انتخاب شده! جایی هم در آن رستوران خودِ باتن برای بنجامین تعریف می‌کند: «دگمه (Buttons) برای باتن‌ها ست! هیچ باتنی نیست که این کار رو نکنه! (لابد به جز بنجامین!)» حالا که نوبت تعریف‌کردنِ چیزهای جالب است، جالب است بدانید در ابتدای فیلم هم شوخی‌ای با همین دگمه‌ها شده. قبل از اینکه فیلم شروع شود، موقعِ نمایشِ لوگوی کمپانی پارامونت و برادران وارنر تعداد بسیار زیادی دگمه روی زمین ریخته می‌شوند و انگار مثلاً از تقابل و تمایز رنگ‌های دگمه‌ها لوگوی این دو شرکت ساخته می‌شود!</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><img title="paramount" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/pdvd-0021.png?w=275&#038;h=134" border="0" alt="paramount" width="275" height="134" /><img title="warner" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/pdvd-003.png?w=275&#038;h=134" border="0" alt="warner" width="275" height="134" /></p>
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">امیدوارم فیلم «<span style="color:#ff0000;">هفت (se7en)</span>» را دیده باشید. آن فیلم هم کار استاد است و در نوبه‌ی خودش دیدنی. در آن فیلم <span style="color:#ff0000;">برد پیت</span> نقش مأمور پلیس‌ای به نام میلز را بازی می‌کند که در یکی از پرونده‌های‌اش با بروز قتل‌های زنجیره‌ای رو‌به‌رو شده است. او به همراه مأمور کارکشته‌ی دیگری که سیاه‌پوست، مسن و باسابقه است، به این نتیجه می‌رسند که هر کدام از مقتولین به یکی از هفت گناه کبیره آلوده بوده‌اند و کلّی هم درباره‌ی قاتل فکر می‌کنند. در پایان کار وقتی قاتل خودش را معرفی کرده و قرار است پرده از دو قتل آخر بردارد و دو مأمور را به میانه‌ی یک جاده‌ی متروکه می‌برد، برد پیت متوجه می‌شود که او همسرش را نیز به گناه حسادت کشته است. حال این قاتل روانی از میلز می‌خواهد زودتر او را بکشد و انتقام خون همسرش را بگیرد. و سامرسِت هم سعی دارد جلوی او را بگیرد تا به خواسته‌ی این قاتل تن درندهد و نگذارد او به هدفش برسد. <span style="color:#ff0000;">برد پیت</span> در این سکانس فوق‌العاده ظاهر شده. میلز سعی دارد بر احساساتش غلبه کند و گریه‌اش را نگه دارد، امّا نمی‌تواند. او از طرفی می‌خواهد با اقتدار او را بکشد و خون همسرش را پایمال نکند و از طرفی دیگر اگر این کار را بکند درواقع قدمی در راه اعتقاداتِ کثیف وی برداشته و قتل‌های او را تکمیل کرده. ولی سرآخر این‌کار را انجام می‌دهد.</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">در انتهای آن فیلم تماشاچی متأثر از اتفاقاتِ ناگوار پایان فیلم است (خودم را می‌گویم؛ آینه نداشتم ولی مطمئن‌ام صورت‌ام سُرخ شده بود بدونِ سیلی‌خوردن.) که دیالوگ پایانی مأمور سیاه‌پوست (سامرسِت با بازی مورگان فریمن) همچون آوار روی سرش خراب می‌شود: «<strong>ارنست همینگوی میگه: “دنیا جای خوبیه، ارزش جنگیدنو داره”&#8230; من با بخش دومش موافقم&#8230;</strong>» و تیتراژ فیلم پخش می‌شود. حالا پس از ۱۴ سال از آن فیلم، <span style="color:#ff0000;">فینچر</span> «<span style="color:#ff0000;">ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن</span>» را ساخته تا بگوید که برخلافِ سامرسِت، با بخش اوّلِّ این جمله موافق است.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/axsazi.wordpress.com/242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/axsazi.wordpress.com/242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/axsazi.wordpress.com/242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/axsazi.wordpress.com/242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/axsazi.wordpress.com/242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/axsazi.wordpress.com/242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/axsazi.wordpress.com/242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/axsazi.wordpress.com/242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/axsazi.wordpress.com/242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/axsazi.wordpress.com/242/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=242&subd=axsazi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://axsazi.wordpress.com/2009/01/31/the_curious_case_of_benjamin_button/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ecf222f749b31dcf4a5a6d33fb1a8748?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/curious-case-of-benjamin-button-ver4-xlg.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">curious_case_of_benjamin_button</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/pdvd-011.png" medium="image">
			<media:title type="html">benjamin_button_pic</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/mv5bmja2nji1ndg0m15bml5banbnxkftztcwmjyymtywmg-002.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">benjamin_and_daisy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/pdvd-002.png" medium="image">
			<media:title type="html">daisy_age_7</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/pdvd-005.png" medium="image">
			<media:title type="html">benjamin</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/pdvd-008.png" medium="image">
			<media:title type="html">daisy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/pdvd-0021.png" medium="image">
			<media:title type="html">paramount</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/pdvd-003.png" medium="image">
			<media:title type="html">warner</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مورد عجیب هفتان</title>
		<link>http://axsazi.wordpress.com/2009/01/27/the-curious-case-of-haftan/</link>
		<comments>http://axsazi.wordpress.com/2009/01/27/the-curious-case-of-haftan/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Jan 2009 22:39:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راوی دختردايی گمشده</dc:creator>
				<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[فیلتر]]></category>
		<category><![CDATA[فیلترینگ]]></category>
		<category><![CDATA[فیلترشکن]]></category>
		<category><![CDATA[مورد]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحم]]></category>
		<category><![CDATA[هفتان]]></category>
		<category><![CDATA[انتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگرد]]></category>
		<category><![CDATA[دنیا]]></category>
		<category><![CDATA[درست]]></category>
		<category><![CDATA[سایت]]></category>
		<category><![CDATA[شگفت‌انگیز]]></category>
		<category><![CDATA[عجیب]]></category>
		<category><![CDATA[عدل]]></category>
		<category><![CDATA[عدالت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2009/01/27/haftan/</guid>
		<description><![CDATA[
این‌دیگر به‌نظرم دیوانگی است که در زمانی که حتا سایت‌هایی که درگذشته فیلتر بوده‌اند هم، دیگر فیلتر نیستند، سایت هفتان را فیلتر کردن! خیلی عجیب است.

البته اینترنت دنیای عجیبی است و موارد عجیب‌تر از این هم در آن پیش می‌آید. مثلاً اینکه شما با رفتن به آدرس به‌عنوان مثال، زیر و نوشتن آدرس سایت هفتان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=231&subd=axsazi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><div style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">
<p>این‌دیگر به‌نظرم دیوانگی است که در زمانی که حتا سایت‌هایی که درگذشته فیلتر بوده‌اند هم، دیگر فیلتر نیستند، سایت <a href="http://www.haftan.com/">هفتان</a> را فیلتر کردن! خیلی عجیب است.</p>
<p><img style="border-width:0;" title="image" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/image.png?w=533&#038;h=542" border="0" alt="image" width="533" height="542" /></p>
<p>البته اینترنت دنیای عجیبی است و موارد عجیب‌تر از این هم در آن پیش می‌آید. مثلاً اینکه شما با رفتن به آدرس به‌عنوان مثال، زیر و نوشتن آدرس سایت <a href="http://www.haftan.com/">هفتان</a> می‌توانید آن را بی‌هیچ مزاحمی تماشا کنید.</p>
<p align="left"><a href="http://freeblox.info">http://freeblox.info</a></p>
<p><img style="border-width:0;" title="image" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/image1.png?w=534&#038;h=543" border="0" alt="image" width="534" height="543" /></p>
<p>از این‌جور مزاحم‌پراکن‌ها (که خودشان هم البته بالای صفحه چند مزاحم اضافه می‌کنند. ولی این‌قدر پررو نیستند که کلِّ صفحه را ببندند و فقط حرف خودشان را بزنند.) توی وب زیاد است. فقط کافی است تا یکی فیلتر نشده جدیدترین‌هایش را به‌کمک او و سایت <a href="http://www.google.com/">گوگل</a> بیابید و آماده داشته باشید تا همیشه بتوانید از آن استفاده کنید. خیلی به دردتان می‌خورد.</p>
<p>دیگر حتا این موضوع سیاسی هم نیست که راجع به مسائل سیاسی و انتقادپذیری و… این‌ها بگویم! نمی‌دانم چه باید گفت.</p></div>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/axsazi.wordpress.com/231/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/axsazi.wordpress.com/231/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/axsazi.wordpress.com/231/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/axsazi.wordpress.com/231/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/axsazi.wordpress.com/231/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/axsazi.wordpress.com/231/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/axsazi.wordpress.com/231/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/axsazi.wordpress.com/231/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/axsazi.wordpress.com/231/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/axsazi.wordpress.com/231/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=231&subd=axsazi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://axsazi.wordpress.com/2009/01/27/the-curious-case-of-haftan/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ecf222f749b31dcf4a5a6d33fb1a8748?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/image.png" medium="image">
			<media:title type="html">image</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/image1.png" medium="image">
			<media:title type="html">image</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>هنوز می‌شود از حق و حقانیت دفاع کرد عادل جان!</title>
		<link>http://axsazi.wordpress.com/2009/01/24/aadel-90-2shanbeh/</link>
		<comments>http://axsazi.wordpress.com/2009/01/24/aadel-90-2shanbeh/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Jan 2009 23:41:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راوی دختردايی گمشده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Cinema and Television]]></category>
		<category><![CDATA[Media]]></category>
		<category><![CDATA[Sport]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[نود]]></category>
		<category><![CDATA[ورزش]]></category>
		<category><![CDATA[۹۰]]></category>
		<category><![CDATA[ادامه]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تحریم]]></category>
		<category><![CDATA[حذف]]></category>
		<category><![CDATA[دوشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه ملی]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[سانسور]]></category>
		<category><![CDATA[صداوسیما]]></category>
		<category><![CDATA[عادل فردوسی‌پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2009/01/24/aadel-90-2shanbeh/</guid>
		<description><![CDATA[
به این دلایل عادل فردوسی‌پور برنامه‌ی ۹۰ را ادامه می‌دهد…
در این چند روزه در محافل خبری و وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌های مختلف صحبت‌هایی مبنی بر عدم پخش نود و کناره‌گیری عادل فردوسی‌پور از این برنامه و مهاجرت وی به خارج از کشور و… شده بود. امّا من مصمم هستم که برنامه‌ی ۹۰ نمی‌تواند دیگر نباشد و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=222&subd=axsazi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><div style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">
<p style="font-size:14pt;font-family:times new roman;"><strong>به این دلایل عادل فردوسی‌پور برنامه‌ی ۹۰ را ادامه می‌دهد…</strong></p>
<p><strong>در این چند روزه در محافل خبری و وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌های مختلف صحبت‌هایی مبنی بر عدم پخش نود و کناره‌گیری عادل فردوسی‌پور از این برنامه و مهاجرت وی به خارج از کشور و… شده بود. امّا من مصمم هستم که برنامه‌ی ۹۰ نمی‌تواند دیگر نباشد و پخش نشود و از بین برود ، و هفته‌ی آینده باز هم این برنامه به تهیه‌کنندگی و اجرای فردوسی‌پور از شبکه‌ی سه پخش خواهد شد. تا پایان این مطلب را بخوانید، ببینید شما هم با من هم‌عقیده نیستید…</strong></p>
<p><strong><span style="color:#ff0000;">وجدان آگاه جامعه</span><br />
</strong>همه‌مان به‌اش احتیاج داریم. که کسی بیاید و از حق‌مان دفاع کند و جلوی بی‌عدالتی‌ها و نامردی‌ها را بگیرد و همه را از حق واقعی و ایده‌آل‌شان آگاه کرده و راه گرفتن آن و رسیدن به جایگاه‌های بهتر را نشان دهد. کسانی که وظیفه‌شان را درست و بجا انجام نمی‌دهند یا به هر دلیلی کم می‌گذارند را بیدار کرده و به‌شان هشدار دهد که نمی‌توانند همچون کبک سرشان را زیر برف کنند و انگار کنند که هیچ‌کسی آن‌ها را نمی‌بیند. بلکه هنوز کسی هست که آن‌ها را ببیند و به دیگران معرفی کند. از بی‌عدالتی و سیاست‌های پشت پرده، پرده بردارد و وجدان آگاه و بیدار جامعه‌ی خود باشد. عادل فردوسی‌پور با پایگاهی که در <strong>۹۰</strong> برای خود دست‌و‌پا کرده بود، چنین کسی بود.</p>
<p style="font-size:8pt;text-align:center;"><img style="border-width:0;" title="namjoo_and_aadel" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/790788b.jpg?w=500&#038;h=333" border="0" alt="namjoo_and_aadel" width="500" height="333" /><br />
<strong>فکر می‌کنید این دو نفر هیچ ویژگی مشترکی ندارند؛ اشتباه می‌کنید… کمی دقت کنید.</strong></p>
<p><strong><span style="color:#ff0000;">برگ برنده‌های تلویزیون</span><br />
</strong>آن‌موقع‌ها علی لاریجانی و حالا عزت‌الله ضرغامی همیشه چند چشم و چراغ را در شبکه‌های مختلف‌شان داشته‌اند که از ستون‌های ثابت رسانه‌ی آن‌ها به حساب می‌آمد و چه خوب و چه بد توانسته بود مدت زیادی را دوام بیاورد و رضایت اشخاص و اصناف مختلف را به همراه اقبال نسبی عموم مردم به دست آورد.</p>
<p>حجت‌الاسلام قرائتی یکی از آن‌ها بود که مدّت‌ها از ابتدای انقلاب هر هفته به خانه‌های مردم می‌آمد و ماه‌های رمضان را نیز هر شب مهمان‌شان بود. مسائل قرآنی را مطرح می‌کرد و به امر خطیر انسان‌سازی مشغول بود. به دلیل آگاهی بالای او و بیان شیوایش و حفظ تعادل و میانه‌روی توانسته بود در میان اقشار مختلف مستمعینی را برای خود جمع کند.</p>
<p>مهران مدیری نیز در طول زمان توانست هم رضایت مدیران شبکه‌ی سه و تلویزیون، هم سیاست‌مداران، هم مردم و جوانان و بالاخره روزنامه‌نگاران و روشنفکران را با حربه‌ها و روش‌های مختلف خود به دست آورد.</p>
<p>افراد دیگری نیز بودند مانند: بهرام شفیع (برنامه‌ی <strong>ورزش و مردم</strong>)، جهانگیر کوثری (<strong>ورزش از نگاه دو</strong>)، محمد صالح‌علاء (پیشتر و بیشتر در رادیو و حالا در <strong>دو قدم مانده به صبح</strong>)، سهیل محمودی (<strong>کاروان‌های شعر و موسیقی</strong>! و رادیو)، مجری‌های خبر و برنامه‌های کودک، خبرنگاران واحد مرکزی خبر و… که این‌ها هر کدام با تفاوت‌های کم، مدت زیادی را در پایگاه رسانه‌ای‌ئی که برای خویش درست کرده بودند، ماندند و هنوز هم هستند. البته شرایط و سیاست همیشه در مرکز خبر و بخش‌های مختلف خبری، شرایط خاص و متفاوتی بود که فعلاً راجع به آن صحبت نمی‌کنیم.</p>
<p>تعدادی از کارگردان‌ها و هنرپیشه‌ها هم بودند که به واسطه‌ی رابطه‌ی خوبی که باز هم در طول زمان و با روش‌های مخصوص خود توانستند برقرار کنند، جای خود را در صداوسیمای ایران تثبیت کردند. خواننده‌ها و موسیقی‌دان‌ها نیز موقعیت مشابهی پیدا کردند و گروهی از رانت تلویزیونی و تبلیغات آن بهره‌مند بودند و عده‌ای خیر. <strong>علیرضا افتخاری</strong>، <strong>محمد اصفهانی</strong>، <strong>مجید اخشابی</strong>، <strong>احسان خواجه‌امیری</strong>، <strong>رسول نجفی</strong>، <strong>تاجیک</strong>، <strong>خواجه‌نوری</strong> و… بیشتر در تلویزیون به شهرت رسیدند.</p>
<p>از میان شومن‌ها و مجریان برنامه‌گردان نیز <strong>فرزاد حسنی</strong>، <strong>رضا رشیدپور</strong>، <strong>شهیدی‌فر</strong>، <strong>حسینی</strong>، <strong>رفیعی</strong>، <strong>احمدزاده</strong>، <strong>علیخانی</strong>، <strong>حسینیان</strong> و… در پایگاه‌ها و ژانر‌های مختلف و متفاوتی قرار گرفتند و هر کدام شخصیتی هم‌وزن نام عزت‌الله ضرغامی پیدا کرده و کم و زیاد کارهای موفق از نظر افراد و قشرهای مختلف را ارائه دادند. <strong>عادل فردوسی‌پور</strong> امّا با برنامه‌ی <strong>۹۰</strong> ، مجموعه‌ی گزارش‌های قوی و جذاب فوتبال ایران و جهان، برنامه‌های کوچک و گزارشی دیگر شبکه‌ی سه، کارشناسی فوتبال و… درمیان این شومن‌های جوان و جدید جایگاه متفاوت و ویژه‌ای کسب کرده بود. چون هم دانش والایی داشت، هم گروه خوبی داشت، هم نگاه هنرمندانه‌ای را به همراه سیاست درست و عاقلانه پیش گرفته بود و هم رابطه‌ی خوبی را با افراد و گروه‌های مختلف برقرار کرده بود.</p>
<p>گمان نمی‌کنم مدیران رسانه‌ی ملی حاضر باشند چنین برگ برنده‌ای را از دست بدهند و نه برنامه‌ی <strong>۹۰</strong> و نه شخص <strong>عادل فردوسی‌پور</strong> را هیچ‌گاه از کف نخواهند داد.</p>
<p><span style="color:#ff0000;"><strong>به‌روز بودن و اطلاعات دقیق</strong></span><br />
تلویزیون رسانه‌ی پویایی است و از لحاظ به‌روز بودن و انعطاف‌پذیری بیش‌از‌حدش با هیچ‌یک از رسانه‌های دیگر (روزنامه، مجله، رادیو و حتا اینترنت) قابل مقایسه نیست و اگر از نهایت قدرت خویش استفاده کند و تمام قابلیت خویش را درمیان بگذارد، می‌تواند از تمام این رسانه‌ها گذر کرده و تأثیرگذارترین رسانه‌ی میان مردم باشد. شما دارید غذا می‌خورید، کارهای روزانه‌تان را انجام می‌دهید، درس می‌خوانید، بازی می‌کنید، تلفن جواب می‌دهید و هر کار دیگری که انجام می‌دهید، به‌راحتی می‌توانید به‌صورت همزمان مخاطب تلویزیون و برنامه‌های آن نیز باشید و از آن استفاده درست و بهینه‌ای بکنید.</p>
<p>متأسفانه در تلویزیون ایران چنین اتفاقی نمی‌افتد و از تمام قابلیت‌های این رسانه استفاده نمی‌شود. اکثر برداشت‌ها از الگوها و ایده‌آل‌های جهانی، برداشت‌هایی سطحی است و درحدِّ چیزهای ظاهری و فنّی باقی مانده. طوری که آرزوی مردم ایران است که زمانی از بیشترین قابلیت ممکن در صداوسیمای رسمی مملکت‌شان استفاده شود و آن‌ها مجبور نباشند به رسانه‌ی مبتذل و ناذل ماهواره‌ای فارسی‌زبان رجوع کنند که با اینکه برنامه‌های ضعیفی ارائه می‌کنند ولی توانسته‌اند حداقل در ظاهر ماجرا، بیشترین توانایی و قابلیت خود را به‌کار گیرند و مخاطبان ایرانی را جذب کنند. درحالی که برنامه‌های ضعیف ما نیز دست‌کم به‌لحاظ فنّی و کلیت کار از برنامه‌های درجه یک آن‌ها قوی‌تر است.</p>
<p>ولی چه کنیم که مسئله‌ی اصلی محتواست و برای مخاطب نیز همین مهم است. و اگر در فرم همه‌کار انجام بدهی و ذره‌ای محتوا تولید نکنی و نگذاری افراد مختلف به ابراز عقاید خویش بپردازند، هیچ فایده‌ای ندارد. به قول دوست عزیز نویسنده‌ام <strong>رضا کاظمی</strong> که می‌گوید بعضی‌ها سعی دارند که کمبود محتوا را با انواع و اقسام بوتیک‌های رنگ و وارنگ جبران کنند. البته او مخالف جلوه‌های پیشرفته‌تر و مسائل ظاهری نیست؛ ولی معتقد است لااقل باید یک صدم این چیزها، محتوایی هم در کار باشد.</p>
<p>حق با رضا است و اگر تک‌تکِ همان شبکه‌های ماهواره‌ای را هم ببینید، ساعتی نیست که چند مجری و کارشناس و از همه مهم‌تر انسان ننشسته باشند و با هم هم‌فکری نکرده باشند و درمورد مسائل مختلف زندگی حرف نزده باشند. هر چند آدم‌های خوش‌فکری نباشند. هر چند فکر و عقیده‌شان مهم نباشد. هر چند نظرات و عقایدشان مبتذل و نادرست باشد. امّا این ابراز عقیده و این هم‌فکری را با هم جلوی دوربین انجام می‌دهند و قضاوت نهایی را به‌عهده‌ی هزاران بیننده‌ی ایرانی در سراسر جهان می‌گذارند. این برگ برنده‌ی آن‌هاست و البته برگ برنده‌ای که صداوسیما تنها با داشتن برنامه‌ها و هواهای تازه‌ای چون <strong>۹۰</strong>، <strong>کوله‌پشتی</strong>، <strong>شیشه‌ای‌ها</strong>، <strong>مردم ایران سلام</strong>، <strong>آسمان شب</strong>، <strong>دو قدم مانده به صبح،</strong> و اخیراً <strong>تیک تاک</strong> (هر شب ساعت ۸ از شبکه‌ی دو) می‌تواند داشته باشد و متأسفانه در اکثر موارد همین‌ها را هم خیلی زود از دست می‌دهد.</p>
<p>چه برسد به اینکه در نمونه‌ی اصیل و درست ایرانی‌اش ما از نمونه‌های مبتذل لُس‌آنجلسی گوهرهایی را داریم که هم از آن‌ها اطلاعات دقیق‌تر و درست‌تر و جامع‌تری دارند. هم روش‌ها و تکنیک‌های رابطه برقرار کردن را بهتر و بیشتر بلدند و هم از بیرون جامعه راجع به آن نظر نمی‌دهند و از دل همین شهر و همین کشور به خیابان جام جم آمده‌اند و نماینده‌ی میلیون‌ها ایرانی در رسانه‌ی ملی رسمی کشورشان شده‌اند. افرادی همچون محمد صالح‌علاء (که هوش سرشارش را با صحبت‌هایش درمورد فیلم <strong>سنتوری</strong> جان (!) درست زمانی که قاچاق فیلم شروع شد و تقدیم درست و بجای برنامه‌ی دوشنبه‌شب‌اش به <strong>فردوسی‌پور</strong> و… به کسانی که گمان می‌کنند او فقط یک شاعر است و از این مسائل چیزی نمی‌داند، نشان می‌دهد. همین‌طور به‌روز و مدرن بودن‌اش را؛ با مجموعه‌ی حرف‌هایش.) و خود <strong>عادل فردوسی‌پور</strong>.</p>
<p><strong><span style="color:#ff0000;">در عمل چون کوه، در حرف بی‌روح</span></strong><br />
دو جور آدم داریم. آدم‌هایی که در عمل حرفی برای گفتن ندارند و در حرف پر هستند از ادعا. و آدم‌هایی که بهترین کار را در عمل ارائه می‌دهند و اهل غرور بیجا و تعریف بی‌دلیل نیستند. چون عمل‌شان بهترین تعریف است برای‌شان. البته تلفیقی از این دو را هم داریم که یا در عمل و حرف هیچ چیزی نیست و یا در هر دو موفقیت هست. یعنی هم عمل‌شان ضعیف است و هم ادعایی ندارند یا هم ادعای زیاد دارند و در عمل هم می‌توانند آن را انجام دهند.</p>
<p>امّا هیچ‌کدام ِ این‌ها، نمی‌دانم چرا به نوع دومی‌ها نمی‌رسد. که در عمل چون کوه استوار و قرص و محکم پای حرف‌شان ایستاده‌اند، و اگرچه در حرف نیز پای عمل‌شان، امّا اهلِ به رخ‌کشیدن هم نیستند و وقتی پای صحبت‌کردن از همین عمل‌شان می‌شود آن‌قدر سرد و بی‌روح نشان می‌دهند که آدم دوست دارد خفه‌شان کند. البته نه این‌که عادل فردوسی‌پور یا فردوسی‌پورها از تعریف‌کردن بدشان بیاید ها! نه. اصلاً. خیلی هم دوست دارند. عاشق‌اش هستند. ولی آن‌ها بیش از همه جدی هستند و چون نمی‌خواهند عمل‌شان، با حرف‌زدن درباره‌ی عمل‌شان پُر شود، پس زود از این بحث‌های حاشیه‌ای (که مثلاً کسی از آن‌ور خط تلفن وسط برنامه‌ی <strong>۹۰</strong> دارد می‌زند…) می‌گذرند و می‌روند سر اصلِ مطلب. (نمی‌خواهند با این تعریف‌ها وقت برنامه را بگیرند؛ می‌خواهند این تعریف‌ها را بگذارند برای زمان و مکانی دیگر.) و حالا شناسایی اصل مطلب.</p>
<p><strong><span style="color:#ff0000;">هوشِ گرفتنِ نکته‌ها و تشخیص اصل از فرع</span></strong><br />
اینکه چرا فلان‌کس فلان‌جا فلان‌عمل را انجام داده و حالا می‌گوید انجام نداده. یا انجام نداده و می‌گوید داده. یا انجام داده و کار خوبی از نظر خیلی‌ها نبوده و حالا بحث سر ِ این است که چرا از نظر او کار خوبی بوده و از نظر ِ این همه آدم، خوب نبوده؟ پس همه‌ی حاشیه‌ها به حاشیه می‌روند و اصل قضیه می‌شود همین چیزهایی که به‌ظاهر حاشیه‌ای هستند. ولی درواقع اصلِ اصلِ قضیه‌اند و تا به آن‌ها رسیدگی نشود، اصلاً اصلی وجود نخواهد داشت.</p>
<p>این دیوانگی است که وقتی می‌توان راجع به حاشیه‌ی یک موضوع صحبت کرده و به شناخت و درک درست‌تری از همه‌چیز و همه‌کس رسید، صحبت‌کردن راجع به مسائلِ سطحی و روزمره و همیشگی. نه اینکه نباید راجع به آن‌ها صحبت کرد ها. نه. باید صحبت کرد. ولی اینکه آن‌ها را اصل بدانیم و مابقی را حاشیه، خیلی مسخره است درواقع.</p>
<p>و حالا این بستگی دارد به اینکه چقدر آن آدم نابغه و باهوش باشد و سرعت عمل داشته باشد در تشخیص درستِ اصل موضوع از حاشیه‌های به‌ظاهر اصل! این، از ویژگی‌های ناب و نایاب عادل است. و دقیقاً مهم‌ترین ویژگی او. که شاید همان زمانِ پخشِ برنامه ۹۰ یا گزارش آن بازی فوتبال متوجه‌اش نشوید؛ امّا وقتی یک ساعت بعدش، روی تخت‌خواب دراز کشیده‌اید، تازه می‌فهمید چه‌قدر خوب بوده که عادل فلان‌جا سکوت کرده یا بهمان‌جا فلان‌حرف را زده یا… حرف‌های آن دو برنامه‌ی کذائی اخیر، اثبات دقیق و درستی است بر این موضوع و گزارش‌های عادل در بازی‌های مهم و حساس.</p>
<p>ببخشید که از نظر شما اصلاً چیز مهمی نیست. امّا نمی‌دانید چقدر خوشحالم که کسی دیگر مثل خودم را می‌شناسم که مثل من خیلی برایش مهم است که بداند و به بقیه هم بگوید شماره‌ی پای فلان بازیکن چند است. یا آن یکی بازیکن مویش را شبیه رونالدینیو کرده. یا کبوتری وسط زمین افتاده و بعد آن بازیکن کبوتر را می‌گیرد و به کناره‌ی زمین می‌برد. یا در فلان بازی مهم فلان هنرپیشه هم میان تماشاگران نشسته. و… می‌دانید؟ این‌ها خیلی چیزهای مهمی هستند که درنهایت و درمجموع به ما درک درست می‌دهند. نگاه تیزبین می‌دهند. هوش‌مان را زیاد می‌کنند و ذهن ما را می‌سازند. و عادل که انگار استاد شناسایی همین چیزهاست. به‌خصوص تند حرف زدن‌اش هم به‌کمک‌اش آمده و خیلی سریع می‌تواند در یک مسابقه‌ی فوتبال تمام این چیزها را بگوید، بدون ذره‌ای پــِـرتی یا وقت‌تلف‌کنی و… . این هم از موهبت‌های خدا ست که به <strong>فردوسی‌پور</strong> داده شده یا شاید هم اکتسابی بوده! نمی‌دانم. کسی می‌داند؟!</p>
<p style="font-size:8pt;text-align:center;"><img style="border-width:0;" title="aadel_namjoo_aahaari" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/790770b.jpg?w=500&#038;h=333" border="0" alt="aadel_namjoo_aahaari" width="500" height="333" /><br />
<strong>ویژگی مشترک عادل و مُحسن نامجو نبوغ‌شان هست. همین برایتان کافی نیست؟!</strong></p>
<p><strong><span style="color:#ff0000;">نقش ضرغامی</span></strong><br />
وبلاگ‌نویس مشهور و خوش‌بیانی در یکی از پُست‌های وبلاگ‌اش در واکنش به برکناری <strong>شهرام گیل‌آبادی</strong> از مدیریت رادیوجوان، حسابی <strong>ضرغامی</strong> را نواخت و چنین پایان‌بندی‌ای را بر نامه‌ای که به او نوشته بود، انتخاب کرد: «<strong>نباید اجازه می‌دادید که در میان اهالی رسانه، این سخن دهان به دهان بگردد که “ضرغامی این بار هم کوتاه آمد.” جناب ضرغامی! برادرانه از من بپذیرید. شما باز هم اشتباه کردید…</strong>»</p>
<p><strong>عزت‌الله ضرغامی</strong> مدیرکل سازمان صداوسیما در طی دوران پنج‌ساله‌ی مدیریت خود بر این سازمان نقاط مثبت و روشن زیادی داشته که آن‌قدر بوده تا از نقاط کور آن چشم‌پوشی کنیم. امّا علی‌رغم آن، همیشه این موضوع هم مطرح است که وی معمولاً در مصاف با عوامل برون‌سازمانی و خارجی اهلِ مداراکردن و حتا کوتاه‌آمدن است و به قول آرش خوشخو «<strong>متخصص پیشروی‌های ناگهانی و البته عقب‌نشینی‌های پرتلفات است</strong>».</p>
<p>به همین دلیل در دوره‌های زمانی مختلف با دو جور «<strong>۲۰:۳۰</strong>» روبه‌رو هستیم. دو جور «<strong>کوله‌پشتی</strong>». و برنامه‌هایی چون <strong>عبور و شب و مثلث شیشه‌ای</strong> هم نمی‌مانند چون در این میان، کسی شماره‌ی موبایلِ آقای ضرغامی را دارد. «<strong>ساعت شنی</strong>» با آن طرح و متن و شروع فوق‌العاده، در میانه‌ی راه جرح و تعدیل و رسماً شهید می‌شود. سرعت‌گیرهای گاه و بی‌گاه برای «<strong>شبهای برره</strong>» و «<strong>دو قدم مانده به صبح</strong>» پیش می‌آید که تغییرات زیادی را در آن‌ها بوجود می‌آورد. مهران مدیری از <strong>پاورچین</strong> و <strong>برره</strong> به <strong>باغ مظفر</strong> می‌رسد و <strong>چارخونه</strong> می‌شود نماد طنز تلویزیونی. بی‌خاصیت و بی‌رنگ و بی‌بو.</p>
<p><strong>سیدرضا شکراللهی</strong> به گزارش پشت صحنه‌ی برنامه‌ی <strong>۹۰</strong> در روزنامه‌ی <strong>فرهنگ آشتی</strong> با چنین تیتری، لینک می‌دهد: «<strong>رئیس صداوسیما زورش نرسید!</strong>» که حق هم دارد. خودتان بخوانید: «<strong>عزت‌الله ضرغامی رئیس سازمان صداوسیمای ایران به عادل فردوسی‌پور پیشنهاد می‌دهد که در برنامه این هفته به یک نظرسنجی گسترده دست بزند. نتیجه این پیشنهاد ، شد مصاحبه تلویزیونی با هفتاد نفر از اهالی فوتبال و پاسخ به این پرسش که: «نود در فوتبال چه عملکردی داشته است؟». فردوسی‌پور این ویژه برنامه را تدوین کرده و قصد داشت برنامه‌ای کاملاً مربوط به اتفاقات و تحریمی که اتفاق افتاده ترتیب بدهد و در این راه حمایت بزرگ‌ترین عضو صداوسیما را همراه خود احساس می‌کرد اما تنها یک ساعت مانده به آغاز برنامه، پورمحمدی مدیر شبکه سوم تلویزیون همراه با رضائیان مدیر کل حراست سازمان صدا و سیما به استودیوی چهارده می آیند. پورمحمدی، توصیه‌های مهمی را به عادل فردوسی‌پور می‌کند که همین حرف‌های در گوشی، عامل اصلی دیر پخش شدن برنامه است.</strong>»</p>
<p>این مشکل هم همیشه بوده که مدیر اصلی و رده بالا یک چیز می‌گوید و مدیر رده پایین‌تر چیز دیگری. به همین دلیل در همان گزارش پشت صحنه آمده فقط به‌خاطر اشاره‌ی کوچک فردوسی‌پور وی توبیخ شده: «<strong>”همان‌طور که گفتم قرار بود امشب برنامه‌ای مفصل درباره اتفاقات اخیر داشته باشیم که صلاح دیده شد این کار را نکنیم.” البته این جملاتی که عادل در پلاتوی ابتدایی نود بر زبان آورد باعث شد تا پورمحمدی رئیس شبکه سه که در استودیو حضور داشت، هنگام پخش مسابقات لیگ برتر عادل را توبیخ کند.</strong>» این جمله‌ی فردوسی‌پور باز هم نشان‌دهنده‌ی همان هوش و زکاوت‌اش هست و به‌خوبی هم بیانگر زندانی‌ای است که مجبور است تنها با یک جمله‌ی کوتاه وضعیت‌اش را شرح دهد.</p>
<p>امّا باز هم دخالت ضرغامی در آن برنامه و نکات جالب دیگری که در همان گزارش پشت صحنه آمده است: «<strong>ضرغامی که تماشاگر نود بود وقتی اجرای بی‌روح فردوسی پور در پلاتوی اول را می‌بیند، با تلفن همراه پورمحمدی تماس می‌گیرد تا دلیل بی‌انگیزگی فردوسی پور را بفهمد. پورمحمدی وضع را برایش توضیح می‌دهد و البته به حضور رضائیان در استودیوی چهارده اشاره می کند. با این اتفاق ضرغامی سیاست را عوض می‌کند و به پورمحمدی دستور می‌دهد تماس مستقیمی با آخوندی برقرار شود تا در ارتباطی مستقیم با عادل همه چیز برای مردم عیان شود. امّا تلاش دستیاران تهیه در پشت صحنه برای تماس با آخوندی ناکام ماند. گویا حتی چند باری هم موفق به تماس با آخوندی می‌شوند، اما او بر خلاف همیشه گوشی همراه را جواب نمی‌دهد. این اتفاقات باعث می‌شود که ضرغامی باز هم مسیر نود را عوض کند. دستور می آید که در پلاتوی پایانی نود با امیر حاج رضایی تماس گرفته شود تا او از نود دفاع کند. حتی اشاراتی هم که عادل در پایان برنامه به مشکلاتش با سازمان تربیت بدنی داشته، پس از این دستور ضرغامی بوده است.</strong>»</p>
<p>تمامی این‌ها نشان از همان شمایل رئیس سازمان صداوسیما (کنارکشیدن و کوتاه‌آمدن‌اش) دارد و (مهم‌تر) اینکه حالا دیگر بعد از این همه مدّت با توجه به جوانب و شرایط مختلف پیرامون این برنامه‌ی ویژه‌ی رسانه‌اش، دیگر نمی‌خواهد بازنده باشد و دوست دارد برای یک بار هم که شده، قرص و محکم پای بهترین مجری خودش و پربیننده‌ترین برنامه‌ی سازمان‌اش بایستد و درمقابل انتقاداتِ پوچ و بی‌اساس و بی‌معنای آخوندی و از همه مسخره‌تر؛ عزیزمحمدی از عادل فردوسی‌پور دفاع کند. به تنها همین یک دلیل هم که شده، منتظر ِ این باشید تا عزت‌الله ضرغامی را در روزهای پایانی مدیریت‌اش بر سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران، صاف و صادق و پیروزتر از همیشه، پشت صحنه‌ی برگ‌برنده‌ی تمام دوران مدیریت‌اش بنشیند و دوشنبه‌ی آینده، برنامه‌ی <strong>۹۰</strong> را به بهترین شکل ممکن و مانند گذشته روی آنتن ببرد. نمی‌دانم چرا، ولی خیلی از عزت‌الله ضرغامی خوشم می‌آید. مدیر بسیار خوبی است. شما چطور؟ با من هم‌عقیده نیستید؟</p>
<p><strong>لینک‌دونیِ طرفدارانِ عدل و عادل<br />
</strong><a href="http://farhangdaily.com/page/87-11-2/varzesh.htm#1">فرهنگ آشتی: دوشنبه شب در پشت صحنه نود چه گذشت؟</a><br />
<a href="http://www.bbc.co.uk/persian/sport/2009/01/090120_ba-navad-crisis.shtml">بی‌بی‌سی فارسی: نود در دقیقه‌ی ۹۰؟</a><br />
<a href="http://delbastegi.wordpress.com/2009/01/20/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D8%AD%D8%B0/">احتمال شکست تمامیت‌خواهان در پروژه حذف فردوسی‌پور</a><br />
<a href="http://aaryoo.wordpress.com/2009/01/20/is-reformism-possible/">فردوسی پور، برنامه 90 و یک پیام روشن</a><br />
<a href="http://www.najafzadeh.ir/weblog/archives/_90.php">کامران نجف‌زاده: عادل می‌ماند&#8230;</a><br />
<a href="http://www.golagha.ir/mags/?ty=28&amp;magid=80&amp;id=2623">گل‌آقا: کاریکاتور فردوسی‌پور!</a></p>
<p><strong>پی‌نوشت:</strong> همان‌طورکه انتظار داشتم و پیش‌بینی می‌کردم، این‌بار ضرغامی قرص و محکم پای برنامه‌ی خوب رسانه‌اش ایستاده و <a title="تلویزیون قرارداد ;1581&amp;#ق پخش فوتبال را فسخ می‌کند" href="http://www.cinemaema.com/NewsArticle5942.html">گفته</a>: «<strong><span><span class="pn-normal">اگر پنج‌شنبه و جمعه در بازیهای لیگ برتر دوربین‌های صداوسیما به ورزشگاه‌ها راه داده نشود، صبح شنبه قرارداد حق پخش تلویزیونی یک طرفه فسخ خواهد شد.</span></span></strong>» اشاره‌ی ضرغامی به شایعاتی است مبنی بر اینکه در بازی‌های هفته‌ی گذشته دوربین <strong>۹۰</strong> را به ورزشگاه راه ندادند و افشین پیروانی هم قبل از مصاحبه‌ی مطبوعاتی گفت میکروفون <strong>۹۰</strong> را بردارید و بعد مصاحبه کنید. آفرین آقای ضرغامی. این‌بار اشتباه نکردید!</p>
<p><strong>پی‌نوشت ۲:</strong> البته این فضا و جوِّ دعوا و جدالی که بین سازمان صداوسیما و سازمان تربیت‌بدنی شکل گرفته را هیچ دوست ندارم. ولی خُب تا چنین دعواهای عمیق و بزرگی شکل نگیرند، دوستی‌ها بیشتر و پاک‌تر از گذشته نمی‌شوند و واقعیت انسان‌ها نیز در همین سختی‌ها شناخته می‌شود.</p>
<p>محمّد قوچانی در سرمقاله‌ی آخرین شماره‌ی شهروند امروز <a title="شهروند امروز - برده‌ای که ارباب شد" href="http://www.shahrvandemrouz.com/content/3603/default.aspx">حرف قشنگی زد </a>که همان حرف را برایتان نقل می‌کنم و تمام: ‌«<strong>اعتراف می‌كنم پرسش من در نوروز 1387 درباره اینكه اوبامای ایران كیست؟ پرسش بی‌حاصلی بود. ایران اوبامایی ندارد. نه اصلاح‌طلبان و نه اصولگرایان. ایالات متحده آمریكا مظهر امپریالیسم، استعمار نو، تبعیض نژادی مدرن، سرمایه‌سالاری، فردگرایی و دشمنی با نظام سیاسی ایران است. اما در درون خود این امكان را ایجاد كرده است كه هر از گاهی با لینكلن یا كندی یا اوباما چهره خود را بازسازی كند.</strong></p>
<p><strong>آمریكایی‌ها دشمن خارجی بسیار دارند اما دشمن خانگی ندارند. آنان دشمنان خانگی خود را به دوستان ابدی بدل كرده‌اند. اجداد اوباما 200 سال پیش اگر در آمریكا می‌زیستند برده‌هایی بیش نبودند اما امروز بازمانده آن بردگان رئیس‌جمهور آمریكا می‌شود. برده‌ای ارباب شد. آنان دشمنان را به دوستان تبدیل كرده‌اند چرا ما دوستان‌مان را به دشمنان تبدیل می‌كنیم؟</strong>»</div>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/axsazi.wordpress.com/222/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/axsazi.wordpress.com/222/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/axsazi.wordpress.com/222/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/axsazi.wordpress.com/222/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/axsazi.wordpress.com/222/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/axsazi.wordpress.com/222/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/axsazi.wordpress.com/222/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/axsazi.wordpress.com/222/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/axsazi.wordpress.com/222/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/axsazi.wordpress.com/222/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=222&subd=axsazi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://axsazi.wordpress.com/2009/01/24/aadel-90-2shanbeh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ecf222f749b31dcf4a5a6d33fb1a8748?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/790788b.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">namjoo_and_aadel</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/790770b.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">aadel_namjoo_aahaari</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یه شاخه نیلوفر؛ هدیه‌ی مُحسن چاوشی به ما</title>
		<link>http://axsazi.wordpress.com/2009/01/20/ye-shakhe-niloofar/</link>
		<comments>http://axsazi.wordpress.com/2009/01/20/ye-shakhe-niloofar/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Jan 2009 16:56:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راوی دختردايی گمشده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Music]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[محسن چاوشی]]></category>
		<category><![CDATA[یه شاخه نیلوفر]]></category>
		<category><![CDATA[پاپ]]></category>
		<category><![CDATA[آلبوم]]></category>
		<category><![CDATA[آوای باربد]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2009/01/20/ye-shakhe-niloofar/</guid>
		<description><![CDATA[
[حاشیه: خیلی عجیب است. این پست را draft کرده بودم که همان زمانی که آلبوم آمده بود تکمیل و پست‌اش کنم که نمی‌دانم چرا تا امروز این فرصت برایم پیش نیامد!! یا به‌کلی یادم رفت اصلاً همه‌چیز… برای همین کمی مفصّل‌تر و مبسوط‌ترش کردم و بالاخره امروز ارسال شد.]

این متن را بخوانید. فوق‌العاده است. ببینید [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=206&subd=axsazi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><div style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">
<p><strong>[<em><span style="color:#804000;"><span style="color:#800000;">حاشیه:</span> خیلی عجیب است. این پست را draft کرده بودم که همان زمانی که آلبوم آمده بود تکمیل و پست‌اش کنم که نمی‌دانم چرا تا امروز این فرصت برایم پیش نیامد!! یا به‌کلی یادم رفت اصلاً همه‌چیز… برای همین کمی مفصّل‌تر و مبسوط‌ترش کردم و بالاخره امروز ارسال شد.</span></em>]</strong></p>
<p><img style="border-right:0;border-top:0;border-left:0;border-bottom:0;" title="mohsen" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/mohsen1.jpg?w=550&#038;h=762" border="0" alt="mohsen" width="550" height="762" /></p>
<p><a title="توضی;1581&amp;#ات آوای باربد" href="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/news5ws2.jpg">این متن</a> را بخوانید. فوق‌العاده است. ببینید چی‌ها نوشته… این متن توضیحاتی است که آوای باربد درباره‌ی آلبوم «<strong>یه شاخه نیلوفر</strong>» داده. سه بسته‌بندی و کاست و <a href="http://www.a-lotus-sprout.com/">سایت اختصاصی</a> و توزیع تقریباً همزمان در سراسر کشور و فروشگاه اینترنتی iTunes و Amazon و تعدادی Wallpaper و Screen Saver زیبا و چند Ringtone و نظرسنجی بهترین آهنگ و چه و چه و چه. آدم اینها را که می‌بیند لذّت می‌برد…</p>
<p>می‌دانید؟ درواقع همه‌ی این‌ها ظاهر ماجراست… همه‌شان را با کمی تفاوت، اگر نسخه‌ی اصل آلبوم نامجو را به قیمت سه هزار تومان، پارسال خریده بودید، هم می‌توانستید ببینید. امّا اصلاً این‌ها مهم نیست… این فقط حاشیه‌ی متن آلبوم است… متن حاشیه‌اش مهم‌تر است…</p>
<p>بخشی از گفته‌های مُحسن چاوشی درباره‌ی این آلبوم، دیگر کارهایش و عقاید پاک و دقیق و صادقانه‌اش در این‌طرف و آن‌طرف را بخوانید. من یکی با تک‌تکِ این جمله‌ها کم و زیاد تکان خوردم و احساس کردم کسی از درون سینه‌ی من این جمله‌ها را بر زبان مُحسن جاری کرده است:</p>
<blockquote>
<ul>
<li><strong>من فقط سینتی سایزر می‌نوازم و می‌خوانم و به این معتقدم که اگر آدم یک چاه باشد با عمق ۲۰۰ متر، بهتر از این است که دریایی به عمق دو سانت باشد!</strong></li>
<li><strong>هر کسی حق دارد <span style="text-decoration:underline;">بخواند</span>، امّا اگر بخواهد <span style="text-decoration:underline;">بماند</span>، باید متعهد باشد و آنچه تحویل جامعه می‌دهد، جهت درست باشد و درواقع، با کاری که ارائه می‌کند، مردم را گول نزند.</strong></li>
<li><strong>من نمی‌توانم به مخاطبانم خیانت کنم و آن‌ها را در همان سطح نگه دارم. من سعی می‌کنم خودم رشد کنم و این رشد را به طرفدارانم انتقال بدهم.</strong></li>
<li><strong>بگذار این را هم مخاطبان مجله‌ی تو بدانند که من و تو در وهله‌ی اول <span style="text-decoration:underline;">دوست</span> هستیم و کارهای <span style="text-decoration:underline;">مطبوعاتی</span> و <span style="text-decoration:underline;">هنری</span> در مرحله‌ی دوم قرار دارند.</strong></li>
<li><strong>این همه آدم آمدند خودشان را تکرار کردند، چه نتیجه‌ای دیدند؟ یکی یکی دارند از دور خارج می‌شوند. من با موسیقی تکراری پاپ چقدر باید خودم را تکرار می‌کردم؟</strong></li>
<li><strong>یکی هست که می‌خواند و می‌گوید من غمگینم و غصه دارم. امّا آهنگش آدم را می‌رقصاند! من وقتی غمگینم آهنگم هم باید غمگین باشد. من آن چیزی را که واقعاً بوده‌ام خوانده‌ام. همه‌ی این اتفاقاتی که خوانده‌ام برایم افتاده و صادقانه آن‌ها را بیان کرده‌ام. حالا یک‌نفر مثل من این اتفاقات برایش افتاده بنابراین با آن حال می‌کند یا فردی دیگر با من احساس نزدیکی نمی‌کند. من که کسی را مجبور نمی‌کنم بیاید آلبومم را بشنود!</strong></li>
<li><strong>من دوست دارم به مردم عشق بدهم و مردم با کارهای من عاشق شوند.</strong></li>
<li><strong>این غم را شعرای زیادی مطرح کردند امّا همان شعرا وقتی به وصال رسیدند آن وصال را هم به بهترین شکل ممکن بیان کردند. اصلاً وصال نه و یک لحظه‌ی طربناک عارفانه. این‌ها همه دنبال این هستند که برسند. و این غم هم غم آن نرسیدن است. خ</strong><strong>داوند خیلی بزرگ است و ما نمی‌توانیم یک‌دفعه عاشقش بشویم. برای همین غم فراق همیشه هست. ما هم داریم بازی می‌کنیم. داریم یاد می‌گیریم تا ببینیم می‌توانیم به آن عشق بزرگ برسیم یا نه؟</strong></li>
<li><strong>الآن صد نفر به من SMS یا E-mail زده‌اند که چرا در کارم از سنتور استفاده نکرده‌ام؟ مگر چند بار باید استفاده کنم؟ چون سنتوری موفق بوده، باز هم باید از سنتور استفاده کنم؟</strong></li>
<li><strong>یک چیز را هم بگویم که غیرمجاز عبارت خوبی نیست. کارهای من اگرچه مجوز نداشته امّا «شریف» بوده است. من حرف بدی نزده‌ام و چیز بدی نخوانده‌ام.</strong></li>
<li><strong>خیلی ایمیل به من زده شد که ما با این کار عاشق شدیم یا تسکین پیدا کردیم. بعضی‌ها نمی‌توانند گریه کنند، این آهنگ را گوش می‌دهند، تسکین پیدا می‌کنند، گریه می‌کنند و خودشان را راحت می‌کنند. هدف ما هم این است که هم خودمان عاشق شویم و هم کمک کنیم دیگران هم عاشق باشند.</strong></li>
<li><strong>عام و خاصی وجود ندارد، من برای همه می‌خوانم.</strong></li>
</ul>
</blockquote>
<p>تمام این‌ها برای منِ مخاطب این معنی را می‌دهد که مُحسن چاوشی ِ هنرمند و گروهی که با او کار می‌کنند، برای ما و سلیقه‌ی ما ارزش قائل هستند. و این ارزش زمانی وجود خواهد داشت که برای کار خودشان ارزش قائل باشند و این وقت را بگذارند. تو وقتی به خودت و کار خودت احترام بگذاری، دیگران هم به تو و کارهایت احترام می‌گذارند. همین که بدانند تو برای سرگرم‌کردن آن‌ها (با اکراه نخوانید؛ خیلی چیز والایی است: <span style="text-decoration:underline;">سرگرم کردن</span>، <span style="text-decoration:underline;">سرگرم کردن</span>…) از وقت خودت زده‌ای و به احترام آن‌ها تمام زندگی‌ات را در یک چهاردیواری خلاصه کردی تا آن‌ها لذت ببرند&#8230; همین که مطمئن شوند این موضوع (سرگرم کردن آن‌ها و تمام چیزهایی که با خلق یک اثر هنری بوجود می‌آید…) برای تو مهم بوده و از سر بیکاری و تفریح و وقت‌گذرانی به آن‌ها افتخار نداده‌ای و اثر خلق نکرده‌ای… همین‌که شبی (شب‌هایی) نخوابیده‌ای، قید زندگی را زدی (و به‌جایش زندگی را سرودی و با سرودت زندگی کردی…)، بی‌خیال عشق شدی (و عوض‌اش عشق‌ات را دوباره ساختی تا با هزاران نفر به اشتراک بگذاری‌اش…)، و تمام تمرکزت را روی ساختن لحظه‌لحظه‌های ساخته‌شدن هزاران انسان گذاشتی تا ذره‌ای از عمر آن‌ها را تلف نکرده باشی… خود به خود آن‌ها هم به تو عشق می‌ورزند و دوستت می‌دارند؛ پس قید زندگی را می‌زنند و با تو (هنرت) زندگی می‌کنند؛ شبی (شب‌هایی) را نمی‌خوابند و با تراکِ دوم آلبوم‌ات عشق‌بازی می‌کنند؛ بی‌خیال عشق‌شان می‌شوند به تو عشق می‌ورزند؛ تو برای‌شان مهم می‌شوی همان‌طور که آن‌ها برای تو مهم بوده‌اند؛ لحظه‌لحظه‌ی ساختن کارهایت را در خیال خود می‌سازند چون تو عشق و آینده و ذهن و زبان‌شان بوده‌ای؛ چون شبی نخوابیده‌ای و شب‌ها بیدار مانده‌ای و عشق‌ات را دور ریخته‌ای و گوش آسمان را کر کرده‌ای و قید زندگی را زده‌ای و با دو بال زیبایت به آسمان‌ها پرواز کرده‌ای و آلبوم جدیدت را وارد بازار کرده‌ای.</p>
<p><img style="border-right:0;border-top:0;border-left:0;border-bottom:0;" title="a lotus sprout" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/alotussproutii1.jpg?w=550&#038;h=441" border="0" alt="a lotus sprout" width="550" height="441" /></p>
<p>و آن‌جا در پایان، در آن قطعه‌ی سرخوشانه، در تراکِ دوازدهم، «شکسته پا» مُحسن چاوشی زخم‌خورده است و شما مخاطبان برای او «عصا»ئی هستید که هنگامی که هیچ‌کس را ندارد، می‌تواند با کمک شما دوباره بلند شود و سالم و سرخوش راهش را ادامه دهد. در این قطعه‌ی پایانی به‌نام «<strong>عصا</strong>» مُحسن جواب ِ تمام این چیزهایی که اینجا گفتم را این‌چنین می‌دهد. او حتا تمام همین‌ها را هم به شما می‌بخشد و عوض‌اش تنها یک نگاه از شما می‌خواهد: «<strong>بخند و از خنده بگو، از غم بازنده بگو/ عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من/ عشق منو می‌خوای چی‌کار؟ عذر و بهونه کم بیار/ دوست ندارم که عاقبت تو بشکنی به‌جای من/ اگه تمومه طاقتت، نمونده روز راحتت/ نگاه باصداقتت غنیمته برای من</strong>» مُحسن جان ‍! تو هم برای ما غنیمتی… دوستت داریم و همیشه عصای خوبی برایت خواهیم بود. «<strong>اگه شکسته پای من، گریه نکن عصای من…/ هرچی شکسته بنویس، به‌پای گریه‌های من</strong>»…</div>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/axsazi.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/axsazi.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/axsazi.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/axsazi.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/axsazi.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/axsazi.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/axsazi.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/axsazi.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/axsazi.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/axsazi.wordpress.com/206/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=206&subd=axsazi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://axsazi.wordpress.com/2009/01/20/ye-shakhe-niloofar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ecf222f749b31dcf4a5a6d33fb1a8748?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/mohsen1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">mohsen</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2009/01/alotussproutii1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">a lotus sprout</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فهرست 20 نشریه‌ی اینترنتی فارسی پرطرفدار</title>
		<link>http://axsazi.wordpress.com/2008/12/28/net-mag/</link>
		<comments>http://axsazi.wordpress.com/2008/12/28/net-mag/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Dec 2008 07:51:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راوی دختردايی گمشده</dc:creator>
				<category><![CDATA[بدون دسته‌بندی]]></category>
		<category><![CDATA[فنآوری]]></category>
		<category><![CDATA[فصل نو]]></category>
		<category><![CDATA[مجله]]></category>
		<category><![CDATA[نشریه]]></category>
		<category><![CDATA[وب]]></category>
		<category><![CDATA[گذرگاه]]></category>
		<category><![CDATA[آنلاین]]></category>
		<category><![CDATA[آی تی]]></category>
		<category><![CDATA[آدم برفی‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنتی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[اطلاع]]></category>
		<category><![CDATA[تکنولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[تارنما]]></category>
		<category><![CDATA[خبر]]></category>
		<category><![CDATA[خبررسانی]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<category><![CDATA[سنگ پا]]></category>
		<category><![CDATA[سایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2008/12/28/net-mag/</guid>
		<description><![CDATA[
به‌همراه اطلاعاتِ جذابِ دیگری که حتماً درباره‌ی آن‌ها نیاز خواهید داشت…

مبحت راه‌اندازی و تولید محتوای نشریات اینترنتی فارسی چند سالی است که به‌طور جدی داغ شده و افراد مختلف در قالب گروه‌ها و حلقه‌های ادبی و فرهنگی دور هم جمع شده و یک نشریه‌ی اینترنتی راه می‌اندازند تا هم بتوانند آراء یکدیگر را به نقد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=203&subd=axsazi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><div style="font-family:Tahoma;font-size:9pt;direction:rtl;text-align:justify;">
<p dir="rtl" align="right"><strong>به‌همراه اطلاعاتِ جذابِ دیگری که حتماً درباره‌ی آن‌ها نیاز خواهید داشت…</strong></p>
<p align="center"><a href="http://axsazi.files.wordpress.com/2008/12/net-mag.jpg"><img style="border-width:0;" title="net_mag" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2008/12/net-mag-thumb.jpg?w=250&#038;h=324" border="0" alt="net_mag" width="250" height="324" /></a></p>
<p>مبحت راه‌اندازی و تولید محتوای نشریات اینترنتی فارسی چند سالی است که به‌طور جدی داغ شده و افراد مختلف در قالب گروه‌ها و حلقه‌های ادبی و فرهنگی دور هم جمع شده و یک نشریه‌ی اینترنتی راه می‌اندازند تا هم بتوانند آراء یکدیگر را به نقد بکشند و در کنار هم آن‌ها را مطرح کنند، هم از اینترنت استفاده‌ی بهینه کنند، هم دوستان جدید و مشترکی پیدا کنند تا بتوانند هر چه بهتر نشریه را مدیریت کرده و درنهایت یک گروه اینتراکتیو از نویسندگان و مخاطبان را در وب‌سایت‌شان داشته باشند.</p>
<blockquote><p><a href="http://axsazi.files.wordpress.com/2008/12/image.png"><img style="border-right:0;border-top:0;border-left:0;border-bottom:0;margin:10px;" title="image" src="http://axsazi.files.wordpress.com/2008/12/image-thumb.png?w=34&#038;h=35" border="0" alt="image" width="34" height="35" align="right" /></a><strong>دانلود کنید:</strong><br />
<a href="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/net-mag.doc">اطلاعات بیست نشریه اینترنتی فارسی زبان وب</a><br />
<strong>حجم:</strong> ۱۰۰ کیلوبایت</p></blockquote>
<p align="justify"><span style="color:#800000;"><strong>شما اگر در هر کدام از داده‌های این فایل اطلاعاتی اشتباهی دیدید، باخبرم کنید تا تصحیح‌شان کنیم.</strong></span></p>
<blockquote>
<p align="justify"><span style="color:#800000;"><strong>پی‌نوشت: فایل تصحیح شد. با حجم کمتر دوباره لطفاً دانلودش کنید.<br />
</strong></span></p></blockquote>
</div>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/axsazi.wordpress.com/203/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/axsazi.wordpress.com/203/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/axsazi.wordpress.com/203/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/axsazi.wordpress.com/203/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/axsazi.wordpress.com/203/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/axsazi.wordpress.com/203/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/axsazi.wordpress.com/203/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/axsazi.wordpress.com/203/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/axsazi.wordpress.com/203/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/axsazi.wordpress.com/203/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=203&subd=axsazi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://axsazi.wordpress.com/2008/12/28/net-mag/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ecf222f749b31dcf4a5a6d33fb1a8748?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2008/12/net-mag-thumb.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">net_mag</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://axsazi.files.wordpress.com/2008/12/image-thumb.png" medium="image">
			<media:title type="html">image</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یک فیلم، یک تجربه</title>
		<link>http://axsazi.wordpress.com/2008/12/18/1film-1tajrobe/</link>
		<comments>http://axsazi.wordpress.com/2008/12/18/1film-1tajrobe/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Dec 2008 18:32:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راوی دختردايی گمشده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Cinema and Television]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[فرش ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[من ترانه پانزده سال دارم]]></category>
		<category><![CDATA[مردم ایران سلام]]></category>
		<category><![CDATA[یک فیلم، یک تجربه]]></category>
		<category><![CDATA[پشت صحنه]]></category>
		<category><![CDATA[آژانس شیشه‌ای]]></category>
		<category><![CDATA[آتش سبز]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[بودن یا نبودن]]></category>
		<category><![CDATA[رضا میرکریمی]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[شبکه 4]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2008/12/18/1film-1tajrobe/</guid>
		<description><![CDATA[پشت صحنه‌ی فیلم سینمایی آتش سبز هم‌اکنون از شبکه‌ی 4 سیما درحالِ پخش است. این برنامه و برنامه‌هایی شبیه آن در قالب مجموعه‌ی یک فیلم، یک تجربه قرار است پنج‌شنبه‌ها ساعت 21 از شبکه‌ی 4 پخش شود. سری قبل این مجموعه سال گذشته با پخش پشت صحنه‌ی فیلم‌های کالت و محبوب سی‌سال سینمای بعد از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=198&subd=axsazi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>پشت صحنه‌ی فیلم سینمایی <strong>آتش سبز</strong> هم‌اکنون از شبکه‌ی 4 سیما درحالِ پخش است. این برنامه و برنامه‌هایی شبیه آن در قالب مجموعه‌ی <strong>یک فیلم، یک تجربه</strong> قرار است پنج‌شنبه‌ها ساعت 21 از شبکه‌ی 4 پخش شود. سری قبل این مجموعه سال گذشته با پخش پشت صحنه‌ی فیلم‌های کالت و محبوب سی‌سال سینمای بعد از انقلاب ایران، همچون <strong>آژانس شیشه‌ای</strong>، <strong>من ترانه پانزده سال دارم</strong>، <strong>بودن یا نبودن</strong> و… شهرت یافت و در اوج به پایان رسید. ظاهراً تهیه‌کننده‌ی این مجموعه‌ی مستند <strong>رضا میرکریمی</strong> است که اپیزودهای مستند <strong>فرش ایرانی</strong> هم به تهیه‌کنندگی او سال گذشته از برنامه‌ی <strong>مردم ایران سلام</strong> به پخش رسید. این مستندها را از دست ندهید و اوّل بروید فیلم‌های هر هفته را ببینید، بعد هم بنشینید و پشت صحنه‌اش را به همراه گفته‌های سازندگان‌اش نگاه کنید. اگر پنج‌شنبه ندیدید، احتمالاً ظهر جمعه تکرارش را می‌توانید ببینید…</p>
<p>لینک‌های مرتبط:   <br /><a href="http://aftab.ir/news/2008/nov/10/c5c1226317222_art_culture_media_television.php">فیلم‌های سری جدید یک فیلم یک تجربه</a>    <br /><a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=801813">سری جدید یک فیلم یک تجربه</a></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/axsazi.wordpress.com/198/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/axsazi.wordpress.com/198/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/axsazi.wordpress.com/198/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/axsazi.wordpress.com/198/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/axsazi.wordpress.com/198/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/axsazi.wordpress.com/198/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/axsazi.wordpress.com/198/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/axsazi.wordpress.com/198/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/axsazi.wordpress.com/198/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/axsazi.wordpress.com/198/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=198&subd=axsazi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://axsazi.wordpress.com/2008/12/18/1film-1tajrobe/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ecf222f749b31dcf4a5a6d33fb1a8748?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یک جشنواره&#8204;ی ملّی دیگر</title>
		<link>http://axsazi.wordpress.com/2008/12/01/web-tanz-festival/</link>
		<comments>http://axsazi.wordpress.com/2008/12/01/web-tanz-festival/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Dec 2008 10:37:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راوی دختردايی گمشده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Media]]></category>
		<category><![CDATA[مجید یوسفی]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[جشنواره]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2008/12/01/web-tanz-festival/</guid>
		<description><![CDATA[برگزاری جشنواره‌ی ملّی طنز اینترنتی
هیاهوهایش
مقدمه: اینترنت در دنیای امروز با توجه به مزایای فراوانی که دارد، هر روز بیش از پیش گستره‌ی نفوذ خود را در ابعاد مختلف زندگی انسان‌ها می‌گستراند. و صد البته، دنیای نشر نیز از این قاعده خارج نیست، دنیای اینترنت با توجه به امکانات متفاوت و گسترده‌ای که از جنبه‌های مختلف، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=197&subd=axsazi&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><font face="Times New Roman" size="2"><strong>برگزاری جشنواره‌ی ملّی طنز اینترنتی</strong></font></p>
<blockquote><h2><strong>هیاهوهایش</strong></h2>
<p><strong>مقدمه:</strong> اینترنت در دنیای امروز با توجه به مزایای فراوانی که دارد، هر روز بیش از پیش گستره‌ی نفوذ خود را در ابعاد مختلف زندگی انسان‌ها می‌گستراند. و صد البته، دنیای نشر نیز از این قاعده خارج نیست، دنیای اینترنت با توجه به امکانات متفاوت و گسترده‌ای که از جنبه‌های مختلف، برای نویسندگان ایجاد می‌کند، محیطی است که در چند سال گذشته، بسیاری از نویسندگان را به سوی خود جذب کرده؛ از تازه‌کاران خوش‌فکر گرفته تا قدیمی‌ها!</p>
<p>با توجه به گسترش نشر اینترنتی، اینترنت جای خود را در میان رسانه‌هایی مانند تلویزیون، سینما و&#8230; به خوبی باز کرده و تأثیر مشابهی بر فرهنگ و اعتقادات عمومی گذاشته است. لذا چنین رسانه‌ای نیازمند حمایت‌هایی است؛ نیازمند آن است که هنجارهای آن تعریف شود و نیازمند است که آسیب‌های رفتاری‌اش آسیب‌شناسی شود.</p>
<p>در دنیای اینترنت امروز، زبان طنز به علّت ظرافت و شیرینی‌اش، هر روز بیشتر از دیروز مورد استفاده قرار می‌گیرد، لذا نیاز به اقداماتی که در بالا ذکر شد، بسیار احساس می‌شود. برگزاری جشنواره، به همراه هیاهوهایش، می‌تواند بهانه‌ای باشد جهت دستیابی به اهداف ذکر شده.</p>
</blockquote>
<p align="justify">متن بالا را شكیب نادرپور، دبیر اجرایی جشنواره‌ی ملّی طنز اینترنتی در مقدمه‌ی کاتالوگِ «پیشنهاد همکاری»‌ جشنواره نوشته. وی اهدافِ برگزاری این جشنواره‌ی ملّی را «<strong>شناسایی هنجارهای طنز تحت وب و تبیین معیارهای طنزنویسی سالم</strong>»، «<strong>حمایت از طنزنویسی تحت وب</strong>»، «<strong>معرفی الگوی طنزنویسی و دوری از هجو و هزل نویسی</strong>» و «<strong>ایجاد یک تعامل مناسب بین طنز اینترنتی و مطبوعاتی</strong>» اعلام کرده است.</p>
<p>جشنواره‌ی طنز اینترنتی در سه بخش و برای سه گروه برگزار می‌شود:    <br />۱- وبلاگ‌نویسان     <br />۲- مجله‌های طنز تحت وب     <br />۳- سایت نشریات مطبوعاتی</p>
<p align="justify">داوران این جشنواره نیز این افراد هستند: <strong>حسین صافی</strong>، <strong>سلمان طاهری</strong>، <strong>مهدی تمیزی</strong>، <strong>لاله ضیایی</strong>، <strong>ابراهیم رها</strong>، <strong>نیما دهقانی</strong>، <strong>علی زراندوز</strong> و <strong>جلال سعیدی</strong>.</p>
<p>این را هم اضافه کنم که من به عنوان سردبیر سابقِ <a href="http://www.sangepa.mihanblog.com/">نشریه‌ی اینترنتی طنز سنگ پا</a> و عضو فعلی شورای سیاست‌گذاری این نشریه، <strong><a href="http://www.sangepa.net/">سنگ پا</a></strong> را به عنوانِ حامی این جشنواره می‌شناسم نه برگزارکننده‌اش. هر چند مدیرمسئول سابق و رئیس شورای سیاستگذاری فعلی سنگ پا، مجید یوسفی، هم رفیق‌ام است، هم مافوق‌ام و هم مدیر این جشنواره‌ی ملّی!     <br />برای همین سه سمت است که رپرتاژآگهیِ این جشنواره را اینجا می‌خوانید نه چیز دیگر!</p>
<p><a href="http://www.webtanz.net/">سایت این جشنواره</a></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/axsazi.wordpress.com/197/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/axsazi.wordpress.com/197/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/axsazi.wordpress.com/197/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/axsazi.wordpress.com/197/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/axsazi.wordpress.com/197/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/axsazi.wordpress.com/197/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/axsazi.wordpress.com/197/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/axsazi.wordpress.com/197/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/axsazi.wordpress.com/197/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/axsazi.wordpress.com/197/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=axsazi.wordpress.com&blog=3468558&post=197&subd=axsazi&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://axsazi.wordpress.com/2008/12/01/web-tanz-festival/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ecf222f749b31dcf4a5a6d33fb1a8748?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>