خسرو شکیبایی مُرد؛ یعنی هامون، یعنی مَرد

من یه آهنگ با نهار، یه آهنگ با شامم می‌خورم.
من آدم‌ها رو فقط تو ماشینم می‌بینم.
نه تو دفتر اونا، نه تو دفتر خودم.

[حکم | مسعود کیمیایی]

حمید هامون، هنرپیشه‌ی مملکتِ ما، ساعتِ 4 صبحِ امروز،
مُرد. ساعتی که هم من، هم خیلی‌های دیگه خواب بودن.
خیلی‌ها داشتن کابوس می‌دیدن،
بعضی‌ها مثل من داشتن خوابِ رضا کیانیان می‌دیدند.
خواب می‌دیدند کیانیان آمده دمِ درِ خانه‌شان،
دارد با یک نفر حرف می‌زند. درست جلویِ درِ خانه‌شان.
بعد او و خواهرش می‌روند لبِ پنجره.
کیانیان و مردِ غریبه نگاه‌شان می‌کند. او و خواهرش می‌روند کنار.
باز می‌روند نگاه می‌کنند، باز کیانیان و مردِ مُبهم نگاه‌شان می‌کنند.

heyran_gelare_kiyazand_30nema_5_773
حیران

توی خواب معمولاً چهره‌ها مبهم هستند. رضا کیانیان برای من مُبهم نبود. به خوبی چهره‌اش را به خاطر می‌آورم. ولی آخرش هم نفهمیدم مردِ بغل‌دستی‌اش کیست؟

چند نفر می‌آمدند، امضاء می‌گرفتند و می‌رفتند.
بیدار شدم.
خوشحال بودم که رضا کیانیان آمده به خوابم.
دوباره خوابیدم.
این‌بار، عجیب‌تر از قبل و غریب‌تر از همیشه،
خوابِ ساندویچیِ سرِ خیابان‌مان را دیدم.
ساندویچی‌ای که گمان نمی‌کنم سرِ خیابان‌مان وجود داشته باشد.
برای گرفتنِ ساندویچ، پول یا نان یا چیزِ دیگری را می‌دهم و منتظر می‌مانم.
بعد، می‌روم، تا ساندویچ‌ام حاضر نشده، گشت می‌زنم.
بله. خواب دیدم که درگیر می‌شوم با موجوداتِ عجیب و غریبِ دریایی.
بعد که از دریا می‌گذرم؛ می‌رسم به ساندویچی.
هنوز ساندویچ‌ام آماده نشده.

ahang
حکم

توی بیداری معمولاً چهره‌ها واضح هستند. خسرو شکیبایی، وقتی برایم مُرد که دوستم، خبرِ مرگ‌ش را به‌ام داد. از ساعتِ 4 صبح تا ساعتِ یک بعدازظهر خسرو شکیبایی، با اینکه مُرده بود، توی ذهنِ من زندگی‌اش ادامه داشت.

اس‌ام‌اس می‌زنم: «خسرو شکیبایی مُرد؛ یعنی هامون، یعنی مَرد.»
البته به پینگلیش.
برای همه. همه. همه. بدونِ استثناء.
اتفاقاً به همه هم می‌رسد.
«آره شنیده بودم. یهو یاد هامون افتادم.»
«تو از کجا می‌دونی؟ سنّی نداشت که.»
«بله می‌دونم. تسلیت.»
«خُب که چی؟»
«دارم گریه می‌کنم. خیلی دوست‌ش داشتم.»
می‌گویم: «من گریه‌ام نمی‌یاد. چشمم نم گرفته.»

FullImage
هامون

می‌روم بالاترین. صفحه‌ی اول‌ش پر شده از یادداشت‌ها و عکس‌هایی که همه از خسرو شکیبایی می‌گفتند. یک دفعه به سرم می‌زند چیزی بنویسم تا من هم توی موج باشم. شنا کنم. من که همه‌ی اون موجوداتِ دریایی رو رَد کردم، حالا لذّتِ شناکردن رو نچشم؟ ناگهان یادِ اون مردِ غریبه‌یِ مُبهمی که داشت با رضا کیانیان حرف می‌زد، می‌افتم. باورش مُشکل است، امّا او خسرویِ شکیبایی بود. یعنی هامون، مَرد. یعنی هامون مُرد؟

اگه من اون منی باشم که تو میخوای باشم،
که دیگه من من نیست یعنی منِ خودم نیستم.

[هامون | داریوش مهرجویی]

يك پاسخ برايش بگذاريد