ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن

ژانویه 31, 2009

درمورد فیلم جدید دیوید فینچر: جهان مکان زیبایی است…

curious_case_of_benjamin_button باید دست نگه‌دارند. به‌نظرم حالا دیگر هیچ کس نباید فیلم خوب بسازد. دست‌کم تا چند ماه دیگر… چون هرچقدر هم که این‌کار را خوب انجام دهد، به‌هیچ عنوان نمی‌تواند با فیلم آخر استاد ، یعنی «ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن» رقابت کند. پس بهتر است بگذارد ما دیوانگان فعلاً با همین فیلم زندگی کنیم، هر وقت موقع‌اش شد به‌شان می‌گوییم… چند روز پیش «هفت» را دیدم. نمی‌دانم چرا تابحال ندیده بودم اش. ولی حالا که آن را هم دیدم و دیروز هم «بنجامین باتن» را ، گمانم دیگر فیلمی از فینچر نمانده باشد که از دست داده باشم. (راجع‌به هفت خیلی حرف نمی‌زنم تا فرصت مناسب‌تر) حالا راحت‌تر و دقیق‌تر می‌توانم راجع به آخرین فیلمش صحبت کنم. درواقع اگر بخواهم هم نمی‌توانم صحبت نکنم. مگر می‌شود راجع به کسی که در عرضِ یک هفته چندین بار اشک‌ات را درمی‌آورد و صورت‌ات را سرخ می‌کند، حرف نزنی؟ اگر بخواهی هم نمی‌توانی.

این را حالا ، بعد از اینکه دیدن دوباره‌ی فیلم همین چند دقیقه پیش تمام شد دارم می‌نویسم؛ درحالی که هنوز گریه‌ام بند نیامده. تیتراژ را کامل دیدم و تا آخرین لحظه. مجبور بودم. دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت و به حفظ شرایط کنونی راضی بودم. پس گریه کردم و تیتراژ را هم دیدم و حالا آن‌قدر انرژی و قدرت دارم که دارم این پُست را می‌نویسم.

و امّا «ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن». توصیه که خوب است، از شما خواهش می‌کنم، پیش از آنکه فیلم را ببینید این مطلب را نخوانید. خواهش می‌کنم همین الآن بروید سر خیابان، فیلم را از دستفروشی جایی تهیه کنید و ببینید، بعد. درعین حال امّا یک پیشنهاد هم دارم. فیلم را تنهایی ببینید. این‌طوری بهتر است. فقط خودتان باشید و صفحه‌ی مانیتور جلوی روی‌تان. فقط همین.

×××

benjamin_button_pic
برخی‌ها ترجمه کرده‌اند: «مورد عجیب بنجامین باتن». درواقع همه!
درست نمی‌دانم کجا «ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن» را خواندم، ولی آن را بیشتر دوست دارم.

کسانی که فیلم «ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن» را دیده‌اند، به دو دسته تقسیم می‌شوند. دسته‌ی اول و دسته‌ی دوم. دسته‌ی اول یعنی آن‌هایی که هیچ اطلاعاتی درمورد مضمون فیلم نداشته‌اند و دسته‌ی دوم یعنی کسانی که دست‌کم این را می‌دانسته‌اند که ماجرا، ماجرای برد پیت‌ای است که پیر به‌دنیا آمده و روز‌به‌روز جوان‌تر می‌شود. از آن‌جایی که من جزو دسته‌ی دوم بودم، وقتی صدای فیلم در آغاز به‌ام فهماند که صحنه، صحنه‌ی بیمارستان است و تصویر، تصویر بسته‌ی شخص پیری است که ناله‌های آرامی سر می‌دهد، احساس کردم این همان کسی است که پیر به‌دنیا آمده و حالا روی تخت بیمارستان است. ولی خُب می‌دانید، فیلم، فیلم دیوید فینچر است و کسی حق ندارد راجع به آن فکری بکند یا حدسی بزند. درواقع داستان، فراتر از این روایتِ کوتاهِ یک‌خطی «زندگی معکوس» بود.

به پوستر فیلم دقت کنید. کلمه‌ی «Life» به معنی زندگی را برعکس نوشته است. پشت نام «بنجامین باتن». درست می‌گویم؟! ولی ماجرا این‌قدر هم سطحی و ساده نبود. وقتی دوربین کمی از آن شخصیت پیر که فکر می‌کردم بنجامین باتن است، فاصله گرفت، متوجه زن‌بودن‌اش شدم. و همین‌طور که جلوتر می‌رفتیم همه‌اش دنبال ردِّ این عبارت بودم: «زندگی معکوس». که چه ارتباطی میان این پیرزن و دخترش با بنجامین باتن هست؟

×××

کم‌کم یکی‌یکی چیزها مشخص شدند و او مرا وارد داستان کرد. دیگر کمتر به آن عبارت یک‌خطی فکر می‌کردم و بیشتر به داستان‌هایی که آن پیرزن برایم تعریف می‌کرد. درست میانِ همین داستان‌های اولِ او بود که تکان خوردم. لرزیدم. این احساس وقتی به‌سراغم می‌آید که یک حرف درست، یک حرکت زیبا، و یک ماجرای باشکوه را می‌بینم. بارها این اتفاق برایم افتاده. این‌بار امّا وقتی این اتفاق افتاد که آن مرد ساعت‌ساز ساعتی خلاف جهت ساخته بود، و داشت فلسفه‌ی ساخت این ساعت را می‌گفت و بعد تصویر ذهنی‌اش که بازگشت پسرش به آغوش همسرش بود…: «برای پسر‌هایی که در جنگ از دست‌شان دادیم ؛ تا بلند شوند و به خانه‌هایشان برگردند. کشاورزی کنند. کار کنند. بچه‌دار شوند و یک زندگی کامل داشته باشند. شاید پسر من هم روزی برگردد. متأسفم اگر کسی را رنجاندم. امیدوارم از ساعت من لذّت ببرید.»

×××

و امّا بنجامین. فکر نمی‌کردم چنین هیولایی باشد! یعنی اصلاً راجع‌به‌اش اینجوری فکر نمی‌کردم. نمی‌دانم؛ درست نمی‌دانم. ولی شاید اگر جای آقای باتن بودم، همین کار را می‌کردم. شما نگاه کنید، او همسرش را از دست داده و آن وقت با چنین چهره‌ای به عنوان بچه‌اش رو‌به‌رو می‌شود. واکنش شما را نمی‌دانم، ولی باتن در آن لحظه آن کار را کرد. و بچه را گرفت و رفت صاف گذاشت جلوی در آن خانه. واکنش کوئینی را هم منطقی و در راستای شخصیت‌اش می‌دانم. اینکه معتقد بود آن بچه یک معجزه است و زشتی‌اش اصلاً برایش مطرح نبود. و او را برد توی اتاق‌اش. شاید اگر من هم بودم، همین کار را انجام می‌دادم. در کلّ تمام کاراکترهایی که در فیلم دیده می‌شوند، واقعاً کاراکتر هستند و شخصیت ویژه‌ی خود را دارند. فینچر هم که استاد به‌نمایش‌گذاشتنِ تمام وجوه آشکار و پنهان وجود کاراکتر‌ها در مدت‌زمانِ کوتاهی که روی صحنه هستند، است.

benjamin_and_daisy
این عکس فوق‌العاده است. این نما محشر است. انگار به‌جای دو نفر، چهار نفر هستند!
از هر طرف نگاه کنی و هرجور که ببینی‌اش، این عکس بی‌نظیر است.

حالا حساب کنید، استادی مثل فینچر که گفتم در زمان کوتاهی ویژگی‌های شخصیت‌ها را نمایش می‌دهد، با یک شخصیتی که ۹۰ درصد زمان فیلم را سکانس‌های حضور او تشکیل می‌دهد، چه‌کارها که نمی‌تواند بکند! برد پیت این‌بار نقش را مالِ خود کرده و تماشاگر هیچ‌کس دیگری را نمی‌تواند به‌جای او تصور کند. ویژگی نقش‌های عمر و شاه‌نقش‌ها هم دقیقاً همین است. که بازیگر نقش را مالِ خود کند و فاصله‌ای بینِ نام کاراکتر و نام خودش باقی نگذارد. اینجا حالا برد پیت معرکه است. حضوری دارد که وجدانگیز است. دوست داری در تمام لحظه‌های فیلم این حضور مستدام باشد و همین‌طور هم هست. سکانسی نیست که علاوه بر گریم‌اش، در شخصیت، منش و بازی او تغییری حس نکنی. انگار خودش هم همچون بنجامین این دوره‌ی رشد و تکامل را طی می‌کند. و تماشاچی هر بار تغییری در او احساس می‌کند.

×××

و حالا می‌توان یک چیز دیگر نیز به ویژگی شاه‌نقش‌ها افزود. و آن اینکه فاصله‌ی میانِ نقش و بازیگر با تماشاگر نیز برداشته می‌شود. یعنی بنجامین گریه نمی‌کند، تا تو به‌جایش گریه کنی. بنجامین نمی‌خندد برای این‌که تو بخندی. سکوت که می‌کند، تو حرف بزن. حرف که می‌زند، تو سکوت کن. و اینکه بدانی همه‌چیز درمورد بنجامین، دقیقاً برعکس است. او از چیزی خوشش می‌آید که تو دوست نداری. و کاری را انجام می‌دهد که تو انتظارش را نداری. او کودکی سختی داشته. مجبور بوده با افرادی غیر از همسن‌و‌سال‌هایش باشد. و تنها کسی که او را جوان‌تر از چیزی که چهره‌اش نشان می‌دهد، می‌داند، دیزی است. او از همان برخورد اول چیزی را در چهره‌ی بنجامین می‌یابد که برایش جذاب است.

daisy_age_7
بنجامین: من هرگز چشم‌های آبی رو فراموش نمی‌کنم.

به‌نظرم سختی کار برد اینجا مشخص می‌شود، که چقدر برای این نقش زحمت کشیده و سعی کرده شباهت‌های خودش و او را پیدا کند، و بهترین نتیجه را ارائه دهد. و آن هم باور به این مسئله است که باید بیرون‌اش یعنی گریم و ظاهرش را در ذهن خود نابود کند و بکُشد و خودش را از درون بیابد. نقش را زیر ِ لایه‌لایه‌ی پوست‌اش حس کند. برای چه؟ عرض می‌کنم. به این خاطر که گرچه ظاهر بنجامین یک پیرمرد ۷۰ ساله را نشان می‌دهد، امّا برد پیت به‌هیچ‌وجه مشغول بازی‌کردنِ یک پیرمرد ۷۰ ساله نیست. او باید به این باور در خودش می‌رسید که نقش او الآن (مثلاً در آن صحنه‌ی به‌خصوص که در روز شکرگزاری سال ۱۹۳۰ بود) ۱۲ سال بیشتر ندارد. می‌بینید چقدر موقعیت جذابی است؟!

و خوشبختانه همین‌طور هم شد. شیطنت‌ها، کنجکاوی‌های خاص، نوع لباس پوشیدن، حرف‌زدن، حرکات و رفتار علاوه بر اینکه مالِ یک نوجوان ۱۲ ساله است (و در سنین مختلف) به‌شکل ویژه (این نکته‌اش خیلی جذاب و مهم و شگفت‌انگیز است) مخصوصِ یک نوجوانی است که به‌دلیل ویژگی‌های ظاهری روابط محدود، خشک و کوتاهی دارد و یک نوجوان عادی پرشور و نشاط کامل نیست. به همین‌خاطر است که می‌گویم برد پیت کار سختی داشته.

×××

و انگار دیزی تنها کسی است که ناخودآگاه این ویژگی بنجامین را درک می‌کند و تا ابد هم ظاهراً تنها کسی می‌ماند که می‌تواند او را بفهمد.

×××

benjamindaisy
دیزی: من خیلی جوان بودم. و تو خیلی پیر بودی.

برگردم به آن‌چیزی که به‌عنوان ویژگی نقش‌های تأثیرگذار بازیگران یا همان شاه‌نقش‌ها نام بردم. یعنی برقراری ارتباط نزدیک میان نقش و تماشاگر. و اینکه مخاطب جمال خود را در چهره‌ی آن نقش ببیند. ولی این‌بار و درمورد بنجامین، مخاطب علاوه‌بر این احساس نزدیکی، همیشه فاصله‌ی خودش از بنجامین را حفظ می‌کند. یعنی بنجامین باتن در عین حال که راوی داستان خویش است، و مثلاً درباره‌ی اولین بوسه، اولین سکس، اولین زن و… زندگی‌اش با ما صحبت می‌کند، ولی همواره یک وقار و متانتی را هم در شخصیت خود حفظ می‌کند و هیچ‌وقت آن را زیرپا نمی‌گذارد. همیشه این فاصله و این قدرت و متانت و زیبایی و وقار را در صورت و وجنات خودش دارد.

×××

کلمه‌ی باتن (Button) در زبان انگلیسی به معنای دگمه (دکمه!) است. دقیقاً هم همین‌طور است! یعنی مستر باتن، پدر بنجامین در یک کارخانه‌ی دگمه‌سازی کار می‌کند. چه جالب است که آن‌ها فامیلی‌شان براساس شغل‌شان (برعکس که هیچ‌وقت نیست!) انتخاب شده! جایی هم در آن رستوران خودِ باتن برای بنجامین تعریف می‌کند: «دگمه (Buttons) برای باتن‌ها ست! هیچ باتنی نیست که این کار رو نکنه! (لابد به جز بنجامین!)» حالا که نوبت تعریف‌کردنِ چیزهای جالب است، جالب است بدانید در ابتدای فیلم هم شوخی‌ای با همین دگمه‌ها شده. قبل از اینکه فیلم شروع شود، موقعِ نمایشِ لوگوی کمپانی پارامونت و برادران وارنر تعداد بسیار زیادی دگمه روی زمین ریخته می‌شوند و انگار مثلاً از تقابل و تمایز رنگ‌های دگمه‌ها لوگوی این دو شرکت ساخته می‌شود!

paramountwarner

×××

امیدوارم فیلم «هفت (se7en)» را دیده باشید. آن فیلم هم کار استاد است و در نوبه‌ی خودش دیدنی. در آن فیلم برد پیت نقش مأمور پلیس‌ای به نام میلز را بازی می‌کند که در یکی از پرونده‌های‌اش با بروز قتل‌های زنجیره‌ای رو‌به‌رو شده است. او به همراه مأمور کارکشته‌ی دیگری که سیاه‌پوست، مسن و باسابقه است، به این نتیجه می‌رسند که هر کدام از مقتولین به یکی از هفت گناه کبیره آلوده بوده‌اند و کلّی هم درباره‌ی قاتل فکر می‌کنند. در پایان کار وقتی قاتل خودش را معرفی کرده و قرار است پرده از دو قتل آخر بردارد و دو مأمور را به میانه‌ی یک جاده‌ی متروکه می‌برد، برد پیت متوجه می‌شود که او همسرش را نیز به گناه حسادت کشته است. حال این قاتل روانی از میلز می‌خواهد زودتر او را بکشد و انتقام خون همسرش را بگیرد. و سامرسِت هم سعی دارد جلوی او را بگیرد تا به خواسته‌ی این قاتل تن درندهد و نگذارد او به هدفش برسد. برد پیت در این سکانس فوق‌العاده ظاهر شده. میلز سعی دارد بر احساساتش غلبه کند و گریه‌اش را نگه دارد، امّا نمی‌تواند. او از طرفی می‌خواهد با اقتدار او را بکشد و خون همسرش را پایمال نکند و از طرفی دیگر اگر این کار را بکند درواقع قدمی در راه اعتقاداتِ کثیف وی برداشته و قتل‌های او را تکمیل کرده. ولی سرآخر این‌کار را انجام می‌دهد.

در انتهای آن فیلم تماشاچی متأثر از اتفاقاتِ ناگوار پایان فیلم است (خودم را می‌گویم؛ آینه نداشتم ولی مطمئن‌ام صورت‌ام سُرخ شده بود بدونِ سیلی‌خوردن.) که دیالوگ پایانی مأمور سیاه‌پوست (سامرسِت با بازی مورگان فریمن) همچون آوار روی سرش خراب می‌شود: «ارنست همینگوی میگه: “دنیا جای خوبیه، ارزش جنگیدنو داره”… من با بخش دومش موافقم…» و تیتراژ فیلم پخش می‌شود. حالا پس از ۱۴ سال از آن فیلم، فینچر «ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن» را ساخته تا بگوید که برخلافِ سامرسِت، با بخش اوّلِّ این جمله موافق است.


مورد عجیب هفتان

ژانویه 27, 2009

این‌دیگر به‌نظرم دیوانگی است که در زمانی که حتا سایت‌هایی که درگذشته فیلتر بوده‌اند هم، دیگر فیلتر نیستند، سایت هفتان را فیلتر کردن! خیلی عجیب است.

image

البته اینترنت دنیای عجیبی است و موارد عجیب‌تر از این هم در آن پیش می‌آید. مثلاً اینکه شما با رفتن به آدرس به‌عنوان مثال، زیر و نوشتن آدرس سایت هفتان می‌توانید آن را بی‌هیچ مزاحمی تماشا کنید.

http://freeblox.info

image

از این‌جور مزاحم‌پراکن‌ها (که خودشان هم البته بالای صفحه چند مزاحم اضافه می‌کنند. ولی این‌قدر پررو نیستند که کلِّ صفحه را ببندند و فقط حرف خودشان را بزنند.) توی وب زیاد است. فقط کافی است تا یکی فیلتر نشده جدیدترین‌هایش را به‌کمک او و سایت گوگل بیابید و آماده داشته باشید تا همیشه بتوانید از آن استفاده کنید. خیلی به دردتان می‌خورد.

دیگر حتا این موضوع سیاسی هم نیست که راجع به مسائل سیاسی و انتقادپذیری و… این‌ها بگویم! نمی‌دانم چه باید گفت.


هنوز می‌شود از حق و حقانیت دفاع کرد عادل جان!

ژانویه 24, 2009

به این دلایل عادل فردوسی‌پور برنامه‌ی ۹۰ را ادامه می‌دهد…

در این چند روزه در محافل خبری و وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌های مختلف صحبت‌هایی مبنی بر عدم پخش نود و کناره‌گیری عادل فردوسی‌پور از این برنامه و مهاجرت وی به خارج از کشور و… شده بود. امّا من مصمم هستم که برنامه‌ی ۹۰ نمی‌تواند دیگر نباشد و پخش نشود و از بین برود ، و هفته‌ی آینده باز هم این برنامه به تهیه‌کنندگی و اجرای فردوسی‌پور از شبکه‌ی سه پخش خواهد شد. تا پایان این مطلب را بخوانید، ببینید شما هم با من هم‌عقیده نیستید…

وجدان آگاه جامعه
همه‌مان به‌اش احتیاج داریم. که کسی بیاید و از حق‌مان دفاع کند و جلوی بی‌عدالتی‌ها و نامردی‌ها را بگیرد و همه را از حق واقعی و ایده‌آل‌شان آگاه کرده و راه گرفتن آن و رسیدن به جایگاه‌های بهتر را نشان دهد. کسانی که وظیفه‌شان را درست و بجا انجام نمی‌دهند یا به هر دلیلی کم می‌گذارند را بیدار کرده و به‌شان هشدار دهد که نمی‌توانند همچون کبک سرشان را زیر برف کنند و انگار کنند که هیچ‌کسی آن‌ها را نمی‌بیند. بلکه هنوز کسی هست که آن‌ها را ببیند و به دیگران معرفی کند. از بی‌عدالتی و سیاست‌های پشت پرده، پرده بردارد و وجدان آگاه و بیدار جامعه‌ی خود باشد. عادل فردوسی‌پور با پایگاهی که در ۹۰ برای خود دست‌و‌پا کرده بود، چنین کسی بود.

namjoo_and_aadel
فکر می‌کنید این دو نفر هیچ ویژگی مشترکی ندارند؛ اشتباه می‌کنید… کمی دقت کنید.

برگ برنده‌های تلویزیون
آن‌موقع‌ها علی لاریجانی و حالا عزت‌الله ضرغامی همیشه چند چشم و چراغ را در شبکه‌های مختلف‌شان داشته‌اند که از ستون‌های ثابت رسانه‌ی آن‌ها به حساب می‌آمد و چه خوب و چه بد توانسته بود مدت زیادی را دوام بیاورد و رضایت اشخاص و اصناف مختلف را به همراه اقبال نسبی عموم مردم به دست آورد.

حجت‌الاسلام قرائتی یکی از آن‌ها بود که مدّت‌ها از ابتدای انقلاب هر هفته به خانه‌های مردم می‌آمد و ماه‌های رمضان را نیز هر شب مهمان‌شان بود. مسائل قرآنی را مطرح می‌کرد و به امر خطیر انسان‌سازی مشغول بود. به دلیل آگاهی بالای او و بیان شیوایش و حفظ تعادل و میانه‌روی توانسته بود در میان اقشار مختلف مستمعینی را برای خود جمع کند.

مهران مدیری نیز در طول زمان توانست هم رضایت مدیران شبکه‌ی سه و تلویزیون، هم سیاست‌مداران، هم مردم و جوانان و بالاخره روزنامه‌نگاران و روشنفکران را با حربه‌ها و روش‌های مختلف خود به دست آورد.

افراد دیگری نیز بودند مانند: بهرام شفیع (برنامه‌ی ورزش و مردم)، جهانگیر کوثری (ورزش از نگاه دو)، محمد صالح‌علاء (پیشتر و بیشتر در رادیو و حالا در دو قدم مانده به صبح)، سهیل محمودی (کاروان‌های شعر و موسیقی! و رادیو)، مجری‌های خبر و برنامه‌های کودک، خبرنگاران واحد مرکزی خبر و… که این‌ها هر کدام با تفاوت‌های کم، مدت زیادی را در پایگاه رسانه‌ای‌ئی که برای خویش درست کرده بودند، ماندند و هنوز هم هستند. البته شرایط و سیاست همیشه در مرکز خبر و بخش‌های مختلف خبری، شرایط خاص و متفاوتی بود که فعلاً راجع به آن صحبت نمی‌کنیم.

تعدادی از کارگردان‌ها و هنرپیشه‌ها هم بودند که به واسطه‌ی رابطه‌ی خوبی که باز هم در طول زمان و با روش‌های مخصوص خود توانستند برقرار کنند، جای خود را در صداوسیمای ایران تثبیت کردند. خواننده‌ها و موسیقی‌دان‌ها نیز موقعیت مشابهی پیدا کردند و گروهی از رانت تلویزیونی و تبلیغات آن بهره‌مند بودند و عده‌ای خیر. علیرضا افتخاری، محمد اصفهانی، مجید اخشابی، احسان خواجه‌امیری، رسول نجفی، تاجیک، خواجه‌نوری و… بیشتر در تلویزیون به شهرت رسیدند.

از میان شومن‌ها و مجریان برنامه‌گردان نیز فرزاد حسنی، رضا رشیدپور، شهیدی‌فر، حسینی، رفیعی، احمدزاده، علیخانی، حسینیان و… در پایگاه‌ها و ژانر‌های مختلف و متفاوتی قرار گرفتند و هر کدام شخصیتی هم‌وزن نام عزت‌الله ضرغامی پیدا کرده و کم و زیاد کارهای موفق از نظر افراد و قشرهای مختلف را ارائه دادند. عادل فردوسی‌پور امّا با برنامه‌ی ۹۰ ، مجموعه‌ی گزارش‌های قوی و جذاب فوتبال ایران و جهان، برنامه‌های کوچک و گزارشی دیگر شبکه‌ی سه، کارشناسی فوتبال و… درمیان این شومن‌های جوان و جدید جایگاه متفاوت و ویژه‌ای کسب کرده بود. چون هم دانش والایی داشت، هم گروه خوبی داشت، هم نگاه هنرمندانه‌ای را به همراه سیاست درست و عاقلانه پیش گرفته بود و هم رابطه‌ی خوبی را با افراد و گروه‌های مختلف برقرار کرده بود.

گمان نمی‌کنم مدیران رسانه‌ی ملی حاضر باشند چنین برگ برنده‌ای را از دست بدهند و نه برنامه‌ی ۹۰ و نه شخص عادل فردوسی‌پور را هیچ‌گاه از کف نخواهند داد.

به‌روز بودن و اطلاعات دقیق
تلویزیون رسانه‌ی پویایی است و از لحاظ به‌روز بودن و انعطاف‌پذیری بیش‌از‌حدش با هیچ‌یک از رسانه‌های دیگر (روزنامه، مجله، رادیو و حتا اینترنت) قابل مقایسه نیست و اگر از نهایت قدرت خویش استفاده کند و تمام قابلیت خویش را درمیان بگذارد، می‌تواند از تمام این رسانه‌ها گذر کرده و تأثیرگذارترین رسانه‌ی میان مردم باشد. شما دارید غذا می‌خورید، کارهای روزانه‌تان را انجام می‌دهید، درس می‌خوانید، بازی می‌کنید، تلفن جواب می‌دهید و هر کار دیگری که انجام می‌دهید، به‌راحتی می‌توانید به‌صورت همزمان مخاطب تلویزیون و برنامه‌های آن نیز باشید و از آن استفاده درست و بهینه‌ای بکنید.

متأسفانه در تلویزیون ایران چنین اتفاقی نمی‌افتد و از تمام قابلیت‌های این رسانه استفاده نمی‌شود. اکثر برداشت‌ها از الگوها و ایده‌آل‌های جهانی، برداشت‌هایی سطحی است و درحدِّ چیزهای ظاهری و فنّی باقی مانده. طوری که آرزوی مردم ایران است که زمانی از بیشترین قابلیت ممکن در صداوسیمای رسمی مملکت‌شان استفاده شود و آن‌ها مجبور نباشند به رسانه‌ی مبتذل و ناذل ماهواره‌ای فارسی‌زبان رجوع کنند که با اینکه برنامه‌های ضعیفی ارائه می‌کنند ولی توانسته‌اند حداقل در ظاهر ماجرا، بیشترین توانایی و قابلیت خود را به‌کار گیرند و مخاطبان ایرانی را جذب کنند. درحالی که برنامه‌های ضعیف ما نیز دست‌کم به‌لحاظ فنّی و کلیت کار از برنامه‌های درجه یک آن‌ها قوی‌تر است.

ولی چه کنیم که مسئله‌ی اصلی محتواست و برای مخاطب نیز همین مهم است. و اگر در فرم همه‌کار انجام بدهی و ذره‌ای محتوا تولید نکنی و نگذاری افراد مختلف به ابراز عقاید خویش بپردازند، هیچ فایده‌ای ندارد. به قول دوست عزیز نویسنده‌ام رضا کاظمی که می‌گوید بعضی‌ها سعی دارند که کمبود محتوا را با انواع و اقسام بوتیک‌های رنگ و وارنگ جبران کنند. البته او مخالف جلوه‌های پیشرفته‌تر و مسائل ظاهری نیست؛ ولی معتقد است لااقل باید یک صدم این چیزها، محتوایی هم در کار باشد.

حق با رضا است و اگر تک‌تکِ همان شبکه‌های ماهواره‌ای را هم ببینید، ساعتی نیست که چند مجری و کارشناس و از همه مهم‌تر انسان ننشسته باشند و با هم هم‌فکری نکرده باشند و درمورد مسائل مختلف زندگی حرف نزده باشند. هر چند آدم‌های خوش‌فکری نباشند. هر چند فکر و عقیده‌شان مهم نباشد. هر چند نظرات و عقایدشان مبتذل و نادرست باشد. امّا این ابراز عقیده و این هم‌فکری را با هم جلوی دوربین انجام می‌دهند و قضاوت نهایی را به‌عهده‌ی هزاران بیننده‌ی ایرانی در سراسر جهان می‌گذارند. این برگ برنده‌ی آن‌هاست و البته برگ برنده‌ای که صداوسیما تنها با داشتن برنامه‌ها و هواهای تازه‌ای چون ۹۰، کوله‌پشتی، شیشه‌ای‌ها، مردم ایران سلام، آسمان شب، دو قدم مانده به صبح، و اخیراً تیک تاک (هر شب ساعت ۸ از شبکه‌ی دو) می‌تواند داشته باشد و متأسفانه در اکثر موارد همین‌ها را هم خیلی زود از دست می‌دهد.

چه برسد به اینکه در نمونه‌ی اصیل و درست ایرانی‌اش ما از نمونه‌های مبتذل لُس‌آنجلسی گوهرهایی را داریم که هم از آن‌ها اطلاعات دقیق‌تر و درست‌تر و جامع‌تری دارند. هم روش‌ها و تکنیک‌های رابطه برقرار کردن را بهتر و بیشتر بلدند و هم از بیرون جامعه راجع به آن نظر نمی‌دهند و از دل همین شهر و همین کشور به خیابان جام جم آمده‌اند و نماینده‌ی میلیون‌ها ایرانی در رسانه‌ی ملی رسمی کشورشان شده‌اند. افرادی همچون محمد صالح‌علاء (که هوش سرشارش را با صحبت‌هایش درمورد فیلم سنتوری جان (!) درست زمانی که قاچاق فیلم شروع شد و تقدیم درست و بجای برنامه‌ی دوشنبه‌شب‌اش به فردوسی‌پور و… به کسانی که گمان می‌کنند او فقط یک شاعر است و از این مسائل چیزی نمی‌داند، نشان می‌دهد. همین‌طور به‌روز و مدرن بودن‌اش را؛ با مجموعه‌ی حرف‌هایش.) و خود عادل فردوسی‌پور.

در عمل چون کوه، در حرف بی‌روح
دو جور آدم داریم. آدم‌هایی که در عمل حرفی برای گفتن ندارند و در حرف پر هستند از ادعا. و آدم‌هایی که بهترین کار را در عمل ارائه می‌دهند و اهل غرور بیجا و تعریف بی‌دلیل نیستند. چون عمل‌شان بهترین تعریف است برای‌شان. البته تلفیقی از این دو را هم داریم که یا در عمل و حرف هیچ چیزی نیست و یا در هر دو موفقیت هست. یعنی هم عمل‌شان ضعیف است و هم ادعایی ندارند یا هم ادعای زیاد دارند و در عمل هم می‌توانند آن را انجام دهند.

امّا هیچ‌کدام ِ این‌ها، نمی‌دانم چرا به نوع دومی‌ها نمی‌رسد. که در عمل چون کوه استوار و قرص و محکم پای حرف‌شان ایستاده‌اند، و اگرچه در حرف نیز پای عمل‌شان، امّا اهلِ به رخ‌کشیدن هم نیستند و وقتی پای صحبت‌کردن از همین عمل‌شان می‌شود آن‌قدر سرد و بی‌روح نشان می‌دهند که آدم دوست دارد خفه‌شان کند. البته نه این‌که عادل فردوسی‌پور یا فردوسی‌پورها از تعریف‌کردن بدشان بیاید ها! نه. اصلاً. خیلی هم دوست دارند. عاشق‌اش هستند. ولی آن‌ها بیش از همه جدی هستند و چون نمی‌خواهند عمل‌شان، با حرف‌زدن درباره‌ی عمل‌شان پُر شود، پس زود از این بحث‌های حاشیه‌ای (که مثلاً کسی از آن‌ور خط تلفن وسط برنامه‌ی ۹۰ دارد می‌زند…) می‌گذرند و می‌روند سر اصلِ مطلب. (نمی‌خواهند با این تعریف‌ها وقت برنامه را بگیرند؛ می‌خواهند این تعریف‌ها را بگذارند برای زمان و مکانی دیگر.) و حالا شناسایی اصل مطلب.

هوشِ گرفتنِ نکته‌ها و تشخیص اصل از فرع
اینکه چرا فلان‌کس فلان‌جا فلان‌عمل را انجام داده و حالا می‌گوید انجام نداده. یا انجام نداده و می‌گوید داده. یا انجام داده و کار خوبی از نظر خیلی‌ها نبوده و حالا بحث سر ِ این است که چرا از نظر او کار خوبی بوده و از نظر ِ این همه آدم، خوب نبوده؟ پس همه‌ی حاشیه‌ها به حاشیه می‌روند و اصل قضیه می‌شود همین چیزهایی که به‌ظاهر حاشیه‌ای هستند. ولی درواقع اصلِ اصلِ قضیه‌اند و تا به آن‌ها رسیدگی نشود، اصلاً اصلی وجود نخواهد داشت.

این دیوانگی است که وقتی می‌توان راجع به حاشیه‌ی یک موضوع صحبت کرده و به شناخت و درک درست‌تری از همه‌چیز و همه‌کس رسید، صحبت‌کردن راجع به مسائلِ سطحی و روزمره و همیشگی. نه اینکه نباید راجع به آن‌ها صحبت کرد ها. نه. باید صحبت کرد. ولی اینکه آن‌ها را اصل بدانیم و مابقی را حاشیه، خیلی مسخره است درواقع.

و حالا این بستگی دارد به اینکه چقدر آن آدم نابغه و باهوش باشد و سرعت عمل داشته باشد در تشخیص درستِ اصل موضوع از حاشیه‌های به‌ظاهر اصل! این، از ویژگی‌های ناب و نایاب عادل است. و دقیقاً مهم‌ترین ویژگی او. که شاید همان زمانِ پخشِ برنامه ۹۰ یا گزارش آن بازی فوتبال متوجه‌اش نشوید؛ امّا وقتی یک ساعت بعدش، روی تخت‌خواب دراز کشیده‌اید، تازه می‌فهمید چه‌قدر خوب بوده که عادل فلان‌جا سکوت کرده یا بهمان‌جا فلان‌حرف را زده یا… حرف‌های آن دو برنامه‌ی کذائی اخیر، اثبات دقیق و درستی است بر این موضوع و گزارش‌های عادل در بازی‌های مهم و حساس.

ببخشید که از نظر شما اصلاً چیز مهمی نیست. امّا نمی‌دانید چقدر خوشحالم که کسی دیگر مثل خودم را می‌شناسم که مثل من خیلی برایش مهم است که بداند و به بقیه هم بگوید شماره‌ی پای فلان بازیکن چند است. یا آن یکی بازیکن مویش را شبیه رونالدینیو کرده. یا کبوتری وسط زمین افتاده و بعد آن بازیکن کبوتر را می‌گیرد و به کناره‌ی زمین می‌برد. یا در فلان بازی مهم فلان هنرپیشه هم میان تماشاگران نشسته. و… می‌دانید؟ این‌ها خیلی چیزهای مهمی هستند که درنهایت و درمجموع به ما درک درست می‌دهند. نگاه تیزبین می‌دهند. هوش‌مان را زیاد می‌کنند و ذهن ما را می‌سازند. و عادل که انگار استاد شناسایی همین چیزهاست. به‌خصوص تند حرف زدن‌اش هم به‌کمک‌اش آمده و خیلی سریع می‌تواند در یک مسابقه‌ی فوتبال تمام این چیزها را بگوید، بدون ذره‌ای پــِـرتی یا وقت‌تلف‌کنی و… . این هم از موهبت‌های خدا ست که به فردوسی‌پور داده شده یا شاید هم اکتسابی بوده! نمی‌دانم. کسی می‌داند؟!

aadel_namjoo_aahaari
ویژگی مشترک عادل و مُحسن نامجو نبوغ‌شان هست. همین برایتان کافی نیست؟!

نقش ضرغامی
وبلاگ‌نویس مشهور و خوش‌بیانی در یکی از پُست‌های وبلاگ‌اش در واکنش به برکناری شهرام گیل‌آبادی از مدیریت رادیوجوان، حسابی ضرغامی را نواخت و چنین پایان‌بندی‌ای را بر نامه‌ای که به او نوشته بود، انتخاب کرد: «نباید اجازه می‌دادید که در میان اهالی رسانه، این سخن دهان به دهان بگردد که “ضرغامی این بار هم کوتاه آمد.” جناب ضرغامی! برادرانه از من بپذیرید. شما باز هم اشتباه کردید…»

عزت‌الله ضرغامی مدیرکل سازمان صداوسیما در طی دوران پنج‌ساله‌ی مدیریت خود بر این سازمان نقاط مثبت و روشن زیادی داشته که آن‌قدر بوده تا از نقاط کور آن چشم‌پوشی کنیم. امّا علی‌رغم آن، همیشه این موضوع هم مطرح است که وی معمولاً در مصاف با عوامل برون‌سازمانی و خارجی اهلِ مداراکردن و حتا کوتاه‌آمدن است و به قول آرش خوشخو «متخصص پیشروی‌های ناگهانی و البته عقب‌نشینی‌های پرتلفات است».

به همین دلیل در دوره‌های زمانی مختلف با دو جور «۲۰:۳۰» روبه‌رو هستیم. دو جور «کوله‌پشتی». و برنامه‌هایی چون عبور و شب و مثلث شیشه‌ای هم نمی‌مانند چون در این میان، کسی شماره‌ی موبایلِ آقای ضرغامی را دارد. «ساعت شنی» با آن طرح و متن و شروع فوق‌العاده، در میانه‌ی راه جرح و تعدیل و رسماً شهید می‌شود. سرعت‌گیرهای گاه و بی‌گاه برای «شبهای برره» و «دو قدم مانده به صبح» پیش می‌آید که تغییرات زیادی را در آن‌ها بوجود می‌آورد. مهران مدیری از پاورچین و برره به باغ مظفر می‌رسد و چارخونه می‌شود نماد طنز تلویزیونی. بی‌خاصیت و بی‌رنگ و بی‌بو.

سیدرضا شکراللهی به گزارش پشت صحنه‌ی برنامه‌ی ۹۰ در روزنامه‌ی فرهنگ آشتی با چنین تیتری، لینک می‌دهد: «رئیس صداوسیما زورش نرسید!» که حق هم دارد. خودتان بخوانید: «عزت‌الله ضرغامی رئیس سازمان صداوسیمای ایران به عادل فردوسی‌پور پیشنهاد می‌دهد که در برنامه این هفته به یک نظرسنجی گسترده دست بزند. نتیجه این پیشنهاد ، شد مصاحبه تلویزیونی با هفتاد نفر از اهالی فوتبال و پاسخ به این پرسش که: «نود در فوتبال چه عملکردی داشته است؟». فردوسی‌پور این ویژه برنامه را تدوین کرده و قصد داشت برنامه‌ای کاملاً مربوط به اتفاقات و تحریمی که اتفاق افتاده ترتیب بدهد و در این راه حمایت بزرگ‌ترین عضو صداوسیما را همراه خود احساس می‌کرد اما تنها یک ساعت مانده به آغاز برنامه، پورمحمدی مدیر شبکه سوم تلویزیون همراه با رضائیان مدیر کل حراست سازمان صدا و سیما به استودیوی چهارده می آیند. پورمحمدی، توصیه‌های مهمی را به عادل فردوسی‌پور می‌کند که همین حرف‌های در گوشی، عامل اصلی دیر پخش شدن برنامه است.»

این مشکل هم همیشه بوده که مدیر اصلی و رده بالا یک چیز می‌گوید و مدیر رده پایین‌تر چیز دیگری. به همین دلیل در همان گزارش پشت صحنه آمده فقط به‌خاطر اشاره‌ی کوچک فردوسی‌پور وی توبیخ شده: «”همان‌طور که گفتم قرار بود امشب برنامه‌ای مفصل درباره اتفاقات اخیر داشته باشیم که صلاح دیده شد این کار را نکنیم.” البته این جملاتی که عادل در پلاتوی ابتدایی نود بر زبان آورد باعث شد تا پورمحمدی رئیس شبکه سه که در استودیو حضور داشت، هنگام پخش مسابقات لیگ برتر عادل را توبیخ کند.» این جمله‌ی فردوسی‌پور باز هم نشان‌دهنده‌ی همان هوش و زکاوت‌اش هست و به‌خوبی هم بیانگر زندانی‌ای است که مجبور است تنها با یک جمله‌ی کوتاه وضعیت‌اش را شرح دهد.

امّا باز هم دخالت ضرغامی در آن برنامه و نکات جالب دیگری که در همان گزارش پشت صحنه آمده است: «ضرغامی که تماشاگر نود بود وقتی اجرای بی‌روح فردوسی پور در پلاتوی اول را می‌بیند، با تلفن همراه پورمحمدی تماس می‌گیرد تا دلیل بی‌انگیزگی فردوسی پور را بفهمد. پورمحمدی وضع را برایش توضیح می‌دهد و البته به حضور رضائیان در استودیوی چهارده اشاره می کند. با این اتفاق ضرغامی سیاست را عوض می‌کند و به پورمحمدی دستور می‌دهد تماس مستقیمی با آخوندی برقرار شود تا در ارتباطی مستقیم با عادل همه چیز برای مردم عیان شود. امّا تلاش دستیاران تهیه در پشت صحنه برای تماس با آخوندی ناکام ماند. گویا حتی چند باری هم موفق به تماس با آخوندی می‌شوند، اما او بر خلاف همیشه گوشی همراه را جواب نمی‌دهد. این اتفاقات باعث می‌شود که ضرغامی باز هم مسیر نود را عوض کند. دستور می آید که در پلاتوی پایانی نود با امیر حاج رضایی تماس گرفته شود تا او از نود دفاع کند. حتی اشاراتی هم که عادل در پایان برنامه به مشکلاتش با سازمان تربیت بدنی داشته، پس از این دستور ضرغامی بوده است.»

تمامی این‌ها نشان از همان شمایل رئیس سازمان صداوسیما (کنارکشیدن و کوتاه‌آمدن‌اش) دارد و (مهم‌تر) اینکه حالا دیگر بعد از این همه مدّت با توجه به جوانب و شرایط مختلف پیرامون این برنامه‌ی ویژه‌ی رسانه‌اش، دیگر نمی‌خواهد بازنده باشد و دوست دارد برای یک بار هم که شده، قرص و محکم پای بهترین مجری خودش و پربیننده‌ترین برنامه‌ی سازمان‌اش بایستد و درمقابل انتقاداتِ پوچ و بی‌اساس و بی‌معنای آخوندی و از همه مسخره‌تر؛ عزیزمحمدی از عادل فردوسی‌پور دفاع کند. به تنها همین یک دلیل هم که شده، منتظر ِ این باشید تا عزت‌الله ضرغامی را در روزهای پایانی مدیریت‌اش بر سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران، صاف و صادق و پیروزتر از همیشه، پشت صحنه‌ی برگ‌برنده‌ی تمام دوران مدیریت‌اش بنشیند و دوشنبه‌ی آینده، برنامه‌ی ۹۰ را به بهترین شکل ممکن و مانند گذشته روی آنتن ببرد. نمی‌دانم چرا، ولی خیلی از عزت‌الله ضرغامی خوشم می‌آید. مدیر بسیار خوبی است. شما چطور؟ با من هم‌عقیده نیستید؟

لینک‌دونیِ طرفدارانِ عدل و عادل
فرهنگ آشتی: دوشنبه شب در پشت صحنه نود چه گذشت؟
بی‌بی‌سی فارسی: نود در دقیقه‌ی ۹۰؟
احتمال شکست تمامیت‌خواهان در پروژه حذف فردوسی‌پور
فردوسی پور، برنامه 90 و یک پیام روشن
کامران نجف‌زاده: عادل می‌ماند…
گل‌آقا: کاریکاتور فردوسی‌پور!

پی‌نوشت: همان‌طورکه انتظار داشتم و پیش‌بینی می‌کردم، این‌بار ضرغامی قرص و محکم پای برنامه‌ی خوب رسانه‌اش ایستاده و گفته: «اگر پنج‌شنبه و جمعه در بازیهای لیگ برتر دوربین‌های صداوسیما به ورزشگاه‌ها راه داده نشود، صبح شنبه قرارداد حق پخش تلویزیونی یک طرفه فسخ خواهد شد.» اشاره‌ی ضرغامی به شایعاتی است مبنی بر اینکه در بازی‌های هفته‌ی گذشته دوربین ۹۰ را به ورزشگاه راه ندادند و افشین پیروانی هم قبل از مصاحبه‌ی مطبوعاتی گفت میکروفون ۹۰ را بردارید و بعد مصاحبه کنید. آفرین آقای ضرغامی. این‌بار اشتباه نکردید!

پی‌نوشت ۲: البته این فضا و جوِّ دعوا و جدالی که بین سازمان صداوسیما و سازمان تربیت‌بدنی شکل گرفته را هیچ دوست ندارم. ولی خُب تا چنین دعواهای عمیق و بزرگی شکل نگیرند، دوستی‌ها بیشتر و پاک‌تر از گذشته نمی‌شوند و واقعیت انسان‌ها نیز در همین سختی‌ها شناخته می‌شود.

محمّد قوچانی در سرمقاله‌ی آخرین شماره‌ی شهروند امروز حرف قشنگی زد که همان حرف را برایتان نقل می‌کنم و تمام: ‌«اعتراف می‌كنم پرسش من در نوروز 1387 درباره اینكه اوبامای ایران كیست؟ پرسش بی‌حاصلی بود. ایران اوبامایی ندارد. نه اصلاح‌طلبان و نه اصولگرایان. ایالات متحده آمریكا مظهر امپریالیسم، استعمار نو، تبعیض نژادی مدرن، سرمایه‌سالاری، فردگرایی و دشمنی با نظام سیاسی ایران است. اما در درون خود این امكان را ایجاد كرده است كه هر از گاهی با لینكلن یا كندی یا اوباما چهره خود را بازسازی كند.

آمریكایی‌ها دشمن خارجی بسیار دارند اما دشمن خانگی ندارند. آنان دشمنان خانگی خود را به دوستان ابدی بدل كرده‌اند. اجداد اوباما 200 سال پیش اگر در آمریكا می‌زیستند برده‌هایی بیش نبودند اما امروز بازمانده آن بردگان رئیس‌جمهور آمریكا می‌شود. برده‌ای ارباب شد. آنان دشمنان را به دوستان تبدیل كرده‌اند چرا ما دوستان‌مان را به دشمنان تبدیل می‌كنیم؟»


یه شاخه نیلوفر؛ هدیه‌ی مُحسن چاوشی به ما

ژانویه 20, 2009

[حاشیه: خیلی عجیب است. این پست را draft کرده بودم که همان زمانی که آلبوم آمده بود تکمیل و پست‌اش کنم که نمی‌دانم چرا تا امروز این فرصت برایم پیش نیامد!! یا به‌کلی یادم رفت اصلاً همه‌چیز… برای همین کمی مفصّل‌تر و مبسوط‌ترش کردم و بالاخره امروز ارسال شد.]

mohsen

این متن را بخوانید. فوق‌العاده است. ببینید چی‌ها نوشته… این متن توضیحاتی است که آوای باربد درباره‌ی آلبوم «یه شاخه نیلوفر» داده. سه بسته‌بندی و کاست و سایت اختصاصی و توزیع تقریباً همزمان در سراسر کشور و فروشگاه اینترنتی iTunes و Amazon و تعدادی Wallpaper و Screen Saver زیبا و چند Ringtone و نظرسنجی بهترین آهنگ و چه و چه و چه. آدم اینها را که می‌بیند لذّت می‌برد…

می‌دانید؟ درواقع همه‌ی این‌ها ظاهر ماجراست… همه‌شان را با کمی تفاوت، اگر نسخه‌ی اصل آلبوم نامجو را به قیمت سه هزار تومان، پارسال خریده بودید، هم می‌توانستید ببینید. امّا اصلاً این‌ها مهم نیست… این فقط حاشیه‌ی متن آلبوم است… متن حاشیه‌اش مهم‌تر است…

بخشی از گفته‌های مُحسن چاوشی درباره‌ی این آلبوم، دیگر کارهایش و عقاید پاک و دقیق و صادقانه‌اش در این‌طرف و آن‌طرف را بخوانید. من یکی با تک‌تکِ این جمله‌ها کم و زیاد تکان خوردم و احساس کردم کسی از درون سینه‌ی من این جمله‌ها را بر زبان مُحسن جاری کرده است:

  • من فقط سینتی سایزر می‌نوازم و می‌خوانم و به این معتقدم که اگر آدم یک چاه باشد با عمق ۲۰۰ متر، بهتر از این است که دریایی به عمق دو سانت باشد!
  • هر کسی حق دارد بخواند، امّا اگر بخواهد بماند، باید متعهد باشد و آنچه تحویل جامعه می‌دهد، جهت درست باشد و درواقع، با کاری که ارائه می‌کند، مردم را گول نزند.
  • من نمی‌توانم به مخاطبانم خیانت کنم و آن‌ها را در همان سطح نگه دارم. من سعی می‌کنم خودم رشد کنم و این رشد را به طرفدارانم انتقال بدهم.
  • بگذار این را هم مخاطبان مجله‌ی تو بدانند که من و تو در وهله‌ی اول دوست هستیم و کارهای مطبوعاتی و هنری در مرحله‌ی دوم قرار دارند.
  • این همه آدم آمدند خودشان را تکرار کردند، چه نتیجه‌ای دیدند؟ یکی یکی دارند از دور خارج می‌شوند. من با موسیقی تکراری پاپ چقدر باید خودم را تکرار می‌کردم؟
  • یکی هست که می‌خواند و می‌گوید من غمگینم و غصه دارم. امّا آهنگش آدم را می‌رقصاند! من وقتی غمگینم آهنگم هم باید غمگین باشد. من آن چیزی را که واقعاً بوده‌ام خوانده‌ام. همه‌ی این اتفاقاتی که خوانده‌ام برایم افتاده و صادقانه آن‌ها را بیان کرده‌ام. حالا یک‌نفر مثل من این اتفاقات برایش افتاده بنابراین با آن حال می‌کند یا فردی دیگر با من احساس نزدیکی نمی‌کند. من که کسی را مجبور نمی‌کنم بیاید آلبومم را بشنود!
  • من دوست دارم به مردم عشق بدهم و مردم با کارهای من عاشق شوند.
  • این غم را شعرای زیادی مطرح کردند امّا همان شعرا وقتی به وصال رسیدند آن وصال را هم به بهترین شکل ممکن بیان کردند. اصلاً وصال نه و یک لحظه‌ی طربناک عارفانه. این‌ها همه دنبال این هستند که برسند. و این غم هم غم آن نرسیدن است. خداوند خیلی بزرگ است و ما نمی‌توانیم یک‌دفعه عاشقش بشویم. برای همین غم فراق همیشه هست. ما هم داریم بازی می‌کنیم. داریم یاد می‌گیریم تا ببینیم می‌توانیم به آن عشق بزرگ برسیم یا نه؟
  • الآن صد نفر به من SMS یا E-mail زده‌اند که چرا در کارم از سنتور استفاده نکرده‌ام؟ مگر چند بار باید استفاده کنم؟ چون سنتوری موفق بوده، باز هم باید از سنتور استفاده کنم؟
  • یک چیز را هم بگویم که غیرمجاز عبارت خوبی نیست. کارهای من اگرچه مجوز نداشته امّا «شریف» بوده است. من حرف بدی نزده‌ام و چیز بدی نخوانده‌ام.
  • خیلی ایمیل به من زده شد که ما با این کار عاشق شدیم یا تسکین پیدا کردیم. بعضی‌ها نمی‌توانند گریه کنند، این آهنگ را گوش می‌دهند، تسکین پیدا می‌کنند، گریه می‌کنند و خودشان را راحت می‌کنند. هدف ما هم این است که هم خودمان عاشق شویم و هم کمک کنیم دیگران هم عاشق باشند.
  • عام و خاصی وجود ندارد، من برای همه می‌خوانم.

تمام این‌ها برای منِ مخاطب این معنی را می‌دهد که مُحسن چاوشی ِ هنرمند و گروهی که با او کار می‌کنند، برای ما و سلیقه‌ی ما ارزش قائل هستند. و این ارزش زمانی وجود خواهد داشت که برای کار خودشان ارزش قائل باشند و این وقت را بگذارند. تو وقتی به خودت و کار خودت احترام بگذاری، دیگران هم به تو و کارهایت احترام می‌گذارند. همین که بدانند تو برای سرگرم‌کردن آن‌ها (با اکراه نخوانید؛ خیلی چیز والایی است: سرگرم کردن، سرگرم کردن…) از وقت خودت زده‌ای و به احترام آن‌ها تمام زندگی‌ات را در یک چهاردیواری خلاصه کردی تا آن‌ها لذت ببرند… همین که مطمئن شوند این موضوع (سرگرم کردن آن‌ها و تمام چیزهایی که با خلق یک اثر هنری بوجود می‌آید…) برای تو مهم بوده و از سر بیکاری و تفریح و وقت‌گذرانی به آن‌ها افتخار نداده‌ای و اثر خلق نکرده‌ای… همین‌که شبی (شب‌هایی) نخوابیده‌ای، قید زندگی را زدی (و به‌جایش زندگی را سرودی و با سرودت زندگی کردی…)، بی‌خیال عشق شدی (و عوض‌اش عشق‌ات را دوباره ساختی تا با هزاران نفر به اشتراک بگذاری‌اش…)، و تمام تمرکزت را روی ساختن لحظه‌لحظه‌های ساخته‌شدن هزاران انسان گذاشتی تا ذره‌ای از عمر آن‌ها را تلف نکرده باشی… خود به خود آن‌ها هم به تو عشق می‌ورزند و دوستت می‌دارند؛ پس قید زندگی را می‌زنند و با تو (هنرت) زندگی می‌کنند؛ شبی (شب‌هایی) را نمی‌خوابند و با تراکِ دوم آلبوم‌ات عشق‌بازی می‌کنند؛ بی‌خیال عشق‌شان می‌شوند به تو عشق می‌ورزند؛ تو برای‌شان مهم می‌شوی همان‌طور که آن‌ها برای تو مهم بوده‌اند؛ لحظه‌لحظه‌ی ساختن کارهایت را در خیال خود می‌سازند چون تو عشق و آینده و ذهن و زبان‌شان بوده‌ای؛ چون شبی نخوابیده‌ای و شب‌ها بیدار مانده‌ای و عشق‌ات را دور ریخته‌ای و گوش آسمان را کر کرده‌ای و قید زندگی را زده‌ای و با دو بال زیبایت به آسمان‌ها پرواز کرده‌ای و آلبوم جدیدت را وارد بازار کرده‌ای.

a lotus sprout

و آن‌جا در پایان، در آن قطعه‌ی سرخوشانه، در تراکِ دوازدهم، «شکسته پا» مُحسن چاوشی زخم‌خورده است و شما مخاطبان برای او «عصا»ئی هستید که هنگامی که هیچ‌کس را ندارد، می‌تواند با کمک شما دوباره بلند شود و سالم و سرخوش راهش را ادامه دهد. در این قطعه‌ی پایانی به‌نام «عصا» مُحسن جواب ِ تمام این چیزهایی که اینجا گفتم را این‌چنین می‌دهد. او حتا تمام همین‌ها را هم به شما می‌بخشد و عوض‌اش تنها یک نگاه از شما می‌خواهد: «بخند و از خنده بگو، از غم بازنده بگو/ عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من/ عشق منو می‌خوای چی‌کار؟ عذر و بهونه کم بیار/ دوست ندارم که عاقبت تو بشکنی به‌جای من/ اگه تمومه طاقتت، نمونده روز راحتت/ نگاه باصداقتت غنیمته برای من» مُحسن جان ‍! تو هم برای ما غنیمتی… دوستت داریم و همیشه عصای خوبی برایت خواهیم بود. «اگه شکسته پای من، گریه نکن عصای من…/ هرچی شکسته بنویس، به‌پای گریه‌های من»…