آوریل 30, 2008
خُب اول این رو بگم که حضور داریوش مهرجویی توی اون قسمتِ فیلم که در پست قبلی دیدید رو من کشف نکردم. دقتِ دوستم بود؛ امیررضا گوران. بقیهی نکتههای فیلم رو هم با همفکری هم بهاش رسیدیم و خُب ضربهی آخر رو من زدم و رفتم تصاویرش رو جدا کردم و اینجا گذاشتم.
حالا هم به 7 نمای دیگر میپردازم. 7 نمای دیگر از سنتوری:

اگر مهمان مامان رو یادتون باشه، در بخشی از اون، پسرک به تبلیغ مواد غذایی دلپذیر میپرداخت. توی سنتوری هم تلویزیون پارس تبلیغ شده.

حضور سیامک خواهانی توی این کنسرت جالبه. چون فقط اون پشت تکونتکون میخوره و ویولون نمیزنه! صدای بقیهی سازها هم به گوش نمیرسه.

اینجا و توی این برنامه هم پیانیست هست، ولی باز، دوربین مهرجویی نسبت بهاش بیاعتناست.

صفحهی اقتصاد روزنامهی شرق: «رئیس صنف بلورسازان: اگر دولت حمایت کند، بلور ایران در دنیا خواهد درخشید.» دو ساله به پسرش سر نزده، اونوقت به فکر جهانیشدن بلور ایرانه!


سایهی دوربین روی لباس یکی از تماشاگرهای کنسرت کاخ سعدآباد.

تا حالا نمیدونستید؟ حالا بدونید. ترجمهی لغتِ فارسیِ «آیکیو» میشه: «Einstein»!
من نمیدونم با این همه کنایهی مستقیم و غیرمستقیم به پیانو، چرا بعضیها این فیلم رو فیلمی توهینآمیز نسبت به موسیقی اصیل ایرانی میدونند؟
مربوط: نماهایی از سنتوری
مربوط: داریوش مهرجویی مُرد
تا کنون 3 نظر داده شده |
Cinema and Television | بر چسب ها: فیلم, بهرام رادان, داریوش مهرجویی, سنتوری, سینما, عکس |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده
آوریل 29, 2008
اینها برخی از نماهای سنتوری هستند، که با بارها مرور فیلم در این یکی-دو ماهه بهشان رسیدهام. جالبه، خوشاخلاقتون میکنه. درمورد این عکسها، قسمت دومی هم درکار هست.

رؤیا عالمی و امیر حسینی که عروس و داماد مهمان مامان بودند، عروس و داماد سنتوری نیز هستند.

خود مهرجویی هم توی فیلم بازی کرده. توی جشن تولد دارد برای علیسنتوری دست میزند. باور نمیکنید؟ پس اون کسی که زیر فلش قرمز من هست، کییه؟

پدر علی بلورچی، روزنامهی شرق میخواند. توی این روزنامه، مثلاً با او که رئیس صنف بلورفروشان است، مصاحبه کردهاند.

شمایل حضرت علی، روی دیوار خانهی والدین علی.


علی، لباس حاجآقا را هم کشیده. مادرش بهاش میگوید: «ولش کن!» و حاجآقا هم سعی دارد دست او را از لباساش جدا کند.

توی عروسی، تمام سازها صدمه میبینند، بهجز این ساز کوفتی! پیانو. مهرجویی هم زیاد از پیانو تصویر نمیگیرد.
مربوط: داریوش مهرجویی مُرد
تا کنون 3 نظر داده شده |
Cinema and Television | بر چسب ها: فیلم, بهرام رادان, داریوش مهرجویی, سنتوری, سینما, علی سنتوری, عکس |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده
آوریل 28, 2008

دیروز برای اولین بار، برنامهی «لیگ برتر از نگاه دو» از شبکهی دو با اجرای اُمید گلمکانی پخش شد. چهار بازی همزمان بود که پخش بازی سایپا و صباباتری به عهدهی شبکهی دو بود. به قول گزارشگر بازی: «اولین رویارویی دو بازیکن تیم ملی روی نیمکت سرمربی». اُمید گلمکانی گزارشگر «ورزش از نگاه دو» هم هست که برای اولین بار اجرای زنده را تجربه میکند.
درست است که در برنامهی «ورزش از نگاه دو» هم بصورت زنده حضور داشت، ولی آن حضور کجا و این حضور کجا؟ در آنجا او باید به سؤالات جهانگیر کوثری پاسخ میداد و فقط با او طرف بود، ولی توی این برنامه باید پاسخ تکتکِ سؤالاتی را که به ذهن مخاطبان میرسد، بدهد. مسلماً سختتر است.
نمیدانم اگر پخش این برنامه ادامه پیدا کند، گلمکانی چگونه میخواهد در محل بازیها حضور یابد و با بازیکنها مصاحبه کند و برای «ورزش از نگاه دو» گزارش تهیه کند؟
پینوشت: در بازی همزمانای که از شبکهی سه پخش میشد، میان دو تیم شیرینفراز و سپاهان، گزاشگر بازی همان اوائل، چنین جملهای را گفت که آرزوی همهی آرزومندان است: «بازی پرحادثهای بوده تا الآن… امیدواریم بازی تا پایان قشنگ و پرحادثه باشه!»
بیان دیدگاه » |
Cinema and Television, Sport | بر چسب ها: لیگ برتر از نگاه دو, ورزش از نگاه دو, امید گلمکانی, تلویزیون, جهانگیر کوثری |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده
آوریل 21, 2008

خواب میبینم که دوستانم ماشینی خریدهاند و دارند باهاش میروند. جلوی ماشین، دوستِ صمیمیام و دوستِ صمیمی دیگرم نشستهاند و پشت ماشین، دوستِ چاقام و داریوش مهرجویی.
من هم دارم از آنها فیلم میگیرم. هر چه باشد، داریوش مهرجویی را سوار ماشینشان کردهاند. دوست دیگرم از دور آنها را نگاه میکند. من هم جلوتر در حالِ تصویربرداری هستم و منتظرم، ماشین به من نزدیک شود و بعد از روبهروی من رد شود. همینطور هم میشود. من همراه با ماشین، دستام را و به همراهاش، دوربین را تکان میدهم. ماشین از جلوی من رد میشود و به سر پیچی میرسد.
ناگهان صدای ترمزی میشنوم. و لحظهای چشمانام را میبندم. صدای انفجار میآید. چشمانم را باز میکنم و بعد از چند ثانیه دیگر نمیتوانم به ماشین نگاه کنم. چون منفجر شده. چون همه سوختهاند. اساساً در خواب، صحبت از عقل و واقعیت، چیزی شبیه مطایبه است. پس نگویید: «چطور ممکنه؟!»
الآن چیز گنگی از آن صحنه یادم مانده. فقط میدانم تصاویری را که از این صحنهها گرفته بودم، به تمام تلویزیونهای جهان مخابره شد و فردا تیتر یکِ تمام روزنامهها این بود: «داریوش مهرجویی مُرد». البته این بخشها را دقیقاً در خوابام ندیدم، ولی دارم نقل به مضمون میکنم. در هر حال. چند روز بعد، توی دستشویی مدرسه، دوستانام را میبینم. (توی خواب، از این پرشهای زمانی کم پیدا میشود. ولی هر چه باشد خوابی که تویش داریوش مهرجویی دارد، حتماً این چیزها را هم دارد دیگر!) یکیشان شیلنگِ آب را روی صورتام خالی میکند و دیگری شلوارم را میکشد پایین. جالب است که کسی که شلوارم را کشیده پایین، همان رانندهی ماشینِ حامل مهرجویی است.
بله. درست حدس زدید. تمام دوستانم زنده مانده بودند. فقط داریوش مهرجویی مُرده بود. امروز، این خواب را برای دوستانام تعریف کردم. چیزی نگفتند و فقط لبخند تحویلام دادند. کنایهای در کار نیست، من واقعاً دیشب این خواب را دیدهام. تا دمدمهای صبح هم داشتم میدیدم… بهنظر شما تعبیر این خواب چیست؟ ما میمیریم، یا داریوش مهرجویی؟
تا کنون 6 نظر داده شده |
Cinema and Television, خاطره | بر چسب ها: ماشین, مرگ هنرمند, خواب فرید ذاکری, دوست, داریوش مهرجویی |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط راوی دختردايی گمشده