وقتی قرآن زمینی می‌شود

پیش از متن: این نوشته را یک ماه قبل شروع کردم و امشب تمامش کردم. این وسط اتفاقات زیادی افتاد که این تمام‌کردن را به تأخیر انداخت (بزرگ‌ترین‌اش فوتِ مادربزرگم بود.) که لزومی ندارد بگویم. این را هم بگویم موقعی شروع کردم به نوشتن این پست، که هیچ‌کدام از جنجال‌های پیرامون نامجو هنوز پیش نیامده بود و هنوز هیچکس شکایتی نکرده بود و کسی ندامت‌نامه‌ای نداده بود.

mohsen_namjoo1

وردپرس بعد از مدّت‌ها سالم شده. لاکردار مدّتی بود، بالا نمی‌آمد. حتی به زور فیلترشکن. نمی‌دانم چه شد که این بار بالا آمد. وقتی با فیلترشکن می‌آوردمش منوهای پایینی‌اش مثل منوی آمار و What’s Hot و Your Stuff اصلاً ظاهر نمی‌شدند، ولی امروز پس از مدّت‌ها چشمم به جمال‌شان روشن شد و فهمیدم چقدر آمار دارم، چه کارهایی کرده‌ام و چه چیزهایی در وردپرس، این روزها داغ است. داغ‌ترین‌شان این بود: شهامت "محسن نامجو" در خواندن قرآن همراه با موسیقی! – لینک دانلود

شنیده بودم. آهنگِ «گیس» را که محسن وسطش می‌خواند: «واعتصمو بحبل الله جمیعن و لا تفرقوا» که خیلی به فضای آن کار مربوط بود. از جنسش بود. فکر می‌کردم، این وبلاگ هم همین آهنگ را برای دانلود گذاشته. به خصوص که همین‌طور که صفحه را پایین می‌بردم، یکی از آخرین کامنت‌ها را چنین یافتم: «این را پارسال تابستون شنیده بودم! الان کلی با شوق دانلود کردم دیدم همونه» فهمیدم همان است، امّا وقتی ادامه‌ی کامنتش را خواندم، شک کردم: «ولی انگار یکم فرق داره٬ انگار تکمیل شده… نمی‌دونم». خلاصه خر شدم، دانلود کردم.

●●●

یکّم که خوبه، خیلی فرق داشت. از جنس خودش بود. از جنس کارهای محسن. ولی از جنس قرآن نبود. از جنس مجالسی که می‌رفتیم و همه قرآن را می‌خواندند نبود. از جنس تواشیح و این سبک قرآن‌خوانی‌های تلویزیونی هم نبود. [گفتم: «تلویزیونی» نه به این معنا که در «سی‌دی» یا «سایت» یا هر رسانه‌ی دیگری نمی‌شود این‌ها را یافت. به این معنی که فقط توی تلویزیون می‌شود که گاهی این‌ها را بشنویم، وگرنه به‌دنبالِ «سی‌دی» یا «سایت»‌هایی نمی‌گردیم که این تلاوت‌ها را داشته باشند.] شبیه هیچ‌کدام از این‌ها نبود. بیشتر شبیه خودمان شده بود. این‌وری‌تر شده بود.

انگار یکی قرآن را شوت کرده بود، توی زمین ما. ما جوان‌هایی که یا از بس توی گوشمان خوانده بودند آن را، یا از فرطِ نخواندن‌اش برای‌مان، با او غریبه بودیم. از خودمان نمی‌پنداشتیم‌اش. فکر می‌کردیم مالِ بزرگ‌ترهاست. چون وقتی سفره‌ای چیزی می‌گذاشتند و مادرمان ما را هم به جمعِ زنانه‌ی خودشان می‌بُرد، نمی‌گذاشتند ما هم بخوانیم‌اش. انگار ما بلد نبودیم. انگار ما نمی‌فهمیدیم. از همان موقع بود، که فهمیدیم قرآن مالِ ما نیست. زبانِ عربی‌اش هم به این قضیه کمک می‌کرد. به این نفهمیدن. به این غریب‌پنداشتن.

●●●

… تا فکرمان باز شد. روزنامه‌خوان شدیم. قبل از اینکه قرآن را تمام کرده باشیم، کتاب‌های صادق هدایت را تمام کردیم. همه‌ی فیلم‌های مهرجویی را دیدیم. همه‌ی پست‌های وبلاگ‌های مشهور را خواندیم و دیالوگ‌های فیلم‌ها، همه را از بر شدیم. تک‌تکِ جمله‌های هامون را حفظ بودیم و نمایی از «آژانس شیشه‌ای» نبود که ندیده باشیم یا حفظ نکرده باشیم.

آن موقع بود که تازه متوجه شدیم، این واژه‌های عربی‌ای که پشت سر هم ردیف شده‌اند، ترجمه‌ی فارسی هم دارند. تازه فهمیدیم که این واژه‌های آهنگین ولی غریب، بدون آهنگین‌بودن قریب هم می‌توانند باشند. امّا می‌گفتیم اگر این کتاب ارزشمند است، ترجمه‌اش چه؟ توی «مسافری از هند» نامزد «سیتا» از ارزشمندبودنِ قرآن و مقدس‌بودنش حرف می‌زد و می‌گفت که معجزه‌ی الهی است. «سیتا» دانشجوی زبان فارسی بود و فارسی را بلد بود. نامزدش می‌گفت قرآن آخرین معجزه‌ی خداست. و «سیتا» سؤال اصلی را پرسید: «ترجمه‌اش هم معجزه است؟»

 ●●●

تقصیر خودشان بود. پدران‌مان. قرآن را این‌قدر بزرگ کرده بودند، که قدّش به آسمان‌ها رسید بود، با اینکه پای‌اش روی زمین بود. از وقتی یادم هست، ترجمه‌ی قرآن را بیشتر از خودش دوست داشتم. حتی یکی از قرآن‌هایی که داشتیم (کدام‌یک از شما فقط یک قرآن در خانه‌اش دارد؟!) کُل‌اش فارسی بود و فقط گوشه‌ای از آن به متن عربی اختصاص داده شده بود. و من آن را خیلی دوست داشتم. چون احساس نمی‌کردم این ترجمه، این قرائت، این خوانش، این صفحه‌بندی آسمانی یا معجزه است. یک آدم خوش‌ذوق ولی یک «آدم» آن را این‌جوری صفحه‌بندی کرده بود.

خیلی‌وقت‌ها مشکل از همین غیرزمینی‌بودن است. یعنی می‌بینیم آدم‌هایی که شبیه ما نیستند یا شبیه «آدم»‌ها نیستند، افراد کمتری را به خود جذب می‌کنند. چون ارتباط‌برقرار‌کردن با آن‌ها سخت‌تر ممکن می‌شود. امّا کسی که ذهن پیچیده‌ای ندارد (حداقل در برخورد با دیگران این‌طور می‌نماید…) و با همین ذهن غیرپیچیده، ابتکاری به خرج می‌دهد، چقدر دوست و رفیق دارد در مقایسه با آدم نابغه‌ای که همه‌ی پایه‌های‌اش را جهشی خوانده و در ۱۲ سالگی دیپلم گرفته و ذهن پیچیده‌ای دارد (یا ندارد و در برخورد با دیگران این‌طور می‌نماید…).

●●●

mohsen_namjoo2

اینکه دستاتو روی سر می‌ذارن
اینکه باهات هیچ‌کاری ندارن
اینکه تو بازی‌شون راهت نمی‌دن
اینکه سر به سرت می‌ذارن
اینکه زاده‌ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
اینکه لنگ درهوایی، صبحونه‌ات شده سیگار و چایی

«جبر جغرافیایی» شعر: ادریس بی‌سخن

محسن نامجو، عصاره‌ی دهه‌ی ماست… آثارش را بشنوید. «رفتم سر کوچه، دو سه نخ سیگار خریدم»، «نان روز از برای سکس شب است، نان شب هم برای عاشق مست»، «بردار دگر بردار، بردار به دارم زن، از روی پل فردیس»، «کوکوی دوشب مانده، کپی پدرخوانده، دولت شرمنده، انتقاد سازنده، شاید که آینده ازآنِ ما»، «هستی از ما آلت خورده، هستیم ما از هستی»، «جان به جان آفرین تسلیم نمی‌شود، بازگشت همه به سوی او نیست…». آخر کدام جوان نسل سه و چهار و پنجمی حاضر می‌شود چنین ترانه‌هایی را از دست بدهد؟ یا می‌تواند شاعر و خواننده‌ی چنین موزیک‌هایی را دوست نداشته باشد؟ گمان نمی‌کنم هیچ‌کدام از این جوان‌ها حتی فکرش را هم می‌کرد حافظ چنین شعر باحالی داشته باشد: «زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم، ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم» یا اگر هم می‌کرد، نمی‌دانست می‌توان آن را این‌قدر باشکوه اجرا کرد… یا همین آهنگ «والصخی (پاییز ۸۱)» که به‌گمان عده‌ای قرآن را مسخره کرده، ببینید یکی از همین جوان‌های نسل چندمی چه تحلیلی ازش دارد… تحلیلی که کار همه‌ی ما را در نوشتنِ مطلبی درمورد این آهنگ راحت می‌کند. سلمان زند کاری را کرده که هیچ‌کدام از منتقدین یا طرفداران این قطعه انجام نداده‌اند. و آن هم بازکردن قرآن است:

سلمان زند: نامجو در شمس با لحنی كه يادآور قرآن‌خواندن‌های همه ما در كودكی و یا گاهن تلاوت پيرمردهای روستایی است و با نگاه خاص و هوشمندانه خود آیاتی را انتخاب كرده كه معرف یک سير تاريخي هستند. به ترتيب آيات 1-8 سوره شمس (خورشید)، 1-5 سوره ضحی (روشنایی)، 1-4 مزمل (مرد جامه‌به‌خود‌پيچيده)، 1و2 نبا (خبر)، 27 و 28 فجر (پيروزی) و 1-7 تكوير(تاریک‌سازی). سیری كه از روشنایی و صبح آغاز می‌شود و با توصیه‌هایی به مرد جامه به خود پيچيده در زندگی‌اش ادامه می‌یابد و با خبری كه داده می‌شود (خبر قیامت) و فقط مرد به‌اطمينان‌رسيده از آن درامان است، پایان می‌یابد. خبر تاریكی و قيامت. و اینجا دغدغه‌های فرد امروزی و انتظارش از دین بیان می‌شود. انتظار آرامش و اطمينان.

●●●

وقتی مادربزرگم فوت کرد، توی مراسم‌های‌اش سنگ تمام گذاشتیم. جزوه‌های قرآن را بهترین جای خانه گذاشتیم تا کسانی که برای عرض تسلیت می‌آیند، هر کدام یک حزب‌اش را بخوانند تا درنهایت کلّ قرآن ختم شود. مطمئنم باورتان نمی‌شود، ولی خود من در طول چند روزی که آنجا بودم، بیشتر از ۲۰ حزب آن را تمام کردم، بدون اینکه به چیزی فکر کنم یا ترجمه‌اش را بخوانم. هر چه باشد او مادربزرگم بود و همیشه هم در بدترین شرایط جسمی نمازخواندن و دعا و قرآن‌اش را ترک نکرده بود. من که بودم که بخواهم ترک کنم؟ از آن موقع به بعد هم خواهر کوچکم تصمیم گرفته نماز بخواند و خوشبختانه دارد می‌خواند. امشب هم شب قدر است و تصمیم گرفتیم بعد از مدت‌ها که به دلیل فوت مادر مادرم به خانه‌ی پدربزرگم (پدر پدرم) نرفته‌ایم، به خانه‌ی پدربزرگم برویم و شب را هم با هم به مسجد برویم. چون دلمان نمی‌خواهد این‌ها را هم از دست بدهیم درحالی که نمی‌دانیم از ما راضی هستند یا خیر؟ همیشه پدربزرگم می‌خواست نماز بخوانم و قرآن حفظ کنم… امشب بهترین فرصت است برای اثبات این موضوع.

[مهمان‌ها] [اول ماه رمضونی] [حال بد]
[خودش] [همینجور] [حفظِ حافظ]


لینک‌های مرتبط:
[عقاید بحث برانگیز نامجو | نسیم هراز]
[محسن نامجو سوره شمس را با موسيقی خواند | جهان‌نیوز]
[تاملاتی در باب پديده ای به نام محسن نامجو]
[بحث آزاد] [گفتگوی آزاد]

يك پاسخ برايش بگذاريد