تنها روی سه‌پایه، نشسته بود تو سایه… (حسنی خواندن؛ از دهه شصت تا هشتاد)

فوریه 24, 2009

Manoochehr-Ehteramiبه احترام عموسیبیلوی صفحه‌های یازده

مُردن‌اش هم خیلی سوت و کور بود. عینِ خودش. یک چیزی بگویم؛ رضا کیانیان تقریباً هیچ یک از خاطرات کودکی مرا نساخته، ولی با این حال از منوچهر احترامی بیشتر می‌شناسم‌اش. درحالی که نسل ما کودکی‌اش را با «حسنی نگو بلا بگو، تنبلِ تنبلا بگو»ی احترامی گذرانده. کیانیان حرف جالبی را امسال در جشنواره‌ی فیلم کمدی گل‌آقا زد: «من تا امشب نمی‌دانستم این شعر را شما گفته‌اید، ولی می‌دانید با این کارتان مرا بدبخت کرده‌اید؟! من هزار مرتبه این کتاب را برای پسرم خواندم و تا تمام می‌شد می‌گفت یک بار دیگر بخوان. پسرم خیلی شما را دوست دارد و حیف که امشب اینجا نیست.» جالب است که من هم تا دو سال پیش نمی‌دانستم این شعر، سروده‌ی منوچهر خان است. درواقع آشنایی من با آقای احترامی هرچند از قبل و از جایی دیگر بوجود آمده بود، ولی وقتی فهمیدم این رابطه، طولِ درازتری دارد و به دوران کودکی‌ام برمی‌گردد، اهمیت او و جایگاه‌اش برایم چندبرابر شد.

درواقع من از ستونِ «بچه‌ها… من هم بازی» در مجله‌ی «بچه‌ها…گل‌آقا» با او همراه شدم. از دستِ «رشد» خسته شده بودیم و می‌خواستیم واقعاً رشد کنیم. و راستش چیزهایی که اون تو می‌نوشتند، و اصلاً همین انحصاری بودن که فقط همین یک گزینه را به خوردمان می‌دادند، واقعاً هم مانع رشدمان بود. خارج از مدرسه، مطبوعات ایران دو پیشنهاد جدی برایمان داشتند؛ یکی «کیهان بچه‌ها» که خسته‌کننده‌تر از این حرف‌ها بود و دیگری «بچه‌ها…گل‌آقا». اولین شماره‌اش را که باز کردم و خواندم، تصویر عموسیبیلو آن‌بالا سمت راستِ صفحه‌ی ۱۱ خورده بود و سمت چپ‌اش نوشته بود: «پورنگ». خوراک من بود. تو رو خدا یکی‌شان را بخوانید… خودتان را جای آن‌موقع ِ کسانی مثل من بگذارید، بعد ببینید عاشق این نوشته نشده‌اید؟ ایناهاش، این پایین:

manoochehr

حالا فکر کنید، ما هر هفته پنج‌شنبه یه دونه تر و تمیز از این داستان‌ها سهم داشتیم… دیگه چی می‌خواستیم؟ «حسنی نگو یه دسته گل» فقط یک داستان بود، ولی «بچه‌ها… من هم بازی» هر هفته یک داستان جدید برای‌مان داشت. اصلاً می‌دانید چیست؟ حالا که این خبر را شنیدم و رفتم انباری مجله‌های خاک گرفته‌ی قدیم را ورقی زدم و داستان‌های احترامی دوباره مرور کردم، می‌بینم که حالا هم به اندازه‌ی بار اول خواندن‌شان برایم جذابیت و تازگی دارند. حالا، بعد از مرگِ نویسنده‌اش! نویسنده‌اش کیست؟ نه اشتباه کردم! منوچهر احترامی مُرده، نه «پورنگ». اصلاً می‌دانید چیست؟ می‌خواهم به زودی منتخب چند تا از بهترینِ این داستان‌ها را روی وب قرار بدهم، تا اگر به هر دلیلی موفق به خواندن و تجربه‌کردن‌شان نشده‌اید، از این لذت بی‌نصیب نمانید.

حالا هنوز هم البته باور نکردم ها! یعنی اصلاً به‌نظرم این‌جور نویسنده‌ها و این‌جور داستان‌ها فقط متولد می‌شوند، در ذهن ما متولد می‌شوند… ولی فکر نمی‌کنم هیچ‌گاه بمیرند. اصلاً بیایید روراست باشیم. من اصلاً توی عمرم اگر همین جشنواره‌ی کمدی نبود، یا مصاحبه‌های این‌طرف و آن‌طرف نبودند، ممکن بود هیچ‌وقت منوچهر احترامی را نبینم و نشناسم و کک‌ام هم نگزد. یا ببینم و بی‌اهمیت رد شوم. ولی نمی‌توانستم، ولی نمی‌توانستم از کنار داستان‌های او، از کنار هنر او بگذرم. برای همین داستان‌هایش را دنبال کردم و خودش را امّا نه. برای همین حالا دارم اینجا خبر مرگش را می‌دهم، ولی اصلاً مرثیه نمی‌خوانم. درواقع حسِّ خاصی نسبت به این خبر ندارم؛ نه خوب، نه بد. مگر من آشنایی‌ام با احترامی از خود احترامی شروع شده بود؟ نه! از قصه‌های آقایی به نام منوچهر احترامی. تازه این هم نه! از قصه‌های فردی با نام «پورنگ»! اصلاً عقب‌تر! از داستانِ «حسنی نگو بلا بگو» بدون دانستنِ نام نویسنده! می‌بینید این رابطه‌ی فرضی با مغز و هنر احترامی چه طویل و چه عمیق است و رابطه با خود او چه کوتاه و بی‌اهمیت. پس به من حق بدهید با این ادبیات بنویسم، این‌جوری از مرگش بگویم.

نویسندگانِ بزرگ معمولاً در داستان‌هایشان همیشه ردّی از زندگی واقعی خودشان هم پیدا می‌شود. امّا همیشه یک جا، یک گوشه، یک داستانِ ویژه می‌نویسند که دقیقاً شاه‌بیتِ غزلِ زندگیِ آن‌ها و تمام انسان‌ها ست… «حسنی» دقیقاً یک همچنین داستانی بود. بیاید دوباره مرور کنیم؛ شاید چیزی را کشف کردیم.

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می‌خوای اصلاح کنی؟
نه نمی‌خوام نه نمی‌خوام

در ابتدای کار با حسنی آشنا شدیم و فهمیدیم بچه‌ی کثیفی است و به هر دلیلی نمی‌خواهد در آن برهه‌ی خاص تمیز باشد. خُب نخواهد؛ این حقِّ اوست! او حق دارد نخواهد و پدرش هم اصراری نمی‌کند… و در ادامه امّا حسنی با مشکلی مواجه می‌شود. می‌بیند که هیچ‌کس به او و طبعاً به بازی‌کردن با او علاقه‌ای ندارد. خُب نداشته باشند؛ این حقِّ آن‌هاست!


واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

همه‌ی انسان‌ها در زندگی‌شان راه و روشی دارند و حق دارند راه زندگی‌شان را خودشان انتخاب کنند. این داستان برای کودکان نوشته شده و طبعاً قرار نیست فلسفه چینی کند، و باید ساده و روان داستانِ خودش را تعریف کند و برود پیِ کارش. دیگر این فلسفه‌بافی‌ها و بازکردن‌ها به‌عهده‌ی من و شمای نویسنده است. حسنی هم خیلی ساده نمی‌خواهد برود حمام، نمی‌خواهد موهایش را اصلاح کند…

fajr-mag
بخش داستان آخرین شماره‌ی مجله‌ی فجر مان را به شعری از منوچهر خان اختصاص دادیم،
و درست چند روز بعد از این کار او را برای همیشه از دست دادیم.

و پدرش نیز به او چیزی نمی‌گوید. دست‌کم در داستان ذکر نشده و استنباط من هم همین است. همه‌ی انسان‌ها سلیقه و نوع تفکری دارند و براساس آن تصمیم‌های مختلفی را در مسیر زندگی‌شان می‌گیرند. و نزدیکان‌شان حتا اگر با این سلیقه و تفکر مخالفتی داشته باشند، باید به آن‌ها این حقِّ انتخاب را بدهند. و پدر حسنی این کار را می‌کند تا او خودش به حرف‌های پدر برسد.

واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

و حالا این تصمیم حسنی است که بخواهد در لاکِ خودش فروبرود و به آن خواسته تن ندهد؛ یا نیاز داشته باشد به این روابط و این اجتماعی شدن و مجبور شود از خواسته‌اش بگذرد. عموماً در زندگی ما هم چنین اتفاقی می‌افتد؛ روی چیزی که از نظر ما درست است، پافشاری می‌کنیم و بعد به‌خاطر آن تعدادی از دوستان‌مان را از دست می‌دهیم. خُب البته موضوعِ ما این‌قدر موضوعِ آزاردهنده‌ای مانند کثیف‌بودن لزوماً ممکن است نباشد، و به همین دلیل همه روی آن متّفق‌القول نیستند. پس روی تصمیم‌مان می‌ایستیم. امّا اگر موضوع این‌قدر مهم باشد که تعداد زیادی از اطرافیان‌مان ما را به آن شرطی کنند، حاضریم از خواسته‌مان بگذریم و رضایت اطرافیان خود را جلب کنیم. تا محبت‌شان را از دست ندهیم و زندگی بهتری داشته باشیم. حسنی هم که یک بچه است و بدون بازی و سرگرمی تقریباً هیچ امیدی برای زنده بودن ندارد، از خواسته‌اش می‌گذرد و نزد پدر بازمی‌گردد:

حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل

ولی حالا بگذارید یک ویژگی داستان‌های احترامی را که بدون تحقیق و فقط با توجه به تجربه‌ی چند سال خواندنِ ستون ثابت او در «بچه‌ها… گل‌آقا» فهمیده‌ام، بگویم. دوست دارم منتقدینِ قدرتر و حرفه‌ای‌تر این حرف را رد یا اصلاح کنند. اینکه داستان‌های احترامی همیشه زودتر از آنچه درواقع پایانِ آن‌هاست، به پایان می‌رسند. یا به تعبیری ماجرای «داستان» تمام می‌شود، ولی چند جمله و چند پاراگراف درحال سکون و تعلیق در پایان گفته می‌شود… مثل همین شعر؛ داستان در همان قسمتِ بالا با «حسنی نگو یه دسته گل/ تر و تمیز و تپل مپل» به پایان رسیده، امّا شعر تمام نمی‌شود و این پاراگراف در پایان می‌آید که به‌نظرم تأثیرگذاری داستان را چند برابر می‌کند:

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی میخوای فوری بگو
مرغه می‌گفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز می‌گفت:
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا

توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود…

و همین راز زندگی است. گاهی برای تنهانبودن و عشق‌های جدید را تجربه‌کردن لازم است از خواسته‌های هرچند به‌حقِّ خویش نیز گذشت و رضایت دیگران را جلب کرد. مثل احترامی که در بچه‌ها…گل‌آقا برای کودکان جوری می‌نوشت که در ماهنامه‌ی گل‌آقا آن‌جوری نمی‌نوشت. و برای اینکه رضایت آن‌ها را جلب کند، خودش را به آن‌ها نزدیک می‌کرد. و حالاست که باید گفت: «توی ده شلمرود/ حسنی دیگه تنها نبود». آقای رضا کیانیان، منوچهر خان هم پسر شما را (و پسران بقیه‌ی مردم کشورش را) خیلی دوست دارد و حیف که امشب اینجا نیست…

دانلود پادکست «حسنی خواندن ؛ از دهه شصت تا هشتاد»
زمان:
پنج دقیقه و پنجاه و پنج ثانیه | حجم: دو مگابایت و سی و هفت کیلوبایت

باید به منوچهر احترامی احترام گذاشت. باید به این همه تأثیری که آثار او بر روی نسل ما داشت، احترام گذاشت. منوچهر احترامی کوچک‌ترین اهمیّتی به این موضوع نداد که کسی بخواهد اسمش را بداند، یا اینکه بخواهد خود را مطرح بکند، و با این همه تیراژی که کتاب‌هایش برای کودکان داشتند، و به قول خودش هنوز هم از نفس نیفتاده‌اند و همین‌طور به انواع و اقسام اشکال مختلف، تجدید چاپ می‌شوند، اصلاً به دنبال تبلیغات و بهره برداری از این همه شهرتِ آن‌ها نبود. و تا پایانِ عمرش نیز زندگی سوت و کور و کم سر و صدایی داشت… باید به این همه اهمیّتی که او به بچه ها می‌داد، احترام گذاشت.

جالب است بدانید منوچهر احترامی خودش هیچ‌گاه ازدواج نکرد. و بچه‌ای نداشت. «پورنگ» هم اسم ِ خواهرزاده‌ی او بود. و به قول آقای هوشنگ مرادی کرمانی در همان جشنواره‌ی کمدی هنوز هم پسر بود؛ چون هنوز ازدواج نکرده و مرد نشده بود! به خاطر این پسر دوست داشتنی که تمام پسر‌های ایرانی مدیون او هستند… و عظمتی که داستان‌های او داشتند… و این تأثیری که روی نسل ما گذاشت و کوچک‌ترین گریه‌ای هم برایش نکردیم… چون او خودش به ما یاد داد که حتا اگر داستانِ زندگیِ یک انسان تمام می‌شود، امّا هنوز هم می‌توان چند پاراگراف ادامه‌اش داد، در حالتِ سکون و تعلیق نگه‌اش داشت، و بیشتر با یاد او و خاطرات‌اش عشق‌بازی کرد… و پایان و مرگِ داستان را ندید… پس به احترام ِ پاراگرافِ پایانی «حسنی نگو یه دسته گل»، همگی چند دقیقه ذهن‌تان را در حالتِ سکون نگه دارید و ببینید پورنگِ قصه را کنار خود احساس نمی‌کنید…

لینک‌ها:
خودم هم از حسنی محروم هستم
پيری بزرگترین دستاورد زندگی من است!
حسنی نگو یه دسته گل
وزیر ارشاد درگذشت منوچهر احترامی را تسلیت گفت
منوچهر احترامی درگذشت


یه شاخه نیلوفر؛ هدیه‌ی مُحسن چاوشی به ما

ژانویه 20, 2009

[حاشیه: خیلی عجیب است. این پست را draft کرده بودم که همان زمانی که آلبوم آمده بود تکمیل و پست‌اش کنم که نمی‌دانم چرا تا امروز این فرصت برایم پیش نیامد!! یا به‌کلی یادم رفت اصلاً همه‌چیز… برای همین کمی مفصّل‌تر و مبسوط‌ترش کردم و بالاخره امروز ارسال شد.]

mohsen

این متن را بخوانید. فوق‌العاده است. ببینید چی‌ها نوشته… این متن توضیحاتی است که آوای باربد درباره‌ی آلبوم «یه شاخه نیلوفر» داده. سه بسته‌بندی و کاست و سایت اختصاصی و توزیع تقریباً همزمان در سراسر کشور و فروشگاه اینترنتی iTunes و Amazon و تعدادی Wallpaper و Screen Saver زیبا و چند Ringtone و نظرسنجی بهترین آهنگ و چه و چه و چه. آدم اینها را که می‌بیند لذّت می‌برد…

می‌دانید؟ درواقع همه‌ی این‌ها ظاهر ماجراست… همه‌شان را با کمی تفاوت، اگر نسخه‌ی اصل آلبوم نامجو را به قیمت سه هزار تومان، پارسال خریده بودید، هم می‌توانستید ببینید. امّا اصلاً این‌ها مهم نیست… این فقط حاشیه‌ی متن آلبوم است… متن حاشیه‌اش مهم‌تر است…

بخشی از گفته‌های مُحسن چاوشی درباره‌ی این آلبوم، دیگر کارهایش و عقاید پاک و دقیق و صادقانه‌اش در این‌طرف و آن‌طرف را بخوانید. من یکی با تک‌تکِ این جمله‌ها کم و زیاد تکان خوردم و احساس کردم کسی از درون سینه‌ی من این جمله‌ها را بر زبان مُحسن جاری کرده است:

  • من فقط سینتی سایزر می‌نوازم و می‌خوانم و به این معتقدم که اگر آدم یک چاه باشد با عمق ۲۰۰ متر، بهتر از این است که دریایی به عمق دو سانت باشد!
  • هر کسی حق دارد بخواند، امّا اگر بخواهد بماند، باید متعهد باشد و آنچه تحویل جامعه می‌دهد، جهت درست باشد و درواقع، با کاری که ارائه می‌کند، مردم را گول نزند.
  • من نمی‌توانم به مخاطبانم خیانت کنم و آن‌ها را در همان سطح نگه دارم. من سعی می‌کنم خودم رشد کنم و این رشد را به طرفدارانم انتقال بدهم.
  • بگذار این را هم مخاطبان مجله‌ی تو بدانند که من و تو در وهله‌ی اول دوست هستیم و کارهای مطبوعاتی و هنری در مرحله‌ی دوم قرار دارند.
  • این همه آدم آمدند خودشان را تکرار کردند، چه نتیجه‌ای دیدند؟ یکی یکی دارند از دور خارج می‌شوند. من با موسیقی تکراری پاپ چقدر باید خودم را تکرار می‌کردم؟
  • یکی هست که می‌خواند و می‌گوید من غمگینم و غصه دارم. امّا آهنگش آدم را می‌رقصاند! من وقتی غمگینم آهنگم هم باید غمگین باشد. من آن چیزی را که واقعاً بوده‌ام خوانده‌ام. همه‌ی این اتفاقاتی که خوانده‌ام برایم افتاده و صادقانه آن‌ها را بیان کرده‌ام. حالا یک‌نفر مثل من این اتفاقات برایش افتاده بنابراین با آن حال می‌کند یا فردی دیگر با من احساس نزدیکی نمی‌کند. من که کسی را مجبور نمی‌کنم بیاید آلبومم را بشنود!
  • من دوست دارم به مردم عشق بدهم و مردم با کارهای من عاشق شوند.
  • این غم را شعرای زیادی مطرح کردند امّا همان شعرا وقتی به وصال رسیدند آن وصال را هم به بهترین شکل ممکن بیان کردند. اصلاً وصال نه و یک لحظه‌ی طربناک عارفانه. این‌ها همه دنبال این هستند که برسند. و این غم هم غم آن نرسیدن است. خداوند خیلی بزرگ است و ما نمی‌توانیم یک‌دفعه عاشقش بشویم. برای همین غم فراق همیشه هست. ما هم داریم بازی می‌کنیم. داریم یاد می‌گیریم تا ببینیم می‌توانیم به آن عشق بزرگ برسیم یا نه؟
  • الآن صد نفر به من SMS یا E-mail زده‌اند که چرا در کارم از سنتور استفاده نکرده‌ام؟ مگر چند بار باید استفاده کنم؟ چون سنتوری موفق بوده، باز هم باید از سنتور استفاده کنم؟
  • یک چیز را هم بگویم که غیرمجاز عبارت خوبی نیست. کارهای من اگرچه مجوز نداشته امّا «شریف» بوده است. من حرف بدی نزده‌ام و چیز بدی نخوانده‌ام.
  • خیلی ایمیل به من زده شد که ما با این کار عاشق شدیم یا تسکین پیدا کردیم. بعضی‌ها نمی‌توانند گریه کنند، این آهنگ را گوش می‌دهند، تسکین پیدا می‌کنند، گریه می‌کنند و خودشان را راحت می‌کنند. هدف ما هم این است که هم خودمان عاشق شویم و هم کمک کنیم دیگران هم عاشق باشند.
  • عام و خاصی وجود ندارد، من برای همه می‌خوانم.

تمام این‌ها برای منِ مخاطب این معنی را می‌دهد که مُحسن چاوشی ِ هنرمند و گروهی که با او کار می‌کنند، برای ما و سلیقه‌ی ما ارزش قائل هستند. و این ارزش زمانی وجود خواهد داشت که برای کار خودشان ارزش قائل باشند و این وقت را بگذارند. تو وقتی به خودت و کار خودت احترام بگذاری، دیگران هم به تو و کارهایت احترام می‌گذارند. همین که بدانند تو برای سرگرم‌کردن آن‌ها (با اکراه نخوانید؛ خیلی چیز والایی است: سرگرم کردن، سرگرم کردن…) از وقت خودت زده‌ای و به احترام آن‌ها تمام زندگی‌ات را در یک چهاردیواری خلاصه کردی تا آن‌ها لذت ببرند… همین که مطمئن شوند این موضوع (سرگرم کردن آن‌ها و تمام چیزهایی که با خلق یک اثر هنری بوجود می‌آید…) برای تو مهم بوده و از سر بیکاری و تفریح و وقت‌گذرانی به آن‌ها افتخار نداده‌ای و اثر خلق نکرده‌ای… همین‌که شبی (شب‌هایی) نخوابیده‌ای، قید زندگی را زدی (و به‌جایش زندگی را سرودی و با سرودت زندگی کردی…)، بی‌خیال عشق شدی (و عوض‌اش عشق‌ات را دوباره ساختی تا با هزاران نفر به اشتراک بگذاری‌اش…)، و تمام تمرکزت را روی ساختن لحظه‌لحظه‌های ساخته‌شدن هزاران انسان گذاشتی تا ذره‌ای از عمر آن‌ها را تلف نکرده باشی… خود به خود آن‌ها هم به تو عشق می‌ورزند و دوستت می‌دارند؛ پس قید زندگی را می‌زنند و با تو (هنرت) زندگی می‌کنند؛ شبی (شب‌هایی) را نمی‌خوابند و با تراکِ دوم آلبوم‌ات عشق‌بازی می‌کنند؛ بی‌خیال عشق‌شان می‌شوند به تو عشق می‌ورزند؛ تو برای‌شان مهم می‌شوی همان‌طور که آن‌ها برای تو مهم بوده‌اند؛ لحظه‌لحظه‌ی ساختن کارهایت را در خیال خود می‌سازند چون تو عشق و آینده و ذهن و زبان‌شان بوده‌ای؛ چون شبی نخوابیده‌ای و شب‌ها بیدار مانده‌ای و عشق‌ات را دور ریخته‌ای و گوش آسمان را کر کرده‌ای و قید زندگی را زده‌ای و با دو بال زیبایت به آسمان‌ها پرواز کرده‌ای و آلبوم جدیدت را وارد بازار کرده‌ای.

a lotus sprout

و آن‌جا در پایان، در آن قطعه‌ی سرخوشانه، در تراکِ دوازدهم، «شکسته پا» مُحسن چاوشی زخم‌خورده است و شما مخاطبان برای او «عصا»ئی هستید که هنگامی که هیچ‌کس را ندارد، می‌تواند با کمک شما دوباره بلند شود و سالم و سرخوش راهش را ادامه دهد. در این قطعه‌ی پایانی به‌نام «عصا» مُحسن جواب ِ تمام این چیزهایی که اینجا گفتم را این‌چنین می‌دهد. او حتا تمام همین‌ها را هم به شما می‌بخشد و عوض‌اش تنها یک نگاه از شما می‌خواهد: «بخند و از خنده بگو، از غم بازنده بگو/ عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من/ عشق منو می‌خوای چی‌کار؟ عذر و بهونه کم بیار/ دوست ندارم که عاقبت تو بشکنی به‌جای من/ اگه تمومه طاقتت، نمونده روز راحتت/ نگاه باصداقتت غنیمته برای من» مُحسن جان ‍! تو هم برای ما غنیمتی… دوستت داریم و همیشه عصای خوبی برایت خواهیم بود. «اگه شکسته پای من، گریه نکن عصای من…/ هرچی شکسته بنویس، به‌پای گریه‌های من»…


وقتی قرآن زمینی می‌شود

سپتامبر 21, 2008

پیش از متن: این نوشته را یک ماه قبل شروع کردم و امشب تمامش کردم. این وسط اتفاقات زیادی افتاد که این تمام‌کردن را به تأخیر انداخت (بزرگ‌ترین‌اش فوتِ مادربزرگم بود.) که لزومی ندارد بگویم. این را هم بگویم موقعی شروع کردم به نوشتن این پست، که هیچ‌کدام از جنجال‌های پیرامون نامجو هنوز پیش نیامده بود و هنوز هیچکس شکایتی نکرده بود و کسی ندامت‌نامه‌ای نداده بود.

mohsen_namjoo1

وردپرس بعد از مدّت‌ها سالم شده. لاکردار مدّتی بود، بالا نمی‌آمد. حتی به زور فیلترشکن. نمی‌دانم چه شد که این بار بالا آمد. وقتی با فیلترشکن می‌آوردمش منوهای پایینی‌اش مثل منوی آمار و What’s Hot و Your Stuff اصلاً ظاهر نمی‌شدند، ولی امروز پس از مدّت‌ها چشمم به جمال‌شان روشن شد و فهمیدم چقدر آمار دارم، چه کارهایی کرده‌ام و چه چیزهایی در وردپرس، این روزها داغ است. داغ‌ترین‌شان این بود: شهامت "محسن نامجو" در خواندن قرآن همراه با موسیقی! – لینک دانلود

شنیده بودم. آهنگِ «گیس» را که محسن وسطش می‌خواند: «واعتصمو بحبل الله جمیعن و لا تفرقوا» که خیلی به فضای آن کار مربوط بود. از جنسش بود. فکر می‌کردم، این وبلاگ هم همین آهنگ را برای دانلود گذاشته. به خصوص که همین‌طور که صفحه را پایین می‌بردم، یکی از آخرین کامنت‌ها را چنین یافتم: «این را پارسال تابستون شنیده بودم! الان کلی با شوق دانلود کردم دیدم همونه» فهمیدم همان است، امّا وقتی ادامه‌ی کامنتش را خواندم، شک کردم: «ولی انگار یکم فرق داره٬ انگار تکمیل شده… نمی‌دونم». خلاصه خر شدم، دانلود کردم.

●●●

یکّم که خوبه، خیلی فرق داشت. از جنس خودش بود. از جنس کارهای محسن. ولی از جنس قرآن نبود. از جنس مجالسی که می‌رفتیم و همه قرآن را می‌خواندند نبود. از جنس تواشیح و این سبک قرآن‌خوانی‌های تلویزیونی هم نبود. [گفتم: «تلویزیونی» نه به این معنا که در «سی‌دی» یا «سایت» یا هر رسانه‌ی دیگری نمی‌شود این‌ها را یافت. به این معنی که فقط توی تلویزیون می‌شود که گاهی این‌ها را بشنویم، وگرنه به‌دنبالِ «سی‌دی» یا «سایت»‌هایی نمی‌گردیم که این تلاوت‌ها را داشته باشند.] شبیه هیچ‌کدام از این‌ها نبود. بیشتر شبیه خودمان شده بود. این‌وری‌تر شده بود.

انگار یکی قرآن را شوت کرده بود، توی زمین ما. ما جوان‌هایی که یا از بس توی گوشمان خوانده بودند آن را، یا از فرطِ نخواندن‌اش برای‌مان، با او غریبه بودیم. از خودمان نمی‌پنداشتیم‌اش. فکر می‌کردیم مالِ بزرگ‌ترهاست. چون وقتی سفره‌ای چیزی می‌گذاشتند و مادرمان ما را هم به جمعِ زنانه‌ی خودشان می‌بُرد، نمی‌گذاشتند ما هم بخوانیم‌اش. انگار ما بلد نبودیم. انگار ما نمی‌فهمیدیم. از همان موقع بود، که فهمیدیم قرآن مالِ ما نیست. زبانِ عربی‌اش هم به این قضیه کمک می‌کرد. به این نفهمیدن. به این غریب‌پنداشتن.

●●●

… تا فکرمان باز شد. روزنامه‌خوان شدیم. قبل از اینکه قرآن را تمام کرده باشیم، کتاب‌های صادق هدایت را تمام کردیم. همه‌ی فیلم‌های مهرجویی را دیدیم. همه‌ی پست‌های وبلاگ‌های مشهور را خواندیم و دیالوگ‌های فیلم‌ها، همه را از بر شدیم. تک‌تکِ جمله‌های هامون را حفظ بودیم و نمایی از «آژانس شیشه‌ای» نبود که ندیده باشیم یا حفظ نکرده باشیم.

آن موقع بود که تازه متوجه شدیم، این واژه‌های عربی‌ای که پشت سر هم ردیف شده‌اند، ترجمه‌ی فارسی هم دارند. تازه فهمیدیم که این واژه‌های آهنگین ولی غریب، بدون آهنگین‌بودن قریب هم می‌توانند باشند. امّا می‌گفتیم اگر این کتاب ارزشمند است، ترجمه‌اش چه؟ توی «مسافری از هند» نامزد «سیتا» از ارزشمندبودنِ قرآن و مقدس‌بودنش حرف می‌زد و می‌گفت که معجزه‌ی الهی است. «سیتا» دانشجوی زبان فارسی بود و فارسی را بلد بود. نامزدش می‌گفت قرآن آخرین معجزه‌ی خداست. و «سیتا» سؤال اصلی را پرسید: «ترجمه‌اش هم معجزه است؟»

 ●●●

تقصیر خودشان بود. پدران‌مان. قرآن را این‌قدر بزرگ کرده بودند، که قدّش به آسمان‌ها رسید بود، با اینکه پای‌اش روی زمین بود. از وقتی یادم هست، ترجمه‌ی قرآن را بیشتر از خودش دوست داشتم. حتی یکی از قرآن‌هایی که داشتیم (کدام‌یک از شما فقط یک قرآن در خانه‌اش دارد؟!) کُل‌اش فارسی بود و فقط گوشه‌ای از آن به متن عربی اختصاص داده شده بود. و من آن را خیلی دوست داشتم. چون احساس نمی‌کردم این ترجمه، این قرائت، این خوانش، این صفحه‌بندی آسمانی یا معجزه است. یک آدم خوش‌ذوق ولی یک «آدم» آن را این‌جوری صفحه‌بندی کرده بود.

خیلی‌وقت‌ها مشکل از همین غیرزمینی‌بودن است. یعنی می‌بینیم آدم‌هایی که شبیه ما نیستند یا شبیه «آدم»‌ها نیستند، افراد کمتری را به خود جذب می‌کنند. چون ارتباط‌برقرار‌کردن با آن‌ها سخت‌تر ممکن می‌شود. امّا کسی که ذهن پیچیده‌ای ندارد (حداقل در برخورد با دیگران این‌طور می‌نماید…) و با همین ذهن غیرپیچیده، ابتکاری به خرج می‌دهد، چقدر دوست و رفیق دارد در مقایسه با آدم نابغه‌ای که همه‌ی پایه‌های‌اش را جهشی خوانده و در ۱۲ سالگی دیپلم گرفته و ذهن پیچیده‌ای دارد (یا ندارد و در برخورد با دیگران این‌طور می‌نماید…).

●●●

mohsen_namjoo2

اینکه دستاتو روی سر می‌ذارن
اینکه باهات هیچ‌کاری ندارن
اینکه تو بازی‌شون راهت نمی‌دن
اینکه سر به سرت می‌ذارن
اینکه زاده‌ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
اینکه لنگ درهوایی، صبحونه‌ات شده سیگار و چایی

«جبر جغرافیایی» شعر: ادریس بی‌سخن

محسن نامجو، عصاره‌ی دهه‌ی ماست… آثارش را بشنوید. «رفتم سر کوچه، دو سه نخ سیگار خریدم»، «نان روز از برای سکس شب است، نان شب هم برای عاشق مست»، «بردار دگر بردار، بردار به دارم زن، از روی پل فردیس»، «کوکوی دوشب مانده، کپی پدرخوانده، دولت شرمنده، انتقاد سازنده، شاید که آینده ازآنِ ما»، «هستی از ما آلت خورده، هستیم ما از هستی»، «جان به جان آفرین تسلیم نمی‌شود، بازگشت همه به سوی او نیست…». آخر کدام جوان نسل سه و چهار و پنجمی حاضر می‌شود چنین ترانه‌هایی را از دست بدهد؟ یا می‌تواند شاعر و خواننده‌ی چنین موزیک‌هایی را دوست نداشته باشد؟ گمان نمی‌کنم هیچ‌کدام از این جوان‌ها حتی فکرش را هم می‌کرد حافظ چنین شعر باحالی داشته باشد: «زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم، ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم» یا اگر هم می‌کرد، نمی‌دانست می‌توان آن را این‌قدر باشکوه اجرا کرد… یا همین آهنگ «والصخی (پاییز ۸۱)» که به‌گمان عده‌ای قرآن را مسخره کرده، ببینید یکی از همین جوان‌های نسل چندمی چه تحلیلی ازش دارد… تحلیلی که کار همه‌ی ما را در نوشتنِ مطلبی درمورد این آهنگ راحت می‌کند. سلمان زند کاری را کرده که هیچ‌کدام از منتقدین یا طرفداران این قطعه انجام نداده‌اند. و آن هم بازکردن قرآن است:

سلمان زند: نامجو در شمس با لحنی كه يادآور قرآن‌خواندن‌های همه ما در كودكی و یا گاهن تلاوت پيرمردهای روستایی است و با نگاه خاص و هوشمندانه خود آیاتی را انتخاب كرده كه معرف یک سير تاريخي هستند. به ترتيب آيات 1-8 سوره شمس (خورشید)، 1-5 سوره ضحی (روشنایی)، 1-4 مزمل (مرد جامه‌به‌خود‌پيچيده)، 1و2 نبا (خبر)، 27 و 28 فجر (پيروزی) و 1-7 تكوير(تاریک‌سازی). سیری كه از روشنایی و صبح آغاز می‌شود و با توصیه‌هایی به مرد جامه به خود پيچيده در زندگی‌اش ادامه می‌یابد و با خبری كه داده می‌شود (خبر قیامت) و فقط مرد به‌اطمينان‌رسيده از آن درامان است، پایان می‌یابد. خبر تاریكی و قيامت. و اینجا دغدغه‌های فرد امروزی و انتظارش از دین بیان می‌شود. انتظار آرامش و اطمينان.

●●●

وقتی مادربزرگم فوت کرد، توی مراسم‌های‌اش سنگ تمام گذاشتیم. جزوه‌های قرآن را بهترین جای خانه گذاشتیم تا کسانی که برای عرض تسلیت می‌آیند، هر کدام یک حزب‌اش را بخوانند تا درنهایت کلّ قرآن ختم شود. مطمئنم باورتان نمی‌شود، ولی خود من در طول چند روزی که آنجا بودم، بیشتر از ۲۰ حزب آن را تمام کردم، بدون اینکه به چیزی فکر کنم یا ترجمه‌اش را بخوانم. هر چه باشد او مادربزرگم بود و همیشه هم در بدترین شرایط جسمی نمازخواندن و دعا و قرآن‌اش را ترک نکرده بود. من که بودم که بخواهم ترک کنم؟ از آن موقع به بعد هم خواهر کوچکم تصمیم گرفته نماز بخواند و خوشبختانه دارد می‌خواند. امشب هم شب قدر است و تصمیم گرفتیم بعد از مدت‌ها که به دلیل فوت مادر مادرم به خانه‌ی پدربزرگم (پدر پدرم) نرفته‌ایم، به خانه‌ی پدربزرگم برویم و شب را هم با هم به مسجد برویم. چون دلمان نمی‌خواهد این‌ها را هم از دست بدهیم درحالی که نمی‌دانیم از ما راضی هستند یا خیر؟ همیشه پدربزرگم می‌خواست نماز بخوانم و قرآن حفظ کنم… امشب بهترین فرصت است برای اثبات این موضوع.

[مهمان‌ها] [اول ماه رمضونی] [حال بد]
[خودش] [همینجور] [حفظِ حافظ]


لینک‌های مرتبط:
[عقاید بحث برانگیز نامجو | نسیم هراز]
[محسن نامجو سوره شمس را با موسيقی خواند | جهان‌نیوز]
[تاملاتی در باب پديده ای به نام محسن نامجو]
[بحث آزاد] [گفتگوی آزاد]


اظهارنظرهای هنرمندان درمورد یکدیگر

سپتامبر 18, 2008

لابه‌لای مصاحبه‌های نشریات در سال‌های اخیر

فکر می‌کنم نیازی به توضیح ندارد. میان مجلاتی که داشته‌ام، در چند سال اخیر، گشته‌ام و مصاحبه‌هایی که با هنرمندان مشهور شده را مدنظر قرار داده‌ام. بعد، آن دیالوگ‌هایی که هر کدام از این‌ها، در جواب به دیگری یا درباره‌ی دیگری گفته را اینجا آورده‌ام. جوری که ارتباطی کمرنگ میان هر چند تا از آن‌ها حس شود. شبیه فیلم مستندی شده که پشت سر هم هنرمندان را نشان می‌دهد که درباره‌ی موضوعی اظهارنظر می‌کنند و تدوین‌گر حرف‌های آنان را بر اساس موضوع مشترک‌شان مرتب می‌کند.
نقل قول‌ها برگرفته از مصاحبه‌هایی است که در چلچراغ، نسیم هراز، فیلم و شهروند امروز منتشر شده‌اند.

bahram
بهرام رادان: چند وقت پیش در فیلم مستند یکی از اعوان آقای کیمیایی، خیلی انتقاد نسبت به ایشان کردم. آن‌قدر که خودم بعداً ترسیدم. کیمیایی که من را دید، من را بغل کرد و من احساس کردم چه خوب بوده که صادق بوده‌ام. خیلی حس خوبی به من دست داد.

abdi
اکبر عبدی: مخملباف روزی سر اکران فیلم حاجی واشنگتن، وسط سینما، مرگ بر حاتمی گفت و شلوغ کرد. ولی بعدها گفت: آن هفته‌ای که سوته‌دلان را نبینم برای من هفته نمی‌شود و بعدها دوست بسیار نزدیک علی حاتمی شد.

ghasem
قاسم جعفری: یک روز آقای مشایخی از دستم ناراحت شد. گفت آن‌قدر که برای شما مهم است که صندلی کجا باشد، اصلاً به من نگاه نمی‌کنی. مثلاً سر مسافری از هند، رفتم هند سر فرصت گشتم ساری برای شیلا خداداد پیدا کردم که خوش‌رنگ باشد که عکس خوبی داشته باشم. پس چهره برای من خیلی مهم است.

hengameh
هنگامه قاضیانی: وقتی الناز شاکردوست که همکار من است و درباره‌ی بیوگرافی من چیزی نمی‌داند، فکر می‌کند من خیلی دیرتر از او شروع به‌کار کرده‌ام و امسال جایزه گرفته‌ام، نمی‌شود از دیگران انتظار داشت.

nima
نیما شاهرخ‌شاهی: شیفته‌ی جیرانی هستم. به‌نظرم علاوه بر اینکه کارگردان بزرگی است، بازیگردان بسیار خوبی هم هست. جاهایی که بن‌بست می‌خوردم من را می‌کشید کنار، در تنهایی با چشم بسته نقش را برای من بازی می‌کرد، نه که بازی کند، فقط حس را القاء می‌کرد. اگر موفقیتی در این فیلم دارم مدیون توانایی‌های جیرانی است.

fereydoon
فریدون جیرانی: من کمتر بازیگری را این‌طوری دیده‌ام. آقای انتظامی هم این‌طوری است منتها ایشان منظم‌تر و دقیق‌تر این‌طوری هستند چون خودشان آدم منظم و دقیقی هستند. امّا خسرو شکیبایی اصلاً آدم منظم و دقیقی نبود. خلاقیت از بی‌نظمی‌اش بیرون می‌آمد و چون بی‌نظم بود، دیالوگ‌ها را سر صحنه می‌خواند و… خلاقیت هم همان موقع به سراغش می‌آمد.

abdi
اکبر عبدی: مثلاً خسرو شکیبایی و امین تارخ طنز را خیلی خوب می‌شناسند.

nima
نیما شاهرخ‌شاهی: بعضی وقت‌ها بعضی تعبیرها این‌قدر اذیتم می‌کند که نگو. مثلاً می‌گویند هنرمند فلان… بازیگر… آخه بابا بازیگر عزت‌الله انتظامی است. بازیگر پرویز پرستویی است. ما بازیگر نیستیم. اسماً شاید شبیه باشیم، ولی حالا مانده تا به آن‌ها برسیم.

masoomi
خزر معصومی: اولین باری که این احساس به من دست داد موقع تماشای فیلم «شیدا»ی کمال تبریزی بود. خیلی دوست داشتم نقشی که خانم لیلا حاتمی آن را بازی کرده‌اند را بازی کنم.

goli
گلشیفته فراهانی: این‌طوری می‌شود كه خون بازی این همه جایزه می‌گیرد، ولی سنتوری فقط كاندیدای دو تا جایزه می‌شود و حتی اكران هم نمی‌شود. این را هم بگویم كه من هم خانم بنی‌اعتماد را خیلی دوست دارم و هم به نظرم بازی باران در خون بازی یكی از درخشان‌ترین بازی‌هایی بود كه من تا امروز دیده بودم.

baran
باران کوثری: من خیلی ترانه (علیدوستی) و گلی (گلشیفته فراهانی) را دوست دارم و همیشه هم تحسین‌شان می‌کنم. امّا تا پیش از خون بازی، فرصت‌هایی را که آنان داشته‌اند، من نداشتم.

bahram
بهرام رادان: خون بازی واقعاً همین‌طور بود. تماشاچی گوشه‌ی رینگ بود، هر چی خورد، زدن‌اش.

hengameh
هنگامه قاضیانی: می‌توانم بگویم باران با حضورش در تئاتر ثابت کرد که بازیگر بسیار توانایی است. برخوردهای این بازیگر از لحاظ اخلاقی خیلی خوب است. باران دختری است که می‌داند حداقل به عنوان یک هنرمند باید چگونه رفتار کند.

goli
گلشیفته فراهانی: مثلاً محسن نامجو از كسانی هست كه من دوست‌اش دارم. نه فقط به خاطر كارش بلكه به خاطر تفكر و دید و شعرش.

namjou
محسن نامجو: با کمی دقت در رنگ خاص صدای او برای هرکس قابل فهم است که کاراکتر صوتی حنجره‌ی چاوشی کاراکتری کاملاً مشکل است. ملودی‌های چاوشی در موسیقی پاپ امروز ایران تأثیرگذارترین است.

goli
گلشیفته فراهانی: محسن نامجو و محسن چاووشی كسانی هستند كه زیرزمینی به اینجا رسیده‌اند. كسی كمكشان نكرده. با جریانی نبوده‌اند. كارهایشان بین مردم دست به دست گشته و به این جا رسیده‌اند. من خودم وقتی صدای چاووشی پخش می‌شد گریه می‌كردم.

chavoshi
محسن چاوشی:
واقعاً از بازی بهرام رادان لذّت بردم. وقتی قسمت‌های موزیک و خواندن شروع می‌شد، واقعاً تعجب می‌کردم. بهرام رادان به قدری خوب حس کارها را گرفته بود و همراه آهنگ‌ها لب می‌زد که فکر می‌کردم خودش کارها را خوانده و صدا، صدای خود بهرام است.

goli
گلشیفته فراهانی: داریوش مهرجویی! دنیای رنگارنگ تو نامحدود است و رنگ‌هایش در هیچ دنیایی یافت نمی‌شود. برای همه آرزو می‌کنم فرصت این را داشته باشند که حتی شده سرکی کوچک در این دنیا بکشند… که رؤیایی است به حقیقت پیوسته.

chavoshi
محسن چاوشی: فکر می‌کنم آقای مهرجویی یک دروغ به من گفت و من هم یک دروغ به او. او گفت که همه‌ی آهنگ‌های من را شنیده و دوست دارد و من هم گفتم که همه‌ی فیلم‌هایش را دیده‌ام و دوست دارم.

bahram
بهرام رادان: خُب، حواس‌اش به همه چیز نیست. ولی به اون چیزی که باید باشه هست. مثلاً خیلی از وقت‌ها سر صحنه به این ‏نتیجه رسیدم که او [داریوش مهرجویی] همه چیز رو میشنوه؛ امّا کاملاً بی‌تفاوته و فقط اون جایی که موضوع بحث براش جالب بشه گوش ‏می‌کنه.‏

mehrjooyi
داریوش مهرجویی: به هر حال شاید نمی‌بایستی او [محسن چاوشی] این حرف‌ها را مطرح می‌کرد. در مورد مسائل مالی هم احتمالاً خود او مقصر است. چون هیچ‌گاه این را مطرح نکرد، چون او اصولاً بسیار خجالتی است.