جیرانی؛ روزنامه‌نگاری که کارگردان شد

این سریالِ جیرانی، واقعاً مزخرف است. واقعاً، واقعاً، واقعاً چرت‌و‌پرت است. رسماً آشغال است. بی‌اغراق، بعد از سریالِ نرگس، درپیت‌ترین سریالی است که از وقتی موزیکِ تیتراژ آخرش شروع می‌شود، دل توی دلم نیست برای اینکه قسمتِ بعدی‌اش را ببینم و لذّت ببرم.

jeyrani

«مرگ تدریجی یک رؤیا» از این هفته وارد فاز جدیدی شده و به موضوع مهاجرت هم می‌پردازد. این را فریدون جیرانی در مصاحبه‌ی تلویزیونیِ امروزش در شبکه‌ی دو گفت. مصاحبه‌ای که به نظر من، به همراهِ مجموعه‌ی مصاحبه‌های رامبد جوان در برنامه‌ای از همین شبکه و کلّ گفتگوهای ورزشیِ جهانگیر کوثری، مزخرف‌ترین مصاحبه‌ی دنیا بود که من عاشق‌ش هستم. که دلم می‌خواهد هر روز صبح، وقتی از خواب بلند می‌شوم و هِی می‌خواهم بروم آبی بزنم به دست‌و‌صورت‌م، امّا تنبلی می‌کنم و نمی‌روم، می‌تواند پخش شود و باز هم مرا خوشحال کند. هر روز، هر روز. روز از نو، مصاحبه‌ی جیرانی از نو.

خُب البته این چیزی نیست که فقط درمورد مصاحبه‌ی همشهری جوانی با جیرانی صادق باشد. خیلی چیز‌های دیگر هم هست که مزخرف‌اند، امّا دوست‌شان داریم، یا محشرند، و ازشان متنفریم. مثلاً خودِ همشهری جوان، با این طراحیِ آشغال‌ش، با آن تیترهای چرت‌و‌پرت‌ش، و مطالبِ تکراری و مزخرف‌ش. یادم نرفته که چقدر سعی کردم نخرم‌ش و هر چند شماره که نمی‌خریدم، چه‌قدر پشیمان می‌شدم.

84fb2c72141833501f69099fdfaf0d8c

یا مثلاً «خانه‌ی دوست کجاست؟» که خیلی محشر است، امّا نمی‌توانم، حوصله ندارم، وقت ندارم، عشق ندارم، شوق ندارم که ببینم‌ش. فیلم‌هایی که یک بار هم نمی‌بینیم‌شان. یادم نمی‌آید «ستاره است» را دو بار دیده باشم که اصلاً همان یک‌بارش را هم به‌زور دیدم. هنوز دلم نمی‌خواهد تکرار‌های «مرگ رؤيا…» را ببینم. ولی چه باعشق و باشوق تکرار سریالی مثلِ «چارخونه» را می‌دیدم. و خم به ابرو نمی‌آوردم. همین امروز هم اگر دوباره پخش شود، خواهم دید. آن هم با چه علاقه‌ای. انگار، هر بار، بار ِ دیگری است… .

و اینکه چه‌قدر این مصاحبه‌های جیرانی، همین‌طور الکی، محشر است. مصاحبه‌هایی که با او انجام می‌شود را نمی‌گویم ها! آن‌ها واقعاً مزخرف‌اند و آشغال. دارم مصاحبه‌هایی که او به عنوانِ مصاحبه‌گر انجام می‌دهد را می‌گویم. دو قدم مانده به صبح، ماهنامه‌ی فیلم، ماهنامه‌ی فیلم، دو قدم مانده به صبح. حال هم که می‌کنیم. محشر هم که هستند. عین‌هو هلو می‌روند توی گلو.

[چقدر رانیِ هلو خوشمزه‌تر و تر‌و‌تازه‌تر و خوش‌رنگ‌تر و خوش‌خور‌تر از هلوهایی است که درهم و برهم افتاده‌اند جلوی میوه‌فروشی… . که آشغال و تمیز، مزخرف و محشر، چرت‌و‌پرت و پرمغزش همه با هم مخلوط هستند. جدا نمی‌شوند. و اتفاقاً خیلی خوشمزه هم هستند بعضاً، امّا به پای رانی‌های‌شان نمی‌رسند.]

ghermez007175 خیلی بهتر و جالب‌تر می‌شد اگر جیرانی کارگردان نمی‌شد. چون روزنامه‌نگاری‌اش به پای فیلم‌سازی‌اش نمی‌رسد. نمی‌شد؟ اگر می‌شد، لابد الآن همه‌ی کارگردان‌ها به‌اش احترام می‌گذاشتند، چون مصاحبه‌گر ِ خوبی است و روزنامه‌نگار ِ محشری است… . همه‌ی روزنامه‌ها هم نه برای اینکه فقط یک کارگردان است، بلکه مهم‌تر از آن، چون او یک روزنامه‌نگار و نظریه‌پرداز سینماییِ موفق است، برای گرفتنِ یادداشت از او له‌له می‌زدند. بیشتر از حالا. چه‌قدر خوب می‌شد آقای جیرانی. نه؟

پی‌نوشت 1: از جیرانی تقریباً هیچ عکسی نداشتم. مجبور شدم دست به دامنِ گوگل شوم. البته من معمولاً عکس‌های هنرمندان را در رایانه‌ام دارم؛ امّا عکسی از جیرانی نداشتم… همان‌طور که عکسی از هوشنگ گلمکانی، یا امیر قادری، یا خسرو نقیبی، و هیچ‌کدام از روزنامه‌نگار‌هایی که نوشته‌هایشان را می‌خوانم، ندارم. امّا عکس‌های مهرجویی، یا کیمیایی، یا حاتمی‌کیا، و بیشتر کارگردان‌هایی که فیلم‌هایشان را می‌بینم، جایگاه ویژه‌ای در پوشه‌های تصویری‌ام دارند.

پی‌نوشت 2: بی‌حوصله‌تر از همیشه‌ام و چاره‌ی بی‌حوصلگی فیلم‌دیدن است. مدّتی است کمتر از این خبط‌ها کرده‌ام و فیلم گرفته‌ام. فیلم‌دیدن در این شرایط مثل قرص و دوا می‌ماند برایم. حسابِ تلویزیون را جدا کنید. تلویزیون، حالا دیگر مثل وعده‌های روزانه‌ی غذایی‌ام شده.

پاسخ دهید