خداداد عزیزی: 3 میلیون

جولای 23, 2008

azizi خداداد عزیزی امروز مهمانِ «روز از نو» بود. روز از نو را می‌بینم. بیشتر به خاطر ابراهیم رها و کمتر برای خاطر خودش. می‌بینم که اگر آیتم مصاحبه‌ی او را پخش کردند، از دست‌ش ندهم. خوشبختانه تا حالا هم از دست ندادم.

خداداد عزیزی را دوست دارم. چون وقتی مجری برنامه که همشهریِ خداداد هم هست، ازش می‌پرسد: «خداداد عزیزی چه قدر پول داره؟ » کمی فکر می‌کند، سرش را بالا می‌برد، حساب می‌کند و می‌گوید: «3 میلیون. » دلار یا تومان بودن‌ش برایم فرقی ندارد. مهم این است که خداداد عزیزی اهلِ حساب است. برای اینکه دروغ نگفته باشد.

می‌گوید بچه‌ی پایین شهر است و با محله‌ی کودکی‌اش فاصله‌ی زیادی ندارد. برای بیماری پدرش به مشهد آمده و طبیعتاً کنار او هم خانه گرفته. «3 میلیون » پول دارد، «پیام»‌ش بی‌پول است، دو تا بچه دارد که دومی، سه سال‌ش است، خودش هم بچه‌ی آخر خانواده است.

پیام مشهد واقعاً پول ندارد. نه پولی برای زمینِ اختصاصی داشتن، نه پولی برای تهیه دوشِ حمّامِ سیّار ِ بعد از بازی. یکی، او راست می‌گوید و دیگری ناصر حجازی که گفتگویش با شهروند امروز خواندنی شده: «مگر اختیار زندگی من دست بقیه است؟ زندگی من از این راه می‌گذرد. پول ندارم آپارتمان بخرم. فقط قرارداد تیزر داشتم که بازی کردم. »

azizi_0245

وقتی کارشناس ورزشی برنامه از بازیکنان اسمی و ستاره‌هایی که به جای خودشان، اسم‌شان روی زمین بازی می‌کند حرف می‌زند، خداداد می‌گوید که تیم به ستاره‌ها هم نیاز دارد. امّا تیم او پولی ندارد که بخواهد ستاره بخرد.

از دلال‌ها حرف می‌زنند، از اینکه یکی‌شان 50 میلیون از قرارداد را اختصاص داده به گزارشگران تلویزیونی تا در طولِ گزارشِ بازی‌ها برای‌شان رپرتاژ آگهی بروند.

245992_orig

خداداد عزیزی دوست‌داشتنی است. بهترین لژیونر ایران را مهدی مهدوی‌کیا می‌داند. بهترین بازیکن تیم ملی را هم، مهدوی‌کیا. بدترین را امّا «خودش » معرفی می‌کند. خداداد عزیزی. البته می‌گوید که با ناصر شفق مشکل داشته و می‌پرسد: «خُب وقتی مشکل دارم بگم: ندارم؟» راست هم می‌گوید. باید بگوید. باید شهامت‌ش را داشته باشد. خیلی‌ها این شهامت را ندارند او دارد.

توی طولِ این مطلب، 600 بار اسمِ خداداد را تایپ کرده‌ام؛ بیچاره شدم از بس که این اسم «سخت » است. هِی می‌نویسم: «خداد » و بعد متوجه می‌شوم یک «اد » دیگر هم دارد! به‌تان پیشنهاد می‌کنم هیچ‌وقت تصمیم نگیرید درباره‌ی خداداد عزیزی بنویسید. پدرتان درمی‌آید.

«حرف»‌های ابراهیم رها

IMG_1428

دو تا از این «حرف »‌های رها پخش شده‌اند. اولی با حیاتی گوینده‌ی خبر 21 بود که بیشتر حولِ محورِ زندگیِ شخصیِ او گذشت و اینکه اگر مجری تلویزیون و آن هم مجری خبرش نمی‌شد، شاید روحیه‌اش و شخصیت و اخلاقیات‌ش در زندگی، جور ِ دیگری می‌شد. شاید آن‌جوری می‌توانست جُک یاد بگیرد و بامزه تعریف کند. شاید می‌توانست بخندد و شوخی کند. دنبالِ هنر بوده، اگر به‌جای اجرا، در هنرِ بازیگری جذب می‌شد، شاید الآن اینجا نبود.

گفتگوی دوم با نیلوفر لاری‌پور بود که این‌قدر فوتبالی شد تا رها مجبور شُد توضیح بدهد که: «من با عادلِ فردوسی‌پور مصاحبه نمی‌کنم. » نیلوفر لاری‌پور ترانه‌سرایی است که برای شادمهر عقیلی هم شعر می‌گفته؛ البته در دورانِ طلایی او داخلِ ایران با آلبوم «مسافر ». نه حالا که هیچ اثری از «زیبایی » در آثار شادمهر نیست.


دلایل عدم نمایش سنتوری از زبان وزیر ارشاد؛ پس از یک سال

جولای 22, 2008

درست یک سالِ پیش بود که سنتوری اکران نشد. حالا بعد از یک سال، وزیر ارشاد گفته: «از مواردی که مورد توجه این وزارتخانه در فیلم‌های سینمایی است، آن است که از کسانی که با ظاهر مذهبی در جامعه هستند، چهره‌ی خبیثی ساخته نشود، دلیل جلوگیری از اکران یکی از فیلم‌ها این بود که فرد (نابابی) خود را متصل به خانواده‌ای مذهبی و سمبل مذهب می‌دانست که به همین دلیل جلو این فیلم گرفته شده بود.» [خبرگزاری ایسنا؛ 30 تیر 1387].

دل و دماغِ نوشتن ندارم. حمید هامون مُرده و من هیچ کاری نکرده‌ام. فقط خوابی دیده‌ام که او شبِ آخری، ما را آدم حساب کرده و آمده به خواب‌مان. می‌دانم زمان خوبی نیست برای نوشتن از چیزی غیر از هامون. چیزی غیر از شکیبایی و هنرش. امّا نمی‌توانم طاقت بیاورم و ننویسم از این هنر ِ بخش‌نامه‌ای.

capture

وزیر ارشاد هیچ اشاره‌ای به سنتوری نکرده. ولی شما فرض کنید منظورش سنتوری بوده. در این صورت یعنی چه: «فرد (نابابی) خود را متصل به خانواده‌ای مذهبی و سمبل مذهب می‌دانست»؟ یعنی اگر کسی از خانواده‌ای مذهبی باشد امکان ندارد  فرد نابابی باشد. و اگر این طور شود، دیگر «خود را متصل به… می‌دانست» چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ کسی که خانواده‌اش مذهبی است (رویِ اینکه واقعاً این مسائلِ ظاهری، مذهبی‌بودن را نشان می‌دهد یا خیر، فعلاً بحث نمی‌کنم) و پیشِ آن‌ها می‌رود، خود را متصل به ایشان دانسته؟

دوم اینکه «از کسانی که با ظاهر مذهبی در جامعه هستند، چهره‌ی خبیثی ساخته نشود». حالا چند تا بحث پیش می‌آید. اینکه کسی با ظاهر مذهبی در جامعه باشد، آیا دلیل بر این است که مذهب در باطنِ آن شخص هم وجود دارد؟ یا اینکه چون پسر (به قولِ وزیر؛ ناباب) از مادرش ارث‌ش را طلب کرده، پس چهره‌ی خبیثی از کسانی که با ظاهر مذهبی در آنجا بودند، ساخته شده؟

در صداوسیما بخش‌نامه‌ای هست که در سریال‌ها نباید افرادِ منفیِ داستان، چادر به سر داشته باشند. این بخش‌نامه آن‌قدر مزخرف است که در یکی از این سریال‌ها، نقشِ (به ظاهر) منفیِ قصّه، مانتو می‌پوشد. بعد که کمی خوب می‌شود، چادر به‌سر می‌کند. بعد که دوباره خلاف می‌شود، چادرش را درمی‌آورد.

آخر کی گفته می‌شود بد و خوب، زشت و زیبا، منفی و مثبت، ظاهر و باطن را خط‌کشی کرد و از هم جدا کرد؟ هان؟ کی گفته؟ کی گفته کسی که ساز می‌زند و می‌خواهد بدین‌وسیله روح‌ش را شاداب نگاه دارد، حرامی است و باید از خانه‌ی مادری بیرون رانده شود؟ که پدری که سه سال است پسرش را آقِّ والدین کرده، مادری که سه سال است نگفته: خر ِ پسرش به چند منّ؟ مذهبی هستند و پسری که پیِ زندگیِ سالم بوده و از مخفی‌بازی‌های کودکی توی زیرزمین با سنتور، و طنینِ صدایِ زیبایِ ساز، شده: «علی سنتوری» غیرمذهبی است یا ناباب و باید از خانه بیرون‌ش کرد تا کسی که به‌ظاهر برای‌مان ناباب بوده، حالا دیگر برود سراغِ اعتیاد و جنس و دوا و تریاک و بشود: «علی بدبخته؛ علی تنها؛ علی پُرغم» و واقعاً ناباب شود… .

capture2

حواستان بود؟ وقتی علی وارد خانه‌ی مادرش می‌شود، شیخِ مجلس دارد درباره‌ی نسل گذشته و احترام و اخلاق و زندگی ماشینی حرف می‌زند: «خُب چه باید بکنیم؟ به نظر من فراموش کردنِ اصولِ اولیه‌ی اخلاقی و زیرپاگذاشتنِ حرمت و احتراماتی که از قدیم در نسلِ گذشته رایج بوده، غلبه‌ی زندگی ماشینی و…»؛ و بعدش: «به به! چه روز خوبی. چه حُسنِ تصادفی… مادر! من اومدم تو این روز مبارک حقّم رو از تو و پدرم بگیرم…»


خسرو شکیبایی مُرد؛ یعنی هامون، یعنی مَرد

جولای 18, 2008

من یه آهنگ با نهار، یه آهنگ با شامم می‌خورم.
من آدم‌ها رو فقط تو ماشینم می‌بینم.
نه تو دفتر اونا، نه تو دفتر خودم.

[حکم | مسعود کیمیایی]

حمید هامون، هنرپیشه‌ی مملکتِ ما، ساعتِ 4 صبحِ امروز،
مُرد. ساعتی که هم من، هم خیلی‌های دیگه خواب بودن.
خیلی‌ها داشتن کابوس می‌دیدن،
بعضی‌ها مثل من داشتن خوابِ رضا کیانیان می‌دیدند.
خواب می‌دیدند کیانیان آمده دمِ درِ خانه‌شان،
دارد با یک نفر حرف می‌زند. درست جلویِ درِ خانه‌شان.
بعد او و خواهرش می‌روند لبِ پنجره.
کیانیان و مردِ غریبه نگاه‌شان می‌کند. او و خواهرش می‌روند کنار.
باز می‌روند نگاه می‌کنند، باز کیانیان و مردِ مُبهم نگاه‌شان می‌کنند.

heyran_gelare_kiyazand_30nema_5_773
حیران

توی خواب معمولاً چهره‌ها مبهم هستند. رضا کیانیان برای من مُبهم نبود. به خوبی چهره‌اش را به خاطر می‌آورم. ولی آخرش هم نفهمیدم مردِ بغل‌دستی‌اش کیست؟

چند نفر می‌آمدند، امضاء می‌گرفتند و می‌رفتند.
بیدار شدم.
خوشحال بودم که رضا کیانیان آمده به خوابم.
دوباره خوابیدم.
این‌بار، عجیب‌تر از قبل و غریب‌تر از همیشه،
خوابِ ساندویچیِ سرِ خیابان‌مان را دیدم.
ساندویچی‌ای که گمان نمی‌کنم سرِ خیابان‌مان وجود داشته باشد.
برای گرفتنِ ساندویچ، پول یا نان یا چیزِ دیگری را می‌دهم و منتظر می‌مانم.
بعد، می‌روم، تا ساندویچ‌ام حاضر نشده، گشت می‌زنم.
بله. خواب دیدم که درگیر می‌شوم با موجوداتِ عجیب و غریبِ دریایی.
بعد که از دریا می‌گذرم؛ می‌رسم به ساندویچی.
هنوز ساندویچ‌ام آماده نشده.

ahang
حکم

توی بیداری معمولاً چهره‌ها واضح هستند. خسرو شکیبایی، وقتی برایم مُرد که دوستم، خبرِ مرگ‌ش را به‌ام داد. از ساعتِ 4 صبح تا ساعتِ یک بعدازظهر خسرو شکیبایی، با اینکه مُرده بود، توی ذهنِ من زندگی‌اش ادامه داشت.

اس‌ام‌اس می‌زنم: «خسرو شکیبایی مُرد؛ یعنی هامون، یعنی مَرد.»
البته به پینگلیش.
برای همه. همه. همه. بدونِ استثناء.
اتفاقاً به همه هم می‌رسد.
«آره شنیده بودم. یهو یاد هامون افتادم.»
«تو از کجا می‌دونی؟ سنّی نداشت که.»
«بله می‌دونم. تسلیت.»
«خُب که چی؟»
«دارم گریه می‌کنم. خیلی دوست‌ش داشتم.»
می‌گویم: «من گریه‌ام نمی‌یاد. چشمم نم گرفته.»

FullImage
هامون

می‌روم بالاترین. صفحه‌ی اول‌ش پر شده از یادداشت‌ها و عکس‌هایی که همه از خسرو شکیبایی می‌گفتند. یک دفعه به سرم می‌زند چیزی بنویسم تا من هم توی موج باشم. شنا کنم. من که همه‌ی اون موجوداتِ دریایی رو رَد کردم، حالا لذّتِ شناکردن رو نچشم؟ ناگهان یادِ اون مردِ غریبه‌یِ مُبهمی که داشت با رضا کیانیان حرف می‌زد، می‌افتم. باورش مُشکل است، امّا او خسرویِ شکیبایی بود. یعنی هامون، مَرد. یعنی هامون مُرد؟

اگه من اون منی باشم که تو میخوای باشم،
که دیگه من من نیست یعنی منِ خودم نیستم.

[هامون | داریوش مهرجویی]


روزیِ ابراهیم رها در «روز از نو»

جولای 15, 2008

«دوئل » را خوانده‌اید؟ زیباستونی بود در هفته‌نامه‌ی چلچراغ . این ستون که حاویِ گفتگوهایی با سؤال‌ها و به تبع آن پاسخ‌های بامزه و گه‌گاه بی‌ربط بود، از شماره‌ی اولِ چلچراغ منتشر می‌شد. بعد تبدیل به کتابی شد که بزرگمهر حسین‌پور و پوریا عالمی طراحی و صفحه‌بندی‌ش کرده بودند، به چه قشنگی… . ابراهیم رها آن کتاب را تقدیم کرد به «همسرش فاطمه و پسرش کیان».

گفتگوهایی با: سید ابراهیم نبوی ، عمران صلاحی ، ابوالفضل زرویی نصرآباد ، ابراهیم افشار ، شهرام شکیبا ، کسری نوری ، توکا نیستانی ، نیک‌آهنگ کوثر ، مانا نیستانی ، نیکی کریمی ، هانیه توسلی ، هادی و مهروز ساعی و جواد رضویان .

چند بخشی از این کتاب را انتخاب کرده‌ام که از شدّتِ خنده، روده‌برم کرده بود. به‌موقع‌ش به خدمت‌تون تبلیغ می‌کنم. [سر فرصت تایپ می‌کنم؛ شاید در پستی دیگر.] ولی حالا خبر مهم‌تری دارم. ابراهیم رها دارد یک کارهایی می‌کند… نه! الآن زوده. اجازه بدید ستون‌های روزانه‌اش را معرفی کنم، بعد برسیم به کارِ مهم‌ش!

ابراهیم رها پارسال، یعنی سال گذشته، و کلاً در یک سال گذشته، سه ستون روزانه در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد داشته. به این عناوین: «خواب »، «پستخونه » و «جنگ سرد ». که این آخری را زودتر از همه شروع کرد و آخرین ستون‌ش هم که نیمه‌کاره و در اوج تمام شد، «خواب » بود. نتیجه می‌گیریم که «پستخونه » دقیقاً با پایانِ «جنگ سرد » آغاز شد و با آغاز «خواب » و چه‌بسا کمی زودتر از آن، به پایان رسید.

raha1
شما را با هانیه رها، ابراهیم فردوسی‌پور و عادل توسلی آشنا می‌کنیم.

«جنگ سرد » قالبی کلیشه‌ای داشت؛ یک سؤالِ بامزه که احتمالاً گزینه‌های تستیِ بامزه‌ای را هم می‌طلبد. یک سؤال با چهار گزینه به عنوان جواب که انتظار دارند به‌جای حل‌کردن‌شان و به یاد امتحان و تست و کنکور افتادن، بخندیم! هه هه هه هه! بله! «پستخونه » هم بر بستر قالبی کار شده بود که آن هم تکراری بود. نامه‌نوشتن. هم خودش و هم از نوع طنزش قبلاً بارها در روزنامه‌ها و مجلات کار شده است. نامه‌ی یک روزنامه‌نگار به وزیر، نامه‌ی یک هنرمند به رئیس‌جمهور، نامه‌ی یک سبزی‌فروش به یک خبرنگار و… .

نامه‌نویسی خیلی بازار داغی دارد و همیشه کار می‌شود. امّا اینکه هر روز به یک نفر سلام کنیم و شروع کنیم در لفافه و با کنایه او را یا دشمنان‌ش را با خاک یکسان کردن، با زبانی خودمانی طوری که انگار مدّت‌هاست باهاش رفیق‌ایم، طوری که نه حرمتِ او بشکند، نه حرمتِ صنف‌ش، نه حرمتِ دشمنان‌ش و نه حرمتِ آن رسانه، طوری که در همه‌ی آن‌ها «از اون بالا کفر بیایه»… خُب مسلماً کار آسانی نیست! نامه‌های رها خیلی سروصدا کردند و مخاطبان‌ش هم اتفاقاً خیلی وسیع بودند. از هاشمی رفسنجانی و قرائتی گرفته تا رحیم مشایی و یکی از مسئولین . از خاتمی و مصدق و میرحسین موسوی تا الهام و حافظ شیرازی و خلیج فارس . از خاویر کلمنته و الیاس نادران و موسی قربانی و احمد بورقانی تا عادل فردوسی‌پور و محمدباقر قالیباف و سعید حجاریان و جمال شورجه . و حتی روز عاشورا، رها به امام حسین (ع)، سالار شهیدان هم نامه‌ای نوشت… .

و امّا «خواب ». این یکی واقعاً تازه بود. اینکه ابراهیم رها جوری خواب ببیند که خودش می‌خواهد و این خواب‌ش را هر روز برای‌مان تعریف کند و سعی کند بامزه تعریف کند… این واقعاً ایده‌ی محشری است. امّا پایانِ ناگهانیِ این ستون، احتمالاً خیلی هم رها را افسرده نکرده؛ چون به هدف‌ش در انتقالِ چنین پیامی رسیده. اینکه: «من در مملکتی طنز می‌نویسم که در آن حتی خواب‌دیدن هم حرام است! ».

raha2
ایشان آقای عادلِ میرمیرانی هستند! نه از این لحاظ، نه از اون لحاظ!

فکر کنم حالا دیگر وقت‌ش رسیده باشد. چیزه! نه! کمی صبر داشته باشید. همین‌جور الکی که نیست‌ش که. پیچیدگی‌های خاصِّ خودش رو داره. علاوه بر اینکه کمی هم ساده به نظر می‌رسه. در هر صورت، به هر حال باید مقدمه‌چینی کرد دیگه.

ستونِ دیگری که اگرچه با استخوانِ رها به سقفِ چلچراغ زده شده، اسم‌ش «گاو خشمگین » است. این یکی بعد از «چسب زخم » و قبل از «قرارداد با آدمکش » کار شده. قالب‌ش هم اصلاً تکراری نیست. هر شماره یکی از 32 حرفِ حروفِ الفبا انتخاب می‌شود، و ضرب‌المثل‌هایی که اولین حرف‌شان، حرفِ موردنظر باشد، به زبانِ طنز ترجمه می‌شوند. به همین سادگی.

raha3
پیرهن‌سبزه دارد به یک نفر نگاه می‌کند … معتمدآریا نه! بغلی‌ش. آهان! خودشه؛ ابراهیم رها.

«ابراهیم رها همان علی میرمیرانی است.» این را وقتی ازش شنیدم، شوکه شدم. پسره داشت توی روز روشن می‌گفت: «علی میرمیرانی اسم مستعارش است. با آن حرف‌های جدی‌اش را می‌زند. » یادِ یادداشتِ مسعودِ مرعشی درباره‌ی اسامی مستعار می‌افتم. و اینکه چطور تابحال نفهمیده‌ام که نیش و کنایه‌های رها به میرمیرانی ، نیش و کنایه‌های طنزنویسِ درونِ خودش به جدی‌نویسِ درون‌ش است؟ چرا نفهمیدم که «میرمیرانی » فامیلیِ عجیبی است و حتی از «رها » هم عجیب‌تر است و احتمالاً اصلاً وجود ندارد؟

و چرا باز هم گول خوردم و به این حرفِ آن پسره شک نکردم؛ وقتی دوستم از مریم نراقی شنید که اسم اصلیِ این آقا، علی میرمیرانی است و ابراهیم رها نام مستعارش است! گرچه الآن حرف هیچ‌کدام‌شان را باور ندارم و نمی‌دانم باید کدام را جدی بگیرم؛ وقتی مجری برنامه‌ی «روز از نو » مجریِ باکسِ گفتگوی طنز برنامه‌اش را آقای میرمیرانی معرفی می‌کند. یعنی چه؟ میرمیرانی و گفتگوی طنز؟ کسی که به آقااخموئه مشهور است، چطور می‌تواند مصاحبه‌ی طنز بکند؟

نه! این اسم‌ش بحران هویت است. بی‌خی‌خی! هر چی که هست، سروش صحت یکی از مخاطبانِ باکسِ طنزِ برنامه‌یِ صبح‌گاهیِ جدیدِ شبکه‌یِ دوِ سیما ست. اسمِ این باکس هم هست: «حرف ». یعنی توی‌ش قرار است، حرف بزنند. امیدوارم آقای میرمیرانی یا رها یا هر چیز دیگر، رویِ دیگر ِ خودشان را هم به این برنامه دعوت کنند. خیلی جالب خواهد شد. بعد، از او بپرسند: «ببخشید! شما؟ ».

مربوط:
[مجموعه‌ی «پستخونه»‌های ابراهیم رها | کتاب الکترونیکی]
[نامه به یک ابراهیم رها و یک ژوله فهیم | سید ابراهیم نبوی]
[دوئل | مکانی برای تقسیم لحظات ناب کتاب‌خوانی]
[کتاب‌های ابراهیم رها | آدینه بوک]
[مقایسه‌ی متن اصلی و چاپ‌شده‌ی «جنگ سرد» ابراهیم رها ]
[ابراهیم رها حیا کرد؛ جنگ سردو رها کرد | کافه نادری]


مهناز افشار در «دو قدم مانده به صبح»

جولای 9, 2008

امشب، فریدون جیرانی در بخش‌ِ سینمایی «دو قدم مانده به صبح » یک مهمانِ ویژه دارد: «ستاره‌ی پرطرفدار سینمای ایران؛ مهناز افشار » که به‌نظرم با اینکه بازی‌گر ِ خوبی نیست و همه‌ش یک نقش را بازی می‌کند، امّا در آن، موفق بوده و توانسته خود را به تثبیت برساند. مدّتی است به خودش آمده و بازیگر ِ فیلم ِ آخر ِ حاتمی‌کیا هم شده.

فریدون جیرانی در برنامه‌اش که دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها پخش می‌شد، و از وقتی پخشِ «مرگ تدریجی یک رؤیا »، سریالِ جیرانی شروع شده، کمی نامنظّم شده، کمتر از بازیگرانِ جوان دعوت کرده. تا جایی که یادم می‌آید، امین حیایی و رضا عطاران و نیکی کریمی در این میان استثناء‌هایی بوده‌اند که باز هم بالاتر از 30 سال سن دارند.

Afshar

امّا امشب یک جوانِ سی و یک ساله مهمانِ برنامه‌ای است که محمد صالح‌علاء هم در آن حضور دارد. فریدون جیرانی را هم دارد. مشاور رهبر، ولایتی هم هر هفته مهمان‌ش است و مدیر شبکه‌ی چهار سیما، پورحسین ، نیز در آن کارشناسی می‌کند. از رشید کاکاوند گرفته تا شادمهر راستین ، از استاد دکتر عیسی جلالی تا بهرام عظیمی . دیشب دختر عظیمی، دریا عظیمی مهمانِ برنامه بود، امشب هم مهناز افشار . این برنامه دارد، کم‌کم خطرناک می‌شود. از مسعود کیمیایی تا احمدرضا احمدی و شمس لنگرودی برای اولین بار در تلویزیون، و در این برنامه حضور یافته‌اند. باید دید اولین حضورِ مهناز افشار در برنامه‌ی زنده‌ی تلویزیونی (کمااینکه شروع کارش با سریال‌های تلویزیونی بوده و در تلویزیون حضور داشته.) چگونه خواهد بود.

مسعود کیمیایی [+ ] [+ ] [+ ]
بزرگمهر حسین‌پور و محمدعلی خلجی
شمس لنگرودی، چیستا یثربی [+ ] [+ ]
احمدرضا احمدی [+ ]