یه شاخه نیلوفر؛ هدیه‌ی مُحسن چاوشی به ما

[حاشیه: خیلی عجیب است. این پست را draft کرده بودم که همان زمانی که آلبوم آمده بود تکمیل و پست‌اش کنم که نمی‌دانم چرا تا امروز این فرصت برایم پیش نیامد!! یا به‌کلی یادم رفت اصلاً همه‌چیز… برای همین کمی مفصّل‌تر و مبسوط‌ترش کردم و بالاخره امروز ارسال شد.]

mohsen

این متن را بخوانید. فوق‌العاده است. ببینید چی‌ها نوشته… این متن توضیحاتی است که آوای باربد درباره‌ی آلبوم «یه شاخه نیلوفر» داده. سه بسته‌بندی و کاست و سایت اختصاصی و توزیع تقریباً همزمان در سراسر کشور و فروشگاه اینترنتی iTunes و Amazon و تعدادی Wallpaper و Screen Saver زیبا و چند Ringtone و نظرسنجی بهترین آهنگ و چه و چه و چه. آدم اینها را که می‌بیند لذّت می‌برد…

می‌دانید؟ درواقع همه‌ی این‌ها ظاهر ماجراست… همه‌شان را با کمی تفاوت، اگر نسخه‌ی اصل آلبوم نامجو را به قیمت سه هزار تومان، پارسال خریده بودید، هم می‌توانستید ببینید. امّا اصلاً این‌ها مهم نیست… این فقط حاشیه‌ی متن آلبوم است… متن حاشیه‌اش مهم‌تر است…

بخشی از گفته‌های مُحسن چاوشی درباره‌ی این آلبوم، دیگر کارهایش و عقاید پاک و دقیق و صادقانه‌اش در این‌طرف و آن‌طرف را بخوانید. من یکی با تک‌تکِ این جمله‌ها کم و زیاد تکان خوردم و احساس کردم کسی از درون سینه‌ی من این جمله‌ها را بر زبان مُحسن جاری کرده است:

  • من فقط سینتی سایزر می‌نوازم و می‌خوانم و به این معتقدم که اگر آدم یک چاه باشد با عمق ۲۰۰ متر، بهتر از این است که دریایی به عمق دو سانت باشد!
  • هر کسی حق دارد بخواند، امّا اگر بخواهد بماند، باید متعهد باشد و آنچه تحویل جامعه می‌دهد، جهت درست باشد و درواقع، با کاری که ارائه می‌کند، مردم را گول نزند.
  • من نمی‌توانم به مخاطبانم خیانت کنم و آن‌ها را در همان سطح نگه دارم. من سعی می‌کنم خودم رشد کنم و این رشد را به طرفدارانم انتقال بدهم.
  • بگذار این را هم مخاطبان مجله‌ی تو بدانند که من و تو در وهله‌ی اول دوست هستیم و کارهای مطبوعاتی و هنری در مرحله‌ی دوم قرار دارند.
  • این همه آدم آمدند خودشان را تکرار کردند، چه نتیجه‌ای دیدند؟ یکی یکی دارند از دور خارج می‌شوند. من با موسیقی تکراری پاپ چقدر باید خودم را تکرار می‌کردم؟
  • یکی هست که می‌خواند و می‌گوید من غمگینم و غصه دارم. امّا آهنگش آدم را می‌رقصاند! من وقتی غمگینم آهنگم هم باید غمگین باشد. من آن چیزی را که واقعاً بوده‌ام خوانده‌ام. همه‌ی این اتفاقاتی که خوانده‌ام برایم افتاده و صادقانه آن‌ها را بیان کرده‌ام. حالا یک‌نفر مثل من این اتفاقات برایش افتاده بنابراین با آن حال می‌کند یا فردی دیگر با من احساس نزدیکی نمی‌کند. من که کسی را مجبور نمی‌کنم بیاید آلبومم را بشنود!
  • من دوست دارم به مردم عشق بدهم و مردم با کارهای من عاشق شوند.
  • این غم را شعرای زیادی مطرح کردند امّا همان شعرا وقتی به وصال رسیدند آن وصال را هم به بهترین شکل ممکن بیان کردند. اصلاً وصال نه و یک لحظه‌ی طربناک عارفانه. این‌ها همه دنبال این هستند که برسند. و این غم هم غم آن نرسیدن است. خداوند خیلی بزرگ است و ما نمی‌توانیم یک‌دفعه عاشقش بشویم. برای همین غم فراق همیشه هست. ما هم داریم بازی می‌کنیم. داریم یاد می‌گیریم تا ببینیم می‌توانیم به آن عشق بزرگ برسیم یا نه؟
  • الآن صد نفر به من SMS یا E-mail زده‌اند که چرا در کارم از سنتور استفاده نکرده‌ام؟ مگر چند بار باید استفاده کنم؟ چون سنتوری موفق بوده، باز هم باید از سنتور استفاده کنم؟
  • یک چیز را هم بگویم که غیرمجاز عبارت خوبی نیست. کارهای من اگرچه مجوز نداشته امّا «شریف» بوده است. من حرف بدی نزده‌ام و چیز بدی نخوانده‌ام.
  • خیلی ایمیل به من زده شد که ما با این کار عاشق شدیم یا تسکین پیدا کردیم. بعضی‌ها نمی‌توانند گریه کنند، این آهنگ را گوش می‌دهند، تسکین پیدا می‌کنند، گریه می‌کنند و خودشان را راحت می‌کنند. هدف ما هم این است که هم خودمان عاشق شویم و هم کمک کنیم دیگران هم عاشق باشند.
  • عام و خاصی وجود ندارد، من برای همه می‌خوانم.

تمام این‌ها برای منِ مخاطب این معنی را می‌دهد که مُحسن چاوشی ِ هنرمند و گروهی که با او کار می‌کنند، برای ما و سلیقه‌ی ما ارزش قائل هستند. و این ارزش زمانی وجود خواهد داشت که برای کار خودشان ارزش قائل باشند و این وقت را بگذارند. تو وقتی به خودت و کار خودت احترام بگذاری، دیگران هم به تو و کارهایت احترام می‌گذارند. همین که بدانند تو برای سرگرم‌کردن آن‌ها (با اکراه نخوانید؛ خیلی چیز والایی است: سرگرم کردن، سرگرم کردن…) از وقت خودت زده‌ای و به احترام آن‌ها تمام زندگی‌ات را در یک چهاردیواری خلاصه کردی تا آن‌ها لذت ببرند… همین که مطمئن شوند این موضوع (سرگرم کردن آن‌ها و تمام چیزهایی که با خلق یک اثر هنری بوجود می‌آید…) برای تو مهم بوده و از سر بیکاری و تفریح و وقت‌گذرانی به آن‌ها افتخار نداده‌ای و اثر خلق نکرده‌ای… همین‌که شبی (شب‌هایی) نخوابیده‌ای، قید زندگی را زدی (و به‌جایش زندگی را سرودی و با سرودت زندگی کردی…)، بی‌خیال عشق شدی (و عوض‌اش عشق‌ات را دوباره ساختی تا با هزاران نفر به اشتراک بگذاری‌اش…)، و تمام تمرکزت را روی ساختن لحظه‌لحظه‌های ساخته‌شدن هزاران انسان گذاشتی تا ذره‌ای از عمر آن‌ها را تلف نکرده باشی… خود به خود آن‌ها هم به تو عشق می‌ورزند و دوستت می‌دارند؛ پس قید زندگی را می‌زنند و با تو (هنرت) زندگی می‌کنند؛ شبی (شب‌هایی) را نمی‌خوابند و با تراکِ دوم آلبوم‌ات عشق‌بازی می‌کنند؛ بی‌خیال عشق‌شان می‌شوند به تو عشق می‌ورزند؛ تو برای‌شان مهم می‌شوی همان‌طور که آن‌ها برای تو مهم بوده‌اند؛ لحظه‌لحظه‌ی ساختن کارهایت را در خیال خود می‌سازند چون تو عشق و آینده و ذهن و زبان‌شان بوده‌ای؛ چون شبی نخوابیده‌ای و شب‌ها بیدار مانده‌ای و عشق‌ات را دور ریخته‌ای و گوش آسمان را کر کرده‌ای و قید زندگی را زده‌ای و با دو بال زیبایت به آسمان‌ها پرواز کرده‌ای و آلبوم جدیدت را وارد بازار کرده‌ای.

a lotus sprout

و آن‌جا در پایان، در آن قطعه‌ی سرخوشانه، در تراکِ دوازدهم، «شکسته پا» مُحسن چاوشی زخم‌خورده است و شما مخاطبان برای او «عصا»ئی هستید که هنگامی که هیچ‌کس را ندارد، می‌تواند با کمک شما دوباره بلند شود و سالم و سرخوش راهش را ادامه دهد. در این قطعه‌ی پایانی به‌نام «عصا» مُحسن جواب ِ تمام این چیزهایی که اینجا گفتم را این‌چنین می‌دهد. او حتا تمام همین‌ها را هم به شما می‌بخشد و عوض‌اش تنها یک نگاه از شما می‌خواهد: «بخند و از خنده بگو، از غم بازنده بگو/ عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من/ عشق منو می‌خوای چی‌کار؟ عذر و بهونه کم بیار/ دوست ندارم که عاقبت تو بشکنی به‌جای من/ اگه تمومه طاقتت، نمونده روز راحتت/ نگاه باصداقتت غنیمته برای من» مُحسن جان ‍! تو هم برای ما غنیمتی… دوستت داریم و همیشه عصای خوبی برایت خواهیم بود. «اگه شکسته پای من، گریه نکن عصای من…/ هرچی شکسته بنویس، به‌پای گریه‌های من»…

يك پاسخ برايش بگذاريد