«مهمانِ مامان»؛ مهمانِ سفره‌های ملّت -6

«مهمانِ مامان»، فیلم 103 دقیقه‌ای داریوش مهرجویی، محصولِ «سیمافیلم» است که به مناسبت روز «مادر» هر روز، ساعتِ 11:10 دقیقه‌، به مدّتِ 20 تا 30 دقیقه از شبکه‌ی 4 سیما پخش می‌شود.

در اینجا به بررسی نکاتِ تازه‌ی سریال مهمان مامان نسبت به VCD آن می‌پردازیم. همچنین به این بهانه، خلاصه‌ای از مطالبِ پرونده‌ی ماهنامه‌ی فیلم برای این فیلم در اینجا کامل و به‌روز می‌شود.

قسمت ششم 
14 دقیقه از فیلم سینمایی مهمان مامان [بدونِ احتسابِ تیتراژش] در این قسمت بود. درحالی که زمان کلِّ این قسمت [باز هم غیر از تیتراژ] 20 دقیقه بود.

amadi

1- صدای مهیبی که همه‌ی همسایه‌ها را از سر سفره به بیرون خانه کشاند، صدای برخورد ماشین شهرداری با دیوار خانه بود:

مرد اول: اِ اِ اِ اِ! ببین چی کار کرد…
مرد دوم: بابا ماشین. ترمزش خوب ایراد داشت…
مرد اول: زدی خونه‌ی مردم رو داغون کردی که! چی جواب بدم الآن؟ بپرین پایین…
مرد دوم: بیاین این آجر ماجرها رو جمع کنین ببرین…
یدالله: مرد حسابی چی کار کردی؟ خوبه‌خرابم کردی…
مرد اول: چهار تا آجر ریخته زمین…
یدالله: آخه ما چی کار کنیم؟ سروصدا راه می‌اندازین، ایراد نداره. خونه‌خرابم کردین… بابا ما مهمون داریم، مریض داریم آخه.
دکتر: مسئله‌ای نیست. زنگ می‌زنیم 110 الآن می‌یاد خسارت تعیین می‌کنه.
یدالله: 110 چی‌یه آخه؟
مرد اول: خُب چی کار کنم؟ می‌خواستی کوچه‌ات رو گشاد کنی؟
یدالله: گشاد؟ فحش می‌دی؟
یدالله به مرد اول حمله می‌کند و دعوا شروع می‌شود. بقیه‌ی مردم هم در راه جداکردنِ این دو، با هم دعوا می‌کنند. از دکتر و مادر و یوسف گرفته تا ممّدآقا و بقیه‌ی اهالی محل! بعد، یدالله را می‌برند خانه و لباس‌اش را تنش می‌کنند. وقتی می‌رود تو، گوشه‌ای ولو می‌شود.
مادر: آخه تو، بیخودی چرا خودت رو عصبانی می‌کنی؟
این‌ها کار امشب‌شون نیست که. هر شب همین برنامه است… پاشو بخور.
آب‌قند را به‌اش می‌دهد. و یدالله هم می‌خورد.
یدالله:
بالاخره من هم باید یه خودی نشون بدم… همینجوری که نمیشه که…
مادر: آهان. همین. پس بگو می‌خواستی آرتیست‌بازی دربیاری…
دکتر: آقایدالله بذار ببینم چی شده؟
مادر: این شکسته دیگه اینجا…
یدالله: آی آی یواش. دکتر یواش.
دکتر: چیزی نیست. یه زخم کوچیکه… یه خورده از این…
مادر: دواگلی می‌زنم.
دکتر: بتادین. بله…
یوسف: بابا مگه نمی‌گم دست به چیزی نزنین. من و دکتر قول می‌دیم همه‌ی این ظرف‌ها رو تمیز به شما تحویل بدیم. مگه نه دکتر؟
دکتر: بله؟
یوسف: می‌گم قول می‌دیم همه‌ی این ظرف‌ها رو بشوریم… تو قول بده.
دکتر: بله می‌شوریم. خواهش می‌کنم. آشغال‌هاش رو اول جمع کنیم.
مادر: بابا تو رو خدا زحمت نکشین. همه به اندازه‌ی کافی کار کردین… خودم جمع می‌کنم.
داماد: شوکت جان! مگه نگفتم باید بریم… پاشو دیگه.
خاله جون! با اجازه‌تون ما دیگه زحمت رو کم می‌کنیم.

ghoorbaghe

2- بخش پایانیِ حضور این موتورسوار [همان تمایلِ فیلمِ سنتوری!] در فیلم وجود ندارد.

دکتر: شما به یه آرام‌بخش احتیاج دارین! هه…
یدالله: برو باباجون… برو نوکرتم… برو قربونت برم… شر نشو. برو پی کارت…
موتوری: تو دیگه چی می‌گی چلغوز؟
یدالله: اِ… چلغوز باباته سیرابی. وایسا ببینم.
دکتر: ولش کن. آقایدالله، آقایدالله.
بهاره: بابا تو رو خدا جواب‌ش رو نده. اَه!
ناگهان مهرداد و مش مریم از سمت چپ، یوسف و امیر از سمت راست سرمی‌رسند. موتورسوار هم جلوی ماشین است و سرعتِ ماشین، پایین است.
موتوری: این‌ها دیگه کجا بودن؟
مش مریم فحش‌های مختلفی نثار طرف می‌کند که متأسفانه قادر به تشخیص‌شان نشدم. احتمالاً فحش‌هایش هم فحش‌های روستای خودشان است! یوسف هم همین‌کار را می‌کند که این‌بار متوجه‌اش شدم ولی گفتن ندارد! در‌ آخر هم ضربه‌ای به کله‌ی موتورسوار، نثار می‌کند و موتورسوار هم سرعتش را زیاد می‌کند و گازش را می‌گیرد و می‌رود. و بعد آن تصادف اتفاق می‌افتد و در ادامه هم پایین و بالاکشیدن شیشه‌ی خودرو و کم و زیادکردنِ سرعتِ ماشین!

hamrah

3- قبل از اینکه عفّت خانم جان [!] را روی تخت بیمارستان بخوابانند، می‌روند تا پولِ پذیرش را بدهند.

خانم مسئول صورت‌حساب را به داماد [همان جناب سرهنگ] می‌دهد!
خانم: بفرمایین.
دکتر: چقدر شده؟
یدالله: پسرخاله بده من خودم حساب می‌کنم.
دکتر: آقایدالله… اجازه بده، اجازه بده.
داماد: آقایدالله بده من.
یوسف: من حساب می‌کنم آقایدالله. من حساب می‌کنم.
یدالله: شرمنده می‌شیم.
دکتر: خواهش می‌کنم.
همه دست توی جیبشان کرده‌اند و پول‌هایی که داشته‌اند را درآورده‌اند! مش مریم هم از فضولی مرده، بپر بپر می‌کند تا ببیند آن پشت چه خبر است. وقتی نمی‌تواند، می‌رود آن کنار، پیش دکتر و بالاخره می‌فهمد!
یدالله:
ببخشین دکتر.
دکتر: [پولِ خودش را می‌شمارد و با پولِ سرهنگ تحویل می‌دهد.] این رو شما بشمارین.
اجازه بدین ببینیم چه قدر کمه.
خانم: [می‌شمارد و می‌گوید:] 3250 تومن.
دکتر: 3250 تومن؟
یوسف: تخفیف بدین، فامیل‌هامون رو بیاریم.
یدالله و یوسف و مش مریم و بقیه هم پول‌هایشان را می‌دهند. و دوباره شمرده می‌شود.
خانم: 50 تومن دیگه کمه!
دکتر: 50 تومن هم دیگه تخفیف بدین دیگه! همکاریم…
یدالله از بهاره و عروس خانم و بقیه سؤال می‌کند…
امیر: [بلند داد می‌زند:] صبر کنید. صبر کنید. [50 تومان را از جیبش در می‌آورد و می‌گوید:] بینگو!
یک‌بار دیگر، مشکلی دیگر حل می‌شود!

to-dige-chera

4- بعد از اینکه یوسف می‌گوید درد دارد و با دکتر می‌رود، بهاره و عروس خانم به سمت خانم پرستار می‌روند تا از وضع بیمار سؤال کنند.

بهاره: خانم! ببخشید. نمی‌گین این مریضِ ما چـِشه؟ بابا ما نگرانیم این بیرون وایستادیم خُب!
پرستار: باید صبر داشته باشین… من هم خبر ندارم. باید صبر کنین جواب آزمایشش بیاد. دکتر بیاد. بعد معلوم می‌شه.
عروس: ببخشین خانم! من می‌تونم یه زنگ بزنم؟
بهاره: به کی می‌خوای زنگ بزنی؟
عروس: دکتر حاجی! خدا کنه خونه باشه.

مربوط:
[قسمت اول] [قسمت دوم] [قسمت سوم] [قسمت چهارم] [قسمت پنجم]
[عروس و داماد در سنتوری] [داریوش مهرجویی مُرد] [بازگشت داریوش]

پاسخ دهید