تنها روی سه‌پایه، نشسته بود تو سایه… (حسنی خواندن؛ از دهه شصت تا هشتاد)

Manoochehr-Ehteramiبه احترام عموسیبیلوی صفحه‌های یازده

مُردن‌اش هم خیلی سوت و کور بود. عینِ خودش. یک چیزی بگویم؛ رضا کیانیان تقریباً هیچ یک از خاطرات کودکی مرا نساخته، ولی با این حال از منوچهر احترامی بیشتر می‌شناسم‌اش. درحالی که نسل ما کودکی‌اش را با «حسنی نگو بلا بگو، تنبلِ تنبلا بگو»ی احترامی گذرانده. کیانیان حرف جالبی را امسال در جشنواره‌ی فیلم کمدی گل‌آقا زد: «من تا امشب نمی‌دانستم این شعر را شما گفته‌اید، ولی می‌دانید با این کارتان مرا بدبخت کرده‌اید؟! من هزار مرتبه این کتاب را برای پسرم خواندم و تا تمام می‌شد می‌گفت یک بار دیگر بخوان. پسرم خیلی شما را دوست دارد و حیف که امشب اینجا نیست.» جالب است که من هم تا دو سال پیش نمی‌دانستم این شعر، سروده‌ی منوچهر خان است. درواقع آشنایی من با آقای احترامی هرچند از قبل و از جایی دیگر بوجود آمده بود، ولی وقتی فهمیدم این رابطه، طولِ درازتری دارد و به دوران کودکی‌ام برمی‌گردد، اهمیت او و جایگاه‌اش برایم چندبرابر شد.

درواقع من از ستونِ «بچه‌ها… من هم بازی» در مجله‌ی «بچه‌ها…گل‌آقا» با او همراه شدم. از دستِ «رشد» خسته شده بودیم و می‌خواستیم واقعاً رشد کنیم. و راستش چیزهایی که اون تو می‌نوشتند، و اصلاً همین انحصاری بودن که فقط همین یک گزینه را به خوردمان می‌دادند، واقعاً هم مانع رشدمان بود. خارج از مدرسه، مطبوعات ایران دو پیشنهاد جدی برایمان داشتند؛ یکی «کیهان بچه‌ها» که خسته‌کننده‌تر از این حرف‌ها بود و دیگری «بچه‌ها…گل‌آقا». اولین شماره‌اش را که باز کردم و خواندم، تصویر عموسیبیلو آن‌بالا سمت راستِ صفحه‌ی ۱۱ خورده بود و سمت چپ‌اش نوشته بود: «پورنگ». خوراک من بود. تو رو خدا یکی‌شان را بخوانید… خودتان را جای آن‌موقع ِ کسانی مثل من بگذارید، بعد ببینید عاشق این نوشته نشده‌اید؟ ایناهاش، این پایین:

manoochehr

حالا فکر کنید، ما هر هفته پنج‌شنبه یه دونه تر و تمیز از این داستان‌ها سهم داشتیم… دیگه چی می‌خواستیم؟ «حسنی نگو یه دسته گل» فقط یک داستان بود، ولی «بچه‌ها… من هم بازی» هر هفته یک داستان جدید برای‌مان داشت. اصلاً می‌دانید چیست؟ حالا که این خبر را شنیدم و رفتم انباری مجله‌های خاک گرفته‌ی قدیم را ورقی زدم و داستان‌های احترامی دوباره مرور کردم، می‌بینم که حالا هم به اندازه‌ی بار اول خواندن‌شان برایم جذابیت و تازگی دارند. حالا، بعد از مرگِ نویسنده‌اش! نویسنده‌اش کیست؟ نه اشتباه کردم! منوچهر احترامی مُرده، نه «پورنگ». اصلاً می‌دانید چیست؟ می‌خواهم به زودی منتخب چند تا از بهترینِ این داستان‌ها را روی وب قرار بدهم، تا اگر به هر دلیلی موفق به خواندن و تجربه‌کردن‌شان نشده‌اید، از این لذت بی‌نصیب نمانید.

حالا هنوز هم البته باور نکردم ها! یعنی اصلاً به‌نظرم این‌جور نویسنده‌ها و این‌جور داستان‌ها فقط متولد می‌شوند، در ذهن ما متولد می‌شوند… ولی فکر نمی‌کنم هیچ‌گاه بمیرند. اصلاً بیایید روراست باشیم. من اصلاً توی عمرم اگر همین جشنواره‌ی کمدی نبود، یا مصاحبه‌های این‌طرف و آن‌طرف نبودند، ممکن بود هیچ‌وقت منوچهر احترامی را نبینم و نشناسم و کک‌ام هم نگزد. یا ببینم و بی‌اهمیت رد شوم. ولی نمی‌توانستم، ولی نمی‌توانستم از کنار داستان‌های او، از کنار هنر او بگذرم. برای همین داستان‌هایش را دنبال کردم و خودش را امّا نه. برای همین حالا دارم اینجا خبر مرگش را می‌دهم، ولی اصلاً مرثیه نمی‌خوانم. درواقع حسِّ خاصی نسبت به این خبر ندارم؛ نه خوب، نه بد. مگر من آشنایی‌ام با احترامی از خود احترامی شروع شده بود؟ نه! از قصه‌های آقایی به نام منوچهر احترامی. تازه این هم نه! از قصه‌های فردی با نام «پورنگ»! اصلاً عقب‌تر! از داستانِ «حسنی نگو بلا بگو» بدون دانستنِ نام نویسنده! می‌بینید این رابطه‌ی فرضی با مغز و هنر احترامی چه طویل و چه عمیق است و رابطه با خود او چه کوتاه و بی‌اهمیت. پس به من حق بدهید با این ادبیات بنویسم، این‌جوری از مرگش بگویم.

نویسندگانِ بزرگ معمولاً در داستان‌هایشان همیشه ردّی از زندگی واقعی خودشان هم پیدا می‌شود. امّا همیشه یک جا، یک گوشه، یک داستانِ ویژه می‌نویسند که دقیقاً شاه‌بیتِ غزلِ زندگیِ آن‌ها و تمام انسان‌ها ست… «حسنی» دقیقاً یک همچنین داستانی بود. بیاید دوباره مرور کنیم؛ شاید چیزی را کشف کردیم.

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می‌خوای اصلاح کنی؟
نه نمی‌خوام نه نمی‌خوام

در ابتدای کار با حسنی آشنا شدیم و فهمیدیم بچه‌ی کثیفی است و به هر دلیلی نمی‌خواهد در آن برهه‌ی خاص تمیز باشد. خُب نخواهد؛ این حقِّ اوست! او حق دارد نخواهد و پدرش هم اصراری نمی‌کند… و در ادامه امّا حسنی با مشکلی مواجه می‌شود. می‌بیند که هیچ‌کس به او و طبعاً به بازی‌کردن با او علاقه‌ای ندارد. خُب نداشته باشند؛ این حقِّ آن‌هاست!


واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

همه‌ی انسان‌ها در زندگی‌شان راه و روشی دارند و حق دارند راه زندگی‌شان را خودشان انتخاب کنند. این داستان برای کودکان نوشته شده و طبعاً قرار نیست فلسفه چینی کند، و باید ساده و روان داستانِ خودش را تعریف کند و برود پیِ کارش. دیگر این فلسفه‌بافی‌ها و بازکردن‌ها به‌عهده‌ی من و شمای نویسنده است. حسنی هم خیلی ساده نمی‌خواهد برود حمام، نمی‌خواهد موهایش را اصلاح کند…

fajr-mag
بخش داستان آخرین شماره‌ی مجله‌ی فجر مان را به شعری از منوچهر خان اختصاص دادیم،
و درست چند روز بعد از این کار او را برای همیشه از دست دادیم.

و پدرش نیز به او چیزی نمی‌گوید. دست‌کم در داستان ذکر نشده و استنباط من هم همین است. همه‌ی انسان‌ها سلیقه و نوع تفکری دارند و براساس آن تصمیم‌های مختلفی را در مسیر زندگی‌شان می‌گیرند. و نزدیکان‌شان حتا اگر با این سلیقه و تفکر مخالفتی داشته باشند، باید به آن‌ها این حقِّ انتخاب را بدهند. و پدر حسنی این کار را می‌کند تا او خودش به حرف‌های پدر برسد.

واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

و حالا این تصمیم حسنی است که بخواهد در لاکِ خودش فروبرود و به آن خواسته تن ندهد؛ یا نیاز داشته باشد به این روابط و این اجتماعی شدن و مجبور شود از خواسته‌اش بگذرد. عموماً در زندگی ما هم چنین اتفاقی می‌افتد؛ روی چیزی که از نظر ما درست است، پافشاری می‌کنیم و بعد به‌خاطر آن تعدادی از دوستان‌مان را از دست می‌دهیم. خُب البته موضوعِ ما این‌قدر موضوعِ آزاردهنده‌ای مانند کثیف‌بودن لزوماً ممکن است نباشد، و به همین دلیل همه روی آن متّفق‌القول نیستند. پس روی تصمیم‌مان می‌ایستیم. امّا اگر موضوع این‌قدر مهم باشد که تعداد زیادی از اطرافیان‌مان ما را به آن شرطی کنند، حاضریم از خواسته‌مان بگذریم و رضایت اطرافیان خود را جلب کنیم. تا محبت‌شان را از دست ندهیم و زندگی بهتری داشته باشیم. حسنی هم که یک بچه است و بدون بازی و سرگرمی تقریباً هیچ امیدی برای زنده بودن ندارد، از خواسته‌اش می‌گذرد و نزد پدر بازمی‌گردد:

حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل

ولی حالا بگذارید یک ویژگی داستان‌های احترامی را که بدون تحقیق و فقط با توجه به تجربه‌ی چند سال خواندنِ ستون ثابت او در «بچه‌ها… گل‌آقا» فهمیده‌ام، بگویم. دوست دارم منتقدینِ قدرتر و حرفه‌ای‌تر این حرف را رد یا اصلاح کنند. اینکه داستان‌های احترامی همیشه زودتر از آنچه درواقع پایانِ آن‌هاست، به پایان می‌رسند. یا به تعبیری ماجرای «داستان» تمام می‌شود، ولی چند جمله و چند پاراگراف درحال سکون و تعلیق در پایان گفته می‌شود… مثل همین شعر؛ داستان در همان قسمتِ بالا با «حسنی نگو یه دسته گل/ تر و تمیز و تپل مپل» به پایان رسیده، امّا شعر تمام نمی‌شود و این پاراگراف در پایان می‌آید که به‌نظرم تأثیرگذاری داستان را چند برابر می‌کند:

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی میخوای فوری بگو
مرغه می‌گفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز می‌گفت:
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا

توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود…

و همین راز زندگی است. گاهی برای تنهانبودن و عشق‌های جدید را تجربه‌کردن لازم است از خواسته‌های هرچند به‌حقِّ خویش نیز گذشت و رضایت دیگران را جلب کرد. مثل احترامی که در بچه‌ها…گل‌آقا برای کودکان جوری می‌نوشت که در ماهنامه‌ی گل‌آقا آن‌جوری نمی‌نوشت. و برای اینکه رضایت آن‌ها را جلب کند، خودش را به آن‌ها نزدیک می‌کرد. و حالاست که باید گفت: «توی ده شلمرود/ حسنی دیگه تنها نبود». آقای رضا کیانیان، منوچهر خان هم پسر شما را (و پسران بقیه‌ی مردم کشورش را) خیلی دوست دارد و حیف که امشب اینجا نیست…

دانلود پادکست «حسنی خواندن ؛ از دهه شصت تا هشتاد»
زمان:
پنج دقیقه و پنجاه و پنج ثانیه | حجم: دو مگابایت و سی و هفت کیلوبایت

باید به منوچهر احترامی احترام گذاشت. باید به این همه تأثیری که آثار او بر روی نسل ما داشت، احترام گذاشت. منوچهر احترامی کوچک‌ترین اهمیّتی به این موضوع نداد که کسی بخواهد اسمش را بداند، یا اینکه بخواهد خود را مطرح بکند، و با این همه تیراژی که کتاب‌هایش برای کودکان داشتند، و به قول خودش هنوز هم از نفس نیفتاده‌اند و همین‌طور به انواع و اقسام اشکال مختلف، تجدید چاپ می‌شوند، اصلاً به دنبال تبلیغات و بهره برداری از این همه شهرتِ آن‌ها نبود. و تا پایانِ عمرش نیز زندگی سوت و کور و کم سر و صدایی داشت… باید به این همه اهمیّتی که او به بچه ها می‌داد، احترام گذاشت.

جالب است بدانید منوچهر احترامی خودش هیچ‌گاه ازدواج نکرد. و بچه‌ای نداشت. «پورنگ» هم اسم ِ خواهرزاده‌ی او بود. و به قول آقای هوشنگ مرادی کرمانی در همان جشنواره‌ی کمدی هنوز هم پسر بود؛ چون هنوز ازدواج نکرده و مرد نشده بود! به خاطر این پسر دوست داشتنی که تمام پسر‌های ایرانی مدیون او هستند… و عظمتی که داستان‌های او داشتند… و این تأثیری که روی نسل ما گذاشت و کوچک‌ترین گریه‌ای هم برایش نکردیم… چون او خودش به ما یاد داد که حتا اگر داستانِ زندگیِ یک انسان تمام می‌شود، امّا هنوز هم می‌توان چند پاراگراف ادامه‌اش داد، در حالتِ سکون و تعلیق نگه‌اش داشت، و بیشتر با یاد او و خاطرات‌اش عشق‌بازی کرد… و پایان و مرگِ داستان را ندید… پس به احترام ِ پاراگرافِ پایانی «حسنی نگو یه دسته گل»، همگی چند دقیقه ذهن‌تان را در حالتِ سکون نگه دارید و ببینید پورنگِ قصه را کنار خود احساس نمی‌کنید…

لینک‌ها:
خودم هم از حسنی محروم هستم
پيری بزرگترین دستاورد زندگی من است!
حسنی نگو یه دسته گل
وزیر ارشاد درگذشت منوچهر احترامی را تسلیت گفت
منوچهر احترامی درگذشت

پاسخ دهید