درمورد فیلم جدید دیوید فینچر: جهان مکان زیبایی است…
باید دست نگهدارند. بهنظرم حالا دیگر هیچ کس نباید فیلم خوب بسازد. دستکم تا چند ماه دیگر… چون هرچقدر هم که اینکار را خوب انجام دهد، بههیچ عنوان نمیتواند با فیلم آخر استاد ، یعنی «ماجرای شگفتانگیز بنجامین باتن» رقابت کند. پس بهتر است بگذارد ما دیوانگان فعلاً با همین فیلم زندگی کنیم، هر وقت موقعاش شد بهشان میگوییم… چند روز پیش «هفت» را دیدم. نمیدانم چرا تابحال ندیده بودم اش. ولی حالا که آن را هم دیدم و دیروز هم «بنجامین باتن» را ، گمانم دیگر فیلمی از فینچر نمانده باشد که از دست داده باشم. (راجعبه هفت خیلی حرف نمیزنم تا فرصت مناسبتر) حالا راحتتر و دقیقتر میتوانم راجع به آخرین فیلمش صحبت کنم. درواقع اگر بخواهم هم نمیتوانم صحبت نکنم. مگر میشود راجع به کسی که در عرضِ یک هفته چندین بار اشکات را درمیآورد و صورتات را سرخ میکند، حرف نزنی؟ اگر بخواهی هم نمیتوانی.
این را حالا ، بعد از اینکه دیدن دوبارهی فیلم همین چند دقیقه پیش تمام شد دارم مینویسم؛ درحالی که هنوز گریهام بند نیامده. تیتراژ را کامل دیدم و تا آخرین لحظه. مجبور بودم. دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت و به حفظ شرایط کنونی راضی بودم. پس گریه کردم و تیتراژ را هم دیدم و حالا آنقدر انرژی و قدرت دارم که دارم این پُست را مینویسم.
و امّا «ماجرای شگفتانگیز بنجامین باتن». توصیه که خوب است، از شما خواهش میکنم، پیش از آنکه فیلم را ببینید این مطلب را نخوانید. خواهش میکنم همین الآن بروید سر خیابان، فیلم را از دستفروشی جایی تهیه کنید و ببینید، بعد. درعین حال امّا یک پیشنهاد هم دارم. فیلم را تنهایی ببینید. اینطوری بهتر است. فقط خودتان باشید و صفحهی مانیتور جلوی رویتان. فقط همین.
×××

برخیها ترجمه کردهاند: «مورد عجیب بنجامین باتن». درواقع همه!
درست نمیدانم کجا «ماجرای شگفتانگیز بنجامین باتن» را خواندم، ولی آن را بیشتر دوست دارم.
کسانی که فیلم «ماجرای شگفتانگیز بنجامین باتن» را دیدهاند، به دو دسته تقسیم میشوند. دستهی اول و دستهی دوم. دستهی اول یعنی آنهایی که هیچ اطلاعاتی درمورد مضمون فیلم نداشتهاند و دستهی دوم یعنی کسانی که دستکم این را میدانستهاند که ماجرا، ماجرای برد پیتای است که پیر بهدنیا آمده و روزبهروز جوانتر میشود. از آنجایی که من جزو دستهی دوم بودم، وقتی صدای فیلم در آغاز بهام فهماند که صحنه، صحنهی بیمارستان است و تصویر، تصویر بستهی شخص پیری است که نالههای آرامی سر میدهد، احساس کردم این همان کسی است که پیر بهدنیا آمده و حالا روی تخت بیمارستان است. ولی خُب میدانید، فیلم، فیلم دیوید فینچر است و کسی حق ندارد راجع به آن فکری بکند یا حدسی بزند. درواقع داستان، فراتر از این روایتِ کوتاهِ یکخطی «زندگی معکوس» بود.
به پوستر فیلم دقت کنید. کلمهی «Life» به معنی زندگی را برعکس نوشته است. پشت نام «بنجامین باتن». درست میگویم؟! ولی ماجرا اینقدر هم سطحی و ساده نبود. وقتی دوربین کمی از آن شخصیت پیر که فکر میکردم بنجامین باتن است، فاصله گرفت، متوجه زنبودناش شدم. و همینطور که جلوتر میرفتیم همهاش دنبال ردِّ این عبارت بودم: «زندگی معکوس». که چه ارتباطی میان این پیرزن و دخترش با بنجامین باتن هست؟
×××
کمکم یکییکی چیزها مشخص شدند و او مرا وارد داستان کرد. دیگر کمتر به آن عبارت یکخطی فکر میکردم و بیشتر به داستانهایی که آن پیرزن برایم تعریف میکرد. درست میانِ همین داستانهای اولِ او بود که تکان خوردم. لرزیدم. این احساس وقتی بهسراغم میآید که یک حرف درست، یک حرکت زیبا، و یک ماجرای باشکوه را میبینم. بارها این اتفاق برایم افتاده. اینبار امّا وقتی این اتفاق افتاد که آن مرد ساعتساز ساعتی خلاف جهت ساخته بود، و داشت فلسفهی ساخت این ساعت را میگفت و بعد تصویر ذهنیاش که بازگشت پسرش به آغوش همسرش بود…: «برای پسرهایی که در جنگ از دستشان دادیم ؛ تا بلند شوند و به خانههایشان برگردند. کشاورزی کنند. کار کنند. بچهدار شوند و یک زندگی کامل داشته باشند. شاید پسر من هم روزی برگردد. متأسفم اگر کسی را رنجاندم. امیدوارم از ساعت من لذّت ببرید.»
×××
و امّا بنجامین. فکر نمیکردم چنین هیولایی باشد! یعنی اصلاً راجعبهاش اینجوری فکر نمیکردم. نمیدانم؛ درست نمیدانم. ولی شاید اگر جای آقای باتن بودم، همین کار را میکردم. شما نگاه کنید، او همسرش را از دست داده و آن وقت با چنین چهرهای به عنوان بچهاش روبهرو میشود. واکنش شما را نمیدانم، ولی باتن در آن لحظه آن کار را کرد. و بچه را گرفت و رفت صاف گذاشت جلوی در آن خانه. واکنش کوئینی را هم منطقی و در راستای شخصیتاش میدانم. اینکه معتقد بود آن بچه یک معجزه است و زشتیاش اصلاً برایش مطرح نبود. و او را برد توی اتاقاش. شاید اگر من هم بودم، همین کار را انجام میدادم. در کلّ تمام کاراکترهایی که در فیلم دیده میشوند، واقعاً کاراکتر هستند و شخصیت ویژهی خود را دارند. فینچر هم که استاد بهنمایشگذاشتنِ تمام وجوه آشکار و پنهان وجود کاراکترها در مدتزمانِ کوتاهی که روی صحنه هستند، است.

این عکس فوقالعاده است. این نما محشر است. انگار بهجای دو نفر، چهار نفر هستند!
از هر طرف نگاه کنی و هرجور که ببینیاش، این عکس بینظیر است.
حالا حساب کنید، استادی مثل فینچر که گفتم در زمان کوتاهی ویژگیهای شخصیتها را نمایش میدهد، با یک شخصیتی که ۹۰ درصد زمان فیلم را سکانسهای حضور او تشکیل میدهد، چهکارها که نمیتواند بکند! برد پیت اینبار نقش را مالِ خود کرده و تماشاگر هیچکس دیگری را نمیتواند بهجای او تصور کند. ویژگی نقشهای عمر و شاهنقشها هم دقیقاً همین است. که بازیگر نقش را مالِ خود کند و فاصلهای بینِ نام کاراکتر و نام خودش باقی نگذارد. اینجا حالا برد پیت معرکه است. حضوری دارد که وجدانگیز است. دوست داری در تمام لحظههای فیلم این حضور مستدام باشد و همینطور هم هست. سکانسی نیست که علاوه بر گریماش، در شخصیت، منش و بازی او تغییری حس نکنی. انگار خودش هم همچون بنجامین این دورهی رشد و تکامل را طی میکند. و تماشاچی هر بار تغییری در او احساس میکند.
×××
و حالا میتوان یک چیز دیگر نیز به ویژگی شاهنقشها افزود. و آن اینکه فاصلهی میانِ نقش و بازیگر با تماشاگر نیز برداشته میشود. یعنی بنجامین گریه نمیکند، تا تو بهجایش گریه کنی. بنجامین نمیخندد برای اینکه تو بخندی. سکوت که میکند، تو حرف بزن. حرف که میزند، تو سکوت کن. و اینکه بدانی همهچیز درمورد بنجامین، دقیقاً برعکس است. او از چیزی خوشش میآید که تو دوست نداری. و کاری را انجام میدهد که تو انتظارش را نداری. او کودکی سختی داشته. مجبور بوده با افرادی غیر از همسنوسالهایش باشد. و تنها کسی که او را جوانتر از چیزی که چهرهاش نشان میدهد، میداند، دیزی است. او از همان برخورد اول چیزی را در چهرهی بنجامین مییابد که برایش جذاب است.

بنجامین: من هرگز چشمهای آبی رو فراموش نمیکنم.
بهنظرم سختی کار برد اینجا مشخص میشود، که چقدر برای این نقش زحمت کشیده و سعی کرده شباهتهای خودش و او را پیدا کند، و بهترین نتیجه را ارائه دهد. و آن هم باور به این مسئله است که باید بیروناش یعنی گریم و ظاهرش را در ذهن خود نابود کند و بکُشد و خودش را از درون بیابد. نقش را زیر ِ لایهلایهی پوستاش حس کند. برای چه؟ عرض میکنم. به این خاطر که گرچه ظاهر بنجامین یک پیرمرد ۷۰ ساله را نشان میدهد، امّا برد پیت بههیچوجه مشغول بازیکردنِ یک پیرمرد ۷۰ ساله نیست. او باید به این باور در خودش میرسید که نقش او الآن (مثلاً در آن صحنهی بهخصوص که در روز شکرگزاری سال ۱۹۳۰ بود) ۱۲ سال بیشتر ندارد. میبینید چقدر موقعیت جذابی است؟!
و خوشبختانه همینطور هم شد. شیطنتها، کنجکاویهای خاص، نوع لباس پوشیدن، حرفزدن، حرکات و رفتار علاوه بر اینکه مالِ یک نوجوان ۱۲ ساله است (و در سنین مختلف) بهشکل ویژه (این نکتهاش خیلی جذاب و مهم و شگفتانگیز است) مخصوصِ یک نوجوانی است که بهدلیل ویژگیهای ظاهری روابط محدود، خشک و کوتاهی دارد و یک نوجوان عادی پرشور و نشاط کامل نیست. به همینخاطر است که میگویم برد پیت کار سختی داشته.
×××
و انگار دیزی تنها کسی است که ناخودآگاه این ویژگی بنجامین را درک میکند و تا ابد هم ظاهراً تنها کسی میماند که میتواند او را بفهمد.
×××


دیزی: من خیلی جوان بودم. و تو خیلی پیر بودی.
برگردم به آنچیزی که بهعنوان ویژگی نقشهای تأثیرگذار بازیگران یا همان شاهنقشها نام بردم. یعنی برقراری ارتباط نزدیک میان نقش و تماشاگر. و اینکه مخاطب جمال خود را در چهرهی آن نقش ببیند. ولی اینبار و درمورد بنجامین، مخاطب علاوهبر این احساس نزدیکی، همیشه فاصلهی خودش از بنجامین را حفظ میکند. یعنی بنجامین باتن در عین حال که راوی داستان خویش است، و مثلاً دربارهی اولین بوسه، اولین سکس، اولین زن و… زندگیاش با ما صحبت میکند، ولی همواره یک وقار و متانتی را هم در شخصیت خود حفظ میکند و هیچوقت آن را زیرپا نمیگذارد. همیشه این فاصله و این قدرت و متانت و زیبایی و وقار را در صورت و وجنات خودش دارد.
×××
کلمهی باتن (Button) در زبان انگلیسی به معنای دگمه (دکمه!) است. دقیقاً هم همینطور است! یعنی مستر باتن، پدر بنجامین در یک کارخانهی دگمهسازی کار میکند. چه جالب است که آنها فامیلیشان براساس شغلشان (برعکس که هیچوقت نیست!) انتخاب شده! جایی هم در آن رستوران خودِ باتن برای بنجامین تعریف میکند: «دگمه (Buttons) برای باتنها ست! هیچ باتنی نیست که این کار رو نکنه! (لابد به جز بنجامین!)» حالا که نوبت تعریفکردنِ چیزهای جالب است، جالب است بدانید در ابتدای فیلم هم شوخیای با همین دگمهها شده. قبل از اینکه فیلم شروع شود، موقعِ نمایشِ لوگوی کمپانی پارامونت و برادران وارنر تعداد بسیار زیادی دگمه روی زمین ریخته میشوند و انگار مثلاً از تقابل و تمایز رنگهای دگمهها لوگوی این دو شرکت ساخته میشود!


×××
امیدوارم فیلم «هفت (se7en)» را دیده باشید. آن فیلم هم کار استاد است و در نوبهی خودش دیدنی. در آن فیلم برد پیت نقش مأمور پلیسای به نام میلز را بازی میکند که در یکی از پروندههایاش با بروز قتلهای زنجیرهای روبهرو شده است. او به همراه مأمور کارکشتهی دیگری که سیاهپوست، مسن و باسابقه است، به این نتیجه میرسند که هر کدام از مقتولین به یکی از هفت گناه کبیره آلوده بودهاند و کلّی هم دربارهی قاتل فکر میکنند. در پایان کار وقتی قاتل خودش را معرفی کرده و قرار است پرده از دو قتل آخر بردارد و دو مأمور را به میانهی یک جادهی متروکه میبرد، برد پیت متوجه میشود که او همسرش را نیز به گناه حسادت کشته است. حال این قاتل روانی از میلز میخواهد زودتر او را بکشد و انتقام خون همسرش را بگیرد. و سامرسِت هم سعی دارد جلوی او را بگیرد تا به خواستهی این قاتل تن درندهد و نگذارد او به هدفش برسد. برد پیت در این سکانس فوقالعاده ظاهر شده. میلز سعی دارد بر احساساتش غلبه کند و گریهاش را نگه دارد، امّا نمیتواند. او از طرفی میخواهد با اقتدار او را بکشد و خون همسرش را پایمال نکند و از طرفی دیگر اگر این کار را بکند درواقع قدمی در راه اعتقاداتِ کثیف وی برداشته و قتلهای او را تکمیل کرده. ولی سرآخر اینکار را انجام میدهد.
در انتهای آن فیلم تماشاچی متأثر از اتفاقاتِ ناگوار پایان فیلم است (خودم را میگویم؛ آینه نداشتم ولی مطمئنام صورتام سُرخ شده بود بدونِ سیلیخوردن.) که دیالوگ پایانی مأمور سیاهپوست (سامرسِت با بازی مورگان فریمن) همچون آوار روی سرش خراب میشود: «ارنست همینگوی میگه: “دنیا جای خوبیه، ارزش جنگیدنو داره”… من با بخش دومش موافقم…» و تیتراژ فیلم پخش میشود. حالا پس از ۱۴ سال از آن فیلم، فینچر «ماجرای شگفتانگیز بنجامین باتن» را ساخته تا بگوید که برخلافِ سامرسِت، با بخش اوّلِّ این جمله موافق است.


فوریه 23, 2009 در t 5:42 ب.ظ |
پس شماهم مثل منی.من هم کلا نشده از فینچر فیلمی ببینم و چندروز درگیرش نباشم.در مورد ترجمه اسم فیلم هم Case به مورد ویا قضیه ترجمه می شود نه ماجرا و Curious هم به نادر ویا عجیب ویا تعجب برانگیزترجمه می شود,نه شگفت انگیز.من یک پست در مورد این فیلم نوشتم خوشحال می شوم سری هم به ما بزنی.
http://johirasmusic.wordpress.com/2009/02/14/the-curious-case-of-benjamin-button/
فوریه 24, 2009 در t 3:00 ق.ظ |
دقیقاً همینطور است… این ویژگی فیلم های دیوید فینچر است که صورت آدم را سرخ می کند و بدون واکنش نخواهد بود. حتماً یک واکنش برمیانگیزد.
درمورد ترجمه هم مهم این نیست که تکتکِ کلمات را به زبان مقصد ترجمه کنیم، مهم این است که با توجه به شرایط اجتماعی هر کدام از این زبان ها، و با درنظرگرفتن شرایط فیلم و جامعه ای که فیلم از آن میآید، ترجمه صورت بگیرد. درضمن من گفتم از نظر من بهترین عنوان برای فیلم است… درضمن چون اساساً درکل فیلم داستان از زبان کیت بلانشت روایت میشود، به نوعی “ماجرا” تعبیر بهتری است، چون داریم داستان و ماجرایی را روایت می کنیم. بعد دوز ِ تعجب و شگفتی بالای ماجرای فیلم هم به ما این اجازه را میدهد که به جای نادر و عجیب، از لغتِ «شگفت انگیز» استفاده نماییم. باز هم این مسائل سلیقه ای است…
در هر صورت خوشحال شدم.
آگوست 21, 2009 در t 6:07 ب.ظ |
[...] دربارهی فیلم جدید فینچر: جهان مکان زیبایی است… [...]